وقتی آشپزخانهی مدرسه در تسخیر لبنانیها باشه، بساط قهوه همیشه به راهه...زنگ تفریح تو کلاس مونده بودم و دفتر بچهها رو چک میکردم. یکی از معلما انقدر مهربونه که برام آورد سر کلاس...
#من_و_مدرسه
روزنوشتهای یک خانم معلّم
#من_و_مدرسه
۱.۷K
۹:۲۳
اولین دوره #باشگاه_کتابخوانی تمام شد...
راستش را بخواهید، روزی که پیشنهاد یک دورهمیِ منظم و هدفمند را به ریحانه دادم، حس امروزم را پیشبینی نمیکردم!
در این سه سالی که به قم آمدم، برای تشکیل یک دایره دوستی مثبت و مفید خیلی تلاش کردم. تلاشهایی که هرچند موفق بود، ولی منظم و کارآمد نبود.روزها و ماهها پشت سر هم میگذشتند و ما هم را نمیدیدیم؛ مگر با برنامهریزی از هفتهها قبل که تازه آن هم همیشه با غیبت چند نفر همراه بود.
در این بدوبدوهای روزگار آخرالزمانی، دلم میخواست بهانهای پیدا کنم تا حداقل هفتهای یکبار، دور هم جمع شویم.هدفم ساده و مشخص بود؛ وصل کردن دوبارهی زنجیرهی دوستیها و دیدار هفتگی منظم!اما چیزی که نصیبمان شد، خیلی بیشتر از یک دورهمی ساده بود!
ما در کنار هم کتاب خواندیم، دردها و تجربیات هم را شنیدیم و محرم راز هم شدیم.#تله_شادمانی به ما یاد داد ما، افکارمان نیستیم! فهمیدیم که قرار نیست کنترلکننده تکتک فکرهای توی سرمان باشیم.یاد گرفتیم چطور با تمرینهای کتاب، افکار و احساساتمان را همانطور که هستند ببینیم و قبول کنیم، بدون اینکه اجازه بدهیم به زندگی و فعالیتهایمان لطمهای بزنند.
امروز وقتی به چهره و حرفهای بچهها دقیق شدم، فهمیدم دنیای تکتکمان بعد از خواندن کتاب تغییر کرده.خوشحالم که این مسیر را شروع کردیم، مسیری که بدون میزبانی، پیگیری و راهبری ریحانه عزیزم ممکن نبود.
امیدوارم #یکشنبههای_دوستداشتنی جرقه چنین دورهمیای را در ذهن شما هم روشن کند.
روزنوشتهای یک خانم معلّم
راستش را بخواهید، روزی که پیشنهاد یک دورهمیِ منظم و هدفمند را به ریحانه دادم، حس امروزم را پیشبینی نمیکردم!
در این سه سالی که به قم آمدم، برای تشکیل یک دایره دوستی مثبت و مفید خیلی تلاش کردم. تلاشهایی که هرچند موفق بود، ولی منظم و کارآمد نبود.روزها و ماهها پشت سر هم میگذشتند و ما هم را نمیدیدیم؛ مگر با برنامهریزی از هفتهها قبل که تازه آن هم همیشه با غیبت چند نفر همراه بود.
در این بدوبدوهای روزگار آخرالزمانی، دلم میخواست بهانهای پیدا کنم تا حداقل هفتهای یکبار، دور هم جمع شویم.هدفم ساده و مشخص بود؛ وصل کردن دوبارهی زنجیرهی دوستیها و دیدار هفتگی منظم!اما چیزی که نصیبمان شد، خیلی بیشتر از یک دورهمی ساده بود!
ما در کنار هم کتاب خواندیم، دردها و تجربیات هم را شنیدیم و محرم راز هم شدیم.#تله_شادمانی به ما یاد داد ما، افکارمان نیستیم! فهمیدیم که قرار نیست کنترلکننده تکتک فکرهای توی سرمان باشیم.یاد گرفتیم چطور با تمرینهای کتاب، افکار و احساساتمان را همانطور که هستند ببینیم و قبول کنیم، بدون اینکه اجازه بدهیم به زندگی و فعالیتهایمان لطمهای بزنند.
امروز وقتی به چهره و حرفهای بچهها دقیق شدم، فهمیدم دنیای تکتکمان بعد از خواندن کتاب تغییر کرده.خوشحالم که این مسیر را شروع کردیم، مسیری که بدون میزبانی، پیگیری و راهبری ریحانه عزیزم ممکن نبود.
