پرونـــدهء شیطان
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت22 ░░░░░░] پارت بیست و دوم
هانا ناخواسته به یاد پرونده افتاد. مردی که انگار تمام ردهایش را از اینترنت، خیابان و حتی حافظه آدمها پاک کرده بود.
لبخندش برای لحظهای محو شد. آرمیتا متوجه تغییر حالت او شد، اما چیزی نگفت. فقط آرام دستش را روی دست هانا گذاشت و گفت: امشب پرونده رو فراموش کن.
هانا به او نگاه کرد، سعی میکنم.
ـ نه. این یکی از اون «سعی میکنم» های الکی نباشه.
ـ قول نمیدم.
آرمیتا آهی کشید. حداقل تا فردا هیچ تصمیمی نگیر.
. تصمیم اصلی رو قبلاً گرفتم
ـ میدونم. هنوز امیدوارم نظرت عوض بشه.
هانا پاسخی نداد.
آدرینا که سنگینی دوباره فضا را احساس کرده بود، گفت: من فایل ھای قدیمی رو پیدا میکنم، ولی قبل از اینکه چیزی بھت بدم، باید دوباره بررسیشون کنم.
هانا سر تکان داد: مراقب باش.
ـ خودت هم همینطور.
پریا دستهایش را روی گوشهایش گذاشت.
ـ دوباره شروع کردید! من گفتم داخل کافه اسم پرونده ممنوعه.
آرمیتا یکی از کوکیها را برداشت.
ـ چشم، رئیس.
پریا گفت: اون کوکی رو بذار سر جاش.
ـ چرا؟
چون پنج دقیقه پیش گفتی سیر شدی.
ـ معده شیرینی جداست.
خنده دوباره میانشان پیچید. هانا نزدیک ساعت نه شب از کافه بیرون اومد.
آرمیتا و آدرینا با هم رفته بودند و پریا نیز برای بستن کافه مانده بود. هوای شب خنکتر شده و خیابان زیر نور چراغها آرامتر از عصر بود.
هانا به سمت خودروی مشکیاش رفت. پژو ۲۰۷ پانورامای مشکیرنگش زیر نور چراغ خیابان براق به نظر میرسید. ماشین را دو سال قبل با پسانداز خودش خریده بود و با وجود پیشنهاد پدرش برای انتخاب خودرویی گرانتر، همین مدل را ترجیح داده بود کوچک، جمعوجور و مناسب خیابانهای شلوغ تهران.
پشت فرمان نشست، کیفش را روی صندلی کناری گذاشت و خودرو را روشن کرد.
پیش از حرکت، سایبان سقف شیشهای را کنار زد. آسمان تهران پشت شیشه پانوراما دیده میشد؛ تیره، آلوده و کمستاره، اما هنوز بهاندازهای زیبا بود که چند ثانیه نگاهش را نگه دارد.
موسیقی آرامی پخش کرد و وارد خیابان شد. مسیر یوسفآباد تا ستارخان در آن ساعت چندان شلوغ نبود. نور تابلوهای مغازهها روی شیشه خودرو حرکت میکرد و صدای بوقهای پراکنده با موسیقی درهم میآمیخت.
هانا تلاش کرد همانطور که آرمیتا خواسته بود، پرونده را فراموش کند.
به حرفهای کافه فکر کرد، به پسر بچهای که آرمیتا را همدست سرقت معرفی کرده بود.
به صورت پریا هنگام عطسه در عکس، به استوری آدرینا.
اما هر بار ذهنش پس از چند ثانیه دوباره به همان تصویر تار برمیگشت.
مردی پشت به دوربین. دستی روی سقف خودرو. حلقهای در انگشت کوچک و جملهای که روی نخستین صفحه نوشته شده بود:
اعتماد، اولین و آخرین اشتباه شما خواهد بود.*هانا با عصبانیت صدای موسیقی را بلندتر کرد.امشب نه.این را بلند گفت؛ انگار میتوانست با فرمانی ساده، ذهن خودش را کنترل کند. وقتی وارد پارکینگ ساختمان شد، ساعت از نهونیم گذشته بود. ماشین را در جای همیشگی پارک کرد، سقف را بست و به سمت آسانسور رفت.
ادامه دارد...
