لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 🪽 آرامِ جان 🪽🪽
۶.۵ هزار عضو

🪽 آرامِ جان 🪽

“بـه‌نـام‌او”
به هر کرانه‌ای سر می‌کشم تویی!undefined
- رٌمــآنّ آنلایݩ: آرام جان undefined

انتقادات و پیشنهادات undefined
ble.ir/mediasenderbot?start=lGq3CTH6miNaHhnsZmavqdZZX
تبلیغاتundefined
ble.ir/join/FLLkApGt3D
مشاهده در وب بله
۷ آبان
thumbnail
زندگی
منتظر هیچ کس
نمی مونه
نزار چای تازه دم زندگیت
سرد بشه undefinedundefined
•joɪn↓

کپی بدون ذکر منبع حرام است undefinedundefined
undefined🩹 @sore_man ᯓ

۲۹۴

۱۰:۴۲

thumbnail
قصه این است،

جهان بی‌تو ندارد معنا

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌•joɪn↓

کپی بدون ذکر منبع حرام است undefinedundefined
undefined🩹 @sore_man ᯓ

۲۹۶

۱۰:۴۲

بریم پارت امروز رو بخونیم ؟🥹undefined
undefined۱۰

۲۶۸

۱۰:۵۴

🪽 آرامِ جان 🪽
• شـنل قــــرمزى؛ 🫢undefined• #PART34 لقمه رو مجبوری گرفتم ازش و شروع کردم به خوردنش.. نمی‌خواستم بهانه بدم دستش ! پوزخندی زدم +چیشد عجله داشتی که؟ _تو چیزی که بهت مربوط نمیشه دخالت نکن! من رانندت نیستم که ببرمت دانشگاه بیارمت، اینم از سر لطفه. +راننده نیستی ولی شوهرم که هستی! یهو از دهنم پرید سریع لبمو گاز گرفتم یادم رفته بود اون فقط به شکل نمایشی شوهرمه و واقعی نیست ولی نمیدونم چرا خوشش اومد که لبخند رو لبش ظاهر شد شایدم از روی تمسخر بهم می‌خندید نمیدونم اه کاش لال بشم ، این چیزا چیه میگم.. الان میگه تو توهم زندگی میکنه.. لقمه که تموم شد اونم آخرین جرعه از نسکافشو خورد و گفت +خب بلند شو بریم سری تکون دادم بی حوصله از جام بلند شدم کیفم سنگین بود اومدم بردارمش که زودتر از من روهام این کار و کرد کیف منو برداشت و گفت +میارمش بریم! عجیب بود خیلی مهربون شده بود نمیشد همش سر بچه باشه اون جذاب بود با هرکسی میتونست باشه و ازش بچه دار بشه حالا این بچه ناخواسته نمیدونم چرا آنقدر براش عزیز شده بود شونه ای بالا انداختم سوار ماشین شدم و سرمو تکیه دادم به پنجره و چشمامو بستم خیلی زود خوابم‌برد.. کپی بدون ذکر منبع حرام است undefinedundefined ‌ undefined🩹 @sore_man ᯓ
• شـنل قــــرمزى؛ 🫢undefined•

#PART35

دوتا کوچه قبل دانشگاه بیدارم کرد
+چقدر میخوابی تو!

زیر لب گفتم
_به توچه

تای ابروشو داد بالا و نگاهم کرد و گفت
+چی گفتی؟

سریع لب زدم
_هیچی..

سری به نشونه ی اوکی تکون داد و لب زد
+آهاا

با منظور گفت ولی فکر میکرد به خودم میگیرم؟ نه...
اصلا آدم حسابش نمیکنم من

کیفمو از پشت ماشین برداشت و جلوی چشمای منتظرش پیاده شدم از ماشین
محکم در و به هم کوبیدم

سمت دانشگاه رفتم
هوا خیلی سرد بود

وارد دانشگاه شدم ، همه سر کلاس بودن
دو دقیقه مونده بود که بیاد سرکلاس.

رو تایم حساس بود
وقتی می‌گفت هشت میام پس دقیق هشت میومد و حتی هشت و یک دقیقه هم نمیشد

طبق معمول آخرین ردیف نشستم
دوست نداشتم تو دید رس کسی باشم

هیچ کس اینجا باهام اوکی نبود
شاید تقصیر خودمه که این دانشگاه اومدم

دانشگاه گرونی که اون سال تونستم با بورسیه واردش بشم

سرمو روی میز گذاشتم
به دستام خیره شدم

یعنی این دفعه منو پاس می‌کنه روهام؟
اگه این کارو نکنه چی؟

هیچ کاری نمیتونم بکنم
اون پولداره قدرت داره ولی من یه دختر که پول تو جیبی هاش در حد تامین غذاهاشه...

