قدر همدیگر رو بدونیم، روزی میرسد که نیستیم قدر همدیگر رو بدونیم، روزی میرسد که نیستیم ، زندگی در لحظه ها رو داشته باشیم ،غصه ی آینده رو نخوریم
برزخی در بهشت/ رمان عاشقانه
برزخی در بهشت/ رمان عاشقانه
۳۵.۱K
۷:۱۹
#پست۱۵۳#برزخی_در_بهشت #مهین_عبدی
هیچ دوست نداشت از این ماجرا مهناز بویی ببرد! که اگر میبرد شاید دیگر مهناز در رویش هم نگاهی نمیانداخت وقتی قرار بینشان این بود که رابطهای با کهربا نداشته باشد و حالا...
با سرعت سمت کارخانه راند و ساعتی بعد به آنجا رسید. ماشین را زیر سایهبان و داخل پارکینگ پارک کرد و از حیاط کارخانه که میگذشت با چند کارگر هم سلام و علیکی کرد.
داخل ساختمان شد. دو برادر بزرگترش همراه حاج ابراهیم قرار بود امروز صبح زود به انبارها بروند.
با رسیدن به طبقهی بالا و با دیدن مردی که پشت به او روی صندلی نشسته بود اخم کرد!
منشی که دختری جوان بود با دیدن او بلند شد.-سلام آقای کلهر. او سری بالا و پایین کرد.-مهمون دارین. نیم ساعتی میشه منتظرتون هستن.
صندلیها را دور زد و سر چرخاند. با دیدن سیاوش ماتش برد و ابروهایش بالا پریدند. نمیتوانست انکار کند! شوکه شده بود و کمی هم ترس برش داشته بود!
با این حال لبخندی کمرنگ زد و رو به منشی گفت:-ایشون مهمون نیستن! اینجا متعلق به خودشونه.
سیاوش با تانی بلند شد. کیف چرمش را به دست دیگرش داد و دست آزادش را داخل جیب شلوارش گذاشت!
گوشهی لبش به نشانهی پوزخند کمی بالا رفت و از بالا نگاهی به میثاق انداخت. قد و هیکلش دو سروگردن بالاتر از میثاق بود!
هیچ دوست نداشت از این ماجرا مهناز بویی ببرد! که اگر میبرد شاید دیگر مهناز در رویش هم نگاهی نمیانداخت وقتی قرار بینشان این بود که رابطهای با کهربا نداشته باشد و حالا...
با سرعت سمت کارخانه راند و ساعتی بعد به آنجا رسید. ماشین را زیر سایهبان و داخل پارکینگ پارک کرد و از حیاط کارخانه که میگذشت با چند کارگر هم سلام و علیکی کرد.
داخل ساختمان شد. دو برادر بزرگترش همراه حاج ابراهیم قرار بود امروز صبح زود به انبارها بروند.
با رسیدن به طبقهی بالا و با دیدن مردی که پشت به او روی صندلی نشسته بود اخم کرد!
منشی که دختری جوان بود با دیدن او بلند شد.-سلام آقای کلهر. او سری بالا و پایین کرد.-مهمون دارین. نیم ساعتی میشه منتظرتون هستن.
صندلیها را دور زد و سر چرخاند. با دیدن سیاوش ماتش برد و ابروهایش بالا پریدند. نمیتوانست انکار کند! شوکه شده بود و کمی هم ترس برش داشته بود!
با این حال لبخندی کمرنگ زد و رو به منشی گفت:-ایشون مهمون نیستن! اینجا متعلق به خودشونه.
سیاوش با تانی بلند شد. کیف چرمش را به دست دیگرش داد و دست آزادش را داخل جیب شلوارش گذاشت!
گوشهی لبش به نشانهی پوزخند کمی بالا رفت و از بالا نگاهی به میثاق انداخت. قد و هیکلش دو سروگردن بالاتر از میثاق بود!
۸۸۷
۶:۰۲
#پست۱۵۴#برزخی_در_بهشت #مهین_عبدی
-گویا حاج ابراهیم نیستن! میثاق با دستش به داخل اتاق اشاره کرد و کمی بعد هر دو داخل اتاق شدند و میثاق گفت:-حاجی جایی کار داشتن احتمالا امروز نرسن به کارخونه.
گوشی را برداشت و به منشی سفارش دو قهوه داد. روی صندلی و پشت میز حاج ابراهیم نشست. سیاوش با نگاهی تیره به او گفت:
-زودتر از برادرای دیگه صاحب منصب شدی!میثاق هول کرده بود و این از نگاه تیزبین سیاوش دور نبود.
