پیرمرد جانباز از درد جانبازیاش میگفت.گلایههایش که بالا گرفت، رو به آقا گفت: «آقا، هر شب درد دارم...»آقا در جواب گفت: من هم سی سال است که هر شب، از درد دستم در اذیتم.
یکی از محافظان آقا میگفت: یکی از وظایف ما این بود که هنگام مصافحه مردم با آقا، مراقب باشیم کسی دست جانباز ایشان را فشار ندهد.
یکی از محافظان آقا میگفت: یکی از وظایف ما این بود که هنگام مصافحه مردم با آقا، مراقب باشیم کسی دست جانباز ایشان را فشار ندهد.
۲۵۲
۲۰:۲۵