عکس پروفایل ستون آزادس
۶.۸ هزار عضو

ستون آزاد

کانالی فرهنگی،مذهبی،انقلابی،همراه با مسابقات و چالشهای جذاب و پاکت هدیهundefinedundefinedundefined undefined
undefined️ارتباط با ما و هماهنگی تبلیغات @mahdy8900
اینجاحرفتوناشناس بگو: https://harfeto.timefriend.net/17184571774846
ستون آزاد
undefined undefined رمان‌های ماندگار جهان undefined #بینوایان undefined قسمت ۷۱: چهره‌ای پشت دروازه undefined روایتی آزاد بر اساس شاهکار جاودان «ویکتور هوگو» صدای زنگ ورودی صومعه هنوز در فضای سرد صبح می‌پیچید که ژان والژان احساس کرد تمام آرامشی که این روزها به‌سختی به دست آورده بود، در آستانه‌ی فروپاشی است. فوشلوان دستش را روی بازوی او گذاشت و آهسته گفت: به من اعتماد کن. فعلاً خودت را نشان نده. ژان چیزی نگفت. نگاهش به درختان باغ بود، اما گوش‌هایش تمام صداهای اطراف را دنبال می‌کردند.از سمت ورودی، صدای مردی شنیده شد:من مأمور پلیس هستم. درباره‌ی مردی تحقیق می‌کنم که احتمال می‌دهم در این اطراف پنهان شده باشد. ژان آن صدا را خوب می‌شناخت. ژاور! همان مردی که سال‌ها در هر گوشه‌ی زندگی‌اش سایه انداخته بود؛ مردی که حتی پس از تغییر نام و فرار از گذشته، دست از تعقیب او برنداشته بود. فوشلوان با قدم‌هایی آرام به‌طرف دروازه رفت. ژان در گوشه‌ای از باغ، پشت دیوار کوتاهی ایستاد و تلاش کرد بر اضطراب خود مسلط شود.در همان لحظه، کوزت از راه رسید. «بابا؟ چرا اینجا ایستاده‌ای؟» ژان خم شد و دست‌هایش را روی شانه‌های او گذاشت. «کوزت جان، می‌خواهم چند دقیقه با فوشلوان صحبت کنی. بعد پیش من بیا.» دخترک به چهره‌اش خیره شد. «اتفاقی افتاده؟» ژان لبخندی ساختگی بر لب آورد. «نه، عزیزم. فقط کاری هست که باید انجام بدهم.» کوزت هنوز قانع نشده بود، اما چیزی نگفت. دستش را فشرد و به‌طرف ساختمان رفت. ژان نگاهش را تا آخرین لحظه دنبال کرد. نمی‌خواست دخترک بار دیگر طعم ترس را بچشد؛ همان ترسی که در کودکی، شب‌های طولانی زندگی‌اش را به کابوس تبدیل کرده بود.پشت دروازه، ژاور با نگاهی موشکافانه اطراف را بررسی می‌کرد. گفت:مردی که دنبالش هستم، قدبلند است و قدرت بدنی زیادی دارد. همراه او دختر کوچکی است. ممکن است نام دیگری برای خودش انتخاب کرده باشد. فوشلوان با خونسردی پاسخ داد: اینجا صومعه است، آقا. مردم برای انجام کارهایشان می‌آیند و می‌روند. من باغبانم و بیشتر وقتم را در باغ می‌گذرانم. ژاور قدمی جلوتر آمد. «من فقط چند سؤال دارم. اگر چیزی می‌دانید، بهتر است پنهانش نکنید.» فوشلوان به چشمان او نگاه کرد. «اگر کسی را می‌شناختم که قانون به دنبالش بود، دلیلی نداشتم درباره‌اش دروغ بگویم. اما نمی‌توانم درباره‌ی کسی که ندیده‌ام، اطلاعاتی بدهم.» ژاور به پاسخ‌های فوشلوان گوش می‌داد، اما بیشتر از کلمات، حرکات و مکث‌های او را زیر نظر داشت. سال‌ها تجربه به او آموخته بود که گاهی آدم‌ها با یک نگاه یا یک سکوت، بیش از صد جمله حرف می‌زنند. پرسید: شما چند سال است که در اینجا کار می‌کنید؟ فوشلوان پاسخ داد: سال‌های زیادی است. «و کسی به‌تازگی برای زندگی به اینجا آمده؟» قلب ژان در پشت دیوار تندتر می‌زد. فوشلوان لحظه‌ای مکث کرد و گفت: این مکان رفت‌وآمدهای خودش را دارد. اگر قصد دارید کسی را متهم کنید، باید دلیل مشخصی داشته باشید. چهره‌ی ژاور سخت‌تر شد.او نمی‌توانست بدون مدرک وارد صومعه شود و هرکس را که می‌خواست بازجویی کند. بااین‌حال، چیزی در درونش می‌گفت که این جست‌وجو هنوز به پایان نرسیده است. سرانجام گفت:من دوباره برمی‌گردم. سپس از دروازه فاصله گرفت و در مسیر خیابان ناپدید شد. وقتی فوشلوان به باغ برگشت، ژان هنوز همان‌جا ایستاده بود. پرسید:چه گفت؟ فوشلوان پاسخ داد:هنوز چیزی در دست ندارد؛ اما شکش از بین نرفته است. باید آماده باشی. ژان چشم‌هایش را بست. برای لحظه‌ای به این فکر کرد که همان شب کوزت را بردارد و از صومعه بیرون برود. فرار کردن را خوب بلد بود؛ سال‌ها زندگی‌اش چیزی جز گریز از گذشته نبود. اما این بار، رفتن فقط به معنای نجات خودش نبود. کوزت به اینجا دل بسته بود. برای نخستین بار، صبح‌هایش با ترس آغاز نمی‌شد و شب‌هایش با نگرانی از فردا به پایان نمی‌رسید. آیا حق داشت دوباره همه‌چیز را از او بگیرد؟ فوشلوان انگار فکرش را خوانده بود. «ژان، نمی‌توانی تا ابد بدوی. اما نباید هم بی‌گدار به خطر بزنی. باید راهی پیدا کنیم که هم تو در امان بمانی و هم کوزت بتواند اینجا زندگی کند.» ژان به پنجره‌ی ساختمان نگاه کرد. کوزت پشت شیشه ظاهر شد و با دیدن او لبخند زد. ژان نیز برایش دست تکان داد. در همان لحظه، تصمیم گرفت که دست‌کم تا زمانی که راه دیگری پیدا نکرده‌اند، تسلیم ترس نشود. اما در خیابان‌های شهر، ژاور با قدم‌هایی محکم دور می‌شد. او هنوز نمی‌دانست ژان والژان دقیقاً کجاست؛ ولی یقین داشت که این بار به حقیقت نزدیک‌تر شده است و حقیقت، اگرچه هنوز پشت دیوارهای صومعه پنهان بود، دیگر آن‌قدرها هم دور نبود... undefined سخن ماندگار: «گاهی شجاعت، ماندن در جایی است که برایت عزیز شده؛ حتی وقتی می‌دانی گذشته هنوز در تعقیب توست.» undefined ادامه دارد... #بینوایان_قسمت_۷۱ ┅═✧undefined️ستون آزاد کانالی متفاوتundefined️✧═┅
thumbnail
undefined رمان‌های ماندگار جهان
undefined بینوایان
undefined فصل چهارم: سایه‌های گذشته، روشنای آینده
undefined قسمت ۷۲: وقتی گذشته نزدیک می‌شود
undefined مدت مطالعه: حدود ۳ دقیقه
undefined روایتی آزاد بر اساس شاهکار جاودان «ویکتور هوگو»

