عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░░░ #پارت1 ░░░░░░░░] پارت اول: مأموریتی که بوی مرگ میداد* صدای زنگ تلفن، درست میان خواب و بیداری در اتاق پیچید. هانا بدون اینکه چشمهایش را باز کند، دستش را از زیر پتو بیرون آورد و روی میز کنار تخت کشید. انگشت‌هایش چند بار به قاب عکس، لیوان آب و کتاب نیمه بازی که دیشب همانجا رهایش کرده بود برخورد کرد تا بالاخره تلفن را پیدا کرد. صفحه روشن شد. ساعت شش و بیست دقیقه صبح بود. نامی روی صفحه دیده نمیشد؛ فقط یک شماره داخلی کوتاه که هانا آن را از حفظ میشناخت. چشمهای خواب آلودش در یک لحظه هوشیار شدند. تماس را جواب داد و گوشی را کنار گوشش گرفت. ـ بله؟ صدای مرد پشت خط خشک و کوتاه بود. ـ سروان مهرآیین، امروز ساعت هشت جلسه اضطراری داریم. حضور تمام نیروهای واحد عملیات الزامی است. هانا نیم‌خیز شد، موضوع جلسه چیه؟ مرد مکث کوتاهی کرد؛ انگار حتی گفتن نام موضوع هم ممنوع بود. ـ حضوری متوجه میشید. و تماس قطع شد. ھانا چند ثانیھ گوشی را کنار گوشش نگه‌داشت. سکوت بعد از قطع تماس، سنگین تر از خود تماس بود. ھیچ جلسه اضطراری در واحد عملیات بدون دلیل برگزار نمیشد، مخصوصا نه با چنین لحنی و نه در ابتدای صبح. ً پتو را کنار زد و از تخت پایین اومد. هوای خنک اتاق، پوست دستهایش را مورمور کرد. به سمت پنجره رفت و پرده ضخیم خاکستری را کنار کشید. نور کمرنگ صبح از میان ساختمانهای روبه‌رو راهش را به داخل باز کرد. تهران هنوز کاملاً بیدار نشده بود. خیابان فرعی پایین ساختمان خلوت بود و تنها صدای جاروی رفتگر محله و روشن‌شدن موتور چند ماشین از دور شنیده میشد. ساختمان‌های قدیمی و نوساز در امتداد خیابان ستارخان کنار هم ایستاده بودند؛ محلهای که نه آنقدر لوکس بود که آدمها پشت دیوارهای بلند و پنجرههای دودی از هم بیخبر بمانند و نه آنقدر شلوغ و فرسوده که آرامش در آن معنایی نداشته باشد. خانواده مھرآیین نزدیک به ده سال بود کھ در ھمین محلھ زندگی می‌کردند. طبقه چهارم یک آپارتمان شش طبقه با نمای سنگ روشن، بالکنهای کوچک و حیاطی پر از گلدانهای شمعدانی. خانه‌شان صدوبیست متر، سه‌خوابه و به‌اندازه سلیقه مادر هانا مرتب و شیک بود. مبلهای کرم‌رنگ، پردههای ساده، فرشهای روشن و کتابخانه بزرگی که بیشتر طبقاتش را رمانها و مجموعه‌های شعر پر کرده بودند، فضای خانه را گرم و آرام میکرد. بزرگترین اتاق خانه متعلق به هانا بود. نه به‌خاطر اینکه فرزند بزرگتر بود؛ بلکه به این دلیل که شغلش ساعت و زمان مشخصی نداشت و گاهی مجبور میشد پرونده‌ها را با خود به خانه بیاورد. اتاق او برخلاف دیگر قسمتهای خانه، رنگ و بوی متفاوتی داشت. دیوارهای طوسی روشن، تخت دونفره‌ای با روتختی ساده مشکی، میز کار چوبی، قفسهای پر از کتاب‌های جرم‌شناسی و حقوق‌جزا و کمدی که بخش زیادی از آن را لباسهای تیره و رسمی اشغال کرده بود. روی یکی از دیوارها چند عکس خانوادگی نصب شده بود؛ محدود نشانه‌هایی که ثابت میکرد صاحب جدی و کم‌حرف این اتاق، بیرون از اداره زندگی دیگری هم دارد. هانا جلوی آینه ایستاد و موهای بلند و قهوه‌ای تیره‌اش را از روی شانه کنار زد. صورتش هنوز اثر خواب داشت، اما نگاهش همان نگاه همیشگی بود؛ جدی، دقیق و نفوذناپذیر. چشمهای درشت عسلی‌اش شاید در نگاه اول آرام به نظر میرسیدند، اما آدمهایی که او را میشناختند می‌دانستند پشت آن آرامش، زنی ایستاده که به‌سختی عقب میکشد. هانا مهرآیین بیست‌وهشت ساله بود و نزدیک به شش سال سابقه فعالیت در پلیس داشت. چهار سال از این مدت را در واحدهای عملیاتی و مأموریتهای پنهان گذرانده بود. در پرونده‌خوانی، تغییر چهره، بازجویی غیرمستقیم و نفوذ، از بهترین نیروهای اداره به شمار میرفت؛ اما آنچه او را از دیگران متمایز میکرد، فقط تواناییاش نبود. ھانا وقتی ھدفی را انتخاب می‌کرد، تا رسیدن بھ آن دست نمی‌کشید. حتی اگر آن هدف پشت دیواری از خطر پنهان شده بود. ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت2 ░░░░░░]
#پارت_دوم

