بازارسال شده از تبلیغات، از صبوری شما سپاسگذاریم🌻🫧
دقت کنید ( ظرفیت کلا ۳ تابلو هست )
🧿 این یک تابلو معمولی نیست
جمعه ، آداب تابلو بسیار مهمه که سیدبزرگوار مورد تایید هستند ، این آخرین باره میزارم و تبلیغ نیست امیدوارم انشالله امروز جمعه قبل دهه #فاطمیه تهیه کنید
۱
۱۶:۰۳
باید مدام کوک کرد
دلی را که از خستگی روزگارصدایش ناموزونست بـاید جـان را نـواخت چـه بـه سـرود چه بـه سکـوت و #امیـد آوازیست که هر روز بـایـد خـوانـد ...


❉᭄͜͡༻ نسیــمِ زندگــــی༻❉᭄͜͡
۱K
۱۶:۱۸
بازارسال شده از نجات بیزنیس با پروشات
#سرگذشت_رعنا
#تاوان_سادگی
اسمم رعناست ازاستان همدان متولد۱۳۶۸هستم..
تویه خانواده ۸نفره بزرگ شدم که دوتاخواهردارم وسه تابرادر..من دخترباهوش وزرنگی بودم..وبخاطر قدبلند وهیکل درشتی که داشتم همه فکرمیکردن ازخواهرهای دیگه ام بزرگترهستم وازهمون سوم راهنمایی خواستگار زیاد داشتم..ولی توخانواده ما رسم نبود دختر کوچیکتر رو شوهر بدن ودخترهای بزرگتر بمونن وهروقت برای من خواستگارمیومد سیماوشیرین بدشون میومدمیگفتن تومقصری که ماخواستگارنداریم!!وسرهمین موضوع میونه خوبی بامن نداشتن..دوسالی گذشت ومن سال دوم دبیرستان بودم که خواهربزرگم سیماباپسرخاله ام ازدواج کرد..
اخرشب که میخواستن عروس روببرن من امدم توحیاط و منتظر وایساده بودم که متوجه نگاهای سنگین یه نفربه خودم شدم
وقتی برگشتم برق ازسرم پرید
🪴
#سرگذشت_غمگین_دختری_به_اسم_رعنا😞½
ble.ir/join/KdnJNTrLRL
ble.ir/join/KdnJNTrLRL
#تاوان_سادگی
اسمم رعناست ازاستان همدان متولد۱۳۶۸هستم..
تویه خانواده ۸نفره بزرگ شدم که دوتاخواهردارم وسه تابرادر..من دخترباهوش وزرنگی بودم..وبخاطر قدبلند وهیکل درشتی که داشتم همه فکرمیکردن ازخواهرهای دیگه ام بزرگترهستم وازهمون سوم راهنمایی خواستگار زیاد داشتم..ولی توخانواده ما رسم نبود دختر کوچیکتر رو شوهر بدن ودخترهای بزرگتر بمونن وهروقت برای من خواستگارمیومد سیماوشیرین بدشون میومدمیگفتن تومقصری که ماخواستگارنداریم!!وسرهمین موضوع میونه خوبی بامن نداشتن..دوسالی گذشت ومن سال دوم دبیرستان بودم که خواهربزرگم سیماباپسرخاله ام ازدواج کرد..
