قسم میخورم توی چشمهای پیرزنی که صبح پنجشنبه داشت آسفالتهای آبکششدهی شهرک ایثار را گز میکرد، با نگاه زنهای پشت در غسالخانهی «شاهحسن» که آمده بودند جنینِ دوقلوی ششماهه را توی کارتن تحویل خانم برزگر بدهند برای شستن، با زل زدن زبیده که وسط مصاحبهها فهمید رنگینک دوست دارم و فرداش یک کاسه سر زرد پر از رنگینک با برگگل و گردو داد، خانم رحیمی آورد محل اسکان، با مادر پسرکی که عصر نه اسفند پاش دیگر مال خودش نبود؛ یک چیز مشترک پیدا کردم. یک چیز مشترک، بیشتر از کاری که اقلیم و جغرافیا با نخستیسانانِ بالای خط استوا کرده! که تمایل داشتند عنبیههایشان آبی باشد که توی نور زیاد بالای خط کور نشوند!
محلیهای لامرد میگفتند گاهی پیش میآید صاحابِ (صاحب) آسمان آمپر دمای هوا را تا مرز پنجاه درجه سانتیگراد بالا بکشد، بلکه به تریجِ خوشههای خرمایِ سر نخلها بَر بخورد و زودتر برسند. فصل خرماپزان فقط مال خوشههای رطب و خرما نیست؛ پختن را مینویسند به پای زنها و مردها، به پای خانهها و سوپریها و خیابانها. آن «رسیده شدن» توی نگاه آدمها، روی دیوارها و کف خیابان هم خودش را نشان میدهد.
آن چیز مشترک توی نگاه پیرزن و زن کارتنبهدست پشت در غسالخانه و توی چشمهای زبیده، خیلی زورش بیشتر از تأثیر اقلیم و گرما و این جور حرفها بود. زنها و دخترها، خیلیهایشان نمیدانستند اسمش «پریزم» بوده یا اینکه بالستیک است یعنی دقیقا چه جوری است؛ ولی مطمئن بودند هیچ بچه دو سالهای اتفاقی موقع بازی لب باغچه نمیمیرد، هیچ در آهنی خانهای اتفاقی سوراخ نمیشود، کف هیچ خیابانی تصادفی عین آبکش نمیشود و هیچ درختی بیبهانه خشک نمیشود.
اگر احوال لامردیها را بپرسند میگویم چشمهای زنها و دخترهایشان با بقیه زنها و دخترهای جاهای دیگر فرق دارد؛ ارزش افزوده دارند. چیزهایی دیدند که بقیه ندیدند! بیشتر از ما سرشان میشود!
زمین خیابان و ورزشگاه توی عکسهای لامرد عصر ۹ اسفند عین زمین خاکی بود با جای قطرههای باران؛ نه آنقدر که یکدست خیس شده باشد.
صبح پنجشنبه رفتم از نزدیک جای باران را ببینم، دیدم زمین باران خورده بود اما نه آنقدر که خیس. یک جوری باریده بود که گوشت تن خیابان و زمین ورزشگاه و آدمها کنده شده بود! سیوپنج ثانیه بارش ساچمهای کار یک فصل خرماپزان را کرده بود. چشمهای زنها و دخترهای لامردی با چشمهای ما فرق داشت. مردهایشان یکیدرمیان رفته بودند جزایر... نه اینکه ملوان باشند یا کارگر شرکت آلومنیومسازی و اینها. باران ساچمهای حتی حال مردها را هم عوض کرده بود!
#جنگ_رمضان
روایتهای بیشتر خانم فرید را از اینجا دنبال کنید:مجموعه روایت به قلم طیبه فرید
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۴K
۸:۰۰
چشمهای زینب به ساعت دیوار بود و هر لحظه میپرسید: «پس بابایی کی میاد؟ دیرمون شد.» و من هر بار همان جواب تکراری را میدادم: «عزیزم بابا گفته ترافیکه! بالاخره میاد.»
