#سبکبالی
کمد لباسم پُرِ مانتوهایی بود از دوران مجردی، نامزدی، عقد و عروسی تا دوران بارداری و حتی مانتوهایی که همینحالا میپوشم. راستش همهشان نو بودند و هزینهی گزافی صرف خرید تک به تکشان کرده بودم. دلم نمی آمد دور بریزمشان یا حتی به قول مادرم به عنوان لَتِّه استفاده کنم.وقتی هم ازدواج کردم همه را بار زدم و به خانه شوهر آوردم، هرچند نمیپوشیدمشان، اما دوستشان داشتم.
پارسال موقع خانهتکانی چشمم دوباره بهشان افتاد؛ میله فلزی رِگال را از فرط سنگینی خم کرده بودند. حال من هم مثل همین میله و کمد بود؛ سرم پر بود از فکر و خیالهایی که زیر فشارشان داشتم خم میشدم. تصمیم گرفتم یک خانهتکانی اساسی کنم؛ هم برای رهایی این میله بیچاره، هم ذهن خودم. تصمیم گرفتم تخلیه را از کمدم شروع کنم تا قدمبهقدم ذهنم را هم خالی کنم.
مانتوها را یکییکی آوردم و عکس تک به تکشان را گرفتم؛ الحق که یکی بهتر از دیگری بود.دلم میخواست خودم مستقیما تحویل نیازمندی بدهم. برنامه دیوار را باز کردم و همهشان را آگهی کردم:«مانتو در حد نو؛ رایگان
زیاد نپوشیدمش و تقریبا نو هست
اگر کسی نیاز داره، میتونه تشریف بیاره و ببره.»راستش حتی فکرش را هم نمیکردم اینقدر زنگخور داشته باشم!به دو ساعت نمیرسید که مانتو را میبردند و پشتبندش پیام میدادند و دعای خیری بدرقه راهم میکردند.
این تصمیم، یکی از بهترین تصمیمهای عمرم بود. شب عیدی کلی لباس تقریبا نو تنِ هموطنهایم کردم و کلی دعای خیر خریدم؛ دعاهایی که هرکدام تمام خستگی را از تنم میبرد.اینقدر آگهی گذاشتم که تعرفه آگهی رایگانم تمام شد و دیوار بابت آگهیها از من هزینه میگرفت.کمکم حس کردم از نظر روانی ذهن آرامتری دارم. خالی کردن محیط اطرافم، روی ذهنم هم اثر مثبتی گذاشته بود.
به خودم و لباسهای خودم بسنده نکردم؛ به خواهرهایم که هرکدام ساکن شهری دیگر بودند، گیر دادم که لباسهای اضافیتان را بیاورید تا همه را ببخشیم. آنها نه اهل دیوارْبازی بودند و نه حوصله این کارها را داشتند. خودم باید توی این چرخه کمکشان میکردم.
ذهنم برگشت میزند به عقب. موقع فشاردادن دکمه بارگذاری عکس برای اولین بار انگشتم چقدر بلاتکلیف بود. احتمالات مختلف یکی یکی فرو میرفت توی ابر فکرهایم. ولی تکاندمش. من راهم را پیدا کرده بودم. این مسیر، شروعی بود برای سبکتر شدنِ دنیای من.
#الهه_خونرز
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
کمد لباسم پُرِ مانتوهایی بود از دوران مجردی، نامزدی، عقد و عروسی تا دوران بارداری و حتی مانتوهایی که همینحالا میپوشم. راستش همهشان نو بودند و هزینهی گزافی صرف خرید تک به تکشان کرده بودم. دلم نمی آمد دور بریزمشان یا حتی به قول مادرم به عنوان لَتِّه استفاده کنم.وقتی هم ازدواج کردم همه را بار زدم و به خانه شوهر آوردم، هرچند نمیپوشیدمشان، اما دوستشان داشتم.
پارسال موقع خانهتکانی چشمم دوباره بهشان افتاد؛ میله فلزی رِگال را از فرط سنگینی خم کرده بودند. حال من هم مثل همین میله و کمد بود؛ سرم پر بود از فکر و خیالهایی که زیر فشارشان داشتم خم میشدم. تصمیم گرفتم یک خانهتکانی اساسی کنم؛ هم برای رهایی این میله بیچاره، هم ذهن خودم. تصمیم گرفتم تخلیه را از کمدم شروع کنم تا قدمبهقدم ذهنم را هم خالی کنم.
مانتوها را یکییکی آوردم و عکس تک به تکشان را گرفتم؛ الحق که یکی بهتر از دیگری بود.دلم میخواست خودم مستقیما تحویل نیازمندی بدهم. برنامه دیوار را باز کردم و همهشان را آگهی کردم:«مانتو در حد نو؛ رایگان
زیاد نپوشیدمش و تقریبا نو هست
اگر کسی نیاز داره، میتونه تشریف بیاره و ببره.»راستش حتی فکرش را هم نمیکردم اینقدر زنگخور داشته باشم!به دو ساعت نمیرسید که مانتو را میبردند و پشتبندش پیام میدادند و دعای خیری بدرقه راهم میکردند.
این تصمیم، یکی از بهترین تصمیمهای عمرم بود. شب عیدی کلی لباس تقریبا نو تنِ هموطنهایم کردم و کلی دعای خیر خریدم؛ دعاهایی که هرکدام تمام خستگی را از تنم میبرد.اینقدر آگهی گذاشتم که تعرفه آگهی رایگانم تمام شد و دیوار بابت آگهیها از من هزینه میگرفت.کمکم حس کردم از نظر روانی ذهن آرامتری دارم. خالی کردن محیط اطرافم، روی ذهنم هم اثر مثبتی گذاشته بود.
به خودم و لباسهای خودم بسنده نکردم؛ به خواهرهایم که هرکدام ساکن شهری دیگر بودند، گیر دادم که لباسهای اضافیتان را بیاورید تا همه را ببخشیم. آنها نه اهل دیوارْبازی بودند و نه حوصله این کارها را داشتند. خودم باید توی این چرخه کمکشان میکردم.
ذهنم برگشت میزند به عقب. موقع فشاردادن دکمه بارگذاری عکس برای اولین بار انگشتم چقدر بلاتکلیف بود. احتمالات مختلف یکی یکی فرو میرفت توی ابر فکرهایم. ولی تکاندمش. من راهم را پیدا کرده بودم. این مسیر، شروعی بود برای سبکتر شدنِ دنیای من.
#الهه_خونرز
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۲K
۷:۵۶
#رستگاری_در_داونتاون¹
باید بیخیال تجمع بشوم. صدای جیغ و بازی بچهها از توی هال میآید. درِ اتاق را میبندم و تنِ خستهام را روی تخت رها میکنم. تمامِ هفته روی پاهایم هستم. روزی حداقل دو سه ساعتم توی راهِ بردن و آوردن بچهها میگذرد. بماند که گاهی تا پنج شش عصر هم کلاس فوقبرنامه دارند.
حق دارم شنبه و یکشنبه را استراحت کنم. برای خودم چای بریزم، کتاب بخوانم و فکرهایم را بنویسم. اما تجمع و راهپیمایی؟ نه. اصلا.
غلتی توی تخت میزنم. بچهها با یک توپ افتادهاند به جان دیوارهای خانه. خودم را به خواب میزنم. امروز روز استراحت است، نه بیرون و خیابان. الآن هم که هوا رو به سردی رفته؛ مطمئن هستم همین چند روز استراحت را از خودم بگیرم مریض خواهم شد. حیف نیست شنبههایم را توی خیابانهای شلوغِ «داونتاون»، دنبال آزادی کشورهای استعمارزده بگردم و فریاد بزنم؟!
سرم را میبرم زیرِ بالشت. صداها رهایم نمیکنند. «مگه من تنها ایرانی و مسلمون این شهرم؟ مگه قراره من تنها پرچمدار ظهور باشم؟ اینهمه فحش خوردم و عکس و فیلمهام توی مجازی پخش شد؛ هرموقع رفتم ایران، بعد پرچم کشورمو دست میگیرم و میرم تجمع.»
هر شنبه که از راهپیمایی «وَنکووِر» برمیگردم، کسی توی گوشم مدام این حرفها را میزند. چند سالی هست؛ دقیقا از هفتِ اکتبرِ 2023. تازه بعد از تجاوز به ایران، صدایش بلندتر هم شده.
پاهایم را از زیر پتو بیرون میآورم. آفتابِ درازِ پاییزی روی تخت افتاده و تازه دارم گرمایش را حس میکنم.
از گوشِ دیگرم صدایی آهسته میگوید:«یادت رفته چقدر خوشحال شدی وقتی اسلامو دوباره پیدا کردی؟ وقتی وضعیت ایمانت به سیپیآر افتاده بود و مجبور بودی کلاسهای دینی دوران مدرسه رو دوباره از لای خاطراتت بیرون بکشی؟همهی اون صحبتایی که با غیرایرانیها داشتی رو یادت رفته؟ چقدر براشون جالب بود که زن ایرانیِ باحجاب و مدافع مقاومت میبینند. اونهمه ذوق و شوق توی چشمای فلسطینیها، وقتی که میفهمیدن تو ایرانی هستی رو فراموش کردی؟»
بچهها آرام شدهاند. حدس میزنم یا گلدانی را شکستهاند و مشغول تمیزکاری هستند و یا چیزی برای خوردن پیدا کردهاند. آفتاب هم تمامِ تخت را گرم کرده؛ گرم و ساکت و آرام. صدای توی گوشم دوباره میگوید:«اصلا اگه میخوای نری، نرو؛ اما لطفا از فردا صبح دیگه نگو 'أللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ'! دیگه فردا ظهر هم که خواستی بری دنبال بچهها، توی راه نشمُر با خودت که چندبار گفتی 'أللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ...'!»
