من یاسمین دباغم.
باید زن مردی بشم که پشت چشمای تاریکش یه کینهی قدیمی خوابیده. منو به عقد خودش در آورد و به خونهاش برد. حالا دیگه زنش بودم... همون شب اول، وقتی در خونه رو بست تو چشمام زل زد و با پوزخند گفت:- به جهنمت خوش اومدی خانم کوچولو.بعد از اون انتخاب کرد که بشه مامور عذاب دادنم و اذیتم کنه. اما یه شب وقتی برگشت خونه، حالت عادی نداشت. رو پا بند نبود. دستمو گرفت، نفس نفس میزد و انگار تب داشت و هذیون میگفت:- امشب باید بیای تو اتاق شوهرت...فکر کردم یه بازی جدیده برای عذاب دادن بیشترم که دستاش محکم دورم حلقه شد، پیشونیش و گذاشت روی شونهام و با صدای گرفته و ضعیفی گفت:- این جهنمو بهشت کنیم؟ هوم؟ ازدواجمون واقعی بشه چموشِ لجباز حاضرجواب؟ble.ir/join/E4WRHYPUeHble.ir/join/E4WRHYPUeHولی صبح هیچ کدوم از لحظههای شب گذشته رو یادش نموند... نگاهش دوباره همون نگاه سرد و خـ.ـشن شد، یادش رفت شب و موندم تو اتاقش و دل بستم به بهشت شدن جهنم...
باید زن مردی بشم که پشت چشمای تاریکش یه کینهی قدیمی خوابیده. منو به عقد خودش در آورد و به خونهاش برد. حالا دیگه زنش بودم... همون شب اول، وقتی در خونه رو بست تو چشمام زل زد و با پوزخند گفت:- به جهنمت خوش اومدی خانم کوچولو.بعد از اون انتخاب کرد که بشه مامور عذاب دادنم و اذیتم کنه. اما یه شب وقتی برگشت خونه، حالت عادی نداشت. رو پا بند نبود. دستمو گرفت، نفس نفس میزد و انگار تب داشت و هذیون میگفت:- امشب باید بیای تو اتاق شوهرت...فکر کردم یه بازی جدیده برای عذاب دادن بیشترم که دستاش محکم دورم حلقه شد، پیشونیش و گذاشت روی شونهام و با صدای گرفته و ضعیفی گفت:- این جهنمو بهشت کنیم؟ هوم؟ ازدواجمون واقعی بشه چموشِ لجباز حاضرجواب؟ble.ir/join/E4WRHYPUeHble.ir/join/E4WRHYPUeHولی صبح هیچ کدوم از لحظههای شب گذشته رو یادش نموند... نگاهش دوباره همون نگاه سرد و خـ.ـشن شد، یادش رفت شب و موندم تو اتاقش و دل بستم به بهشت شدن جهنم...
۵۶.۳K
۱۲:۲۹