لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🔥 قـلـبِ آتـشـیـن 🔥 ִֶָ˖ ࣪𓂃𓂃
۲.۲ هزار عضو

𓂃 ࣪˖ ִֶָ🔥 قـلـبِ آتـشـیـن 🔥 ִֶָ˖ ࣪𓂃

«تپش‌هایی از جنسِ شعله، روایت‌هایی از جنسِ خاکستر.undefined
قلمِ قلب آتشین»

undefined‍undefinedتاریخ تاسیسundefined‍undefined
undefined1405/04/06undefined
مشاهده در وب بله
۳ آبان

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۴ آبان

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
undefinedundefined صبحتون بخیر و دلتون آروم undefinedundefined

undefined امیدوارم امروزتون
پر از آرامش‌های عمیق،
لبخندهای از ته دل و
لحظه‌های شیرین و دوست‌داشتنی باشه… undefined

🤍 الهی امروزتون قشنگ‌تر از دیروز
و دلتون گرم به اتفاق‌های خوب باشه. undefinedundefined

undefined روزتون سرشار از خیر، برکت و حالِ خوبundefined

#𝗦
╰┈➤ 𓆩♡𓆪 undefined‍undefined 𓆩♡𓆪   @ghalb_Atashin╭┈➤ 𓆩♡𓆪 undefined‍undefined 𓆩♡𓆪
undefined۱۴
🫶۳
undefined۲
undefined۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۲۵۶

۵:۲۱

thumbnail
undefinedهمگی رهگذر هستیم
undefinedبه کسی کینه نگیرید
undefinedدل بی کینه قشنگ است
undefinedبه همه مهر بورزید
undefinedبه خدا مهر قشنگ است
undefinedبشناسید خدا را
undefinedهر کجا یاد خدا هست
undefinedهر کجا نام خدا هست
undefinedسقف آن خانه قشنگ است...
#𝓩
╰┈➤ 𓆩♡𓆪 undefined‍undefined 𓆩♡𓆪   @ghalb_Atashin╭┈➤ 𓆩♡𓆪 undefined‍undefined 𓆩♡𓆪
undefined۱۷
undefined۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۲۴۲

۷:۱۰

thumbnail
undefined چه زیبا می‌گوید مولانا…
گاهی مو به تن آدم سیخ می‌شود! 🥹🤍

undefined وقتی خوشحالی، می‌روی پیشِ کسی که خیلی دوستش داری…
undefined اما وقتی ناراحتی، پناه می‌بری به کسی که تو را خیلی دوست دارد!

undefined خوشی، تو را به سوی محبوب می‌کشاند؛
و غم، تو را به سوی عاشق… undefined🤍

undefined #مولانا

#𝗦
╰┈➤ 𓆩♡𓆪 undefined‍undefined 𓆩♡𓆪   @ghalb_Atashin╭┈➤ 𓆩♡𓆪 undefined‍undefined 𓆩♡𓆪
undefined۱۳
undefined۲
undefined۱

۲۴۵

۹:۰۰

𓂃 ࣪˖ ִֶָ🔥 قـلـبِ آتـشـیـن 🔥 ִֶָ˖ ࣪𓂃
undefined undefined صبر داشته باش… 🤍 🪜 نردبونِ خدا انتها نداره؛ گاهی فقط باید آروم‌تر قدم برداری و به زمان‌بندیِ قشنگِ خدا اعتماد کنی… undefinedundefined undefined شاید امروز نشه، undefined شاید فردا هم نه… undefined اما هیچ آرزوی پاکی از نگاه خدا پنهون نمی‌مونه. undefined پس ناامید نشو، دلت رو به خدا بسپار و با امید ادامه بده… undefinedundefined undefined خدا بهتر از هر کسی می‌دونه چه چیزی، چه زمانی و چطور به صلاحته… undefinedundefined #خدا undefined #صبر undefined #آرزو undefined #امید undefined #حال_خوب undefined #𝗦 ╰┈➤ 𓆩♡𓆪 undefined‍undefined 𓆩♡𓆪    @ghalb_Atashin ╭┈➤ 𓆩♡𓆪 undefined‍undefined 𓆩♡𓆪
سلام دوستان به لطف خدا و حمایت همیشگی شما دوستان این پستمون هم مجله ای شد ممنونم از همکاری و حمایتتون لطفا شات اعلان مجله رو اینجا بفرستین که پاکت هدیه تقدیم شما دوستان شود
undefined۱۳
undefined۱

۱۵۱

۹:۵۷

#رمان_حورا

#قسمت_صد_و_بیست_و_هشتم



او که زمین تا آسمان فرق کرده بود. اصلا مگر با او چه کرده بودند که این همه نگاهم آسمانی شده بود؟
چقدر برادرانه تر شده بود برای حورا.