-تن حاجی سلامت باشه! منشی با ضربهای کوتاه به در وارد اتاق شد و دو قهوه و چند کیک یزدی چیده شده در بشقابی آورده و روی میز گذاشت.
بعد از بیرون رفتنش سیاوش تنه جلو کشید. ساعدهایش را روی رانهایش گذاشت و جدی گفت:
-برای خوردن اینجا نیومدم! یه سری حساب و کتاب هست که باید مستقیما با خود حاجیتون در میون بذارم!
میثاق از لحن سیاوش جا خورد اما گفت:-فعلا که حاجی نیست. البته فرقی هم نداره کاری بود به من میسپرد.
سیاوش به یکباره گفت:-مثل همون قرارداد؟میثاق ابرو درهم کرد.-متوجه نمیشم؟سیاوش بلند شد و کیفش را برداشت. با حالتی تمسخرآمیز گفت:
-گفتم که! خود حاجی باید باشن! احتمالا فردا دوباره برگردم. به حاجی سلام منو برسون و بگو بهتره که تا دیر نشده با هم صحبت کنیم. البته فقط خودم و خودش!
-گویا حاج ابراهیم نیستن! میثاق با دستش به داخل اتاق اشاره کرد و کمی بعد هر دو داخل اتاق شدند و میثاق گفت:-حاجی جایی کار داشتن احتمالا امروز نرسن به کارخونه.
گوشی را برداشت و به منشی سفارش دو قهوه داد. روی صندلی و پشت میز حاج ابراهیم نشست. سیاوش با نگاهی تیره به او گفت:
-زودتر از برادرای دیگه صاحب منصب شدی!میثاق هول کرده بود و این از نگاه تیزبین سیاوش دور نبود.
-تن حاجی سلامت باشه! منشی با ضربهای کوتاه به در وارد اتاق شد و دو قهوه و چند کیک یزدی چیده شده در بشقابی آورده و روی میز گذاشت.
بعد از بیرون رفتنش سیاوش تنه جلو کشید. ساعدهایش را روی رانهایش گذاشت و جدی گفت:
-برای خوردن اینجا نیومدم! یه سری حساب و کتاب هست که باید مستقیما با خود حاجیتون در میون بذارم!
میثاق از لحن سیاوش جا خورد اما گفت:-فعلا که حاجی نیست. البته فرقی هم نداره کاری بود به من میسپرد.
سیاوش به یکباره گفت:-مثل همون قرارداد؟میثاق ابرو درهم کرد.-متوجه نمیشم؟سیاوش بلند شد و کیفش را برداشت. با حالتی تمسخرآمیز گفت:
-گفتم که! خود حاجی باید باشن! احتمالا فردا دوباره برگردم. به حاجی سلام منو برسون و بگو بهتره که تا دیر نشده با هم صحبت کنیم. البته فقط خودم و خودش!
۸۶۳
۶:۰۲
VIP پرهیجان و عاشقانه داستان
برزخی در بهشت... 
رمان آنلاینه و در چنل VIP فعلا تا پارت 251 آپ شده.
پایان خوش و پر از لحظات هیجانیه!
هفتهای کاملا منظم 10 پارت داریم. ( شنبه تا چهارشنبه )
اگر مایل به عضویت در کانال vip هستید، مبلغ 105,000 ( صدوپنج هزار تومان ) به شماره کارت زیر واریز کنید
5894631175681162
رفاه بانک مهین عبدی
و فیش واریزی رو به آیدی پایین پیام بدین تا خیلی زود لینک رو دریافت کنید*
🩵🥹
@paeizi_1370
با بیشتر شدنِ تعدادِ پارتها، افزایشِ قیمت خواهیم داشت
پایان خوش و پر از لحظات هیجانیه!
رفاه بانک مهین عبدی
با بیشتر شدنِ تعدادِ پارتها، افزایشِ قیمت خواهیم داشت
۸۵۹
۶:۰۲
بازارسال شده از arghavan🌳
-پسرم اصرار داره تو مامانش باشی.
نگاهش جدی و مصمم بود، در لحنش هیچ حسی دیده نمیشد. اما برعکس او من دلم را باخته بود. مهربان بود و مثل کوه حمایت میکرد.-*اما من نمیتونم کسی رو به جای همسرم وارد زندگیم کنم. دلم بعد از زنم واسه هیچکی نرفت*.
