عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت8 ░░░░░░]پارت هشتم * بردیا کنار صندلی‌ش ایستاد. ـ حتی فکرشم نکن. هانا به او نگاه کرد. ـ چی رو؟ ـ اون قیافه‌ت رو میشناسم. میخوای بری با سرهنگ حرف بزنی. ـ شاید. ـ هانا، دو نفر قبل از تو رفتن. یکیشون رو توی یه ماشین سوخته پیدا کردن. ـ لازم نیست یادآوری کنی .چرا، لازمه. چون تو وقتی یه پرونده رو میبینی، فکرمیکنی باید خودت حلش کنی. هانا از جا بلند شد. ـ اگه توانایی حلش رو داشته باشم، چرا نباید من باشم؟ ـ چون بعضی پرونده‌ها برای حل‌شدن ساخته نشدن. برای بلعیدن آدمها ساخته شدن. هانا نگاه آرامی به او انداخت. ـ تو از من میخوای به‌خاطر خطر عقب بکشم؟ ـ من ازت میخوام فرق شجاعت و خودکشی رو بفهمی. ـ فرقشون رو میدونم. ـ پس بذار سوگل بره. هانا کیفش را برداشت، مشکل تو سوگل نیست. مشکل اینه که میدونی وقتی چیزی وارد سر من بشه، بیرون آوردنش آسون نیست. بردیا دستش را روی بازوی او گذاشت. ـ فقط به این فکر کن که بیرون از اینجا یه خانواده منتظرتن. این جمله برای چند لحظه هانا را متوقف کرد. تصویر مادرش کنار اجاق، پدرش با کیسه نان و رها با موهای آشفته از ذهنش گذشت. اما همان تصویر با عکس مأمور کشته‌شده‌ای که روی صفحه دیده بود درهم آمیخت. اگر تمام مأموران به‌دلیل داشتن خانواده عقب میکشیدند، چه کسی باید مقابل آدمهایی مثل اعضای لوسیفر می‌ایستاد؟ هانا دست بردیا را آروم کنار زد. دقیقا به ھمین فکر می‌کنم. منشی سرهنگ ابتدا اجازه ورود نداد. ـ سرهنگ جلسه دارن. هانا مقابل میز ایستاد. منتظر میمونم. ـ ممکنه طول بکشه. ـ مشکلی نیست. بیست دقیقه گذشت. بعدِ چهل دقیقه، رفت‌وآمدها در راهرو کمتر شد، اما هانا از جایش تکون نخورد. میدانست سرهنگ از حضورش خبر دارد. این انتظار بخشی از گفتوگو بود؛ آزمونی برای سنجیدن میزان جدیت او. پس از نزدیک به یک ساعت، در اتاق باز شد و دو مرد لباس‌شخصی خارج شدند. یکی از آنها هنگام عبور، نگاه کوتاه و ارزیابانه‌ای به هانا انداخت. منشی تلفن داخلی را برداشت و چند کلمه آهسته گفت. سپس به هانا اشاره کرد. ـ میتونید وارد بشید. اتاق سرهنگ نادری بزرگ، ساده و عاری از وسایل غیرضروری بود. یک کتابخانه فلزی، میز کار تیره، دو صندلی مقابل آن و پرچمی که در گوشه اتاق قرار داشت. سرهنگ پشت میز نشسته و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، مشغول امضای برگه‌ای بود. ـ در رو ببند. هانا در رو بست و مقابل میز ایستاد. سرهنگ نوشتن را تمام کرد. ـ میدونم برای چی اومدی. ـ پس لازم نیست مقدمه‌چینی کنم. ـ لازم نیست؛ چون جوابم منفیه. هانا چند لحظه سکوت کرد، هنوز درخواستمو نشنیدید. ـ درخواستت رو از لحظه‌ای که توی جلسه به پرونده خیره شدی، فهمیدم. ـ من میخوام مأمور نفوذ پرونده لوسیفر باشم. سرهنگ به پشتی صندلی تکیه داد. گفتم جوابم منفیه. ـ چرا؟ ـ چون تصمیم اولیه گرفته شده. ـ تصمیم اولیه، تصمیم نهایی نیست. چشم‌های سرهنگ باریک شد. ـ داری انتخاب من رو زیر سؤال میبری؟ ـ دارم توانایی خودمو یادآوری میکنم. ـ توانایی‌های تو برای من روشنه. ـ پس دلیلی برای ردکردنم ندارید. سرهنگ از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره بسته اتاق رفت. دقیقا به خاطر توانایی‌ھات ردت می‌کنم هانا ابرو درهم کشید. ـ متوجه نمیشم. ـ تو یکی از بهترین نیروهای این واحدی. برای تربیت و آموزش تو سالها زمان صرف شده. چند پرونده مهم رو با موفقیت بستی و هنوز ظرفیت پیشرفت زیادی داری. من حاضر نیستم بهترین نیروی واحدم رو وارد مأموریتی کنم که احتمال بازگشتش کمتر از نصفه. هانا محکم گفت: من برای نشستن پشت میز آموزش ندیدم. ـ این حرفهای قهرمانانه رو برای من نزن. من بیشتر از تو جنازه مأمور تحویل خانواده‌ها دادم. لحن سرهنگ ناگهان تند شده بود. ـ مسئلھ شجاعت نیست، مھرآیین. مسئلھ اینھ کھ ما درباره گروھی حرف می زنیم که سه سال تمام نتونستیم حتی اسم واقعی یکی از سرشاخه‌هاش رو پیدا کنیم. دو مأمور ما در فاصله شش ماه حذف شدن. هنوز نمیدونیم در کدوم بخشهای سازمان نفوذ دارن. تو وارد محیطی میشی که حتی یک تماس اشتباه، یک مکث اضافی یا یک تناقض کوچک در گذشته جعل‌ شده‌ت میتونه حکم مرگت باشه. هانا یک قدم جلو رفت. ـ و فکر میکنید سوگل از من آماده‌تره؟ ـ بحث سوگل نیست. ـ اتفاقا هست. وقتی نیروی دیگه‌ای برای مأموریت انتخاب شده، حق دارم بدونم کجای توانایی من کمتر بوده. سرهنگ با خستگی دستی روی صورتش کشید. ـ سوگل تجربه بیشتری داره. ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت9 ░░░░░░]
پارت نهم