اخرشب که میخواستن عروس روببرن من امدم توحیاط و منتظر وایساده بودم که متوجه نگاهای سنگین یه نفربه خودم شدم
وقتی برگشتم برق ازسرم پرید
#سرگذشت_غمگین_دختری_به_اسم_رعنا😞½
ble.ir/join/KdnJNTrLRL
ble.ir/join/KdnJNTrLRL
۷
۱۶:۲۷
بازارسال شده از تبلیغات، از صبوری شما سپاسگذاریم🌻🫧
رعنا بخاطر سادگیش توی دامی افتاد که راه برگشتی نداره حتی تو این راه خواهرش و ازدست میده وتوسط خانواده به روستایی دورافتاده طرد میشه
#سرگذشتی بسیار هیجانی وواقعی

ble.ir/join/KdnJNTrLRL
ble.ir/join/KdnJNTrLRL
#سرگذشتی بسیار هیجانی وواقعی
ble.ir/join/KdnJNTrLRL
ble.ir/join/KdnJNTrLRL
۱
۱۶:۲۷
مهربان بودن عالیه
اما عالیتر اینه که
از محبتی که کردیم رد بشیم
و دریافت کننده ی
محبتمون را مدیون نبینیم
محبت برای رضای خدا یعنی از لحظه ای که نیت کردیم پاسخ را از خــدا گرفتیم دیگه منتظر پاسخ از بنده اش نیستیم
بی توقع مهربان باشیم.... 🥰
خدا جبران میکنه تمام مهربانی هایت را

❉᭄͜͡༻ نسیــمِ زندگــــی༻❉᭄͜͡
اما عالیتر اینه که
از محبتی که کردیم رد بشیم
و دریافت کننده ی
محبتمون را مدیون نبینیم
محبت برای رضای خدا یعنی از لحظه ای که نیت کردیم پاسخ را از خــدا گرفتیم دیگه منتظر پاسخ از بنده اش نیستیم
بی توقع مهربان باشیم.... 🥰
خدا جبران میکنه تمام مهربانی هایت را
۹۸۱
۱۶:۵۸
وقتی که تاج پادشاهی رابر سَرِ سگی بگذاری،سخت است که دوبارهقلاده به گردن او ببندی...پس مواظب باش به هرکس به اندازه جنبه اش محبت کن!!!

❉᭄͜͡༻ نسیــمِ زندگــــی༻❉᭄͜͡
۸۸۱
۱۷:۳۱
پرونـــدهء شیطان
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت29 ░░░░░░] پارت بیست ونهم*
اما احساس سنگینی داشت؛ انگار از همان لحظهای که پوشه را باز کرده بود، چیزی از دل آن تاریکی نیز به زندگیاش راه پیدا کرده بود. چیزی خاموش، ناشناس و صبور.هانا چشمهایش را محکمتر بست، سرانجام خستگی بر ذهن نا آرامش غلبه کرد و خواب، آهسته او را با خود برد.اما حتی در خواب هم آرامش نداشت. در راهرویی طولانی و تاریک میدوید. درهایی در دو طرف راهرو قرار داشتند، اما هر بار که دستگیرهای را پایین میکشید، در قفل بود.از انتهای راهرو صدای قدمهایی شنیده میشد، نه تند، نه عجول، قدمهایی آرام و مطمئن؛ متعلق به کسی که میدانست هانا راه فراری ندارد. او برگشت، اما هیچکس را ندید. فقط سایه مردی بلندقد روی دیوار افتاده بود.سایه نزدیکتر شد، هانا خواست اسلحهاش را بیرون بکشد، اما غلافش خالی بود.صدایی سرد، درست پشت سرش گفت: دیر رسیدی، سروان.هانا با وحشت برگشت، پیش از آنکه صورت مرد را ببیند، از خواب پرید، اتاق تاریک بود. نفسهایش سریع و قلبش محکم به سینه میکوبید چند ثانیه طول کشید تا بفهمد در خانه است، نه در آن راهروی بیانتها.به ساعت نگاه کرد، سه و چهلودو دقیقه بامداد، لیوان آب را برداشت، اما دستش اندکی میلرزید آب نوشید و دوباره سرش را روی بالشت گذاشت این فقط یک خواب بود.نتیجه خستگی، اضطراب و ساعتها خیرهشدن به پروندهای آشفته، چیز دیگری نبود.بااینحال تا مدتھا نتوانست دوباره بخوابد. چون صدای آن مرد ناشناس، با وجود بیداری، هنوز در گوشش تکرار میشد: دیر رسیدی، سروان.
