لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 🩵رمان عاشقانه مهین عبدی🩵🩵
۱۰.۱ هزار عضو

🩵رمان عاشقانه مهین عبدی🩵

رمانی عاشقانهundefinedundefined... دختری الکن ( لال ) که به اجبار خانواده زن دوم مردی می‌شود برای وارث آوردن! براساس واقعیتundefinedundefined
مشاهده در وب بله
۶ آبان
#پست۲۸۱#لمس_یک‌_بوسه #مهین_عبدی

*
سه روز و شب از مراسم کفن و دفن و شام غریبان الهه گذشته است و او هر بار نگاهش به در حیاط است و گوش‌هایش منتظر شنیدن صدای زنگ در خانه.
احساس سربار بودن می‌کند در خانه‌ای که عمری گذراند و بزرگ شد! با خودش که تعارف نداشت دلش برای خانه‌ای که از آن بیزار بود تنگ شده و همان آرامش نسبی آنجا را می‌خواست.
با همان بلاتکلیفی و با همان چه کنم و نکنم‌ها. بی‌هدف در قابلمه‌ی خورشت را برداشت و با قاشقی که در دست دیگرش بود آن را همی زد.
صدای جر و بحثِ آی‌نور و آهو در این چند روز کلافه‌اش کرده‌. جروبحث‌هایی که از نظرش روزی جذاب می‌آمدند اما حالا گره‌ای مابین ابروهایش انداخته‌اند‌.
در قابلمه را گذاشته و همان وقت زلیخا با سبزی خوردنی که در دست دارد داخل خانه شده و چادرش را گوشه‌ای از هال می‌گذارد.-آمین اون مجمع و آبکش و بردار بیار.
نیم ساعت قبل برای خرید سبزی رفته بود اما در بین راه هم کلام شده بود با چند زن همسایه و آن‌ها با حرف و حدیثِ‌شان خلقِ او را تنگ کرده بودند آنقدری که تحمل صدای آهو و آی‌نور را نداشت و با غرولندی آن دو را به سکوت وا داشت‌.آن دویی که حالا برای رفتن به مدرسه در حال پوشیدن روپوش‌شان بودند.
آمین مجمع و آبکشی از کابینت بیرون کشیده و به هال می‌برد‌. قیافه درهم زلیخا را که می‌بیند لبی می‌گزد.
در این چند روز مدام نقلِ دهان‌شان رفتار مادر الهه بود. دیگر تحمل شنیدن حرف و حدیث تازه را نداشت. سبزی را از دست زلیخا گرفته و داخل مجمع گذاشت.
نخِ سبز رنگ دور سبزی را باز کرده و شروع به پاک کردنش کرد که زلیخا پایش را از زانو خم و هر دو دستش را دور آن حلقه کرد و با تکانی به بدنش دادن گفت:-قدیم کم سرکوفت شنفتم حالا هم یجور دیگه باید بشنفم!
undefined۱۲۶
undefined۸
undefined۳
undefined۲

۲.۸K

۶:۱۰

#پست۲۸۲#لمس_یک‌_بوسه #مهین_عبدی



آمین نگاهش نکرد. انتهای حرف‌های او را می‌دانست اما این‌بار نوع حرف‌ها رنگ دیگری پیدا کرده بود!
مادامی که ازدواج نکرده بود مشکلش عیب و نقص‌دار بودنش بود و پا به سن گذاشتنش و نبودنِ خواستگاری.
اما حالا شده بود عروسی که خوش‌قدم نبوده و تا پا به خانه‌ی بخت گذاشته پارچه‌ی سیاه را به در و دیوار خانه‌ی شوهر سنجاق کرده!در این چند روز از این و آن حرف زیاد شنیده بود و دیگر طاقت ماندن نداشت.
سعی کرد حواسش را معطوف به پاک کردن سبزی کند اما صدای پر از حرصِ زلیخا مجالی نمی‌داد.
-جلو من‌و گرفتن می‌گن دخترتو پس فرستادن؟ چند روزه خونه‌تون مونده و کسی دنبالش نمی‌آد!برگِ تُرب پوست دستش را خارشی داد اما اهمیت نداد.
-دیگه حالیشون نیست که از درد زخم زبون نشنیدن اومدی موندی اینجا. می‌گن چقدر بد که عروس پا قدمش خوب نباشه. خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه! گمان می‌کرد قلبش هر لحظه بیشتر وزنِ سنگینی را تحمل می‌کند‌.
صبرش داشت سر می‌رسید که اگر به خودش بود حالا چادر سر کرده و از خانه بیرون می‌زد و به جایی نامعلوم می‌رفت اما محکوم شده بود انگاری به ماندن و دیدن و شنیدن!
حتم داشت اگر به خانه‌ی بختش برگردد به این زودی‌ها به این خانه برنخواهد گشت حتی اگر دلتنگی و کلافگی امانش را ببرد!
-من موندم چرا دنبالت نمی‌آن که حرف و حدیث بخوابه؟ بعد شام غریبانم که می‌گن خونواده اون خدابیامرز رفتن خونه خودشون دیگه دردشون چیه؟
undefined۱۴۱
undefined۱۷
undefined۳
undefined۲