دیگر داشتم کلافه میشدم که برای پرت کردن حواسش فکری به ذهنم رسید. پرسیدم: «برای مراسم امروز دوست داری چی همراه خودت بیاری؟»
دستش را زیر چانهاش گرفت و به نقطهای خیره شد و بعد از لحظهای چشمهای پر از خواهشش را به من دوخت و گفت: «میشه تفنگ پلاستیکی رو بیارم؟»
از تصور چالشهای بعدی تفنگ، ابروهایم بههم گره خورد: «حالا چرا تفنگ؟» زینب با دیدن حالت چهرهام ناامید جواب داد: «آخه جانفدا باید تفنگ داشته باشه.» ـ جانفدا میتونه پرچم هم داشته باشه.
زهرا کوچولو همانطور که پرچم به دست دور اتاق میدوید با لحن کودکانهاش جوابم را داد: «من پرچم دارم!»
زینب لبخندم را که دید با خوشحالی تفنگش را برداشت. پرچمی سهرنگ بر لولهی آن آویزان کرد. آنقدر جلوی آینه، با آن قد کوتاه و چادر روی سر و تفنگ در دست، ژست جانفداهای واقعی را گرفت که دلم برایش غنج رفت.
بالاخره بابایی آمد و باهم راهی مراسم شدیم. خیابان پر بود از ماشین و مردم. بهسختی جای پارک پیدا کردیم و خود را به سیل جمعیت جانفدایان رساندیم...
#جنگ_رمضان
سیده فاطمه یوسفی یکشنبه | ۲۶ مهر ۱۴۰۵ | #مازندران #ساری میدان شهید قاسمیــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
روایتهای بیشتر استان مازندران را از اینجا دنبال کنید:ماهتو | روایت مردم مازندران
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۳.۲K
۱۴:۴۸
توی ازدحام دارالذکر، دختر آرام و قرار نداشت. قدش چندان بلند نبود و لابد همین هم کلافهاش میکرد. سرش را کج میکرد، خودش را میکشید بالا و هی روی پنجهی پا میایستاد تا شاید از لای شانههای جمعیت، چشمش به سنگ مزار بیفتد. یک جور اشتیاق دیدن توی چشمهایش موج میزد، انگار وظیفه داشت تصویر روبهرو را با تمام جزئیات توی ذهنش ضبط کند و ببرد.
صف که کمی جلو رفت و به دیوار حائل کنار مزار رسیدیم، آرام گرفت. بیهوا پرسیدم: «سختت نیست توی این شلوغی؟» نفس عمیقی کشید و لبخند کمرنگی زد: «نه، من به این روی پنجه ایستادنها عادت دارم.»
پدرش جانباز بود؛ از آن جانبازهایی که سالهاست گوشهگیر تخت و ویلچرند و حسرت یکبار دیدن آقا از نزدیک، مثل یک زخم قدیمی روی دلشان مانده بود. تعریف میکرد که چند سال پیش، پدر دست او را گرفته و به عنوان نمایندهی چشمهای خودش فرستاده بود دیدار حسینیه. میگفت: «اون روز توی حسینیه هم کارم همین بود؛ هی روی پنجه پا بلند میشدم، دست تکون میدادم تا شاید آقا نگاهم کنه و نامهی بابا رو به دستش برسونم. اون روز تمام تلاشم این بود که دِین چشمهای بابام رو ادا کنم و از دور بگم: آقا، بابام سلام رسوند.»
صدایش وقتی به روزهای تشییع رسید، لرزید: «وقتی خبر شهادت آقا اومد، بابا انگار دوباره ترکش خورده باشه، مچاله شد. پاهایش نمیکشید بیاید، اما دست منو گرفت و گفت: تو باید بری مشهد؛ هم تشییع، هم زیارت.»
حالا دختر روبهروی من ایستاده بود، در دارالذکر. آمده بود تا این بار سلام آخرِ پدر را برساند. عشق پدر توی رگهای دختر هم دویده بود. دستش را گذاشت روی سینهاش، چشمانش را بست و زیر لب زمزمه کرد: «بابام سلام رسوند.» و من حس کردم در آن گوشهی شلوغ و پرنور، پدری از فرسنگها دورتر، با چشمهای دخترش داشت مزار را زیارت میکرد.