سرم را از زیر بالشت درمیآورم. صدا یکدفعه بلندتر از قبل میگوید: «انقلابیبودن از مادر به ارث میرسه. بچههای فاطمه(س) رو ببین!»
نفس عمیقی میکشم. نگاهم به کیفی، که از آویز پشت در آویخته شده، میافتد. تخت و پتو و آفتاب را رها میکنم. پرچم را از توی کیفم درمیآورم. غرقِ بوسهاش میکنم و آماده میشوم. «تو برافراشته باشی و من نباشم؟»
¹ Down Town; قلب تپندهٔ تجارت و یکی از چرخدندههای مهم در ماشین اقتصاد کاناداست. این محلهٔ پررفتوآمد و مشهور، پر است از رستورانها و کافههای تراز اول و فروشگاههای جذاب و ویترینهای رنگ و وارنگ.
#سیده_اسماء_حسینی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
باید بیخیال تجمع بشوم. صدای جیغ و بازی بچهها از توی هال میآید. درِ اتاق را میبندم و تنِ خستهام را روی تخت رها میکنم. تمامِ هفته روی پاهایم هستم. روزی حداقل دو سه ساعتم توی راهِ بردن و آوردن بچهها میگذرد. بماند که گاهی تا پنج شش عصر هم کلاس فوقبرنامه دارند.
حق دارم شنبه و یکشنبه را استراحت کنم. برای خودم چای بریزم، کتاب بخوانم و فکرهایم را بنویسم. اما تجمع و راهپیمایی؟ نه. اصلا.
غلتی توی تخت میزنم. بچهها با یک توپ افتادهاند به جان دیوارهای خانه. خودم را به خواب میزنم. امروز روز استراحت است، نه بیرون و خیابان. الآن هم که هوا رو به سردی رفته؛ مطمئن هستم همین چند روز استراحت را از خودم بگیرم مریض خواهم شد. حیف نیست شنبههایم را توی خیابانهای شلوغِ «داونتاون»، دنبال آزادی کشورهای استعمارزده بگردم و فریاد بزنم؟!
سرم را میبرم زیرِ بالشت. صداها رهایم نمیکنند. «مگه من تنها ایرانی و مسلمون این شهرم؟ مگه قراره من تنها پرچمدار ظهور باشم؟ اینهمه فحش خوردم و عکس و فیلمهام توی مجازی پخش شد؛ هرموقع رفتم ایران، بعد پرچم کشورمو دست میگیرم و میرم تجمع.»
هر شنبه که از راهپیمایی «وَنکووِر» برمیگردم، کسی توی گوشم مدام این حرفها را میزند. چند سالی هست؛ دقیقا از هفتِ اکتبرِ 2023. تازه بعد از تجاوز به ایران، صدایش بلندتر هم شده.
پاهایم را از زیر پتو بیرون میآورم. آفتابِ درازِ پاییزی روی تخت افتاده و تازه دارم گرمایش را حس میکنم.
از گوشِ دیگرم صدایی آهسته میگوید:«یادت رفته چقدر خوشحال شدی وقتی اسلامو دوباره پیدا کردی؟ وقتی وضعیت ایمانت به سیپیآر افتاده بود و مجبور بودی کلاسهای دینی دوران مدرسه رو دوباره از لای خاطراتت بیرون بکشی؟همهی اون صحبتایی که با غیرایرانیها داشتی رو یادت رفته؟ چقدر براشون جالب بود که زن ایرانیِ باحجاب و مدافع مقاومت میبینند. اونهمه ذوق و شوق توی چشمای فلسطینیها، وقتی که میفهمیدن تو ایرانی هستی رو فراموش کردی؟»
بچهها آرام شدهاند. حدس میزنم یا گلدانی را شکستهاند و مشغول تمیزکاری هستند و یا چیزی برای خوردن پیدا کردهاند. آفتاب هم تمامِ تخت را گرم کرده؛ گرم و ساکت و آرام. صدای توی گوشم دوباره میگوید:«اصلا اگه میخوای نری، نرو؛ اما لطفا از فردا صبح دیگه نگو 'أللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ'! دیگه فردا ظهر هم که خواستی بری دنبال بچهها، توی راه نشمُر با خودت که چندبار گفتی 'أللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ...'!»
سرم را از زیر بالشت درمیآورم. صدا یکدفعه بلندتر از قبل میگوید: «انقلابیبودن از مادر به ارث میرسه. بچههای فاطمه(س) رو ببین!»
نفس عمیقی میکشم. نگاهم به کیفی، که از آویز پشت در آویخته شده، میافتد. تخت و پتو و آفتاب را رها میکنم. پرچم را از توی کیفم درمیآورم. غرقِ بوسهاش میکنم و آماده میشوم. «تو برافراشته باشی و من نباشم؟»
¹ Down Town; قلب تپندهٔ تجارت و یکی از چرخدندههای مهم در ماشین اقتصاد کاناداست. این محلهٔ پررفتوآمد و مشهور، پر است از رستورانها و کافههای تراز اول و فروشگاههای جذاب و ویترینهای رنگ و وارنگ.
#سیده_اسماء_حسینی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱.۸K
۱۹:۴۵
#کمی_که_خیلی_زیاد_است
ظرف داغ آش دوغ را که دیدم، قطرهای از کنارهی چشمهایم سُر خورد.
بیحال و مُچاله روی تخت افتاده بودم. بدندرد و داغی تَنَم توان آشپزی را از من گرفته بود. حالم از اسم غذای بیرون به هم میخورد. ادویهها و طعمدهندههایشان رفتوآمدِ باعجلهام به سرویس و عقزدنهایم را بیشتر میکرد.
یعنی از کجا فهمیده بود که سرما خوردهام و از صبح تا عصر چیزی نخوردهام؟ برای بار سیام در این بارداری برای من و فرزندان و همسر گرسنهام غذا فرستاده بود.
هر چه اخلاص داشتم را جمعوجور کردم و با همهی وجودم برای خودش و بچههایش دعای خیر کردم. از خدا خواستم پدر مرحومش همنشین حضرت رسول(ص) باشد و برایش فاتحه خواندم.
یاد بارداریهای در غربتم افتادم. در عرض ده روز، پنج کیلو کم کرده بودم. همهی غذای هفتهمان یک پرس غذای حرم حضرت معصومه(س) بود که در شب شیفت قسمتم میشد. آن هم دو نفره با همسر.
مَشامم در بارداریها بدجوری قوی میشود. مثلاً ظرف زنجبیل اگر در آشپزخانهای باشد، نمیتوانم داخلش شوم. اگر یک وعده ساده و سرپایی در هفته بپزم، حداقل دو هفته نابود میشوم.
صدای «زودتر بِکش بخوریمِ» بچهها مرا برگرداند به اتاق.دوستهایم برایمان سنگ تمام گذاشته بودند. هر بار که غذایی میفرستادند، اول پردهای نازک چشمانم را پر میکرد. بعد هم با همهی جانم برایشان دعا میکردم.
بعد از بهدنیا آمدن فرزندم، وقتی که از بیمارستان مرخص شدم، همان روز اقوام نزدیک آمدند و برای چند وعده زحمت آشپزی را کشیدند. غذاهایمان تمام شده بود. هنوز یک هفته نگذشته بود. برای انجام هر کار کوچکی با قدی خمیده و دردی که از اندامم بالا میرفت بلند میشدم. رفیق دیگری تماس گرفت و گفت: «دارم با غذا و کاچی میام.»
نه به این نگاه کرد که مادرش تازه از کربلا آمده و سرش شلوغ است؛ نه به این که همسرش راهی کربلاست؛ نه به دو فرزند خردسالش و نه به سنگینیِ فرزندِ در راهش. هرطور که شده خودش را برای خدا خرج کرد. بدون دعوت، بدون درخواست، رفع حاجتت میکنند.
حالا من هم دارم اَدایشان را در میآورم. کشک و پیازداغ و نعنا را روی آش میریزم. زیرِ لب «صلیالله علیک یا أباعبدالله» زمزمه میکنم و درب ظرفها را میگذارم تا برسد به رفیق ناخوشاحوالم.
#فرشته_فلاحی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
ظرف داغ آش دوغ را که دیدم، قطرهای از کنارهی چشمهایم سُر خورد.
بیحال و مُچاله روی تخت افتاده بودم. بدندرد و داغی تَنَم توان آشپزی را از من گرفته بود. حالم از اسم غذای بیرون به هم میخورد. ادویهها و طعمدهندههایشان رفتوآمدِ باعجلهام به سرویس و عقزدنهایم را بیشتر میکرد.
یعنی از کجا فهمیده بود که سرما خوردهام و از صبح تا عصر چیزی نخوردهام؟ برای بار سیام در این بارداری برای من و فرزندان و همسر گرسنهام غذا فرستاده بود.
هر چه اخلاص داشتم را جمعوجور کردم و با همهی وجودم برای خودش و بچههایش دعای خیر کردم. از خدا خواستم پدر مرحومش همنشین حضرت رسول(ص) باشد و برایش فاتحه خواندم.