صدای زنگ ساعت، درست زمانی در اتاق پیچید که هانا احساس میکرد تازه توانسته چشمهایش را روی هم بگذارد.دستش را از زیر پتو بیرون اورد و بدون آنکه چشم باز کند، چند بار روی میز کنار تخت زد انگشتهایش از کنار لیوان آب گذشت، به قاب عکس خانوادگی برخورد کرد و سرانجام تلفن همراهش را پیدا کرد و زنگش رو خاموش کرد.سکوت فقط سه ثانیه دوام آورد. اینبار هشدار دوم شروع شد؛ صدایی بلندتر و آزاردهندهتر که خود هانا شب قبل برای اطمینان تنظیم کرده بود چشمهایش را باز کرد و با کلافگی به صفحه تلفن خیره شد.ساعت ششوپنج دقیقه صبح بود. چند لحظه طول کشید تا ذهنش از میان مه سنگین خواب بیرون بیاید. سپس اتفاقات شب گذشته یکی پس از دیگری به یادش آمدند.پرونده لوسیفر. آکنده از گزارشهای پراکنده و اسامی بینتیجه.هشدار آرمیتا. وحشت آدرینا با شنیدن نام گروه. و خوابی که تا نزدیک صبح اجازه نداده بود آرام بگیرد. هانا به سقف خیره ماند جملهای که در خواب شنیده بود، هنوز بیش از اندازه واقعی به نظر میرسید.دیر رسیدی، سروان.نفسش را با فشار بیرون داد و از تخت پایین اومد. اتاق هنوز تاریک بود. پردهها اجازه نمیدادند نور کمرنگ صبح وارد شود. سایه گوشهای خرگوشی لباسش روی دیوار افتاده بود و برای لحظهای صحنه خواب را به شکل مضحکی از ذهنش بیرون کرد. هانا نگاهی به لباس راحتیاش انداخت و زیر لب گفت: واقعا خیلی ترسناکی، به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد. تھران زیر آسمانی خاکستری بیدار میشد. روی شیشھھای خودروھای پارک شده در خیابان رطوبت نشستھ بود و مغازههای پایین ساختمان هنوز بسته بودند. صدای دور موتور اتوبوسها و رفتوآمد محدود ماشینها، سکوت محله را کمکم میشکست روی میز کار، لپتاپ رها هنوز قرار داشت. کنار لپتاپ، تلفن همراه رها هم بود که صفحهاش هر چند دقیقه یکبار با پیامهای دوستانش روشن میشد، هانا تلفن را برداشت.روی صفحه چند اعلان دیده میشد: رها کجایی؟ مامانت گرفتت؟ هانا فهمید؟هانا لبخند زد، احتمالاً دوستان رها تصور میکردند او شب گذشته خواهرش را بازداشت و برای بازجویی به اداره منتقل کرده است.تلفن را دوباره روی میز گذاشت و به حمام رفت آب خنک کمک کرد سنگینی بیخوابی کمی از بدنش خارج شود. چند دقیقه بعد، با موهای نمدار مقابل کمد ایستاد امروز قرار بود نخستین مرحله ارزیابی برای مأموریت آغاز شود، اما سرهنگ جزئیات آن را نگفته بود. به همین دلیل شلوار پارچهای مشکی، بلوز سفید و مانتوی رسمی تیرهاش را انتخاب کرد. داخل کیف ورزشی کوچکش هم یک دست لباس تمرین گذاشت. تجربه به او آموخته بود وقتی فرماندهای درباره برنامه روز سکوت میکند، بهتر است برای هر اتفاقی آماده باشد، صدای ضربه آرامی به در خورد.
ادامه دارد...
```*
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت29 ░░░░░░] پارت بیست ونهم*
اما احساس سنگینی داشت؛ انگار از همان لحظهای که پوشه را باز کرده بود، چیزی از دل آن تاریکی نیز به زندگیاش راه پیدا کرده بود. چیزی خاموش، ناشناس و صبور.هانا چشمهایش را محکمتر بست، سرانجام خستگی بر ذهن نا آرامش غلبه کرد و خواب، آهسته او را با خود برد.اما حتی در خواب هم آرامش نداشت. در راهرویی طولانی و تاریک میدوید. درهایی در دو طرف راهرو قرار داشتند، اما هر بار که دستگیرهای را پایین میکشید، در قفل بود.از انتهای راهرو صدای قدمهایی شنیده میشد، نه تند، نه عجول، قدمهایی آرام و مطمئن؛ متعلق به کسی که میدانست هانا راه فراری ندارد. او برگشت، اما هیچکس را ندید. فقط سایه مردی بلندقد روی دیوار افتاده بود.سایه نزدیکتر شد، هانا خواست اسلحهاش را بیرون بکشد، اما غلافش خالی بود.صدایی سرد، درست پشت سرش گفت: دیر رسیدی، سروان.هانا با وحشت برگشت، پیش از آنکه صورت مرد را ببیند، از خواب پرید، اتاق تاریک بود. نفسهایش سریع و قلبش محکم به سینه میکوبید چند ثانیه طول کشید تا بفهمد در خانه است، نه در آن راهروی بیانتها.به ساعت نگاه کرد، سه و چهلودو دقیقه بامداد، لیوان آب را برداشت، اما دستش اندکی میلرزید آب نوشید و دوباره سرش را روی بالشت گذاشت این فقط یک خواب بود.نتیجه خستگی، اضطراب و ساعتها خیرهشدن به پروندهای آشفته، چیز دیگری نبود.بااینحال تا مدتھا نتوانست دوباره بخوابد. چون صدای آن مرد ناشناس، با وجود بیداری، هنوز در گوشش تکرار میشد: دیر رسیدی، سروان.