#جنگ_رمضان
روایتهای بیشتر استان قم را از اینجا دنبال کنید:روایت قم
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۳.۴K
۱۵:۵۱
ـ هدی! شیشهی عباس رو از توی کوله به من میدی مامان؟
سرم را که برگرداندم، دیدمش. پشت سر من ایستاده بود. به نظر ۳۵ـ۳۶ ساله میآمد. دخترکش هم بیشتر از ۵ سال نداشت. پسر کوچولوی بامزهی توی بغلش تازه از خواب بیدار شده بود؛ با یک چفیهی کوچک بسته شده دور سرش.از مادرش پرسیدم: «اسمش چیه؟»خندید و گفت: «عباس»
از وقتی محمدحیدر و محمدحسین دنیا آمدهاند، توجهم به بچهها جور دیگری شده... من عشق به فرزند را از وقتی مادربزرگ شدم بیشتر لمس کردم. هیچوقت تحمل روضهی حضرت علیاصغر را نداشتم؛ از وقتی این دو تا نقل و نبات چشمشان به دنیا باز شد، این روضه برایم سختتر هم شد.
آن شب هر طرف سرم را برگرداندم مادری را دیدم با کودکی در آغوش. بچهها دوروبر مادرشان میپلکیدند. سربندهای سرخ یا لثارات الحسین(ع) یا یا زهرا(س) روی پیشانیهایشان زیر نور پروژکتورهای بزرگ سردر دانشگاه تهران برق میزد.
مجری بالای سن اعلام کردهبود: امشب مادرها میخواهند فرزندشان را نذر کنند! نذر چه؟ نذر خونخواهی امام شهیدمان و سربازی امام سیدمجتبی حسینیخامنهای!
چشمم هنوز لابهلای جمعیت دنبال بچهها بود، که صدای مجری نگاهم را برد سمت صورت مادر عباس. خواستم وقت شنیدن جملهی: «میخواهیم فرزندانمان را در راه خونخواهی نذر کنیم.» چهرهاش را ببینم.
خانم عبدالحمیدی مهمان مادرها بود. از فرزند جانبازش که حرف میزد، مادر عباس، کودکش را محکمتر بغل میکرد.
خانم عبدالحمیدی خودش هم فرزند شهید بود. یک فرزند جانباز هم داشت. اما میگفت داغ شهادت آقا برایش از شهادت پدرش هم سنگینتر بود!
حرف انتقام را که پیش کشید، دستهایش را مشت کرد. صدایش قاطع بود. لرزش صدایش از ترس نبود... از خشم بود! میخواست فرزند جانبازش را نذر کند:
ـ من!فرزند شهیـــد!و مادر جانبــــاز!فرزند جانبازم را و فرزندان دیگرم را، فدایی فرزند تو، سید مجتبی خامنهای میدهم!
محبت مادری در عالم نمونه ندارد! اما فاطمه کلابیه، پسرانش را برای روز واقعه در آغوش حسین نشاند. سفارش کرد حواستان باشد شما باید مراقب فرزند زهرا(سلاماللهعلیها) باشید. و سالها بعد، بعد از روز واقعه، خبر شهادت عباس را که آوردند پرسید: «از حسین چه خبر؟» امالبنین برای عباسش گریه نکرد. اما برای امامش حسین بسیار گریه کرد.
اگر خانم عبدالحمیدی، یا آن مادر شهید که رجزخوانیاش شهرهی عام و خاص است، گِلشان از گِل امالبنین نیست، پس از چه کسی رگ و ریشه گرفتهاند؟
مادر عباس شانههایش لرزید. حتماً او زنی نبوده که تنها اشک بریزد و در پستوی خانهاش مرثیه بخواند. این داغ سنگینتر از گریه کردن است. داغ امامی که تنهاییاش وسط گرگهای دنیا، رگ غیرت این مادرها را به جوش آورده!
