صبح، ژان والژان زودتر از همیشه به باغ صومعه رفت. کنار نهال کوچکی که کاشته بود، زانو زد و خاک اطرافش را مرتب کرد. نگاه کردن به آن نهال، امیدی خاموش در دلش زنده میکرد؛ شاید زندگی خودش و کوزت هم میتوانست دوباره از نو آغاز شود.
اما صدای قدمهای فوشلوان، این آرامش کوتاه را برهم زد.
باغبان پیر با نگرانی گفت:
«ژان، خبر تازهای از شهر رسیده. مأمور پلیسی دوباره دربارهی مردی بلندقد و دخترکی خردسال پرسوجو کرده است.»
ژان سر بلند کرد.
«ژاور؟»
فوشلوان آهسته پاسخ داد:
«اسمش را نبردهاند، اما توصیفی که دادهاند، مرا نگران کرده است.»
ژان سکوت کرد. سالها فرار، به او آموخته بود که خطر گاهی درست زمانی بازمیگردد که انسان تصور میکند از آن دور شده است.
کمی بعد، کوزت با سبد کوچکی از راه رسید. چند تکه نان برای ژان آورده بود و با دیدن نهال، شادمانه گفت:
«بابا، فکر میکنی این درخت بزرگ شود؟»
ژان لبخند زد.
«اگر از آن مراقبت کنیم، حتماً.»
کوزت با جدیت گفت:
«پس باید هر روز به آن آب بدهیم؛ نمیخواهم خشک شود.»
ژان به چهرهی معصوم او نگاه کرد. این دخترک که روزگاری از کوچکترین صدا میترسید، حالا برای رشد یک نهال نگران بود. همین تغییر کوچک، برای ژان ارزشی بیش از تمام داراییهای دنیا داشت.
دستش را روی شانهی کوزت گذاشت و گفت:
«بعضی چیزها برای زنده ماندن، به مراقبت و مهربانی نیاز دارند.»
کوزت دست او را گرفت.
«مثل آدمها؟»
ژان لحظهای مکث کرد.
«بله، دخترم؛ درست مثل آدمها.»
نزدیک ظهر، یکی از راهبان خبر داد مردی ناشناس پشت دروازه منتظر است و میخواهد با باغبان صحبت کند.
فوشلوان بهطرف ورودی رفت و ژان از فاصلهای دور، مردی با لباس تیره را دید. چهرهاش بهخوبی مشخص نبود، اما حالت ایستادن و نگاه دقیقش، خاطرهای تلخ را زنده کرد.
وقتی فوشلوان بازگشت، ژان بیدرنگ پرسید:
«چه میخواست؟»
باغبان پیر پاسخ داد:
«دربارهی کسانی سؤال میکرد که بهتازگی به اینجا آمدهاند. مستقیم نامی نبرد، اما معلوم بود دنبال سرنخی میگردد.»
ژان نگران شد.
«اگر ژاور باشد، دیر یا زود به حقیقت نزدیک میشود.»
فوشلوان گفت:
«هنوز چیزی ثابت نشده؛ اما باید برای هر احتمالی آماده باشیم.»
ژان به ساختمان صومعه نگاه کرد. کوزت پشت یکی از پنجرهها ظاهر شد و برایش دست تکان داد. لبخند دخترک، تصمیم گرفتن را دشوارتر میکرد.
او میتوانست دوباره فرار کند؛ شبانه از صومعه بیرون برود و در شهری دیگر پنهان شود. اما آیا درست بود که کوزت را بار دیگر از تنها جایی که در آن احساس امنیت کرده بود، جدا کند؟
آرام گفت:
«تا وقتی راهی برای ماندن وجود دارد، نمیخواهم او را دوباره آواره کنم.»
فوشلوان دستش را روی شانهی او گذاشت.
«پس باید امیدوار باشیم، اما مراقب هم بمانیم.»
شب، وقتی سکوت بر صومعه حاکم شد، ژان کنار پنجره ایستاد و به جادهی تاریک چشم دوخت. به یاد فانتین افتاد؛ مادری که آخرین امیدش را به او سپرده بود. او قول داده بود از کوزت مراقبت کند و نمیخواست ترس از ژاور، مانع وفای به عهدش شود.
در اتاق کناری، کوزت آرام خوابیده بود؛ بیخبر از خطری که شاید دوباره به زندگیشان نزدیک میشد.
ژان تصمیم گرفت تا زمانی که بتواند، برای حفظ این آرامش بجنگد.
اما در دوردست، مردی همچنان به دنبال ردپای او میگشت؛ مردی که باور داشت هیچکس نمیتواند برای همیشه از گذشتهی خود بگریزد.
و ژان والژان میدانست که شاید روزهای آرامششان به پایان نزدیک شده باشد...
«امید، یعنی برای آیندهای بجنگی که هنوز میتوانی بسازی؛ حتی وقتی گذشته دست از تعقیبت برنمیدارد.»
#رمان_های_ماندگار_جهان
#بینوایان
#بینوایان_قسمت_۷۲
┅═✧
۳۵۵
۱۷:۰۶