یاد بارداریهای در غربتم افتادم. در عرض ده روز، پنج کیلو کم کرده بودم. همهی غذای هفتهمان یک پرس غذای حرم حضرت معصومه(س) بود که در شب شیفت قسمتم میشد. آن هم دو نفره با همسر.
مَشامم در بارداریها بدجوری قوی میشود. مثلاً ظرف زنجبیل اگر در آشپزخانهای باشد، نمیتوانم داخلش شوم. اگر یک وعده ساده و سرپایی در هفته بپزم، حداقل دو هفته نابود میشوم.
صدای «زودتر بِکش بخوریمِ» بچهها مرا برگرداند به اتاق.دوستهایم برایمان سنگ تمام گذاشته بودند. هر بار که غذایی میفرستادند، اول پردهای نازک چشمانم را پر میکرد. بعد هم با همهی جانم برایشان دعا میکردم.
بعد از بهدنیا آمدن فرزندم، وقتی که از بیمارستان مرخص شدم، همان روز اقوام نزدیک آمدند و برای چند وعده زحمت آشپزی را کشیدند. غذاهایمان تمام شده بود. هنوز یک هفته نگذشته بود. برای انجام هر کار کوچکی با قدی خمیده و دردی که از اندامم بالا میرفت بلند میشدم. رفیق دیگری تماس گرفت و گفت: «دارم با غذا و کاچی میام.»
نه به این نگاه کرد که مادرش تازه از کربلا آمده و سرش شلوغ است؛ نه به این که همسرش راهی کربلاست؛ نه به دو فرزند خردسالش و نه به سنگینیِ فرزندِ در راهش. هرطور که شده خودش را برای خدا خرج کرد. بدون دعوت، بدون درخواست، رفع حاجتت میکنند.
حالا من هم دارم اَدایشان را در میآورم. کشک و پیازداغ و نعنا را روی آش میریزم. زیرِ لب «صلیالله علیک یا أباعبدالله» زمزمه میکنم و درب ظرفها را میگذارم تا برسد به رفیق ناخوشاحوالم.
#فرشته_فلاحی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱.۸K
۵:۳۵
#پرستار_پر
تکیه دادم به پشتی مبل و صدای گوشی را کمی بلندتر کردم تا صداها را بهتر بشنوم. روی دکمه مثلثی زدم و مستند پخش شد.تمرکزم بیشتر از همه روی زینبِ چهار پنج ساله بود؛ مظلوم و با چشمهای معصوم و آرام گوشه قاب مستند نشسته بود. راست میگویند که بچه از مادر یتیم میشود!
دوربین سمت پدربزرگ زینب میرود. از درمانگاه امام سجاد(ع) میگوید که خدمات دولتی و ارزانتری به مردم رشت میداد، از دخترش که پرستارِ آنجا بود تا به قشر ضعیف و زحمتکش خدمت کند و از اینکه تروریستها به ماشین آتشنشانی حمله کردند و اجازه اطفای حریق ندادند. به اینجا که میرسد بغض تیله میشود توی گلویش؛ با کلمات تکهتکهای میگوید: «از ما گرفتنش!»
دوربین میرود روی صورت همسر شهید. میگوید: «کاری از دستم برنمیاومد! من و زینب تو ماشین بودیم و خیابونها بسته. فقط تو تماس آخرمون گفت: 'هوای زینبم رو داشته باش!'»
زنعموی زینبکوچولو مینشیند مقابل قاب دوربین؛ میزبان زینب بوده در شب حادثه. میگوید: «زینب فقط گریه میکرد. به سختی سرگرمش کردیم. بلاخره با بچههای من مشغول بازی شد. دیروقت بود، میگفت تا مامانم نیاد نمیخوابم. از خستگی حدود ساعت سه شب بود که خوابش برد.» جملههای بعدی را میخورد و اشک میریزد.
خالهی زینب میگوید: «فقط خونه عموش میمونه؛ چون اونشب همونجا بوده، فقط همونجاس که احساس امنیت داره.» خاله مشغول گفتگو با زینب میشود؛ «بریم خونه شما اسباببازیهاتو برداریم؟» زینب با بغض و شرم دخترانهای میگوید: «نه! خونهمونو دوست ندارم!» آرام و بیصدا نوشیدنی را که خاله برایش خریده میخورد و سرش را پایین میاندازد.
با دیدن احوالات زینب، چیزی انگار در گلوی من چنگ میاندازد. قلبم تیر میکشد. نمیدانم اولین روز پرستار بعد از شهادت او، بر زینب و پدرش و خانواده «شهیده مرضیه نبوی نیا» چطور گذشته؟!اما این را خوب میدانم که نه خواهم بخشید و نه فراموش خواهم کرد، آنچه وطنفروش و دشمن خونخوار با ما کرد؛ زخمهایی که پیکر وطنم را فرسود و خیانتهایی که روح او را آزرد و خونهای عزیزی که بر زمین پاک آن جاری شد.
#زهرا_غلامزاده_نطنزی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
تکیه دادم به پشتی مبل و صدای گوشی را کمی بلندتر کردم تا صداها را بهتر بشنوم. روی دکمه مثلثی زدم و مستند پخش شد.تمرکزم بیشتر از همه روی زینبِ چهار پنج ساله بود؛ مظلوم و با چشمهای معصوم و آرام گوشه قاب مستند نشسته بود. راست میگویند که بچه از مادر یتیم میشود!
دوربین سمت پدربزرگ زینب میرود. از درمانگاه امام سجاد(ع) میگوید که خدمات دولتی و ارزانتری به مردم رشت میداد، از دخترش که پرستارِ آنجا بود تا به قشر ضعیف و زحمتکش خدمت کند و از اینکه تروریستها به ماشین آتشنشانی حمله کردند و اجازه اطفای حریق ندادند. به اینجا که میرسد بغض تیله میشود توی گلویش؛ با کلمات تکهتکهای میگوید: «از ما گرفتنش!»
دوربین میرود روی صورت همسر شهید. میگوید: «کاری از دستم برنمیاومد! من و زینب تو ماشین بودیم و خیابونها بسته. فقط تو تماس آخرمون گفت: 'هوای زینبم رو داشته باش!'»
زنعموی زینبکوچولو مینشیند مقابل قاب دوربین؛ میزبان زینب بوده در شب حادثه. میگوید: «زینب فقط گریه میکرد. به سختی سرگرمش کردیم. بلاخره با بچههای من مشغول بازی شد. دیروقت بود، میگفت تا مامانم نیاد نمیخوابم. از خستگی حدود ساعت سه شب بود که خوابش برد.» جملههای بعدی را میخورد و اشک میریزد.
خالهی زینب میگوید: «فقط خونه عموش میمونه؛ چون اونشب همونجا بوده، فقط همونجاس که احساس امنیت داره.» خاله مشغول گفتگو با زینب میشود؛ «بریم خونه شما اسباببازیهاتو برداریم؟» زینب با بغض و شرم دخترانهای میگوید: «نه! خونهمونو دوست ندارم!» آرام و بیصدا نوشیدنی را که خاله برایش خریده میخورد و سرش را پایین میاندازد.
با دیدن احوالات زینب، چیزی انگار در گلوی من چنگ میاندازد. قلبم تیر میکشد. نمیدانم اولین روز پرستار بعد از شهادت او، بر زینب و پدرش و خانواده «شهیده مرضیه نبوی نیا» چطور گذشته؟!اما این را خوب میدانم که نه خواهم بخشید و نه فراموش خواهم کرد، آنچه وطنفروش و دشمن خونخوار با ما کرد؛ زخمهایی که پیکر وطنم را فرسود و خیانتهایی که روح او را آزرد و خونهای عزیزی که بر زمین پاک آن جاری شد.
#زهرا_غلامزاده_نطنزی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱.۵K
۶:۵۶
#حتماً_موفق_میشم
از روی ترازو پایین آمدم و عدد را یادداشت کردم؛ زیاد بود و ناامیدکننده!نوبت اندازهگيرى دور شکم و بقیه شد. دخترم را به یاری طلبیدم. دوزاریاش زود میافتد. «وای مامان! باز رفتی رژیم خریدی؟ این دفعه چقد پول دادی؟ مامان، بیخیال شو دیگه! هی پول میدی رعایتم نمیکنی! ورزش؛ مادر من فقط باید ورزش کنی تا لاغر شی!»نگاهم را دوختم به صورتش و با قیافه حقبهجانب گفتم: «چیزایی که یادت دادم، داری به خودم یاد میدی؟! من با این زانو و کمر، ده دقیقه هم نمیتونم پیاده برم. اصلاً کجا برم؟! کِی برم؟! این بچه از بغلدست من تکون میخوره؟! بعدشم، من کمکاری تیروئید دارم.»با حالتی که معلوم نبود عصبانیام یا دلخور، نشستم روی مبل. حق را به او میدادم اما حس میکردم کوتاهآمدن همانا و خدشهدارشدن جایگاه مادری همان.- رژیم نخریدم، میخوام خودم از امروز شروع کنم و رژیمایی که قبلا خریدم، جمعبندی کنم.- بههرحال، یه ورزشیام باید در کنارش...- باشه! چشم! تونستم، اونم چشم!
صبح روز اول رژیم، تخممرغها را پختم و یک دانه درشتش را سوا کردم برای خودم؛ فلفلسیاه، پولبیبر، نمک و سیاهدانه. حالا نوبت گوجه و خیار بود که بشقاب برای عکس، زیباتر شود. یک لیوان چای کمرنگ با عسل هم گذاشتم تنگش.