داغی که دویست و چهل شب است از خانه بیرونشان کشیده. تا بگویند برای خونخواهی امامشان، رهبر شهیدشان، خودشان و فرزندشان را هم فدا میکنند.
گریهی مادر عباس شدیدتر شدهبود. عباس را از بغلش گرفتم. دست کشیدم پشت مادر و پرسیدم: «میخواهی عباس رو نذر کنی؟» مادر عباس گوشهی روسریاش را دستمال کرد و اشکش را پاک کرد: «پای عهد و پیمان ایستادن فقط به شعار دادن نیست. بها میخواد. بهای گرون. یه مادر چی داره با ارزشتر از بچهش؟ چه عاقبتبهخیریای برای بچهم بیشتر از اینکه زندگیش تو مسیر خونخواهی رهبرش باشه و در راه امامش فدا بشه؟»
امشب مادر عباس و همهی مادرها باید انتخاب میکردند. یا باید بچهها را به دست تقدیر روزگار میسپردند یا برایشان تقدیری میساختند!
مادر عباس طفلش را گذاشت روی پایش. به من نگاه کرد و گفت: «من بچههام رو برای تماشا به دنیا نیاوردم. اونا رو با نذر و نیاز از خدا خواستم تا اگه یه روز تیری سمت این خیمه اومد سینهشون رو سپر کنن. من امشب بچههام رو نذر انتقامی میکنم که زمین رو از وجود قاتلین اماممون پاک کنه. جان فرزندم از جان امامم عزیزتر که نیست! ۸ ماهه کاری مهمتر از این ندارم که هر روز بچههام رو برای انتقام خون آقا آماده کنم.»
صدای مادر عباس، ادامهی صدای «فَیروز» بود. همان زن مسن لبنانی که دو سال پیش توی سوریه، وقتی صحبت از فرزندآوری شد با صدای محکمش گفت: «ما اصلا بچه به دنیا میاریم و بزرگ میکنیم تا با اسراییل بجنگه.»
مادرهای جمعشده در سردر هم آن شب تمام محبت مادریشان را توی پستوی دلشان بقچه کردند! نذر کردند که بچههایشان را در مسیر انتقام خون امام شهید بزرگ کنند. حتی تا پای جان فرزندانشان. و این تمام چیزی بود که مادرها داشتند.درست شبیه امالبنین!
#جنگ_رمضان
روایتهای بیشتر خانم کبریایی را از اینجا دنبال کنید:راویة
۲.۸K
۱۳:۳۸
هوا از شرجی دم کرده بود، اما مردم آمده بودند. هیچکس اطلاعاتی از شهیدِ امشب نداشت! خیلی ناگهانی اعلام شده بود که قرار است با شهیدی وداع کنند.
به بغلدستیام گفتم: «بنده خدا! جمعه شهید شد و بیخبر بودیم...»
برگشت و نگاهم کرد. گفت: «ها؟ همکار شوهرم بود! شوهرم با قایق موتوری آوردش بندرعباس.»
با تعجب برگشتم سمتش: «واقعاً؟!»
گفت: «آره. شوهرم ملوان کشتی تجاری جاسمینه. کاپیتان ناصر گفت: "ما رد میشیم، نمیذاریم آمریکا به کشتی برسه، نون مردم توی دستمه." اما یهو چند تا نور کوچیک و بزرگ توی آسمون دیدن و صدای انفجار اومد.»
خون توی رگهام یخ کرد. گفتم: «ای وای... فقط کاپیتان شهید شد؟»
همونطور که پرچم سرخ انتقام رو توی دستش تکون میداد و اشکش رو پاک میکرد، گفت: «آره! وقتی بخوای کشتی باری و تجاری رو متوقف کنی، فقط کافیه کابین کاپیتان رو بزنی!»
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «شوهرم خیلی وقت بود باهاش رفیق بود. گفت: "خودمو رسوندم بهش. بدنش پر از ترکش بود. با قایق موتوری رسوندمش بندر." اما آخرش... توی بغلم شهید شد. حتی شوهرم خودش با آمبولانس آوردش آبادان.»
