لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل تا کوچت
۳۲.۹ هزار عضو

تا کوچ

«در صور که بدمند، خواهم آمد، این نوشته را به‌دست‌گرفته، آواز خواهم داد: این است آن‌چه کردم و اندیشیدم و بودم.»
مشاهده در وب بله
۲۲ مهر
تا کوچ
فردا، وقتی اولین رأی انتخابات ۱۴۰۲ به دست رهبر انقلاب به صندوق انداخته می‌شه، ان‌شاءالله در حسینیهٔ امام خواهم بود تا حاشیه‌نگار مراسم باشم، همراه خبرنگاران داخلی و خارجی که برای پوشش مراسم میان و قراره باهاشون گپ بزنم. روایتش رو به امید خدا این‌جا می‌ذارم. مثل همیشه همراه باشید.undefinedundefined
اولین و آخرین باری که اجازه داشتم با گوشی‌م برم پیش آقای خامنه‌ای...
undefined۳۴۱
undefined۱۸
undefined۳

۳.۸K

۱۹:۳۸

بازارسال شده از تا کوچ
thumbnail
سلام!با من بیاین به حسینهٔ امام تا لحظهٔ اخذ اولین رأی انتخابات ۱۴۰۲ رو ببینیم، رأی رهبر.

۷۶۰

۱۹:۳۸

تا کوچ
undefined سلام! با من بیاین به حسینهٔ امام تا لحظهٔ اخذ اولین رأی انتخابات ۱۴۰۲ رو ببینیم، رأی رهبر.
این عکسم خودم گرفتم...
undefined۲۷۵
undefined۲۶

۳.۷K

۱۹:۳۹

اون روز، خیلیا با آقا سلفی گرفتن. من نه به ذهنم رسید، نه اهل این کارا بودم، نه خودم رو اون‌قدر می‌دونستم که در یک قاب با آقا باشم، نه به خودم اجازه می‌دادم پشت بکنم به حبیب قلبم حتی شده به بهونهٔ عکس‌گرفتن...

اون روز هرچی عکس گرفتم از آقا گرفتم و از هیاهوی خبرنگارای خارجی برای عکس گرفتن با آقا.
گوشی‌مو دزدیدن همهٔ عکسام رفت... مونده همین چیزایی که این‌جا برای شما گذاشتم.
undefined۳۳۳
undefined۴۶

۳.۶K

۱۹:۴۱

thumbnail
این مونده برام یادگاری…
undefined۳۶۴
undefined۴۰

۳.۶K

۱۹:۴۲

thumbnail
و این عکس که دوستی از من گرفت.
همین که عکسی می‌بینم که روسری مشکی سرم نیست درجا می‌فهمم هرچی هست مال قبل نه اسفنده…
من فقط محرم و صفر مشکی می‌پوشیدم. همه من رو به روسریای رنگ‌رنگ و شادم می‌شناختن.

این‌جا قبل باز شدن درهای اصلی حسینیه‌ست. هنوز آقا نیومده بودن.
undefined۲۹۲
undefined۱۱۱
undefined۸
undefined۳

۳.۷K

۱۹:۴۳

خیلیاتون برای من یه کلیپی رو که زیاد در تلویزیون پخش شده می‌فرستین. یه دخترخانم نازنین خوش‌توفیقی که شباهت ظاهری داریم به هم، از آقا انگشتر می‌خوان و آقا بین جمعیت متوجه ایشون می‌شن و بهشون انگشتر می‌دن. دوربین زوم می‌کنه روی چهرهٔ ذوق‌زده و حیرت‌زدهٔ اون دختر. چون چفیهٔ مشکی سرشونه و منم زیاد چفیهٔ مشکی می‌پوشم و ایشونم مثل منه حالت چهره‌ش، خیلیاتون فکر می‌کنید ایشون منه! یا منم اون دختری که تبرکی می‌گیره از آقا.
من نیستم...
undefined۲۸۱
undefined۳۸
undefined۱۳
undefined۸
undefined۵