صبح، ژان والژان زودتر از همیشه به باغ صومعه رفت. کنار نهال کوچکی که کاشته بود، زانو زد و خاک اطرافش را مرتب کرد. نگاه کردن به آن نهال، امیدی خاموش در دلش زنده می‌کرد؛ شاید زندگی خودش و کوزت هم می‌توانست دوباره از نو آغاز شود.

اما صدای قدم‌های فوشلوان، این آرامش کوتاه را برهم زد.

باغبان پیر با نگرانی گفت:
«ژان، خبر تازه‌ای از شهر رسیده. مأمور پلیسی دوباره درباره‌ی مردی بلندقد و دخترکی خردسال پرس‌وجو کرده است.»

ژان سر بلند کرد.
«ژاور؟»

فوشلوان آهسته پاسخ داد:
«اسمش را نبرده‌اند، اما توصیفی که داده‌اند، مرا نگران کرده است.»

ژان سکوت کرد. سال‌ها فرار، به او آموخته بود که خطر گاهی درست زمانی بازمی‌گردد که انسان تصور می‌کند از آن دور شده است.

کمی بعد، کوزت با سبد کوچکی از راه رسید. چند تکه نان برای ژان آورده بود و با دیدن نهال، شادمانه گفت:
«بابا، فکر می‌کنی این درخت بزرگ شود؟»

ژان لبخند زد.
«اگر از آن مراقبت کنیم، حتماً.»

کوزت با جدیت گفت:
«پس باید هر روز به آن آب بدهیم؛ نمی‌خواهم خشک شود.»

ژان به چهره‌ی معصوم او نگاه کرد. این دخترک که روزگاری از کوچک‌ترین صدا می‌ترسید، حالا برای رشد یک نهال نگران بود. همین تغییر کوچک، برای ژان ارزشی بیش از تمام دارایی‌های دنیا داشت.

دستش را روی شانه‌ی کوزت گذاشت و گفت:
«بعضی چیزها برای زنده ماندن، به مراقبت و مهربانی نیاز دارند.»

کوزت دست او را گرفت.
«مثل آدم‌ها؟»

ژان لحظه‌ای مکث کرد.
«بله، دخترم؛ درست مثل آدم‌ها.»

نزدیک ظهر، یکی از راهبان خبر داد مردی ناشناس پشت دروازه منتظر است و می‌خواهد با باغبان صحبت کند.

فوشلوان به‌طرف ورودی رفت و ژان از فاصله‌ای دور، مردی با لباس تیره را دید. چهره‌اش به‌خوبی مشخص نبود، اما حالت ایستادن و نگاه دقیقش، خاطره‌ای تلخ را زنده کرد.

وقتی فوشلوان بازگشت، ژان بی‌درنگ پرسید:
«چه می‌خواست؟»

باغبان پیر پاسخ داد:
«درباره‌ی کسانی سؤال می‌کرد که به‌تازگی به اینجا آمده‌اند. مستقیم نامی نبرد، اما معلوم بود دنبال سرنخی می‌گردد.»

ژان نگران شد.
«اگر ژاور باشد، دیر یا زود به حقیقت نزدیک می‌شود.»

فوشلوان گفت:
«هنوز چیزی ثابت نشده؛ اما باید برای هر احتمالی آماده باشیم.»

ژان به ساختمان صومعه نگاه کرد. کوزت پشت یکی از پنجره‌ها ظاهر شد و برایش دست تکان داد. لبخند دخترک، تصمیم گرفتن را دشوارتر می‌کرد.

او می‌توانست دوباره فرار کند؛ شبانه از صومعه بیرون برود و در شهری دیگر پنهان شود. اما آیا درست بود که کوزت را بار دیگر از تنها جایی که در آن احساس امنیت کرده بود، جدا کند؟

آرام گفت:
«تا وقتی راهی برای ماندن وجود دارد، نمی‌خواهم او را دوباره آواره کنم.»

فوشلوان دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.
«پس باید امیدوار باشیم، اما مراقب هم بمانیم.»

شب، وقتی سکوت بر صومعه حاکم شد، ژان کنار پنجره ایستاد و به جاده‌ی تاریک چشم دوخت. به یاد فانتین افتاد؛ مادری که آخرین امیدش را به او سپرده بود. او قول داده بود از کوزت مراقبت کند و نمی‌خواست ترس از ژاور، مانع وفای به عهدش شود.

در اتاق کناری، کوزت آرام خوابیده بود؛ بی‌خبر از خطری که شاید دوباره به زندگی‌شان نزدیک می‌شد.

ژان تصمیم گرفت تا زمانی که بتواند، برای حفظ این آرامش بجنگد.

اما در دوردست، مردی همچنان به دنبال ردپای او می‌گشت؛ مردی که باور داشت هیچ‌کس نمی‌تواند برای همیشه از گذشته‌ی خود بگریزد.

و ژان والژان می‌دانست که شاید روزهای آرامششان به پایان نزدیک شده باشد...

undefined سخن ماندگار:
«امید، یعنی برای آینده‌ای بجنگی که هنوز می‌توانی بسازی؛ حتی وقتی گذشته دست از تعقیبت برنمی‌دارد.»

undefined ادامه دارد...

#رمان_های_ماندگار_جهان
#بینوایان
#بینوایان_قسمت_۷۲

┅═✧undefined️ستون آزادundefined️کانالی متفاوتundefined️✧═┅
undefined۲

۳۵۵

۱۷:۰۶