خواستم چیزی بگم، که ناگهان مادرم از پشت، شانهام رو کشید و گفت: «سارا! ماما! پشت سرت!»
برگشتم...خودِ شهید آمده بود.
#جنگ_رمضان
راوی: همسر ملوان عدنان عساکره
روایتهای بیشتر دفتر هنر و ادبیات پایداری شهرستان آبادان را از اینجا دنبال کنید:روایت اروند
۱.۷K
۱۷:۲۱
پا توی خیابان میگذارم. دنبال جای تخریبشده میگردم؛ ساختمانی که فرو ریخته باشد، گودالی که روی زمین ایجاد شده بود. نیست.
راوی میگوید بمبهای لامرد تخریب و گودال نداشتند. موشکها توی سیچهلمتری زمین منفجر شده و بارانی از ساچمه روی سر شهر ریختهاند.
آسفالت زیر پایم را نگاه میکنم. سوراخهایش مثل خیاری است که بچهٔ سرتقی آن را گاز زده و تف کرده باشد. راوی میگوید: «ساچمهها قد نخود بودن.» نمیفهمم نخودِ گیرم فلزی چطور میتواند آسفالت را اینطور قلوهکن کند.
انگشتم را میگذارم توی سوراخ دیوار بتنی. تویش لق میزند. ۹ اسفند ۱۴۰۴، ۷۲۰ هزار ساچمه روز لامرد را سیاه کرد. توی اینترنت جمعیت شهر را چک میکنم. ضرب و تقسیم میکنم. سهم هر لامردی میشود ۲۴تا. چه دستودلباز ساچمه ریختهاند.
بچههای تیممان توی کوچه پهن میشوند. یکی با موبایل عکس میگیرد. آنیکی دوربینش را روشن کرده و حرف میزند.خانم بینا که چشمش به نخل وسط کوچه میافتد انگشت اشارهاش را میگذارد روی لبش و میگوید: «وای پس چرا به این نخل نرسیدن؟»
نگاهم را میچرخانم روی نخل. خرماهایش خشک و پلاسیدهاند. آنقدر خاک رویشان نشسته که رنگشان را نمیفهمم.پاییز است. خرماپزان تمام شده است. اما انگار اهالی خانه یادشان رفته بار درخت را سبک کنند. لابد حواسشان پرتِ تنِ قلوهکنشدهٔ عزیزشان بوده. بنر تسلیت روی دیوار که همین را میگوید.
از سر کوچه تا تهش را گز میکنم. کارگرها دارند خانهای را از نو سنگ میکنند. بچهها از راوی میپرسند: «چرا اجازه دادن این خونهها بازسازی شه؟ باید همونجور حفظش میکردین.»
من اما خودم را میگذارم جای اهالی شهر. دلم نمیخواهد هر روز که از خانه میزنم بیرون چشمم به تن سوراخسوراخ شهر بیفتد. خداقوتی به کارگرهای بنایی میگویم. کاش دستی هم به سر خرماهای روی نخل بکشند.
#جنگ_رمضان#لامرد
روایتهای بیشتر خانم رشیدی را از اینجا دنبال کنید:زهرا رشیدی
۲۷.۶K
۱۴:۳۰
از دهم اسفند که علم موکب جبهه مردمی را بهپا کردیم، تدارکاتش با من بود؛ صبحها خرید قند و شکر و چای و لیوان، شبها هم آمادهکردن چای و شربت. بعد از چهار ماه، محل تجمع تغییر کرد و کار موکب به آخر رسید.