با اومدنش همه بلند شدن
ناچار بلند شدم

بعد از حضور غیاب برگه ها رو از توی کیفش درآورد
گذاشت رو میز

با اخم به کل کلاس نگاه کرد
+میانگین نمره هاتون یازده همه تقریبا پاس شدن جز..


کپی بدون ذکر منبع حرام است undefinedundefined
‌
undefined🩹 @sore_man ᯓ
undefined۸

۲۲۹

۱۱:۰۴

• شـنل قــــرمزى؛ 🫢undefined•

#PART36


با گفتن اسم من و دو نفر دیگه انگار آب یخ ریختن رو سرم
برای چی نمره بهم کم داده بود ؟

مطمعن بودم که هنوز نوشتم
شک نداشتم 20 میشم

فقط منتظر بودم که ببینم از چی کم کرده

برگه هارو پخش کرد
برگه ی خودمو تقریبا از دستش چنگ زدم

ولی اون با خونسردی به ادامه کارش رسید
برگه ها رو پخش کرد

به برگه خودم نوشتم
سر یه کلمه کلا کلمه رو اشتباه گرفته بود؟

از حرص دستام مشت شده بود

صداش کردم
+استاد

سرش برگشت سمتم و گفت
_بله خانم؟!

متحیر خندیدم و لب زدم
+این چه نمره ای دادین ؟
به خاطر یه نمره کل سوال و خط زدین!
سوال بعدش مفهومو رسوندم ولی نوشتین باید عین خط جزوه باشه

با چیزی که گفت سوختم
این همه حرف زدم که آخرش برگرده بگه
_درمورد امتحان شکایتی نشنوم! نظم کلاس و بهم نزنین...چیزی هست آخر کلاس بیاین.

از جام بلند شدم
+افتضاح ترین استادی هستی که دیدم خودتو درست کنم

خواستم بیرون برم که گفت
_اگه بیرون رفتیم دیگه حق ورود به کلاس من و ندارید!
نمره ی ترم صفر لحاظ میشه

جلوی همه می‌گفت که تهدیدشو عملی کنه

من چندین ماه بود که رو این ترم بودم
ناچار بودم برگردم بشینم سرجام

نشستم جایی که بودم

ولی برگه رو به قطعات 1میلی لیتری تبدیل کردم
موقع درس دادنش هم سرمو گذاشتم روی میز و خوابیدم
به اخطاراش هم توجهی نکردم

کپی بدون ذکر منبع حرام است undefinedundefined
‌
undefined🩹 @sore_man ᯓ
undefined۱۰

۲۱۸

۱۱:۰۵

thumbnail

۲۱۹

۱۱:۰۷

دو پارت جدید شنل قرمزی تقدیم نگاه زیباتون undefined
undefined۲

۲۲۰

۱۱:۰۷

‌بخش های عاشقانه رمان شروع میشه؟!undefinedundefined


برای دریافت VIP رمان #شنل_قرمزی undefined
با بالای هزار پارتundefinedundefined
میتونید با واریز ۹۹ هزار تومن به شماره کارت زیر و ارسال فیش واریزی به آیدی ادمین عضو کانال #وی_آی_پی #شنل_قرمزی undefined بشید.

