پرونـــدهء شیطان
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت25 ░░░░░░] پارت بیست و پنجم*
معمولی.رها گفت: وقتی هانا میگه معمولی، یعنی حداقل دو نفر کشته شدن و یه ساختمان منفجر شده.هانا قاشقش را پایین گذاشت. تو فیلم زیاد میبینی.پدر نگاه دقیقتری به او انداخت، خطرناکه؟این سؤال را آروم پرسید.خندههای میز برای لحظهای فروکش کرد. هانا نمیتونست حقیقت را بگوید. حتی خودش هنوز از جزئیات مأموریت اطلاع نداشت. اما نمیخواست با دروغی آشکار نگرانی پدر را بیشتر کند.ـ هنوز چیزی قطعی نیست. فقط یه پرونده جدیده و ممکنه مدتی سرم شلوغ باشه.مادر گفت: یعنی شبها دیر میای؟ـ شاید.ـ یعنی ممکنه چند روز خونه نباشی؟ـ احتمال داره.رها اخم کرد.ـ کجا میری؟ـ هنوز نمیدونم. چطور ممکنه قراره جایی بری ولی ندونی کجا؟حمید پیش از آنکه هانا جواب بدهد، گفت: چون کار خواهرت اینطوریه. لازم نیست بیشتر ازش سؤال کنیم.اما خودش هم نگاه نگرانش را از هانا برنداشت.هانا برای تغییر فضا، تکهای تهچین در بشقاب رها گذاشت.ـ بخور که مغزت برای امتحان بعدی انرژی داشته باشه.رها گفت: من دیگه هیچ امتحانی نمیدم.مادرش بلافاصله پاسخ داد: خیلی هم میدی.حمید خندید.ـ قبل شام آتشبس اعلام کردیم.رها به پدر گفت: پس به مامان تذکر بده.ناهید گفت: من مادرشم، شامل آتشبس نمیشم.دوباره خنده به میز برگشت. هانا تلاش کرد تمام جزئیات آن لحظه را در ذهنش نگه دارد؛ صدای قاشقها، عطر زعفران، خنده پدر، اعتراضهای رها و نگاه مادر.مأموریت ھنوز آغاز نشده بود، اما ھمین احتمال دورشدن از خانھ باعث میشد ھمھ چیز برایش ارزش دیگری پیدا کند.پس از شام، حمید طبق عادت قصد داشت ظرفش را به آشپزخانه ببرد، اما ناهید مانع شد.ـ تو خستهای، برو بشین.حمید گفت: من خستهام، هانا نیست؟هانا بشقابها را جمع کرد.ـ من میشورم.رها گفت: منم کمک میکنم.مادرش با کنایه گفت: معجزه شده.رها جواب داد: میخوام ثابت کنم نمره زیست شخصیت واقعی منو نشون نمیده.هانا ظرفها را به آشپزخانه برد و شیر آب را باز کرد، رها کنار او ایستاد، ظرفهای شسته شده رو خشک میکردو داخل جاظرفی میذاشت، چند دقیقه اول هردو ساکت بودند.بعد رها آرام پرسید: واقعا قراره بری مأموریت؟ـ شاید.ـ خطرناکه؟هانا دستش را داخل کف ظرفشویی حرکت داد.. جواب درست بده.هانا به نیمرخ خواهرش نگاه کرد، رها دیگر آن دختر شوخ چند دقیقه قبل نبود. نگرانی در چشمهایش دیده میشد.ـ هنوز چیزی مشخص نیست.ـ یعنی خطرناکه.ـ رهااا...ـ من کوچیک نیستم.ـ هیچکس نگفت کوچیکی.ـ پس چرا هیچوقت چیزی بهم نمیگی؟هانا بشقاب را آب کشید و به دست او داد.چون بعضی چیزا رو نباید بدونی.ـ یا چون فکر میکنی اگه ندونم، نگران نمیشم.هانا چیزی نگفت، رها بشقاب را در جاظرفی گذاشت.ـ من حتی وقتی چیزی نمیگی هم نگران میشم.این جمله آروم گفته شد، اما بیشتر از هر اعتراض بلندی روی دل هانا نشست.دستهایش را شست و شیر آب را بست.ـ من مراقب خودم هستم.رها نگاهش کرد.ـ قول؟هانا میدونست نباید درباره چیزی که کاملاً در کنترلش نبود، قول بده.بااین حال لبخند زد و انگشت کوچک خود را بالا اورد.ـ قول میدم هرکاری بتونم انجام بدم که سالم برگردم.رها انگشتش را دور انگشت او حلقه کرد.ـ این قول نصفه بود.ـ بیشتر از این ازم برنمیاد.رها آهی کشید،فعلاً قبولش میکنم.بعد از تمام شدن ظرفھا، رھا میز رو پاک کرد و سفره رو جمع کرد. حمید طبق معمول روی مبل ھمیشگیاش نشستھ و اخبار شبانگاھی رو تماشا میکرد. ناھید نیز با یک فنجان چای کنارش نشست و درباره قیمتھا و خبرھای روز با او حرف میزد....
ادامه دارد...