۲.۸K

۶:۱۰

وی ای پی لمس یک بوسه undefined
در vip پست 573 هستیم.بیش از 300 پست جلوتر از اینجاundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
حق قلم نویسنده برای این داستان در کانال vip
مبلغ 110.000 هزار تومن تا 150.000 هزار تومن بسته به شرایط مالی خودتون شماره کارت پایین واریز کنید.
واریز به شماره کارت زیر undefined5894631175681162رفاهundefinedمهین عبدی
فیش رو به آیدی پایین پیام ارسال کنید.@paeizi_1370
undefined۴

۲.۸K

۶:۱۰

thumbnail
غاقل کند از کوتهی عمر شکایت
رمان های عاشقانه مهین عبدی undefined@lamsebooseh
undefined۹

۲.۴K

۹:۱۷

thumbnail
خدایا شکرت بابت همه چی undefined
رمان های عاشقانه مهین عبدی undefined@lamsebooseh
undefined۶۵۲
undefined۵
undefined۱

۳۱.۲K

۱۵:۳۵

۷ آبان
thumbnail
هر جمعی ارزش موندن نداره…undefined
رمان عاشقانه مهین عبدی undefined
@lamsebooseh
undefined۳
undefined۳

۸۶۰

۸:۱۵

بازارسال شده از arghavan🌳
- خانوم ترنج لطفا با لباس مناسب بیاین توی تراس.اخمو رو چرخوندم.- پوشش من ربطی به شما داره؟- بله، من دوست ندارم شمارو با لباس خونگی ببینم، مراعات کنید.چشم غره ای بهش رفتم.- خب نیاین توی تراس...من عادت دارم نقاشی کنم و آواز بخونم.شما هروقت من هستم نیا.دستشو مشت کرد و غرید:- د لعنتی نیام ببینمت که روزم شب نمیشه ولی تو با این لباسای بی در و پیکرت روز و شب واسم نذاشتی!با حرفت بهت زده نگاهش کردم و ناخواسته اسمشو نالیدم:- امیرحافظ!- در خونتو واسم باز کن! همین الان!ble.ir/join/J53xFj18uable.ir/join/J53xFj18uaundefinedترنج آزاد و امیرحافظ قاظی باهم همسایه میشن ولی پشت این همسایه شدن قراره اتفاقاتی بیوفته که‌‌...

۱

۱۰:۲۳

بازارسال شده از arghavan🌳
پرتقال خانم! ... هی دختر نارنجی...
دنبال صدای مردانه می گردم، فقط یک موتور بزرگ و قشنگ جلوی چشمم است و دستی که از پشت ان تکان می خورد.
_با منین؟
_جز تو مگه پرتقالی اینجاست؟... اون آچار و می دی؟ افتاده اونور دستم نمی‌رسه.
اطراف را نگاه می کنم، آچار را با پا به طرفش هول می دهم، از بین چرخ موتور دست دراز می کند که برش دارد.
_شما اهل این خونه رو می شناسید؟
_پسرشون رفیقمه...کاری باهاشون داری؟ گفتی عموت اینجا بوده؟
_اره، میشه شماره پسرشونو بدین؟ راستش بچه که بودم عموم اینا دیگه رابطه رو بریدن.
گوشی ارزان قیمتم را به سمتش میگیرم که شماره وارد می‌کند و گوشی را بدستم میدهد
_نگفتی چیکارش داری یزدان ادم پرمشغله‌یه ها
_آقاجونممون جوگیر شده میخواد منو به زور سر پایمال کردن حق عموم بده به پس عموم‌ مگه بچه ایم ندیده باهم ازدواج کنیم
راستی تمام صورتتون سیاه شده.
خداحافظی که می کنم یادم می افتد که تشکر نکرده ام، سر برمی گردانم و بهت زده می بینم که موتور را به داخل حیاط خانه‌ی عمویم می برد...گفته بود خانه خالی ست... گوشی ام را در می اورم و شماره اش را می گیرم...پسر عمو یزدان..._جانم نارنجی خانم...ble.ir/join/5c3Mkek9Uh

۱

۱۰:۲۳

بازارسال شده از 🩵رمان عاشقانه مهین عبدی🩵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

بازارسال شده از 🩵رمان عاشقانه مهین عبدی🩵
- یه دلیل بیار که چرا باید عقدت کنم؟عصبی می‌پرسد و من می‌نالم.- مجبورم، آبروم رفته، فقط یه مدت کوتاه،نامزد شیم صوری و موقتی قبول کن تا حرفای پشتم جمع بشه. بعدش جدا شیم.پوزخند می‌زند:- زیادیت نکنه؟ فکراتو بکن ببین امر دیگه‌ای نداری؟ناامید سر می‌چرخانم. قرار نبود کمکم کند. باید می‌رفتم و فکر دیگری می‌کردم. - اشکال نداره... از یکی دیگه‌کمک می‌گیرم!هنوز بلند نشده‌ام که تشر می‌زند:- بشین سرجات!نگاهش می‌کنم. دود سیگارش را بیرون می‌فرستد و می‌غرد.- صوری و موقتی درکار نیست، عقدت می‌کنم اونم دائم! واقعی و رسمی... بعدش هم، باید با قانون من جلو بری تا این حرفا رو از پشتت جمع کنم‌بزاق دهانم را فرو می‌دهم. خیره به چشمانش، لب می‌زنم:- قبوله!نیشخندش ته دلم را خالی می‌کند، جلو می‌کشد و می‌گوید.- این معامله به نفعته، چون همه می‌دونن پشت زن من، کسی حق نداره حرفی بزنهble.ir/join/9m9zTHnkuNble.ir/join/9m9zTHnkuN

۱

۱۰:۲۴