#خاطرات_سمی_مدرسه
امروز رفتم مدرسه کلاس ریاضی داشتنبچهها شروع کردن به نظافت کلاس طوری گرد و خاک کرده بودن که به ساعت طول کشید گرد و خاک بخوابه!
من چکار کنم خوبه؟ رفتم تو حیاط بهشون هندسه درس دادم

با بد کسی طرف افتادن
خاطرات سمی
امروز رفتم مدرسه کلاس ریاضی داشتنبچهها شروع کردن به نظافت کلاس طوری گرد و خاک کرده بودن که به ساعت طول کشید گرد و خاک بخوابه!
من چکار کنم خوبه؟ رفتم تو حیاط بهشون هندسه درس دادم
با بد کسی طرف افتادن
خاطرات سمی
۲۸۵
۱۷:۵۴
#خاطرات_سمی_مشاور
برای مشاوره ازدواج اومده بودند.پسر میگفت باید مطمئن بشم که دختر منو به خاطر موقعیت خوب و موفق بودنم نمیخواد.پسر کارمند ساده بانک بود و همه اعضا خانوادش فقیر و بیکار بودند.گاهی اوقات بزرگ بودن بین ادم کوتوله ها باعث میشه نسبت به واقعیت خودتون دچار خطای شناختی بشید.
کاتسوموتو
+* مشاور هم تفکر املاکی داره نه؟ نظر شما چیه؟*
خاطرات سمی
برای مشاوره ازدواج اومده بودند.پسر میگفت باید مطمئن بشم که دختر منو به خاطر موقعیت خوب و موفق بودنم نمیخواد.پسر کارمند ساده بانک بود و همه اعضا خانوادش فقیر و بیکار بودند.گاهی اوقات بزرگ بودن بین ادم کوتوله ها باعث میشه نسبت به واقعیت خودتون دچار خطای شناختی بشید.
+* مشاور هم تفکر املاکی داره نه؟ نظر شما چیه؟*
خاطرات سمی
۲۸۵
۱۹:۱۱
#خاطرات_سمی_تجمع
یه خاطرهام دارم از میدون آزادیمن یه شب رو به خالم وایستاده بودم و داشتم درباره یه چیزی حرف میزدم پشتم به خیابون بود اونموقع هم یه پرچم نسبتا بزرگ داشتم که میله سنگینی هم داشت طرحشم پرچم سپاه بود اما صورتی
🤌
اینو من گذاشته بودم رو شونه امحالا نگو یه موتوری که یه پسره جوون بود چندباره از پشت من رد میشه و به مردم که پرچم دارن و واسه تجمع اومدن فحش میده خلاصه یه بار که داشت رد میشد برگشتم ببینم کیه زارت این پرچم من محکم خورد پس کله پسره




پسره یه نگاه به من کرد یه نگاه به بسیجیا یه نگاه به ملتگفت این شمشیر ابلفضل بود لبیک یا خامنه ای یعد گازشو گرفت رفت


🤌
چندتا بسیجی هم بغل ما بودن اینا از خنده داشتن زمینو گاز میگرفتن تا چند وقت سوژه بودم


خاطرات سمی
یه خاطرهام دارم از میدون آزادیمن یه شب رو به خالم وایستاده بودم و داشتم درباره یه چیزی حرف میزدم پشتم به خیابون بود اونموقع هم یه پرچم نسبتا بزرگ داشتم که میله سنگینی هم داشت طرحشم پرچم سپاه بود اما صورتی
خاطرات سمی
۲۴۶
۸:۲۹
گاهی یه پیام ساده میتونه نگاه آدم رو به یه موضوع عوض کنه...یه سر به این کانال بزن، شاید حرفی برای شنیدن داشته باشه :)
۲۲۴
۱۱:۵۹
#خاطرات_سمی_خواستگاری
ما که سر سفره عقد نشسته بودیم و عاقد خطبه روخوند همه بغض کرده بودن، خب اون لحظه خیلی لحظهی احساسیهخواهرم داشت مثل ابربهار که نه، مث روضه امام حسین داشت گریه میکرد بعد پاشدیم روبوسی کردیم داشتم دلداریش میدادم که حالا من جایی که نرفتم و اینا، بعد تو چشام زل زد برا رفتن تو گریه نمیکنم که به حال شوهرت گریه میکنم نیمدونه گیر کی افتاده

+* خب جنست رو می شناسه، از جنس خودشی*
خاطرات سمی
ما که سر سفره عقد نشسته بودیم و عاقد خطبه روخوند همه بغض کرده بودن، خب اون لحظه خیلی لحظهی احساسیهخواهرم داشت مثل ابربهار که نه، مث روضه امام حسین داشت گریه میکرد بعد پاشدیم روبوسی کردیم داشتم دلداریش میدادم که حالا من جایی که نرفتم و اینا، بعد تو چشام زل زد برا رفتن تو گریه نمیکنم که به حال شوهرت گریه میکنم نیمدونه گیر کی افتاده
+* خب جنست رو می شناسه، از جنس خودشی*
خاطرات سمی
۲۱۹
۱۲:۳۳
#خاطرات_سمی_خواستگاری
سر بله برون، موقعی که مامان همسرم اومد انگشتر نشون رو دستم کرد و اینا داییم اومد روبوسی کنه تبریک بگهبه همسرم گفت «بهت گفتم که هنوزم دیر نشده میتونی پاشی فرار کنی ولی خودت نخواستی؛ بعدا نگی نگفتی»بعد بنده خدا همسرم انقدر استرس داشت و اینا تو همون حالت معذب بودن و خجالت کشیدن خندید یکم، بعد داییم رو به من خندید گفت « نه مشخصه اولین بارشه»
دوباره رو به همسرم گفت «استرس نداشته باش فقط اولی سخته، بعدیا راحته» 



+* حالا دیگه اگه فرار کنه همون داییت تا دهات بابابزرگش می دوه دنبالش که برش گردونه!*
خاطرات سمی
سر بله برون، موقعی که مامان همسرم اومد انگشتر نشون رو دستم کرد و اینا داییم اومد روبوسی کنه تبریک بگهبه همسرم گفت «بهت گفتم که هنوزم دیر نشده میتونی پاشی فرار کنی ولی خودت نخواستی؛ بعدا نگی نگفتی»بعد بنده خدا همسرم انقدر استرس داشت و اینا تو همون حالت معذب بودن و خجالت کشیدن خندید یکم، بعد داییم رو به من خندید گفت « نه مشخصه اولین بارشه»
+* حالا دیگه اگه فرار کنه همون داییت تا دهات بابابزرگش می دوه دنبالش که برش گردونه!*
خاطرات سمی
۱۹۶
۱۴:۳۸
بازارسال شده از پیشنهاد ویژه
۱
۱۹:۴۴
بازارسال شده از تبلیغات آبکش فروش
۱
۱۹:۴۴