ـ من عملیات‌های موفق بیشتری دارم ـ من سه ماه در شبکه آذرخش بودم و حتی یکبار از پوششم خارج نشدم.
ـ این پرونده آذرخش نیست.
ـ میدونم. به همین دلیل اینجام.
سرهنگ پشت میز برگشت.
ـ تو گاهی بیش از حد به غریزه‌ت اعتماد میکنی.
ـ چون بیشتر وقتها درست بوده.
ـ و فقط یکبار اشتباه‌بودنش کافیه تا کشته بشی.
هانا نفس عمیقی کشید. میدانست اصرار بیش از حد ممکن است نتیجه معکوس بدهد، اما برای عقب‌نشینی نیامده بود.
اجازه بدید پرونده رو مطالعه کنم. آزمون‌های لازم رو بگیرین. منو با هر نیرویی که در نظر دارید مقایسه کنید.
اگه بعدش هنوز معتقد بودید مناسب نیستم، تصمیم شما رو میپذیرم.
سرهنگ بدون حرف به او نگاه کرد.
هانا ادامه داد: شما همیشه گفتید مأمور خوب کسی نیست که از خطر نترسه؛ کسیه که خطر رو بشناسه و با وجود ترس، درست تصمیم بگیره. من خطر این پرونده رو دست‌ِکم نمیگیرم. میدونم ممکنه ماه‌ها از خانواده‌م دور باشم. میدونم شاید هیچ پشتیبانی مستقیمی نداشته باشم. حتی میدونم ممکنه هویتم لو بره و فرصتی برای نجاتم نباشه.
صدایش آرامتر شد، اما استحکامش را از دست نداد.
ـ بااین‌حال، هنوز معتقدم میتونم این مأموریت رو انجام بدم.
سرهنگ گفت: چرا اینقدر برات مهمه؟
ـ چون برای همین کار آموزش دیدم.
ـ جواب اداری نده.
هانا سکوت کرد پاسخ واقعی را خودش هم به‌درستی نمیدانست.
شاید نمیتونست تحمل کنه گروهی وجود داشته باشه که قانون حتی چهره رهبرش را نشناسه شاید نام شیطان غرورش را تحریک کرده بود. شاید هم مرگ مأمور قبلی، حسی قدیمی و سرسخت را درونش بیدار کرده بود؛ حسی که به او اجازه نمیداد از کنار ظلمی ناشناخته عبور کند.
ـ چون اونها فکر میکنن دست‌نیافتنی‌ان.
سرهنگ منتظر ادامه حرفش ماند.
. گروهی که اعضاش حتی اسم رئیسشون رو نمیدونن، خودشون رو فراتر از قانون میبینن. دو نفر از نیروهای ما رو حذف کردن و مطمئنن کسی نمیتونه بهشون نزدیک بشه. من میخوام ثابت کنم اشتباه میکنن.
ـ این مأموریت جای اثبات خودت نیست.
ـ نمیخوام خودمو ثابت کنم. میخوام ضعف اونها رو پیدا کنم.
سرهنگ آرام پرسید:
ـ و اگه ضعفی نداشته باشن؟
هانا بی‌درنگ پاسخ داد: همه آدمها ضعف دارن.
برای نخستین بار، چیزی شبیه تأمل در نگاه سرهنگ شکل گرفت.
او به سمت میز برگشت، کشوی قفل‌شده را باز کرد و یک پوشه سیاه بیرون آورد. پوشه را مقابل خودش گذاشت، اما هنوز به هانا نداد.
روی جلد پوشه همان نشان نقره‌ای دیده میشد؛ دایره شکسته، بالهای تیره و حرف L.
ـ این پرونده معمولی نیست، هانا. استفاده از نام کوچک او نشان میداد گفتوگو از حالت رسمی خارج شده است.
ـ اگه واردش بشی، فقط اسمت عوض نمیشه. گذشته‌ت، رفتارت، روابطت و حتی شیوه حرف‌زدنت باید تغییر کنه.
ممکنه مجبور بشی کارهایی انجام بدی که بعداً نتونی به‌راحتی باهاشون کنار بیای.
هانا نگاهش را روی پوشه نگه داشت.
ـ آماده‌ام.
ـ نه. ھیچ کس برای چنین چیزی آماده نیست....

ادامه دارد... undefinedundefined```
undefined۱۳
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۳K

۱۴:۴۶