در اتاق باز شد و صورت خوابآلود رها از لای در نمایان شد.
ـ تو بیداری؟
هانا نگاهش را از آینه گرفت، ظاهراً
رها در را بیشتر باز کرد و با موهای پریشان وارد اتاق شد. تیشرت سفید گشادی پوشیده بود و عروسک کوچکی را که از کودکی عادت داشت شبها کنار بالش بگذارد، زیر بغل گرفته بود. با وجود هجده ساله بودنش، هنوز در بعضی لحظه‌ها شبیه همان دختر کوچکی میشد که با زانوهای زخمی به اتاق هانا می‌اومد و انتظار داشت خواهر بزرگترش همه
مشکلات دنیا را حل کند.
رها خودش را روی تخت انداخت امروز جمعه نیست؟
ـ نه.
ـ چرا حس میکنم باید جمعه باشه؟
ـ چون دیشب تا سه صبح بیدار بودی.
رها صورتش را در بالش فرو برد.
ـ داشتم زیست میخوندم، هانا ابرویی بالا انداخت.
با هندزفری و خندههای هر پنج دقیقه یکبار؟
رها سرش را از بالش بیرون آورد، فیلم آموزشی بود.
کمدی آموزشی؟
روش جدید یادگیریه. تو درک نمیکنی. لبخند کمرنگی گوشه لب هانا نشست. در کمد را باز کرد و مانتوی مشکی رسمی‌اش را بیرون آورد.
رها با دیدن لباس او، کمی جدی‌تر شد باز جلسه داری؟
+ احتمالاً
عملیات؟
دست هانا برای لحظه‌ای روی چوب لباسی متوقف شد.
هنوز نمیدونم.
رها آهی کشید و نشست
من اصلا نمی‌فهمم چرا هیچ‌وقت درباره کارت حرف نمیزنی.
چون بیشتر چیزهایی که درباره‌شون حرف نمیزنم، ارزش شنیدن ندارن.
- یا اجازه نداری بگی. هانا مانتو را روی تخت گذاشت و به سمت خواهرش برگشت.
یا اجازه ندارم بگم.
رها چشمهایش را ریز کرد. یه روز بالاخره میفهمم دقیقا چه‌کار میکنی. ً
امیدوارم اون روز هیچوقت نرسه.
لحن هانا آرام بود، اما چیزی در آن باعث شد رها دیگر سؤال نپرسد.
کار هانا برای خانواده‌اش همیشه در هاله‌ای از ابهام قرار داشت. آنها میدانستند او افسر پلیس است، اما از جزئیات مأموریتها، نام پرونده‌ها و خطرهایی که با آنها روبه‌رو میشد اطلاعی نداشتند.
پدرش تصور میکرد بیشتر وقت هانا در اداره، پشت میز و میان گزارشها میگذرد. مادرش هم با وجود نگرانی همیشگی، ترجیح میداد همین تصور را باور کند.
هیچکدام نمیدانستند هانا گاهی با نامی جعلی در میان قاچاقچی‌ها مینشست، با مجرمان مسلح مذاکره میکرد یا شبهایی را در مکان‌هایی میگذراند که یک اشتباه کوچک در آنها میتوانست آخرین اشتباه زندگی‌اش باشد.
هانا نمیخواست آنها بدانند. خانه برای او تنها جایی بود که نباید بوی پرونده، اسلحه و دروغ میگرفت.
از اتاق بیرون آمد و بھ سمت آشپزخانھ رفت. عطر چای تازه و نان گرم در فضای خانھ پیچیده بود. مادرش کنار اجاق ایستاده و در حال آماده کردن صبحانھ بود.

ادامه دارد... undefinedundefined```
undefined۱۲
undefined۴
undefined۲
undefined۲
undefined۱

۲.۷K

۷:۰۶