```*
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت22 ░░░░░░] پارت بیست و دوم
هانا ناخواسته به یاد پرونده افتاد. مردی که انگار تمام ردهایش را از اینترنت، خیابان و حتی حافظه آدمها پاک کرده بود.
لبخندش برای لحظهای محو شد. آرمیتا متوجه تغییر حالت او شد، اما چیزی نگفت. فقط آرام دستش را روی دست هانا گذاشت و گفت: امشب پرونده رو فراموش کن.
هانا به او نگاه کرد، سعی میکنم.
ـ نه. این یکی از اون «سعی میکنم» های الکی نباشه.
ـ قول نمیدم.
آرمیتا آهی کشید. حداقل تا فردا هیچ تصمیمی نگیر.
. تصمیم اصلی رو قبلاً گرفتم
ـ میدونم. هنوز امیدوارم نظرت عوض بشه.
هانا پاسخی نداد.
آدرینا که سنگینی دوباره فضا را احساس کرده بود، گفت: من فایل ھای قدیمی رو پیدا میکنم، ولی قبل از اینکه چیزی بھت بدم، باید دوباره بررسیشون کنم.
هانا سر تکان داد: مراقب باش.
ـ خودت هم همینطور.
پریا دستهایش را روی گوشهایش گذاشت.
ـ دوباره شروع کردید! من گفتم داخل کافه اسم پرونده ممنوعه.
آرمیتا یکی از کوکیها را برداشت.
ـ چشم، رئیس.
پریا گفت: اون کوکی رو بذار سر جاش.
ـ چرا؟
چون پنج دقیقه پیش گفتی سیر شدی.
ـ معده شیرینی جداست.
خنده دوباره میانشان پیچید. هانا نزدیک ساعت نه شب از کافه بیرون اومد.
آرمیتا و آدرینا با هم رفته بودند و پریا نیز برای بستن کافه مانده بود. هوای شب خنکتر شده و خیابان زیر نور چراغها آرامتر از عصر بود.
هانا به سمت خودروی مشکیاش رفت. پژو ۲۰۷ پانورامای مشکیرنگش زیر نور چراغ خیابان براق به نظر میرسید. ماشین را دو سال قبل با پسانداز خودش خریده بود و با وجود پیشنهاد پدرش برای انتخاب خودرویی گرانتر، همین مدل را ترجیح داده بود کوچک، جمعوجور و مناسب خیابانهای شلوغ تهران.
پشت فرمان نشست، کیفش را روی صندلی کناری گذاشت و خودرو را روشن کرد.
پیش از حرکت، سایبان سقف شیشهای را کنار زد. آسمان تهران پشت شیشه پانوراما دیده میشد؛ تیره، آلوده و کمستاره، اما هنوز بهاندازهای زیبا بود که چند ثانیه نگاهش را نگه دارد.
موسیقی آرامی پخش کرد و وارد خیابان شد. مسیر یوسفآباد تا ستارخان در آن ساعت چندان شلوغ نبود. نور تابلوهای مغازهها روی شیشه خودرو حرکت میکرد و صدای بوقهای پراکنده با موسیقی درهم میآمیخت.
هانا تلاش کرد همانطور که آرمیتا خواسته بود، پرونده را فراموش کند.
به حرفهای کافه فکر کرد، به پسر بچهای که آرمیتا را همدست سرقت معرفی کرده بود.
به صورت پریا هنگام عطسه در عکس، به استوری آدرینا.
اما هر بار ذهنش پس از چند ثانیه دوباره به همان تصویر تار برمیگشت.
مردی پشت به دوربین. دستی روی سقف خودرو. حلقهای در انگشت کوچک و جملهای که روی نخستین صفحه نوشته شده بود:
اعتماد، اولین و آخرین اشتباه شما خواهد بود.*هانا با عصبانیت صدای موسیقی را بلندتر کرد.امشب نه.این را بلند گفت؛ انگار میتوانست با فرمانی ساده، ذهن خودش را کنترل کند. وقتی وارد پارکینگ ساختمان شد، ساعت از نهونیم گذشته بود. ماشین را در جای همیشگی پارک کرد، سقف را بست و به سمت آسانسور رفت.
ادامه دارد...
۲.۱K
۹:۴۵