نخوردن نان در صبحانه باعث شد تا ساعت ده صبح به فکر خوردن میانوعده بیفتم. توی ذهنم گشتم تا ببینم کدام رژیم، برای این ساعت، بهترین پیشنهاد را ارائه داده؛ رژیم لیمومی، برنده مزایده شد. کمی ارده و شیره ریختم توی پیاله و با یک کف دست نان بربری، نوشجان کردم. بعد یادم افتاد این مال وعده صبحانهی آن رژیم بود؛ اما خیلی سریع، یاد حرفهای دکتر کرمانی افتادم که «اگرم یکبار اشتباه کردین، اشکالی نداره، پرقدرت ادامه بدین.»
وقت ناهار، یاد رژیم «ایتایزیلی» افتادم که باید قبل از غذا یک پیاله نخود میخوردم یا مثلاً یک پیاله ماستوخیار. با اینکه هوا سرد بود، پخت نخود را به فردا حواله کردم و یک پیاله، پیاله که نه، درواقع یک کاسه ماستوخیار همراه با کشمش و گردوی فراوان، نوشجان نمودم.
برخلاف روال این چند سال که کوکوی مرغ را با سیبزمینی سرخشده و سینه مرغ، درست میکردم، امروز در یک حرکت انتحاری، سیبزمینی چاقکننده را حذف کردم و کوکوی مرغ شمالی، یعنی سینه پختهشده، زعفران، زرشک و گردو، همراه ماست و تخممرغ، شد ترکیب ناهار رژیمیام!ولی بچهها از طعم زرشک، خوششان نیامد و افتادند به جان سوپ دیشب. من ماندم با کوهی از کوکو که حیفم میآمد برود توی سطل زباله. برخلاف بچهها، عاشق این ترکیب بودم و با عذابوجدان، کلّ کوکوها را خوردم.
فکر نمیکردم روز اول رژیم، اینقدر سخت باشد و اینقدر، احساس سنگینی کنم!کمی دراز کشیدم و توی گروه نویسندگی، دستبهنقد شدم. حس کردم به آن آدمی که قرار است فرد مفیدی برای جامعه باشد، نزدیکتر شدهام!
برای میانوعده عصر، از قبل به رژیم دکتر کرمانی فکر کرده بودم و از دخترم خواستم پفیلا درست کند. البته تا قبل از شروع سریال، نصف پفیلاها را خودم خورده بودم.رژیم بودم و نمیخواستم پفک و چیپس مضر سفارش دهم. بنابراین وسطهای سریال، دختر کوچکم را فرستادم دنبال تخمهها، نه که یادم نباشد رژیم هستم؛ این تخمهخوردن را از رژیم «ایتایزیلی» به یادگار نگه داشتهام.
چای عصرانه را کاملاً محتاطانه با یک عدد خرما خوردم. دلم برای بقیه خرماها میسوخت که چرا بهشان اهمیت نمیدهم.
برای شام، نمیتوانستم غذایی رژیمی درست کنم. چون همسرجان، خسته و گرسنه میآمد و فقط پلو میخواست و بس.فکر کردم طبق رژیم دکتر ایمانی، دو عدد سیب را جایگزین شام کرده و با دلی آرام و قلبی مطمئن، میخوابم.خودم را با مرتبکردن آشپزخانه سرگرم کردم و در دل، به خودم آفرین گفتم. گوشی را برداشتم و بعد از کمی گفتگو در گروه، احساس کردم اشتهایم باز شده و بویی مطلوب، مرا به سمت آشپزخانه میکشاند. خورش کرفس با لیموی فراوان، صدایم میزد. من این شام خوشمزه را به خاطر رعایت رژیم به خودم جایزه دادم، نه تنها شام، که تهدیگهای طلایی با طعم کره حیوانی هم مثل دیپلم افتخار، به سوی شکمم روانه شد.
خدا را شکر اولین روز رژیم زیاد هم سخت نبود؛ فقط اینکه نوشابه را از سبد خرید، حذف کرده بودم، کمی آزارم میداد.
اولین وعده برنامه فردا، نمیدانم از رژیم لیمومی باشد یا به عدسیِ رژیم باشگاهی که چند سال پیش میرفتم، بسنده کنم؟!
#مرضیه_مدنی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
از روی ترازو پایین آمدم و عدد را یادداشت کردم؛ زیاد بود و ناامیدکننده!نوبت اندازهگيرى دور شکم و بقیه شد. دخترم را به یاری طلبیدم. دوزاریاش زود میافتد. «وای مامان! باز رفتی رژیم خریدی؟ این دفعه چقد پول دادی؟ مامان، بیخیال شو دیگه! هی پول میدی رعایتم نمیکنی! ورزش؛ مادر من فقط باید ورزش کنی تا لاغر شی!»نگاهم را دوختم به صورتش و با قیافه حقبهجانب گفتم: «چیزایی که یادت دادم، داری به خودم یاد میدی؟! من با این زانو و کمر، ده دقیقه هم نمیتونم پیاده برم. اصلاً کجا برم؟! کِی برم؟! این بچه از بغلدست من تکون میخوره؟! بعدشم، من کمکاری تیروئید دارم.»با حالتی که معلوم نبود عصبانیام یا دلخور، نشستم روی مبل. حق را به او میدادم اما حس میکردم کوتاهآمدن همانا و خدشهدارشدن جایگاه مادری همان.- رژیم نخریدم، میخوام خودم از امروز شروع کنم و رژیمایی که قبلا خریدم، جمعبندی کنم.- بههرحال، یه ورزشیام باید در کنارش...- باشه! چشم! تونستم، اونم چشم!
صبح روز اول رژیم، تخممرغها را پختم و یک دانه درشتش را سوا کردم برای خودم؛ فلفلسیاه، پولبیبر، نمک و سیاهدانه. حالا نوبت گوجه و خیار بود که بشقاب برای عکس، زیباتر شود. یک لیوان چای کمرنگ با عسل هم گذاشتم تنگش.
نخوردن نان در صبحانه باعث شد تا ساعت ده صبح به فکر خوردن میانوعده بیفتم. توی ذهنم گشتم تا ببینم کدام رژیم، برای این ساعت، بهترین پیشنهاد را ارائه داده؛ رژیم لیمومی، برنده مزایده شد. کمی ارده و شیره ریختم توی پیاله و با یک کف دست نان بربری، نوشجان کردم. بعد یادم افتاد این مال وعده صبحانهی آن رژیم بود؛ اما خیلی سریع، یاد حرفهای دکتر کرمانی افتادم که «اگرم یکبار اشتباه کردین، اشکالی نداره، پرقدرت ادامه بدین.»
وقت ناهار، یاد رژیم «ایتایزیلی» افتادم که باید قبل از غذا یک پیاله نخود میخوردم یا مثلاً یک پیاله ماستوخیار. با اینکه هوا سرد بود، پخت نخود را به فردا حواله کردم و یک پیاله، پیاله که نه، درواقع یک کاسه ماستوخیار همراه با کشمش و گردوی فراوان، نوشجان نمودم.
برخلاف روال این چند سال که کوکوی مرغ را با سیبزمینی سرخشده و سینه مرغ، درست میکردم، امروز در یک حرکت انتحاری، سیبزمینی چاقکننده را حذف کردم و کوکوی مرغ شمالی، یعنی سینه پختهشده، زعفران، زرشک و گردو، همراه ماست و تخممرغ، شد ترکیب ناهار رژیمیام!ولی بچهها از طعم زرشک، خوششان نیامد و افتادند به جان سوپ دیشب. من ماندم با کوهی از کوکو که حیفم میآمد برود توی سطل زباله. برخلاف بچهها، عاشق این ترکیب بودم و با عذابوجدان، کلّ کوکوها را خوردم.
فکر نمیکردم روز اول رژیم، اینقدر سخت باشد و اینقدر، احساس سنگینی کنم!کمی دراز کشیدم و توی گروه نویسندگی، دستبهنقد شدم. حس کردم به آن آدمی که قرار است فرد مفیدی برای جامعه باشد، نزدیکتر شدهام!
برای میانوعده عصر، از قبل به رژیم دکتر کرمانی فکر کرده بودم و از دخترم خواستم پفیلا درست کند. البته تا قبل از شروع سریال، نصف پفیلاها را خودم خورده بودم.رژیم بودم و نمیخواستم پفک و چیپس مضر سفارش دهم. بنابراین وسطهای سریال، دختر کوچکم را فرستادم دنبال تخمهها، نه که یادم نباشد رژیم هستم؛ این تخمهخوردن را از رژیم «ایتایزیلی» به یادگار نگه داشتهام.
چای عصرانه را کاملاً محتاطانه با یک عدد خرما خوردم. دلم برای بقیه خرماها میسوخت که چرا بهشان اهمیت نمیدهم.
برای شام، نمیتوانستم غذایی رژیمی درست کنم. چون همسرجان، خسته و گرسنه میآمد و فقط پلو میخواست و بس.فکر کردم طبق رژیم دکتر ایمانی، دو عدد سیب را جایگزین شام کرده و با دلی آرام و قلبی مطمئن، میخوابم.خودم را با مرتبکردن آشپزخانه سرگرم کردم و در دل، به خودم آفرین گفتم. گوشی را برداشتم و بعد از کمی گفتگو در گروه، احساس کردم اشتهایم باز شده و بویی مطلوب، مرا به سمت آشپزخانه میکشاند. خورش کرفس با لیموی فراوان، صدایم میزد. من این شام خوشمزه را به خاطر رعایت رژیم به خودم جایزه دادم، نه تنها شام، که تهدیگهای طلایی با طعم کره حیوانی هم مثل دیپلم افتخار، به سوی شکمم روانه شد.
