طعم کده
این فینکر کیک ها خیلی خاص هستن برای مدرسه
مواد لازم؛ تخم مرغ درشت ۳ عدد شکر سه چهارم پیمانه/۱۵۰ گرم وانیل ۱/۲ قاشق چایخوری شیر یک پیمانه/۲۰۰ گرم روغن مایع نصف پیمانه/۹۰ گرم آرد دو پیمانه/۲۴۰گرم بیکینگ پودر نصف قاشق چایخوری قنادی که میشه حدودا ۷ گرم . نکات:
تخم مرغها بهتره سرد باشن که بهتر پف کنن.
شیر و بقیه مواد همدمای محیط باشن.
روغن سرخکردنی نریزید به هیچ عنوان، روغن مایع معمولی پخت و پز باشه.
آرد همه کاره یا همون سه صفر یا همون آرد نول فر حتما از ده دقیقه قبل گرم بشه دمای فر گازی ۱۷۵ درجه (فقط شعله پایین) فر برقی ۱۶۰ درجه (المنت پایین و فن) توستر ۱۵۵ درجه (المنت پایین) . مدت زمان تقریبی ۲۰ دقیقه تا ۳۰ دقیقه که اصلا نباید در فر رو باز کنید، بعدش با یه سیخ چوبی تست کنید ببینید پخته یا نه. ࡈߊߺـܫــ
ــܩܢ ܭـــܥܘ
با تشکر از دوستانی که برای محتوای کانال ارزش قائل هستن
و با #لایک و #پیشنهاد.مجله ما رو حمایت میکنند
این روزها کم فروغ شدید
گاهی ، نگاهی ، لایکی
و پیشنهاد امروزمون رو هم فراموش نکنید
🫰
حمایت شما دلگرمی ماست 🫂
و با #لایک و #پیشنهاد.مجله ما رو حمایت میکنند
این روزها کم فروغ شدید
گاهی ، نگاهی ، لایکی
و پیشنهاد امروزمون رو هم فراموش نکنید
حمایت شما دلگرمی ماست 🫂
۱۸۸
۱۵:۴۰
بازارسال شده از آژانس تبلیغاتی سکو 📣
باسه قلم مواد دم دستی و ارزون
🫔
ble.ir/join/GosGomafHJble.ir/join/GosGomafHJ
۱
۱۶:۱۱
بازارسال شده از ایده ترفند خلاقیت
**دیگه نگو شام و ناهار چی بپزم اموزش۲۰۰ مدل غذای پاییزه و خوشمزه براتون گذاشتم
🧍
میجان_بانو 
آشپزی_روستایی_در_طبیعت 
ble.ir/join/GosGomafHJ
🧍
۱
۱۶:۱۱
مرغ با سس انار
مواد لازم :سیر ۳ حبهپاپریکا ۱ ق چمرغ ۱/۲ کیلوگرمفلفل قرمز تند ½ ق چروغن زیتون ۳ ق غفلفل سیاه ½ ق چزنجبیل ½ ق چنمک ۱ ق چپیاز ۲ عدد آب سه میوه :انار ۱ عددپرتقال ۱ عددنارنج ۱ عدد
ࡈߊߺـܫــ
ــܩܢ ܭـــܥܘ
مواد لازم :سیر ۳ حبهپاپریکا ۱ ق چمرغ ۱/۲ کیلوگرمفلفل قرمز تند ½ ق چروغن زیتون ۳ ق غفلفل سیاه ½ ق چزنجبیل ½ ق چنمک ۱ ق چپیاز ۲ عدد آب سه میوه :انار ۱ عددپرتقال ۱ عددنارنج ۱ عدد
ࡈߊߺـܫــ
۱۷۰
۱۶:۴۶
کیک شکلاتی
فقط تو ۵ دقیقه! آخه مگه میشه!