چند شب، مثل بقیه مردم، فقط به میدان میآمدم و میان جمعیت میایستادم. موکبهای پذیرایی هنوز راه نیفتاده بودند و بچهها مدام این طرف و آن طرف میرفتند و دنبال آب میگشتند. یکی از بچهها که مرا میشناخت، آمد سمتم:
ـ عمو، دیگه آب و شربت نداری؟
همان شب با مسئول هیئت هماهنگ کردم و یک کلمن خریدیم. حالا دوباره تدارکات میدان دارم، اما فقط برای آب. هر شب که از میدان برمیگردم، اول میروم سراغ فریزر؛ قالبهای یخ را از آب پر میکنم و یک گالن بیستلیتری آب هم آماده میگذارم. نزدیک ساعت هشت شب، یخها را از قالب درمیآورم، گالن و یخها را برمیدارم و راهی میدان میشوم.
کلمن را که پر میکنم، لیوانها را کنارش میچینم. حواسم هست نه آب تمام شود، نه لیوان کم بیاید. بعضی شبها برای خرید لیوان پول کم میآورم؛ مردمی که مرا میشناسند جلو میآیند. یکی پولی میدهد، دیگری لیوان میخرد تا بساط آن شب لنگ نماند.
حالا دیگر خبری از سماورهای بزرگ چای و دبههای شربت زعفرانی نیست. همهچیز خلاصه شده در یک کلمن، یک گالن بیستلیتری و چند قالب یخ.
هر شب تا کلمن پر میشود، بچهها از دور پیدایشان میشود و داد میزنند:
ـ عمو شربتی اومد!
یکی لیوان برمیدارد، یکی شیر کلمن را باز میکند و بقیه منتظر میمانند تا نوبتشان برسد. برای بچهها نه اسمم مهم است، نه اینکه موکب کی برپا میشود؛ مرا به اسم خودشان صدا میزنند: «عمو شربتی».
#جنگ_رمضان#سهم_میدان
روایت: مهدی صادقی
۱.۵K
۱۷:۳۲
صبحها خودم زینب را به مدرسه میرسانم؛ از جادهی فرودگاه تا الغبیری، تا برسیم به مدرسهاش که نزدیک روضةالحوراء (بهشت شهدای ضاحیه) است. از خانه که بیرون میآییم، میبینیم دشمن دو ساختمانِ روبهروی خانهمان را زده است. وارد الغبیری هم که میشویم، دشمن چندین ساختمان دیگر را هم زده است. زینب هر روز میپرسد: «چرا ساختمونها رو میزنن؟» ظهرها که برمیگردیم، ترافیک سنگین است. برای اینکه زودتر برسیم، گاهی از داخل اردوگاه فلسطینیها عبور میکنیم. فضای اردوگاه نیز سوالات زیادی برای زینب ایجاد میکند.
زینب، به قول خودش، عکس «سید مجتبی» را در مخیم (اردوگاه) دیده بود. یک روز گفت خیلی ناراحت است. پرسیدم: «چرا؟» گفت: «همکلاسیم، دخترِ علی، میخواد به همه بگه که من ایرانیم.» زینب میگفت این یک راز است و دوست ندارد همکلاسیهایش بفهمند. من تعجب کردم و به زینب گفتم: «دخترم، این یه راز نیست؛ فردا خودت به همهی همکلاسیهات بگو.»
ـ چرا؟ ـ چون همکلاسیهات تو رو بیشتر دوست خواهند داشت. ـ چرا باید من رو بیشتر دوست داشته باشن؟ ـ بهخاطر سید علی. ـ بابا! یعنی همکلاسیهام سید علی رو میشناسن؟ ـ بله، و بهخاطر اون خیلی تو رو دوست خواهند داشت.
فردای آن روز هنگام ظهر، زینب خیلی خوشحال بود و با ذوق به سمت ماشین میدوید. پرسیدم: ـ چرا اینقدر خوشحالی؟ ـ بابا! وقتی فهمیدن ایرانیم، همهی همکلاسیهام منو تحویل گرفتن. ـ چطور؟ ـ همه سید علی رو دوست داشتن و بهش «سید القائد» میگفتن. از من میپرسیدن تو سید مجتبی رو دیدی؟
زینب میگفت: «بابا! بچهها مدام دربارهی سید مجتبی از من میپرسیدن و میگفتن میشه سلاممون رو به آقا برسونی؟»
#جنگ_رمضان
حسین پاکدوشنبه | ۱۱ آبان ۱۴۰۵ | #لبنان ــــــــــــــــــــــــــــــ#راوینا | روایت مردم ایران
روایتهای بیشتر آقای پاک را از اینجا دنبال کنید:روایتِ پاک
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۶۱۸
۱۵:۱۵
شمشیرها کشیده و چماقهایشان بالا میرفت. همهمه میشد و بزنبزن کل کوچه را پر میکرد. سوال همیشگی من شروع میشد: «بابا کدوما آدم خوبان؟!»