خدا را شکر اولین روز رژیم زیاد هم سخت نبود؛ فقط اینکه نوشابه را از سبد خرید، حذف کرده بودم، کمی آزارم میداد.
اولین وعده برنامه فردا، نمیدانم از رژیم لیمومی باشد یا به عدسیِ رژیم باشگاهی که چند سال پیش میرفتم، بسنده کنم؟!
#مرضیه_مدنی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱.۷K
۱۳:۲۸
#غریبی_که_قریب_است
مثل همیشه از خواب بلند نشدم. تمام شب قبلش را خواب مغازههای بسته دیده بودم.سه هفته پیش خودم به مدیر مدرسه پیشنهاد دادم به «زینب»ها، روز میلاد حضرت زینب(س)، هدیه بدهیم. کل مدرسه فقط سه تا زینب داشت. حلماها را هم به اصرار من اضافه کردند. شدند شانزده نفر.من قبول کردم که برایشان هدیه بخرم ولی پول نداشتم.هنوز جوهر امضای خرید خانه جدید توی دفترخانه خشک نشده. محمدرضا تا نوک سر زیر بار قسط و وام است. ولی دلم میخواست.
چند روز پیش مبلغی به حسابم واریز شد. از کجا؟ سوال خودم هم بود. رفتم توی موبایلبانک و اسم واریزکننده را دیدم؛ سهام عدالت!پول سهام عدالتی که سال هزاروچهارصد مادرم به واسطه شغلش برایم نامنویسی کرده بود، بعد ازپنج سال، حالا واریز شد. دقیقا زمانی که من پول میخواستم.
حالا باید هدیه میخریدم. تا دیشبش هیچ چیزی به دلم ننشست. برای خودم خیلی راحت خرید میکنم ولی امان از خریدن هدیه برای دیگران. باید حتما به دلم بنشیند.یکی از دوستانم پیشنهاد داد که بروم امامزاده حسن. آنجا مغازههای زیورآلات و کشِ موی دخترانه زیاد است.
روز جشن میلاد شد. خداراشکر بچهها شیفت ظهر بودند. سریع از خواب بیدار شدم. چند بار حضرت زینب(س) را صدا زدم و پیاده راه افتادم. با کمال تعجب امامزاده حسن کمتر از یک کیلومتر با ما فاصله داشت.
در راه به در و دیوار خانهها و مغازهها زل میزدم. این محل برایم هنوز غریب بود. هرازچندگاهی نگاهی به نشان میانداختم تا مطمئن شوم در راه امامزاده هستم.
من هیچوقت از نزدیک امامزاده را ندیده بودم. قرار هم نبود ببینم. فقط با مغازههای کنار امامزاده کار داشتم. نمیدانم چه شد که وقتی درِ آن را دیدم و نشناختمش، کنجکاو شدم ببینم این سرا کجاست؟ رفتم داخل. گنبد امامزاده را که دیدم با خودم گفتم حتما اینجا خانه امامزاده حسن است. نشان هم همین را میگفت. توی نشان مغازهها درِ شمالی امامزاده بودند. پس میتوانستم از داخل رد شوم و برسم.
تندتند قدم برمیداشتم و فکر اینکه دزد آمده بچهها را برده را از خودم دور میکردم. در ورودی، ضریح امامزاده را دیدم.نمیدانم اثر استرس بود یا چه؟ یکدفعه رو کردم به در ورودی. ایستادم و پقی زدم زیر گریه: «امامزاده من هدیه میخواماگه مغازهها بسته باشن چیکار کنم؟ من خودم دلم خواست هدیه بخرم. حالا که پولشو دارم هدیهشم بده. یه کاریش بکن. من میدونم ساعت نه مغازهها باز نیستن، ولی چیکار کنم؟ دستم به دامنت... .»
و رد شدم. نمیتوانستم زیاد بایستم. نمیدانم چرا حس میکردم بچهها توی خانه بلایی سرشان میآید.با همان قیافه کجوکوله بعد گریه رفتم بیرون. از روبهرو هیچ مغازهای باز نبود. داشتم ناامید برمیگشتم که دقیقا سمت چپِ امامزاده، یک مغازه گلسرفروشی باز بود. خرید کردم. دوباره رفتم داخل امامزاده. اینبار با گریه تشکر کردم.دیگر غریب نبودم. هدیهها هم به دلم نشسته بودند.
#سیده_معصومه_فقیه
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
مثل همیشه از خواب بلند نشدم. تمام شب قبلش را خواب مغازههای بسته دیده بودم.سه هفته پیش خودم به مدیر مدرسه پیشنهاد دادم به «زینب»ها، روز میلاد حضرت زینب(س)، هدیه بدهیم. کل مدرسه فقط سه تا زینب داشت. حلماها را هم به اصرار من اضافه کردند. شدند شانزده نفر.من قبول کردم که برایشان هدیه بخرم ولی پول نداشتم.هنوز جوهر امضای خرید خانه جدید توی دفترخانه خشک نشده. محمدرضا تا نوک سر زیر بار قسط و وام است. ولی دلم میخواست.
چند روز پیش مبلغی به حسابم واریز شد. از کجا؟ سوال خودم هم بود. رفتم توی موبایلبانک و اسم واریزکننده را دیدم؛ سهام عدالت!پول سهام عدالتی که سال هزاروچهارصد مادرم به واسطه شغلش برایم نامنویسی کرده بود، بعد ازپنج سال، حالا واریز شد. دقیقا زمانی که من پول میخواستم.
حالا باید هدیه میخریدم. تا دیشبش هیچ چیزی به دلم ننشست. برای خودم خیلی راحت خرید میکنم ولی امان از خریدن هدیه برای دیگران. باید حتما به دلم بنشیند.یکی از دوستانم پیشنهاد داد که بروم امامزاده حسن. آنجا مغازههای زیورآلات و کشِ موی دخترانه زیاد است.
روز جشن میلاد شد. خداراشکر بچهها شیفت ظهر بودند. سریع از خواب بیدار شدم. چند بار حضرت زینب(س) را صدا زدم و پیاده راه افتادم. با کمال تعجب امامزاده حسن کمتر از یک کیلومتر با ما فاصله داشت.
در راه به در و دیوار خانهها و مغازهها زل میزدم. این محل برایم هنوز غریب بود. هرازچندگاهی نگاهی به نشان میانداختم تا مطمئن شوم در راه امامزاده هستم.
من هیچوقت از نزدیک امامزاده را ندیده بودم. قرار هم نبود ببینم. فقط با مغازههای کنار امامزاده کار داشتم. نمیدانم چه شد که وقتی درِ آن را دیدم و نشناختمش، کنجکاو شدم ببینم این سرا کجاست؟ رفتم داخل. گنبد امامزاده را که دیدم با خودم گفتم حتما اینجا خانه امامزاده حسن است. نشان هم همین را میگفت. توی نشان مغازهها درِ شمالی امامزاده بودند. پس میتوانستم از داخل رد شوم و برسم.
تندتند قدم برمیداشتم و فکر اینکه دزد آمده بچهها را برده را از خودم دور میکردم. در ورودی، ضریح امامزاده را دیدم.نمیدانم اثر استرس بود یا چه؟ یکدفعه رو کردم به در ورودی. ایستادم و پقی زدم زیر گریه: «امامزاده من هدیه میخواماگه مغازهها بسته باشن چیکار کنم؟ من خودم دلم خواست هدیه بخرم. حالا که پولشو دارم هدیهشم بده. یه کاریش بکن. من میدونم ساعت نه مغازهها باز نیستن، ولی چیکار کنم؟ دستم به دامنت... .»
و رد شدم. نمیتوانستم زیاد بایستم. نمیدانم چرا حس میکردم بچهها توی خانه بلایی سرشان میآید.با همان قیافه کجوکوله بعد گریه رفتم بیرون. از روبهرو هیچ مغازهای باز نبود. داشتم ناامید برمیگشتم که دقیقا سمت چپِ امامزاده، یک مغازه گلسرفروشی باز بود. خرید کردم. دوباره رفتم داخل امامزاده. اینبار با گریه تشکر کردم.دیگر غریب نبودم. هدیهها هم به دلم نشسته بودند.
#سیده_معصومه_فقیه
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱.۳K
۱۸:۵۵
#معامله_پرسود
شوهرم را به زور فرستادهام تجمع!گفتم «نذر کردم! اگر نِمیری تپسی بگیرم و برم!»غیرتش نگذاشت بیشتر بحث را کش دهد. چند دقیقه پیش میگفت: «خستهایم. بچهها رو که نمیشه ول کرد زن! محمد بد نفس میکشه، دماغش کیپه. بذار یه روزی که مامانت بود، با خیال راحت بریم.»گفتم «اگه مشکل اینه من میمونم تو برو! برای ادای نذر میشه نائب گرفت!»