صدای زنگ ساعت، درست زمانی در اتاق پیچید که هانا احساس میکرد تازه توانسته چشمهایش را روی هم بگذارد.دستش را از زیر پتو بیرون اورد و بدون آنکه چشم باز کند، چند بار روی میز کنار تخت زد انگشتهایش از کنار لیوان آب گذشت، به قاب عکس خانوادگی برخورد کرد و سرانجام تلفن همراهش را پیدا کرد و زنگش رو خاموش کرد.سکوت فقط سه ثانیه دوام آورد. اینبار هشدار دوم شروع شد؛ صدایی بلندتر و آزاردهندهتر که خود هانا شب قبل برای اطمینان تنظیم کرده بود چشمهایش را باز کرد و با کلافگی به صفحه تلفن خیره شد.ساعت ششوپنج دقیقه صبح بود. چند لحظه طول کشید تا ذهنش از میان مه سنگین خواب بیرون بیاید. سپس اتفاقات شب گذشته یکی پس از دیگری به یادش آمدند.پرونده لوسیفر. آکنده از گزارشهای پراکنده و اسامی بینتیجه.هشدار آرمیتا. وحشت آدرینا با شنیدن نام گروه. و خوابی که تا نزدیک صبح اجازه نداده بود آرام بگیرد. هانا به سقف خیره ماند جملهای که در خواب شنیده بود، هنوز بیش از اندازه واقعی به نظر میرسید.دیر رسیدی، سروان.نفسش را با فشار بیرون داد و از تخت پایین اومد. اتاق هنوز تاریک بود. پردهها اجازه نمیدادند نور کمرنگ صبح وارد شود. سایه گوشهای خرگوشی لباسش روی دیوار افتاده بود و برای لحظهای صحنه خواب را به شکل مضحکی از ذهنش بیرون کرد. هانا نگاهی به لباس راحتیاش انداخت و زیر لب گفت: واقعا خیلی ترسناکی، به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد. تھران زیر آسمانی خاکستری بیدار میشد. روی شیشھھای خودروھای پارک شده در خیابان رطوبت نشستھ بود و مغازههای پایین ساختمان هنوز بسته بودند. صدای دور موتور اتوبوسها و رفتوآمد محدود ماشینها، سکوت محله را کمکم میشکست روی میز کار، لپتاپ رها هنوز قرار داشت. کنار لپتاپ، تلفن همراه رها هم بود که صفحهاش هر چند دقیقه یکبار با پیامهای دوستانش روشن میشد، هانا تلفن را برداشت.روی صفحه چند اعلان دیده میشد: رها کجایی؟ مامانت گرفتت؟ هانا فهمید؟هانا لبخند زد، احتمالاً دوستان رها تصور میکردند او شب گذشته خواهرش را بازداشت و برای بازجویی به اداره منتقل کرده است.تلفن را دوباره روی میز گذاشت و به حمام رفت آب خنک کمک کرد سنگینی بیخوابی کمی از بدنش خارج شود. چند دقیقه بعد، با موهای نمدار مقابل کمد ایستاد امروز قرار بود نخستین مرحله ارزیابی برای مأموریت آغاز شود، اما سرهنگ جزئیات آن را نگفته بود. به همین دلیل شلوار پارچهای مشکی، بلوز سفید و مانتوی رسمی تیرهاش را انتخاب کرد. داخل کیف ورزشی کوچکش هم یک دست لباس تمرین گذاشت. تجربه به او آموخته بود وقتی فرماندهای درباره برنامه روز سکوت میکند، بهتر است برای هر اتفاقی آماده باشد، صدای ضربه آرامی به در خورد.
ادامه دارد...
۸۷۴
۱۷:۳۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از پیشنهاد ویژه
۱
۱۷:۳۴
بازارسال شده از تبلیغات، از صبوری شما سپاسگذاریم🌻🫧
۱
۱۷:۳۴