پدرم همان پاسخ همیشگی که انصافاً با سن من همخوانی نداشت را میداد: «خوب و بد نسبیه بابا! نمیشه گفت اینا مطلقا خوبن یا اونا.»
قانع نمیشدم و پافشاری میکردم: «خب الان من طرف کدوم باشم؟»
بابا که متوجه میشد تا یک طرف را نگوید من دستبردار نیستم، دست آخر میگفت: «این چماقدارا علوی هستن. طرف اینا رو بگیر.» و بعد در سکوت مینشستیم به تماشای سکانس مختارنامه؛ جایی که علویها و امویها با شمشیر و چماق به جان هم افتاده بودند.
اما کار به وسطهای سریال که رسید، بازی سختتر شد. این دفعه دعوا بین علویها و امویها نبود. درگیری بین زبیریهای دشمن علی (ع) و یزیدیهای قاتل حسین (ع) بود...
ـ بابا این آقای چاقه که دوست مختاره، آدم خوبان؟ـ خوب و بد نسبیه... نمیشه انقدر راحت گفت اینا خوبن یا اونا! اصلا اینا خوب و بد ندارن...ـ خب من طرف کدوم رو بگیرم؟ـ تو طرف مختار باش!
مختار از روی سر یلیل فارس شام پرید و در یک سکانس سینمایی، گردن او را قطع کرد. غریو اللهاکبر لشکر آلزبیر بلند شد. من خیلی ذوق کردم، بابا خیلی ذوق نکرد، مختار حتی لبخند هم نزد.
شاید همیشه بخش مهمی از سوالات سیاسی من در کودکی به همین میگذشت: «بابا این آقا کچله آدم خوبیه؟ اون که ریش داره و بالای مجلس میشینه چی؟ بابا جلیلی آدم خوبیه؟ بابا احمدینژاد آدم خوبی بود؟ بابا...؟»
و بابا همیشه یک جواب میداد: «خوب و بد نسبیه بابا! همه اینا کار درست کردن، کار اشتباهم کردن...»
اما گاهی اوقات که میخواست برای من راحتتر بگذرد، یک خطکشی واضحتر هم مشخص میکرد: «تو طرف آقا باش، هرکی طرف آقا باشه آدم خوبیه...»
بابا راست میگفت، نشان به آن نشان که آن آقای ریشو که آن روزها بالای مجلس میشینه، آخر قصهاش آدم خوبه شد و رفت پیش آدم خوبها!
حالا حس میکنم امروز همه برگشتهایم به دوران کودکی و در یک خردسالی جمعی، عبای بابایمان را گرفتهایم، نقشهی دشمن که آمیزهای از رنگهای قرمز و آبیست را نشان میدهیم و با حیرت میپرسیم: «آقا! اون آبیا آدم خوبان یا اون قرمزا؟!»
این دعوا، دعوای علوی و اموی نیست، حتی دعوای زبیری و یزیدی هم نیست. این یک بگوومگوی مختصر میان شمر و سنان است. هنوز هم این بزرگترین معمای لاینحل تاریخ است. در آن گودال سرخ، شمر کار را تمام کرد؟ یا سنان؟ هیچ بینندهای جرات ورود نداشته و هیچ قلمی جرات بازگو. تاریخ میگوید بالاخره یکی و من میگویم هر دو. هر دو قاتل آقا هستند.