چند روز پیش پلاکتهای علی باز پایین آمد؛ خیلی پایین. بدن به کورتُن جواب نداده بود. با اشکهایی که بند نمیآمد، به خدا گفتم: «علی فقط بستری نشه، هفتهای سه شب میام تجمع. نذر یاری این سید مظلوم میکنم سلامتی علی رو.»عکس آقاسیدمجتبی را از توی گوشی پیدا کردم و چسباندم به صورتم. در راه بیمارستان مفید، توی تپسی نشسته بودم. از رسالت تا شریعتی، بزرگترین دردم را به بیصداترین شکل ممکن گریه کردم. توی آن پناهگاهی که نمیدانم کجای ایران است، اگر سیدمجتبی خامنهای گوشه عبایش را نگاه کند، ردّ اشکهای مادر مستاصلی را پیدا میکند.
علی هر هفته باید آزمایش خون بدهد. دفعه پیش جیغ میکشید که آزمایشگاه نرویم. میخواست با تمام زور پنج سالگیاش از درد سوزن فرار کند. من جملهای به او گفتم که هفتروز است سراغ خودم میآید!وقتی در برابر وعدههای بستنی و اسباببازی بزرگ و گوشی و پارک و خانه خاله فریاد زد «نه!!!»گفتم: «ببین به هر حال ما آزمایشگاه میریم! چه با جیغ و بیتابی چه با خنده و شادی. بنظرم حالا که نمیتونی عوضش کنی، باهاش معامله کن!»و من تمام هفته فکر کردم رنجها و زخمهای خودم را به چه بهایی بفروشم؟مرگ راحت و آسان؛ در آرامش، توی خانه خدا یا یکی از مشاهد شریفه، یا در صحن یکی از عتبات عالیات، یا در سجده آخر نماز صبح، شاید هم توی خواب در رختخواب خودم!دومین چیزی که به نظرم آمد رضایت امام زمان(عج) بود. اینکه به طریقی بفهمم از من راضی است؛ خواب؟ دیدار؟ نامه؟ پیغام؟سومین موردی که به ذهنم آمد این بود که بتوانم یاریگر آقا سیدمجتبی باشم. یعنی سردر پروندهام بنویسند این سمانه که اینجاست آن سید محصور و مظلوم را یاری کرد. تا اینجا اینها به ذهنم رسید.کمظرفیتم و حس میکنم رنجم خیلی زیاد است؛ برای همین این قیمتهای گزاف را رویش میگذارم. امیدوارم بعد از مرگ نفهمم دردی که در این دنیا کشیدم، در حد یک سوزن آزمایش بود!خدا توی قرآنش نمیگوید با خوف و جوع و نقص امتحانتان میکنیم. میگوید «بِشَیءٍ» از ترس و گرسنگی و کاهش! یعنی یک جزءِ کم! بخش اندک!این حرفها باید بیاعتباری و پستی دنیا را به یادم بیاورد، اما من را میترساند از کوچکی خودم.ولی خب، در انتهای همان آیه آدرس تاجرهای درست و حسابی را هم میدهد؛ مظنّهی بازار دنیا دست «صابرین» است.
امروز علی پرسید «تو هم از آمپول میترسی؟» گفتم «وقتی سن تو بودم آره. ولی بزرگ شدم حالا!»احتمالاً توی اینیکی جمله هم گیر میافتم. گم میشوم؛ مثل کودکی وسط شلوغی بازار. حالا واقعا بزرگ شدهام؟
#سمانه_بهگام
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | [ایتا]() 
شوهرم را به زور فرستادهام تجمع!گفتم «نذر کردم! اگر نِمیری تپسی بگیرم و برم!»غیرتش نگذاشت بیشتر بحث را کش دهد. چند دقیقه پیش میگفت: «خستهایم. بچهها رو که نمیشه ول کرد زن! محمد بد نفس میکشه، دماغش کیپه. بذار یه روزی که مامانت بود، با خیال راحت بریم.»گفتم «اگه مشکل اینه من میمونم تو برو! برای ادای نذر میشه نائب گرفت!»
چند روز پیش پلاکتهای علی باز پایین آمد؛ خیلی پایین. بدن به کورتُن جواب نداده بود. با اشکهایی که بند نمیآمد، به خدا گفتم: «علی فقط بستری نشه، هفتهای سه شب میام تجمع. نذر یاری این سید مظلوم میکنم سلامتی علی رو.»عکس آقاسیدمجتبی را از توی گوشی پیدا کردم و چسباندم به صورتم. در راه بیمارستان مفید، توی تپسی نشسته بودم. از رسالت تا شریعتی، بزرگترین دردم را به بیصداترین شکل ممکن گریه کردم. توی آن پناهگاهی که نمیدانم کجای ایران است، اگر سیدمجتبی خامنهای گوشه عبایش را نگاه کند، ردّ اشکهای مادر مستاصلی را پیدا میکند.
علی هر هفته باید آزمایش خون بدهد. دفعه پیش جیغ میکشید که آزمایشگاه نرویم. میخواست با تمام زور پنج سالگیاش از درد سوزن فرار کند. من جملهای به او گفتم که هفتروز است سراغ خودم میآید!وقتی در برابر وعدههای بستنی و اسباببازی بزرگ و گوشی و پارک و خانه خاله فریاد زد «نه!!!»گفتم: «ببین به هر حال ما آزمایشگاه میریم! چه با جیغ و بیتابی چه با خنده و شادی. بنظرم حالا که نمیتونی عوضش کنی، باهاش معامله کن!»و من تمام هفته فکر کردم رنجها و زخمهای خودم را به چه بهایی بفروشم؟مرگ راحت و آسان؛ در آرامش، توی خانه خدا یا یکی از مشاهد شریفه، یا در صحن یکی از عتبات عالیات، یا در سجده آخر نماز صبح، شاید هم توی خواب در رختخواب خودم!دومین چیزی که به نظرم آمد رضایت امام زمان(عج) بود. اینکه به طریقی بفهمم از من راضی است؛ خواب؟ دیدار؟ نامه؟ پیغام؟سومین موردی که به ذهنم آمد این بود که بتوانم یاریگر آقا سیدمجتبی باشم. یعنی سردر پروندهام بنویسند این سمانه که اینجاست آن سید محصور و مظلوم را یاری کرد. تا اینجا اینها به ذهنم رسید.کمظرفیتم و حس میکنم رنجم خیلی زیاد است؛ برای همین این قیمتهای گزاف را رویش میگذارم. امیدوارم بعد از مرگ نفهمم دردی که در این دنیا کشیدم، در حد یک سوزن آزمایش بود!خدا توی قرآنش نمیگوید با خوف و جوع و نقص امتحانتان میکنیم. میگوید «بِشَیءٍ» از ترس و گرسنگی و کاهش! یعنی یک جزءِ کم! بخش اندک!این حرفها باید بیاعتباری و پستی دنیا را به یادم بیاورد، اما من را میترساند از کوچکی خودم.ولی خب، در انتهای همان آیه آدرس تاجرهای درست و حسابی را هم میدهد؛ مظنّهی بازار دنیا دست «صابرین» است.
امروز علی پرسید «تو هم از آمپول میترسی؟» گفتم «وقتی سن تو بودم آره. ولی بزرگ شدم حالا!»احتمالاً توی اینیکی جمله هم گیر میافتم. گم میشوم؛ مثل کودکی وسط شلوغی بازار. حالا واقعا بزرگ شدهام؟
#سمانه_بهگام
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱.۳K
۴:۲۴
#باید_رفت
خانمی نشسته روی صندلی جلویی اتوبوس. پسرش همسن پسرم است. پسر پنجسالهای که در خانه گذاشتهام.از ابتدای سفر، گاهی که نه، بیشتر اوقات پسرک را روی پایش میگذارد و بوسه روی صورتش مینشاند.چیزی از نوع دلتنگی، دلم را به هم میریزد.
دیشب برای امیرحسین ماشاءالله خواندم. پابهپای من راه رفت و نظر داد: «مامان نارنگیا رو اینطوری بذار تو ظرف. مامان تو اتوبوس میخوای کجاش بشینی؟»گاهی صدایش نمیآمد. سر میانداختم توی اتاق تا پیدایش کنم. گوشهی مبل نشسته و بغض کرده بود: «مامان نمیشه منم باهات بیام. مامان آخه من دلم برات تنگ میشه.»چند بار وسط جمع کردن کولهی سفر سهروزهی کربلا، رفتم کنارش. دستهایم را باز کردم. سر کوچکش را به سینه چسباندم و بغضم را قورت دادم.
یادم آمد، برای مادر یکی از شهدای دانشآموز میناب هم «لا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» خواندم. خیلی محکم روی سکویِ تجمع محلهمان ایستاده بود و رجز میخواند. شال مشکی بلندی سرش بود. همسن خودمان به نظر میرسید. مجری تجمع، بلندگو را سمتش گرفت. زن، دختر یکسالهاش را بغل همسر داد: «من مادر شهید امین ششونیمساله و مهدیه دوازدهساله هستم. صبح روزی که امین رفت مدرسه، ناخنهاش رو گرفتم. یکی از اونا کج شد. گفتم مادر برو مدرسه. برگشتی برات درستش میکنم. همون ناخن نشونهی من شد تا امینم رو پیدا کنم. مهدیه امسال، ذوق داشت مدرسه شاهد بره. ولی بچههام با شهدای اسلام رفتند. درسته من دیگه فعلا نمیبینمشون. اما مطمئنم خونشون هدر نمیره.»