امیدوارم #یکشنبههای_دوستداشتنی جرقه چنین دورهمیای را در ذهن شما هم روشن کند.
۶۴K
۲۰:۴۰
اگه بهتون بگم بزرگترین کابوس پسرها توی کلاس چیه باورتون نمیشه!همگروه شدن با دخترا یا نشستن کنارشون!یعنی حاضرن هربلایی سرشون بیاد ولی با دخترا حتی تو یه ردیف هم نباشن
البته که بقول حاجآقا پناهیان، چندسال دیگه وضعشون دیدن داره!
#من_و_مدرسه
روزنوشتهای یک خانم معلّم
البته که بقول حاجآقا پناهیان، چندسال دیگه وضعشون دیدن داره!
#من_و_مدرسه
۱K
۱۵:۴۴
مدیرمون سفر بود. نبودش واقعاً به چشم میومد. امروز که بعد از یک هفته برگشت، حال و هوای مدرسه دوباره مثل قبل شد. باز هم همه معلمها رو برای صبحانه دورهم جمع کرد. سر کلاسها اومد تا ببینه چیزی کم و کسر نباشه. برامون سوغاتی هم آورده بود.
وقتی بین این مدرسه و یه مدرسه دیگه که اونجا هم بینالمللیه مردد بودم، همین گرمی و صمیمیت محیط و توجه به جزییات باعث شد اینجا رو انتخاب کنم.
و این مدیر یه مجموعه است که میتونه این حس تعلق و صمیمیت بین همکارا رو بوجود بیاره!
#من_و_مدرسه
روزنوشتهای یک خانم معلّم
وقتی بین این مدرسه و یه مدرسه دیگه که اونجا هم بینالمللیه مردد بودم، همین گرمی و صمیمیت محیط و توجه به جزییات باعث شد اینجا رو انتخاب کنم.
و این مدیر یه مجموعه است که میتونه این حس تعلق و صمیمیت بین همکارا رو بوجود بیاره!
#من_و_مدرسه
۱K
۱۶:۰۴
اینو ببینین...اون یک نفر خودم بودم
🥹!
اگه بخواین یه جمله در این مورد بنویسین اون جمله چیه؟
اگه بخواین یه جمله در این مورد بنویسین اون جمله چیه؟
۱K
۱۶:۵۵
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
پادکست جان و جهان_ آنسوی پنجره.mp3
۰۷:۱۶-۱۳.۳۳ مگابایت
#روایت_شنیدنی
#آنسوی_پنجره
نویسنده، گوینده، تنظیم و تدوین: #روزنوشتهای_یک_خانم_معلّم
@kh_moalem
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
۱۰
۲۰:۳۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
هر دفعه یه جور از راهآهن تا کلاس میام. یکبار مترو، یکبار تاکسی خطی، یکبار اسنپامروز قرعه به نام اتوبوس افتاد.با اینکه بیشتر طول کشید تا برسم، ولی حس و حالشو دوست داشتم. رد شدن از کوچههایی که یه زمانی مسیر هرروزم بودن؛آفتاب ملایم سر صبح و هوای خنک که از پنجرهها به صورتم میخورد؛و یه حاج خانوم تبریزی خوشمزه که بغل دستم نشسته بود و با حرفاش روزمو ساخت. البته که هیچکی #حاج_خانمِ خودم نمیشه!موقع حسابکردن، وقتی از راننده آدرس پرسیدم گفت پیاده نشو و تا دم در کلاس رسوندم.دیگه از خدا چی بخوام برای شروع یه روز خوب؟
#سهشنبههای_دوستداشتنی
روزنوشتهای یک خانم معلّم
#سهشنبههای_دوستداشتنی
🥹۱
۸۰۱
۵:۵۳
سر کلاس اینو وسط دفترم پیدا کردم🥹نمیدونم کی گذاشته ولی از دست خطش حدس میزنم از کلاس سومیا باشه.
#سهشنبههای_دوستداشتنی
روزنوشتهای یک خانم معلّم
@kh_moalem
#سهشنبههای_دوستداشتنی
@kh_moalem
🥹۱۳
🫠۱
۷۴۰
۹:۱۵
کلام تلخ ولی صادقانه را بپذیر
بهانه است؟
چه بهتر!
بهانه را بپذیر...
فاضل نظری
@kh_moalem
بهانه است؟
چه بهتر!
بهانه را بپذیر...
فاضل نظری
@kh_moalem
۳۰.۵K
۱۷:۲۹