خوبم ممنون. شما بهترین؟

_شکرخدا عالیم.

_خداروشکر.

_تبریک میگم امر خیرتونو امیدوارم که خوشبخت باشین و سال های سال زیر سایه امام زمان زندگی خوب و عالی رو سپری کنین.

حورا همان طور مات و مبهوت مانده بود. او انگار مهرزاد نبود. یک جورهایی شهدایی شده بود. لبخندش آسمانی بود و چشمانش می درخشید.
شاید اغراق بود اما حورا فکر می کرد که کلا تغییر کرده است.

کجاست آن نگاه های بی پروا؟
کجاست آن همه بزن و برو؟
کجاست آن همه علاقه و طرفداری؟
وقدر مهرززاد از این صفات دور شده بود.
ته ریش تازه در آمده اش انگار جوانه نویدی تازه بود.

حورا لبخندی به صورت برادرش زد و گفت:ممنونم.

_امیدوارم این آقا سید لیاقت حورا خانم ما رو داشته باشه. در ضمن شما هم مثل خواهر من میمونین اگه امری بود برادرانه کمکتون می کنم.

مریم خانم، آقا رضا، مونا و حورا همه مات این پسر و حرف هایش شده بودند.

_اگر هم قبلا حرف هایی که زدم باعث ناراحتیتون شده بنده عذر میخوام من دیگه اون آدم قبل نیستم و بابت گذشته ام واقعا خجالت می کشم.

خجالت مال آدمیه که هنوز از کارش پشیمون نشده. خوشحالم که راهتونو پیدا کردین آقا مهرزاد.

مهرزاد دست بر سینه گذاشت و گفت:لطف دارین. بفرمایین بشینین خواهش می کنم ببخشید ایستاده نگهتون داشتم. بفرمایین..

همه نشستند و سکوتی سنگین فضا را گرفت.

– خب بابا نمی خواین حرفی بزنین؟

_چرا چرا..

آقا رضا رو کرد به حورا و گفت: خب دایی نظرت چیه؟

_من که.. راستش..

_من من نکن حورا جان. رک و راست بگو. حرفتو بزن می خوام بدونم. چون من که مشکلی ندارم با این پسره. پسر معقول و خوب و فهمیده ای هست. سرشم به کار خودشه، مومنه، خانواده داره.. به نظر من که مشکلی نیست. تو چی می گی دایی جان؟

_منم... اگر.. شما مخالفتی... ندارین... حرفی ندارم.

مونا دست زد و گفت: پس مبارکه..

همه دست زدند و بعد از خوردن شام حورا رفت. هر چه آقا رضا اصرار کرد که شب بماند نماند و رفت. خانه اش از هر جایی راحت تر و دل پذیر تر بود برایش.
به خانه که رسید طی پیام کوتاهی به هدی خبر امشب را رساند و سپس خوابید.

"برای آنان كه بايد، شبيه جايی باشيد تا در شما آرام بگيرند،
به چيزی فكر نكنند،
نفس تازه كنند..
جای دنج يار باشيد و رفيق خوب ..
شبيه بالكنی باشيد كه تنها نقطه ای از خانه است كه می شود در آن نشست و ماه را ديد،
شبيه آن نيمكتی باشيد كه در انتهای پارك زير درخت شاهتوت سايه ای بزرگ دارد و سنگفرش های پارك به آنجا راهی ندارند،
شبيه يك خانه قديمی باشيد كه نمای آجريش را پيچك سبزی پوشانده و در انتهای يک بن بست در سكوتی عجيب است، انگار نه انگار كه در شهر است ...
خلاصه برای بعضی ها گوشه دنج‌شان باشيد ...!"


ادامہ دارد...


╰┈➤ 𓆩♡𓆪 undefined‍undefined 𓆩♡𓆪   @ghalb_Atashin╭┈➤ 𓆩♡𓆪 undefined‍undefined 𓆩♡𓆪
undefined۳
undefined۳
undefined۱

۶۵

۱۰:۳۳

الان وقت چیه اگه گفتیدundefined
undefined۴

۲۷

۱۰:۴۹

بریم یه پاکت کوچولو بدیم به مناسبت مجله ای شدنمونundefined
undefined۱

۱۲

۱۰:۵۲