۳.۷K

۱۹:۴۸

خیلی وقتا که می‌رفتم حسینیه، به واسطهٔ رسالتی که داشتم، آقا رو از جلو می‌دیدم. (قدیمی‌ها می‌دونن که من همیشه در حسینیه انواع و اقسام دردسرها رو داشتم و کارم اصلاً راحت نبود، اصلاً. بسیار طاقت‌فرسا بود و اعصاب‌خردکن...)
هیچ‌وقت به خودم اجازه ندادم در محضر ایشون صدا بلند کنم چیزی بخوام.همیشه با اشک کناری می‌ایستادم سِیر می‌کردم ایشون رو.
اگه کسی بین جمعیت، وسط بیانات، از روی ارادت یا حب، صدا بلند می‌کرد به آقا چیزی بگه، من واقعاً کفری می‌شدم. من به جای اون طرف شرم می‌کردم که جلوی ولی خدا صدا بلند کنم و حرف امام امت رو قطع کنم...
هیچ‌وقت با خودم نوشته‌ای نبردم توی حسینیه، با این‌که اونی بودم که گاهی، یواشکی، دور از چشم مسئولان حسینیه، به بقیه خودکار می‌داد که کف دستشون شعار بنویسن. همیشه فکر می‌کردم من این‌جا اومده‌م که من به آقا توجه کنم، نه که توجه آقا رو به خودم جلب کنم.
داستان‌نویسا می‌فهمن. سوژه او بود. هیچ‌چیز جز او برای من اهمیت نداشت الّا برای روایت که دقیق می‌شدم در حال عاشقان و مهمانانش.

هیچ خرده‌ای زبونم لال خدای نکرده نمی‌گیرم به هر عزیز نازنینی که شعار می‌داد، کاغذ دست می‌گرفت، تبرکی می‌خواست. همه‌شون از دم از من بسیار خوب‌تر، مأموم‌تر، امام‌شناس‌تر و عاشق‌تر بوده و هستن.فقط دارم می‌گم گفتم که هنرمندا مجنونن... جنون من این شکلی بود. اصلاً به خودم اجازه نمی‌دادم به چشم بیام. اگه می‌فهمیدم عکاسی داره از سمت من عکس می‌گیره سرم رو مینداختم پایین.
خیلیا بهم می‌گن خوش به حالت آقا رو زیاد دیدی.خوش به حالشون که از دلم خبر ندارن...خوش به حالشون که نمی‌دونن پرستوی کوچولویی که جلد حسینیه شده باشه، حالا چی داره می‌کشه...خونه‌خراب شدم...

دیدم تو را و رفت ز دست اختیار دلآری! ز دست دیده خراب است کار دل...
undefined۴۲۰
undefined۳۹
undefined۱۲
undefined۴
undefined۲

۳.۷K

۱۹:۵۸

اینم از شب عاشقان بی‌دل که شبی دراز باشد...که هجوم یاد او باز دیوونه کرده منو...
شما هم پاسوز شدینشرمنده...

به کجا برم سری را که نکرده‌ام فدایت؟
undefined۴۱۶
undefined۳۸
undefined۲۰

۴K

۲۰:۰۱

thumbnail
بعد ۷ سال حاشیه‌نگار دیدارهای آقا بودن، من رو رسوندی به این قاب… که به جای همهٔ وقتایی که میومد و دست بیعت براش بلند می‌کردم و با تموم‌ جونم همراه مردمم می‌گفتم: «ای رهبر آزاده! آماده‌ایم! آماده!»، دست وداع بلند کنم برای تابوتش…
ما که از سیدحسن‌جانمون یاد گرفتیم هیچ‌وقت به شهدامون نگیم خداحافظ. ماییم و «الی اللقاء»
ولی آمریکای حروم‌لقمهتا لحظه‌ای که از خدا عمر بگیرمعلیه تو خواهم نوشت.این جنگ را شما آغاز کردیداما پایانش را ما رقم خواهیم زد.
[اون پروانه خودش اومد نشست روی چادرم، روز وداع با آقا در مصلی. روزی که بخش نگفتهٔ زندگی شهیدمحمدمهدی رمیتی رو براتون بنویسم، می‌فهمین چرا حالم لحظه‌ای با دیدن اون پروانه خوب شد]
undefined۴۵۲
undefined۱۲۳
undefined۷
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۴.۴K

۲۰:۱۰