قلبم تند تند میزد، بیتفاوت به احساسات من ادامه داد:
-از من محبت و عشق نمیبینی، هرچی هست احترامه. برداشت بد نکن. عاشقت نمیشم عاشقم نشو. اگه میخوای و حاضری عین یه همخونه تو خونهم زندگی کنیم فردا بریم عقدت کنم؟
ble.ir/join/E3j8Q1Pz7v
توصیهی ویژهی من به شما رمان بالاست


نگاهش جدی و مصمم بود، در لحنش هیچ حسی دیده نمیشد. اما برعکس او من دلم را باخته بود. مهربان بود و مثل کوه حمایت میکرد.-*اما من نمیتونم کسی رو به جای همسرم وارد زندگیم کنم. دلم بعد از زنم واسه هیچکی نرفت*.
قلبم تند تند میزد، بیتفاوت به احساسات من ادامه داد:
-از من محبت و عشق نمیبینی، هرچی هست احترامه. برداشت بد نکن. عاشقت نمیشم عاشقم نشو. اگه میخوای و حاضری عین یه همخونه تو خونهم زندگی کنیم فردا بریم عقدت کنم؟
ble.ir/join/E3j8Q1Pz7v
توصیهی ویژهی من به شما رمان بالاست
۱
۱۰:۱۴
بازارسال شده از arghavan🌳
دستِ درسا روی کبودیهای صورتم مینشیند:-هر چقدر کرم پودر زدیم که این کبودیها رو بپوشونیم نشد دایی، ببین اون کثافتا چطور جانانو ک*تک زدن که بعد چند روز هنوز ردش مونده. انقدر دلم واسه جانان سوخت، میدونی یادچی افتادم؟نگاهِ حاتم روی کبودیهای صورتم قفل شده است.-وقتی که من و السا بچه بودیم و دست و صورتمون زخم و زیلی و کبود میشد، تو همیشه همون نقطه رو می.بوسیدی و میگفتی تا سه نشده فوری خوب میشیم. الان اون بو*سههای معجزه آورت واسه هم جانان اثر داره، مطمئنم.نگاهم همچنان سمت حاتم است و با این حرف درسا، حاتم مات زده خیره به چشمان حیران و خجالت زدهی من میشود.-بلدی که ناز دختر مردمو بکشی دیگه؟ لازمه الان واست جلسه توجیهی بذارم؟ble.ir/join/9wJHmdv4gJزهرا سادات رضوی نویسنده رمانهای #گیسو، #مرواریدی_در_صدف، #بینفس_در_گرداب
کانال#کافه_رستوران_بلوطش... توی بله افتتاح شده

کانال#کافه_رستوران_بلوطش... توی بله افتتاح شده
۱
۱۰:۱۴
بازارسال شده از 🩵رمان عاشقانه مهین عبدی🩵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از 🩵رمان عاشقانه مهین عبدی🩵
استادش همخونهشه و داره بهش درس میده که با خلبازیهای دختره میفهمه عاشقشه و...
- روی تخت میخوابی، یه بالش کوچیک میذاری رو شکمت. بدون اینکه قفسهی سینهت تکون بخوره، نفس عمیق میکشی. نفس به داخل، بالش روی شکمت میره بالا. نفس به بیرون، بالش میآد پایین. این یه تمرین تنفسه برای گویندهها! فهمیدی؟مثل بُز زل زده بودم بهش، ولی ذهنِ مریضم تا کجاها که نرفته بود! اگر میفهمید، توی حلقم اسید میریخت تا رویای مجریگری را به گور ببرم. -بگو چی توضیح دادم!بدبخت شدم! خواستم پایم را زیر میز جمع کنم که بیهوا لگدی به پای او زدم: وای! ببخشید استاد.بیشتر هول کردم و خودکارم افتاد زمین. خم شدم بردارم، سرم کوبیده شد به گوشهی میز. آخ!-میشه امشب امتحان نگیرین؟-چشم! اصلا امشب برات عاقد میآرم!-چیییی؟-که به آرزوت برسی و زنم شی!!!فکر میکردم شوخی میکند ولی وقتی شب زنگ خانه توسط عاقدی پیر به صدا درآمد...پارت واقعی رمانشه، یه استاد داره عسسسل. دختره حق داره این طور عاشقش بشه
ble.ir/join/6XURtnmifg
۱
۱۰:۱۵