```*
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت25 ░░░░░░] پارت بیست و پنجم*
معمولی.رها گفت: وقتی هانا میگه معمولی، یعنی حداقل دو نفر کشته شدن و یه ساختمان منفجر شده.هانا قاشقش را پایین گذاشت. تو فیلم زیاد میبینی.پدر نگاه دقیقتری به او انداخت، خطرناکه؟این سؤال را آروم پرسید.خندههای میز برای لحظهای فروکش کرد. هانا نمیتونست حقیقت را بگوید. حتی خودش هنوز از جزئیات مأموریت اطلاع نداشت. اما نمیخواست با دروغی آشکار نگرانی پدر را بیشتر کند.ـ هنوز چیزی قطعی نیست. فقط یه پرونده جدیده و ممکنه مدتی سرم شلوغ باشه.مادر گفت: یعنی شبها دیر میای؟ـ شاید.ـ یعنی ممکنه چند روز خونه نباشی؟ـ احتمال داره.رها اخم کرد.ـ کجا میری؟ـ هنوز نمیدونم. چطور ممکنه قراره جایی بری ولی ندونی کجا؟حمید پیش از آنکه هانا جواب بدهد، گفت: چون کار خواهرت اینطوریه. لازم نیست بیشتر ازش سؤال کنیم.اما خودش هم نگاه نگرانش را از هانا برنداشت.هانا برای تغییر فضا، تکهای تهچین در بشقاب رها گذاشت.ـ بخور که مغزت برای امتحان بعدی انرژی داشته باشه.رها گفت: من دیگه هیچ امتحانی نمیدم.مادرش بلافاصله پاسخ داد: خیلی هم میدی.حمید خندید.ـ قبل شام آتشبس اعلام کردیم.رها به پدر گفت: پس به مامان تذکر بده.ناهید گفت: من مادرشم، شامل آتشبس نمیشم.دوباره خنده به میز برگشت. هانا تلاش کرد تمام جزئیات آن لحظه را در ذهنش نگه دارد؛ صدای قاشقها، عطر زعفران، خنده پدر، اعتراضهای رها و نگاه مادر.مأموریت ھنوز آغاز نشده بود، اما ھمین احتمال دورشدن از خانھ باعث میشد ھمھ چیز برایش ارزش دیگری پیدا کند.پس از شام، حمید طبق عادت قصد داشت ظرفش را به آشپزخانه ببرد، اما ناهید مانع شد.ـ تو خستهای، برو بشین.حمید گفت: من خستهام، هانا نیست؟هانا بشقابها را جمع کرد.ـ من میشورم.رها گفت: منم کمک میکنم.مادرش با کنایه گفت: معجزه شده.رها جواب داد: میخوام ثابت کنم نمره زیست شخصیت واقعی منو نشون نمیده.هانا ظرفها را به آشپزخانه برد و شیر آب را باز کرد، رها کنار او ایستاد، ظرفهای شسته شده رو خشک میکردو داخل جاظرفی میذاشت، چند دقیقه اول هردو ساکت بودند.بعد رها آرام پرسید: واقعا قراره بری مأموریت؟ـ شاید.ـ خطرناکه؟هانا دستش را داخل کف ظرفشویی حرکت داد.. جواب درست بده.هانا به نیمرخ خواهرش نگاه کرد، رها دیگر آن دختر شوخ چند دقیقه قبل نبود. نگرانی در چشمهایش دیده میشد.ـ هنوز چیزی مشخص نیست.ـ یعنی خطرناکه.ـ رهااا...ـ من کوچیک نیستم.ـ هیچکس نگفت کوچیکی.ـ پس چرا هیچوقت چیزی بهم نمیگی؟هانا بشقاب را آب کشید و به دست او داد.چون بعضی چیزا رو نباید بدونی.ـ یا چون فکر میکنی اگه ندونم، نگران نمیشم.هانا چیزی نگفت، رها بشقاب را در جاظرفی گذاشت.ـ من حتی وقتی چیزی نمیگی هم نگران میشم.این جمله آروم گفته شد، اما بیشتر از هر اعتراض بلندی روی دل هانا نشست.دستهایش را شست و شیر آب را بست.ـ من مراقب خودم هستم.رها نگاهش کرد.ـ قول؟هانا میدونست نباید درباره چیزی که کاملاً در کنترلش نبود، قول بده.بااین حال لبخند زد و انگشت کوچک خود را بالا اورد.ـ قول میدم هرکاری بتونم انجام بدم که سالم برگردم.رها انگشتش را دور انگشت او حلقه کرد.ـ این قول نصفه بود.ـ بیشتر از این ازم برنمیاد.رها آهی کشید،فعلاً قبولش میکنم.بعد از تمام شدن ظرفھا، رھا میز رو پاک کرد و سفره رو جمع کرد. حمید طبق معمول روی مبل ھمیشگیاش نشستھ و اخبار شبانگاھی رو تماشا میکرد. ناھید نیز با یک فنجان چای کنارش نشست و درباره قیمتھا و خبرھای روز با او حرف میزد....
ادامه دارد...
۲.۴K
۱۷:۳۱