صدای ماچ محکم دیگری از صندلی جلوی اتوبوس آمد.سرم را کج کردم. خانم همسفر دستش را روی موهای کوتاه پسرکش برده بود.«لا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» برای زائر کوچک صندلی جلویی خواندم.
صبح قبل از اینکه پسرکم بیدار شود، از خانه بیرون آمدم. نمیتوانستم تحمل کنم قلب کوچکش دوباره احساس دلتنگی کند.
سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم. مدتی بعد گوشیام زنگخورد: «سلام مامان. خوبی؟ من با پدر رفتم خوراکی خریدم. رفتی کربلا برام تفنگ بخر.»گوشی را به قلبم چسباندم و نفس عمیقی کشیدم. ذهنم پرید روی مادرمان: «روز آخر بلند شد خودش کارای بچههاش رو برای آخرین بار کرد... .» قطرهای از چشمم راه گرفت روی صفحه گوشی.
پسر ردیف جلویی سرش را گذاشته بود روی پای مادر. شاید خواب بود.به خیال خودم همهی دردسرهای سفر را پشت سر گذاشته بودم. مخصوصا دلتنگی مادری برای پسر پنجسالهاش.
دوباره به همسرم زنگ زدم. نگران بودم بچهها بهانه بگیرند و اذیتش کنند. پسزمینه ذهنم سر ناسازگاری داشت. مدام پرتم میکرد پیش حضرت مادر: «چقدر رسم دنیا عجیبه، زنِ غیرتمندترین مرد عرب تو خونهش شهید میشه... .»
اتوبوس از عوارضی رد شد. فیلم محبوبم را دوباره زدم پخش شود: «گاهی دل از غم مالامال میشود، اما عزم و اراده باید راسخ بماند.» تازه اول راه بودیم. دلم از دور برای حرم دلبرش غنج رفت. از مادرش خواستم برای ما کلاس اولیها دعا کند؛ ما اول راهیها.
#مهدیه_مقدم
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
خانمی نشسته روی صندلی جلویی اتوبوس. پسرش همسن پسرم است. پسر پنجسالهای که در خانه گذاشتهام.از ابتدای سفر، گاهی که نه، بیشتر اوقات پسرک را روی پایش میگذارد و بوسه روی صورتش مینشاند.چیزی از نوع دلتنگی، دلم را به هم میریزد.
دیشب برای امیرحسین ماشاءالله خواندم. پابهپای من راه رفت و نظر داد: «مامان نارنگیا رو اینطوری بذار تو ظرف. مامان تو اتوبوس میخوای کجاش بشینی؟»گاهی صدایش نمیآمد. سر میانداختم توی اتاق تا پیدایش کنم. گوشهی مبل نشسته و بغض کرده بود: «مامان نمیشه منم باهات بیام. مامان آخه من دلم برات تنگ میشه.»چند بار وسط جمع کردن کولهی سفر سهروزهی کربلا، رفتم کنارش. دستهایم را باز کردم. سر کوچکش را به سینه چسباندم و بغضم را قورت دادم.
یادم آمد، برای مادر یکی از شهدای دانشآموز میناب هم «لا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» خواندم. خیلی محکم روی سکویِ تجمع محلهمان ایستاده بود و رجز میخواند. شال مشکی بلندی سرش بود. همسن خودمان به نظر میرسید. مجری تجمع، بلندگو را سمتش گرفت. زن، دختر یکسالهاش را بغل همسر داد: «من مادر شهید امین ششونیمساله و مهدیه دوازدهساله هستم. صبح روزی که امین رفت مدرسه، ناخنهاش رو گرفتم. یکی از اونا کج شد. گفتم مادر برو مدرسه. برگشتی برات درستش میکنم. همون ناخن نشونهی من شد تا امینم رو پیدا کنم. مهدیه امسال، ذوق داشت مدرسه شاهد بره. ولی بچههام با شهدای اسلام رفتند. درسته من دیگه فعلا نمیبینمشون. اما مطمئنم خونشون هدر نمیره.»
صدای ماچ محکم دیگری از صندلی جلوی اتوبوس آمد.سرم را کج کردم. خانم همسفر دستش را روی موهای کوتاه پسرکش برده بود.«لا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» برای زائر کوچک صندلی جلویی خواندم.
صبح قبل از اینکه پسرکم بیدار شود، از خانه بیرون آمدم. نمیتوانستم تحمل کنم قلب کوچکش دوباره احساس دلتنگی کند.
سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم. مدتی بعد گوشیام زنگخورد: «سلام مامان. خوبی؟ من با پدر رفتم خوراکی خریدم. رفتی کربلا برام تفنگ بخر.»گوشی را به قلبم چسباندم و نفس عمیقی کشیدم. ذهنم پرید روی مادرمان: «روز آخر بلند شد خودش کارای بچههاش رو برای آخرین بار کرد... .» قطرهای از چشمم راه گرفت روی صفحه گوشی.
پسر ردیف جلویی سرش را گذاشته بود روی پای مادر. شاید خواب بود.به خیال خودم همهی دردسرهای سفر را پشت سر گذاشته بودم. مخصوصا دلتنگی مادری برای پسر پنجسالهاش.
دوباره به همسرم زنگ زدم. نگران بودم بچهها بهانه بگیرند و اذیتش کنند. پسزمینه ذهنم سر ناسازگاری داشت. مدام پرتم میکرد پیش حضرت مادر: «چقدر رسم دنیا عجیبه، زنِ غیرتمندترین مرد عرب تو خونهش شهید میشه... .»
اتوبوس از عوارضی رد شد. فیلم محبوبم را دوباره زدم پخش شود: «گاهی دل از غم مالامال میشود، اما عزم و اراده باید راسخ بماند.» تازه اول راه بودیم. دلم از دور برای حرم دلبرش غنج رفت. از مادرش خواستم برای ما کلاس اولیها دعا کند؛ ما اول راهیها.
#مهدیه_مقدم
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱.۶K
۲۰:۴۵
پادکست جان و جهان_ آنسوی پنجره.mp3
۰۷:۱۶-۱۳.۳۳ مگابایت
#روایت_شنیدنی
#آنسوی_پنجره
نویسنده، گوینده، تنظیم و تدوین: #روزنوشتهای_یک_خانم_معلّم
@kh_moalem
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
۲K
۱:۴۹
#آن_چهرههای_قابگرفته_با_کلاه_و_شال
بوی کیکیزدی پیچید توی کلهام. سر بلند کردم؛ پرچم آویزان ترکیه را که از طبقهی سوم دیدم، ایستادم. خودش بود؛ موکب «شیخبایرام»، مخصوص زوّار آذریزبان.سال قبل هم آنجا رفته بودیم و خاطرهی خوش همنشینی با شیعیان ترکیه و آذربایجان، ما را دوباره کشانده بود حوالی عمود ۶۵۷.خسته بودم. کوله را انداختم روی دوشم. علی را از داخل کالسکه بغل کردم. سجاد از پشت سر میآمد. فاطمه هم با کولهی خودش، جلوتر از ما وارد موکب خانمها شد. آهستهآهسته پلهها را بالا رفتم. عرق از پشت گردنم شرّه میکرد تا گودی کمرم. نفسم بند آمده بود. طبقهی اول و دوم، جا نداشتند. به جانکندنی خودم را رساندم طبقه سوم.جماعتی منظم، روی تشکهای ابری، زیر باد کولرهای گازی خواب بودند. هرچه چشمچشم کردم، جایی ندیدم. یکی از خانمها که صدای قیژّ بازشدن در را شنیده بود، سر بلند کرد. با یک چشم بسته به ترکی چیزی گفت که متوجه نشدم. فهمید ترکزبان نیستم. اشاره کرد به انتهای سالن و با انگشت، عدد یک را نشان داد؛ فهمیدم به اندازه یکنفر، جای خالی هست. خستهتر از آن بودم که حسابوکتاب کنم با سهتا بچهی قدونیمقدِ هلاک، روی یک تشک میتوانیم بخوابیم یا نه! دنبال جایی بودم تا زودتر، کوله و بچه را زمین بگذارم.پاورچینپاورچین جلو رفتم تا تشک خالی را پیدا کردم. همه خواب بودند. کوله را روی همان فضای حدوداً یک در دو، زمین گذاشتم؛ بچه را هم. سجاد و فاطمه حسابی خسته بودند. به طرفةالعینی روی همان تشک و توی حلق یکدیگر، خوابشان برد. خودم بیجا ماندم؛ به زور، بچهها را جابهجا کردم تا حداقل جایی برای نشستن داشته باشم. ساعت هنوز شش نشده بود که صدای گریهی علی بلند شد. تا به خودم بیایم و بغلش کنم، خانمی که بعداً فهمیدم از اهالی آذربایجان است، سرش را بلند کرد. چشمهایش به زور، باز میشد اما از صدای گریه شاکی بود و به زبانی که نفهمیدم، کلماتی حوالهام کرد.دستهایم را به نشانهی عذرخواهی کنار هم گذاشتم ولی نگاه نکرد و دوباره خوابید.بچه را خواباندم. خودم را مچاله کردم تا به هر طریقی که بود، سرم را به زمین برسانم و لَختی بخوابم. بالاخره پیچیده در خود، خوابم برد.ساعتی نگذشته بود که کمکم با صدای دوروبریها بیدار شدم. خانم مسنّی کنارم نشسته بود. شروع کرد به زبان آذری صحبتکردن. اشاره کردم که من فارس هستم و متوجه کلامش نمیشوم اما باز ادامه داد. چندبار که گفت، از ایماء و اشاره فهمیدم منظورش این است که دست بچه را از داخل دهانش دربیاورم. علی، طبق معمول، در حال مکیدن انگشت، خوابش برده بود و اگر دستش را میکشیدم، بیدار میشد. توجّهی نکردم چون تبعاً نمیتوانستم برایش توضیح دهم که این عادت بچه است.چشمهایم را که از شدت بیخوابی میسوخت، مالیدم تا ردیف خانمهای کناری را بهتر ببینم. چندین خانم جوان با پوست سفید و موی روشن، نشسته بودند. یکیشان همان بود که موقع رسیدن، از گریه بچه، شاکی شده بود.لبخند زدند؛ من هم. به تدریج، همه بیدار شدند و من فهمیدم تنها ایرانیهای داخل سالن، من و بچههایم هستیم. همسرم موقع رسیدن، پیام داده بود که «ما تو موکب آقایون جایی برا استراحت پیدا کردیم، شما چطور؟»بعد از دو ساعت، جواب دادم «بله، تقریباً».خانم جوان و تپلی که روبهرویم بود به ترکی، حرفی زد. گفتم ایرانیام.خندید و گفت «ایرااااان»، بعد اشاره کرد به جمع خودشان و گفت «آذربایجان» و ردیف کناری را با دست، نشان داد.یخمان که شکست، پای «مترجم گوگل» را به گفتگو باز کردم. پرسیدم و پرسیدند؛ از تعداد روزهای سفر، از میزان پیادهروی، از عدد بچههایمان، از اوضاع جنگ ایران و آمریکا و ...یواشیواش، علی بیدار شد و از دیدنش ذوق کردند. کاروان آذربایجان، تنها یکی، دو دختر سه، چهارساله داشتند. بقیه همه جوان بودند و اغلب، بچههایشان را نیاورده بودند. عکس بچههایشان را در گالری موبایل، نشانم دادند. علی بین خانمهای آذربایجانی و ترکیهای دستبهدست میچرخید. با هربار علی گفتنشان، میخندید و آنها را به وجد میآورد.
