﷽
خون دلی که لعل شد
فصل هفتم | حماسه اشک
قسمت شصتویکم | آشیخ! ریشت را تراشیدند؟!
در راه انتقال به مشهد، اتفاقی افتاد که بعدها به یکی از خاطرات ماندگار دوران بازداشت تبدیل شد.
نگرانی من این بود که مأموران، همانطور که درباره زندانیان شنیده بودم، ریشم را به شیوهای دردناک بتراشند.
وقتی سلمانی آمد، با نگرانی به وسایلش نگاه میکردم.
اما این بار، ماجرا آنطور که تصور میکردم پیش نرفت؛
ماشین اصلاح را دیدم و خیالم راحت شد.
بعد از اصلاح، برای رفتن به دستشویی و وضو گرفتن اجازه خواستم.
در مسیر، یکی از افسران جوان که ظاهراً قصد تمسخر داشت، از دور صدایم زد:
«آشیخ! ریشت را تراشیدند؟»
پاسخ دادم:
«بله؛ سالها بود چانهام را ندیده بودم، حالا الحمدلله میبینم!»
گاهی در سختترین لحظهها،
یک پاسخ کوتاه و شوخطبعانه میتواند اجازه ندهد فضای سنگین، روح انسان را درهم بشکند.
ادامه دارد...
فردا: قسمت شصتودوم | پسرم! به تو افتخار میکنم
#خون_دلی_که_لعل_شد #فصل_هفتم #قسمت_شصتویکم
┅═✧❁ستون آزاد
️کانالی متفاوت❁✧═┅
در راه انتقال به مشهد، اتفاقی افتاد که بعدها به یکی از خاطرات ماندگار دوران بازداشت تبدیل شد.
نگرانی من این بود که مأموران، همانطور که درباره زندانیان شنیده بودم، ریشم را به شیوهای دردناک بتراشند.
وقتی سلمانی آمد، با نگرانی به وسایلش نگاه میکردم.
اما این بار، ماجرا آنطور که تصور میکردم پیش نرفت؛
ماشین اصلاح را دیدم و خیالم راحت شد.
بعد از اصلاح، برای رفتن به دستشویی و وضو گرفتن اجازه خواستم.
در مسیر، یکی از افسران جوان که ظاهراً قصد تمسخر داشت، از دور صدایم زد:
«آشیخ! ریشت را تراشیدند؟»
پاسخ دادم:
«بله؛ سالها بود چانهام را ندیده بودم، حالا الحمدلله میبینم!»
گاهی در سختترین لحظهها،
یک پاسخ کوتاه و شوخطبعانه میتواند اجازه ندهد فضای سنگین، روح انسان را درهم بشکند.
فردا: قسمت شصتودوم | پسرم! به تو افتخار میکنم
#خون_دلی_که_لعل_شد #فصل_هفتم #قسمت_شصتویکم
┅═✧❁ستون آزاد
۸۶۹
۱۵:۱۲