5022291622744439

به نام آقای حامد محرم نژاد

@me_sahar

‌
undefined رمان در وی آی پی ۱۰۰ پارت جلوتر از این کاناله undefined
‌
undefined۱

۲۲۵

۱۱:۰۷

undefined سرگذشت واقعی علی و فرزانهundefined

گرگ و میش بود؛ سوار ماشینم شد.
از آینه نگاهش کردم؛ تونستم قیافه خانم رو ببینم.
چشم‌هاش قرمز بود، مثل کسی که تا الان داشته گریه می‌کرده.
به محض سوار شدن داخل ماشین، گوشیش زنگ خورد.
به صفحه گوشی نگاه کرد، رنگش پرید و زنگ رو قطع کرد.
گفتم: «خانم، مقصد؟»
نفس عمیقی کشید و گفت: «اولین چهارراه رو مستقیم برو، بعد می‌گم.»
دوباره گوشی زنگ خورد؛ این بار اسم «علی» روی صفحه بود.
دستش لرزید، گوشی رو خاموش کرد و گفت: «لطفاً سریع‌تر برید.»
من راننده اسنپم؛ خیلی چیزها دیده‌ام، ولی این حالِ خانم یه چیز دیگه بود.
آروم پرسیدم: «مشکلی پیش اومده؟»
لبش رو گاز گرفت و گفت: «می‌خواید براتون بگم؟ شاید سبک بشم.»
گفتم: «بفرمایید، من فقط راننده‌ام؛ ولی گوش شنوا هستم.»
گفت: «اسم من فرزانه‌ست. شوهرم علیه.»
«مادرشوهرم از اولش من رو قبول نداشت.»
«به طور علنی دیگه حرفاشو می‌زد.»
«یک‌بار هم جلو من و شوهرم به دختر داییش گفت: ان‌شاءالله به زودی عروس ما می‌شی.»
«بعد هم با خنده اضافه کرد: مگه چه عیب داره یه مرد دوتا زن داشته باشه؟»
من از آینه نگاهش کردم؛ اشک از گوشه چشمش افتاد.
گفت: «علی چیزی نگفت. فقط سرش رو انداخت پایین.»
«همون سکوتش بدتر از حرف مادرش بود.»
«تیر آخرش رو یه بار دیگه این‌طوری زد...»
«اون روز من برای سر زدن خونه بابام رفته بودم.»
«علی گفت می‌ره خونه دوش بگیره، بعد بیاد خونه بابام.»
«هنوز نیم ساعت نگذشته بود که مادرش و دختر داییش زنگ در رو زدن.»
«من از خونه بابام زنگ زدم به علی؛ گوشیش رو جواب نداد.»
«بعد پیام داد: مادرم و دختر داییم اومدن، بمونم یا بیام؟»
«من موندم چی بگم که یهو صدای زنگ گوشی خودم بلند شد.»
روی صفحه نوشته بود: «علی»؛ و فرزانه گوشی رو داد سمت من و گفت: «جواب بدم؟»

#دلنوشته_های_یک_راننده_اسنپ
undefined۱

۱۸۳

۱۱:۱۵

undefinedداستان واقعی علی و فرزانهundefined

گوشی هنوز توی دستش می‌لرزید.
گفتم: «جواب بده، ولی روی بلندگو نذار.»
فرزانه نفسش رو حبس کرد و جواب داد: «الو؟»
صدای علی از اون طرف پیچید: «فرزانه، کجایی؟ مامانم و دختر داییم اومدن خونه.»
فرزانه با بغض گفت: «خب، من خونه بابامم. مگه قرار نبود دوش بگیری و بیای؟»
علی مکث کرد... مکثی که بیشتر از هر حرفی ترسناک بود.
بعد گفت: «مامانم می‌گه چون تو خونه نیستی، من هم برم خونه‌شون.»
فرزانه پرسید: «پس دختر داییت چی؟»
علی گفت: «اونا هم با مامانم می‌رن. تو چرا این‌قدر حساس شدی؟»
فرزانه گوشی رو قطع کرد و به من گفت: «دیدید؟ همین‌جوری من رو می‌پیچونه.»
گفتم: «شاید بهتره برگردیم خونه و از نزدیک ببینیم چی می‌شه.»
سرش رو تکون داد: «نه. اول می‌ریم خونه بابام. می‌خوام یه چیزی رو نشونش بدم.»
تو راه، برام تعریف کرد که چند شب پیش چیزی پیدا کرده.
گفت: «یه دفترچه توی کشوی علی بود.»
«اولش فکر کردم دفتر کارشه، ولی وسط‌هاش نوشته بود: مامان اصرار داره، ولی من نمی‌تونم.»
«صفحه بعد نوشته بود: فرزانه نمی‌فهمه، باید یه جوری راضیش کنم.»
من ساکت شدم؛ زندگی دیگران رو نمی‌شه از بیرون قضاوت کرد.
نزدیک خونه باباش که شدیم، گفت: «همین‌جا نگه دارید.»
پیاده شد، ولی قبل از بستن در، خم شد و گفت: «یه خواهش...»
«می‌شه فردا همین ساعت بیاید همین‌جا؟»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «چون شاید فردا دیگه نتونم راننده اسنپ بگیرم.»
حرفش مثل یه تیر تو گوشم نشست.
گفتم: «یعنی چی؟»
لبخند تلخی زد و گفت: «دیشب مادرشوهرم به علی گفته بود اگه من ناراحت می‌شم، تقصیر خودمه.»
«گفته بود یه زن که نمی‌تونه شوهرش رو از خونه مادرش جدا کنه، بهتره خودش بره.»
در ماشین رو بست و رفت؛ من موندم و یک گوشی که هنوز روی صندلی جا مونده بود.
گوشی فرزانه بود؛ و روی صفحه‌اش پیام تازه‌ای از علی اومد:
«فرزانه، مامانم گفت فردا با دختر داییم بیایم خواستگاری. تو هم باش، می‌خوام همه‌چیز رو رسمی کنیم...»

#دلنوشته_های_یک_راننده_اسنپ
undefined۳

۱۹۸

۱۱:۱۵