عصر، جماعت آمادهی حرکت شدند. شکل حجاب خانمهای آذربایجانی که حالا حسابی رفیق شده بودیم، خاص بود؛ کلاههای زیر شال را با دقت سر کردند. موهایشان را کامل پوشاندند و بعد با روش مخصوصی، شالهایشان را چند دور، روی کلاه، بستند.این حجاب، مختصّ خودشان بود و با رنگ روشن چشم و پوست از بقیهی زوّار ایرانی و عرب، متفاوتشان میکرد.
با اخبار این روزهای آذربایجان، آن چهرههای مهربان پیچیده در کلاه و شال، مدام جلوی چشمم میآید. حسّ زیبای خواهرانه زیر بیرق امام حسین(ع)، نمیگذارد از فکرشان بیرون بیایم. نمیدانم آن دختر نوجوان محجّبه که موقع خداحافظی، یک خودکار زیبا به دخترم هدیه داد، الان چه میکند؟ یعنی بیخیال درس و مدرسه میشود؟
#فهیمه_صمدی
جان و جهان
بوی کیکیزدی پیچید توی کلهام. سر بلند کردم؛ پرچم آویزان ترکیه را که از طبقهی سوم دیدم، ایستادم. خودش بود؛ موکب «شیخبایرام»، مخصوص زوّار آذریزبان.سال قبل هم آنجا رفته بودیم و خاطرهی خوش همنشینی با شیعیان ترکیه و آذربایجان، ما را دوباره کشانده بود حوالی عمود ۶۵۷.خسته بودم. کوله را انداختم روی دوشم. علی را از داخل کالسکه بغل کردم. سجاد از پشت سر میآمد. فاطمه هم با کولهی خودش، جلوتر از ما وارد موکب خانمها شد. آهستهآهسته پلهها را بالا رفتم. عرق از پشت گردنم شرّه میکرد تا گودی کمرم. نفسم بند آمده بود. طبقهی اول و دوم، جا نداشتند. به جانکندنی خودم را رساندم طبقه سوم.جماعتی منظم، روی تشکهای ابری، زیر باد کولرهای گازی خواب بودند. هرچه چشمچشم کردم، جایی ندیدم. یکی از خانمها که صدای قیژّ بازشدن در را شنیده بود، سر بلند کرد. با یک چشم بسته به ترکی چیزی گفت که متوجه نشدم. فهمید ترکزبان نیستم. اشاره کرد به انتهای سالن و با انگشت، عدد یک را نشان داد؛ فهمیدم به اندازه یکنفر، جای خالی هست. خستهتر از آن بودم که حسابوکتاب کنم با سهتا بچهی قدونیمقدِ هلاک، روی یک تشک میتوانیم بخوابیم یا نه! دنبال جایی بودم تا زودتر، کوله و بچه را زمین بگذارم.پاورچینپاورچین جلو رفتم تا تشک خالی را پیدا کردم. همه خواب بودند. کوله را روی همان فضای حدوداً یک در دو، زمین گذاشتم؛ بچه را هم. سجاد و فاطمه حسابی خسته بودند. به طرفةالعینی روی همان تشک و توی حلق یکدیگر، خوابشان برد. خودم بیجا ماندم؛ به زور، بچهها را جابهجا کردم تا حداقل جایی برای نشستن داشته باشم. ساعت هنوز شش نشده بود که صدای گریهی علی بلند شد. تا به خودم بیایم و بغلش کنم، خانمی که بعداً فهمیدم از اهالی آذربایجان است، سرش را بلند کرد. چشمهایش به زور، باز میشد اما از صدای گریه شاکی بود و به زبانی که نفهمیدم، کلماتی حوالهام کرد.دستهایم را به نشانهی عذرخواهی کنار هم گذاشتم ولی نگاه نکرد و دوباره خوابید.بچه را خواباندم. خودم را مچاله کردم تا به هر طریقی که بود، سرم را به زمین برسانم و لَختی بخوابم. بالاخره پیچیده در خود، خوابم برد.ساعتی نگذشته بود که کمکم با صدای دوروبریها بیدار شدم. خانم مسنّی کنارم نشسته بود. شروع کرد به زبان آذری صحبتکردن. اشاره کردم که من فارس هستم و متوجه کلامش نمیشوم اما باز ادامه داد. چندبار که گفت، از ایماء و اشاره فهمیدم منظورش این است که دست بچه را از داخل دهانش دربیاورم. علی، طبق معمول، در حال مکیدن انگشت، خوابش برده بود و اگر دستش را میکشیدم، بیدار میشد. توجّهی نکردم چون تبعاً نمیتوانستم برایش توضیح دهم که این عادت بچه است.چشمهایم را که از شدت بیخوابی میسوخت، مالیدم تا ردیف خانمهای کناری را بهتر ببینم. چندین خانم جوان با پوست سفید و موی روشن، نشسته بودند. یکیشان همان بود که موقع رسیدن، از گریه بچه، شاکی شده بود.لبخند زدند؛ من هم. به تدریج، همه بیدار شدند و من فهمیدم تنها ایرانیهای داخل سالن، من و بچههایم هستیم. همسرم موقع رسیدن، پیام داده بود که «ما تو موکب آقایون جایی برا استراحت پیدا کردیم، شما چطور؟»بعد از دو ساعت، جواب دادم «بله، تقریباً».خانم جوان و تپلی که روبهرویم بود به ترکی، حرفی زد. گفتم ایرانیام.خندید و گفت «ایرااااان»، بعد اشاره کرد به جمع خودشان و گفت «آذربایجان» و ردیف کناری را با دست، نشان داد.یخمان که شکست، پای «مترجم گوگل» را به گفتگو باز کردم. پرسیدم و پرسیدند؛ از تعداد روزهای سفر، از میزان پیادهروی، از عدد بچههایمان، از اوضاع جنگ ایران و آمریکا و ...یواشیواش، علی بیدار شد و از دیدنش ذوق کردند. کاروان آذربایجان، تنها یکی، دو دختر سه، چهارساله داشتند. بقیه همه جوان بودند و اغلب، بچههایشان را نیاورده بودند. عکس بچههایشان را در گالری موبایل، نشانم دادند. علی بین خانمهای آذربایجانی و ترکیهای دستبهدست میچرخید. با هربار علی گفتنشان، میخندید و آنها را به وجد میآورد.
عصر، جماعت آمادهی حرکت شدند. شکل حجاب خانمهای آذربایجانی که حالا حسابی رفیق شده بودیم، خاص بود؛ کلاههای زیر شال را با دقت سر کردند. موهایشان را کامل پوشاندند و بعد با روش مخصوصی، شالهایشان را چند دور، روی کلاه، بستند.این حجاب، مختصّ خودشان بود و با رنگ روشن چشم و پوست از بقیهی زوّار ایرانی و عرب، متفاوتشان میکرد.
با اخبار این روزهای آذربایجان، آن چهرههای مهربان پیچیده در کلاه و شال، مدام جلوی چشمم میآید. حسّ زیبای خواهرانه زیر بیرق امام حسین(ع)، نمیگذارد از فکرشان بیرون بیایم. نمیدانم آن دختر نوجوان محجّبه که موقع خداحافظی، یک خودکار زیبا به دخترم هدیه داد، الان چه میکند؟ یعنی بیخیال درس و مدرسه میشود؟
#فهیمه_صمدی
جان و جهان
۷۰۲
۴:۳۳