بابا امروز بهترین جواب را به همهی کودکیهایمان داد: «خوب و بد ندارند... اگر خیلی دوست داری طرف یکی را بگیری، طرف اصل این بزنبزن و بیحیثیتی را بگیر... طرف این ناکارآمدی و الاکلنگ سیاسی را... طرف اشغل الظالمین بالظالمین را...»
آدمخوبها بچههای میناباند، آدمخوبها ارباارباهای پای لانچراند، آدمخوبها پرچمبهدستهای سر چهارراهاند، آدمخوبها همین مردمی هستند که هرشب دلشان برای سیدعلی تنگ میشود و برای سیدمجتبی صدقه کنار میگذارند، آدمخوب خون ثارالله و دست منتقم است، آدمخوب مختار است...
هر اتفاقی افتاد، تو طرف مختار باش!
#جنگ_رمضان#انتخابات_آمریکا
روایتهای بیشتر آقای محمدسبحان گودرزی را از اینجا دنبال کنید:فطرسستان
۷۶۶
۱۶:۱۰
توی سیزدهسالگی فقط یک چیز به خواستگار پاسدارش گفته بود: «میخوام با کسی ازدواج کنم که بره جبهه شهید بشه.»
کمرش وقتی شکست که بعد از سقوط از ارتفاع، شوهرش حتی به بیمارستان هم نیامد و رهایش کرد.
از چشم آقای خمینی میدید که یکی از سپاهیهایش اینقدر نامهربان بود. توی نوزدهسالگی خوابهایی دید که دوربرگردان مسیر زندگیاش شد. بعد از چهل سال وقتی ایران درگیر جنگ رمضان شد اینترنشنال گزینه خوبی بود تا از سپاه و ایران بد بگوید ولی کنار میدان روی صندلی چرخدار، پرچم تکان میداد. قصه زندگیاش را توی چند دقیقهای که با هم حرف زدیم، تعریف کرد.
پسر نوجوانی با استکانهای کافیمیکس آمد سمتمان. از پذیرایی پسر استقبال کرد.
برخلاف خیلیها که از پرچمهای موکب استفاده میکردند، پرچم قرمزی با عکس رهبر شهید داشت. روی سایبان بالای سرش هم پرچم ایران چسبانده بود.
پرسیدم: «خونهتون این اطرافه؟»
گفت: «نه. از یه خیابون اونورتر میام.»
من که خانهمان نزدیک بود بعضی شبها بهانه میتراشیدم برای نرفتن. پرسیدم: «تا حالا شده نیاید؟»
بالای چادر و چانه مقنعهاش را کشید جلو و گفت: «اولش که کاروان ماشینی بود تا هر جا به ماشینها میرسیدم، با صندلیم میرفتم. بعد خودم تنها ادامه میدادم. وقتهایی که بارندگی باشه، نمیتونم بیام. چون صندلیم برقیه. آب بره داخلش خراب میشه.»
از چند شب قبل تعریف کرد: «یه شب که بارون زد، یه خانمی برام پلاستیک آورد، کشیدم روی دستهاش. خودم هم خیس آب شدم.»
بعد ادامه داد: «اوایل با روبنده میاومدم. مسئول موکب گفت فکر میکنن جاسوسی، روبنده نزن. دیگه نزدم.»
تنها میآمد ولی با همه دلآشنا بود. چند تا خانم که برای تجمع آمدند، سلامش کردند.
گفت: «یه بار چند تا پسر بهم میخندیدن، پرسیدم چرا میخندین؟ گفتن از لانچرتون خندهمون گرفته.»
منظورشان سایبان صندلی بود که با زاویه چهلوپنج درجه شبیه پرتابگر موشک بود. گفت: «خیلیها بهم میگن خانم لانچری.»
با همهی گلههایی که از همسر سابقش داشت، به خاطر تمام کسانی که پشت لانچر تکهتکه شدند، بغض کرد. رنجکشیده بود ولی بیخیال خیابان نشده بود.
#جنگ_رمضان
روایتهای بیشتر استان فارس را از اینجا دنبال کنید:حافظههـ
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
۲۶۹
۱۵:۰۰