مواد لازم :سیب ۲ عددپودر کاکائو ۶۰ گرمبیکینگ پودر ۱ ق چشکر ۵ ق غ تخم مرغ ۲ عدد
ࡈߊߺـܫــ
ــܩܢ ܭـــܥܘ
مواد لازم :سیب ۲ عددپودر کاکائو ۶۰ گرمبیکینگ پودر ۱ ق چشکر ۵ ق غ تخم مرغ ۲ عدد
ࡈߊߺـܫــ
۱۶۹
۱۷:۱۹
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_سه
: یوشع دستی داخل آب چشمه برد و خنکای آب بر جانش نشست و انگار به سراسر وجودش ریخته شد و احساس شادی و سر زندگی وجودش را گرفت و اینقدر این حس زیبا و چشیدنی بود که او دوست داشت کل تنش را به آب بسپارد، اما با خود گفت اول ماهی را بشورم و بعد خود را در آب این چشمه ی. جان بخش صفا دهم. پس با اینکه نمی توانست دل از آب بکند، به طرف سبد رفت و ماهی را در دست گرفت و کنار چشمه نشست و ماهی را داخل آب برد، ناگهان به یکباره ماهی تکان خورد، یوشع تعجب کرد و فکر می کرد اشتباه حس کرده و بار دیگر ماهی را در آب فرو برد و این بار ماهی در دستان یوشع شروع به تقلا کرد، انگار ماهی نمک سود زنده شده بود. یوشع ماهی را محکم گرفته بود که مبادا فرار کند و ماهی آنقدر خودش را تکان داد که تیزی باله هاش به دست یوشع گرفت و دستش را زخمی نمود و یک لحظه یوشع حواسش پی زخم دستش رفت که ماهی لغزید و از دست یوشع افتاد و شنا کنان در آی چشمه به پیش رفت و از چشم یوشع محو شد. یوشع با ناامیدی به رد رفتن ماهی خیره شد و زیر لب گفت: ماهی از دستم گریخت، حالا چیزی برای غذا نداریم و اینقدر در گیر نبود ماهی شد که اصلا توجه نکرد که این ماهی نمک سود بود و با آب چشمه زنده شد یوشع که حالا دستش از ماهی کوتاه شده بود نگاهی به آب چشمه کرد و دوباره آن حس جانبخش در وجودش زنده شد و خود را نزدیک چشمه رساند و کنار چشمه نشست و دست و پاهایش را به آب چشمه سپرد حالا سرشار از حس زندگی شده بود،حسی که تا این زمان نچشیده بود یوشع مدام کفی از آب پر می کرد و بر سر وصورتش میزد و انگار در عالمی دیگر بود و فکرش از هر چه دور و برش بود تهی شده بود و اصلا از یاد برده بود که موسی کمی آن طرف تر مشغول استراحت است و مناظر رسیدن غذا... لحظات به سرعت می گذشت و حال یوشع انقدر خوش بود که نمی دانست چه مدت گذشته که ناگهان با صدای موسی که از پشت سرش بلند شد به خود امد: کجایی یوشع؟! مانند کودکان آب بازی می کنی؟! برخیز تا برویم، راه طولانی ست، انگار فراموش کرده ای برای چه آمده ایم. یوشع با حالت دستپاچگی از آب بیرون آمد و همانطور که لباس هایش را مرتب می کرد گفت: ببخشید، آب این چشمه آنقدر روحبخش بود که مرا از دنیا غافل کرد، برویم...حرکت کنیم یوشع وموسی حرکت کردند بدون آنکه یوشع یادش باشد که از قضیه ی زنده شدن ماهی چیزی بگوید. چند فرسخی کخ جلو رفتند موسی به یوشع گفت: خیلی گرسنه مان شده، رفتی که ماهی را آماده ی خوردن نمایی و به گمان فراموش کردی.. در این هنگام، یوشع تازه یاد ماهی نمک سود افتاد که در آب چشمه زنده شده بود، پس با حالت شرمندگی داستان ماهی را تعریف کرد و گفت که فراموش کرده همان موقع بگوید. موسی به سرعت به عقب برگشت وگفت: باید خود را به ان چشمه برسانیم، همانا آن چشمه عین الحیات بوده که ماهی مرده جان گرفته و آنجا همان مجمع البحرین هست که قرار است ما با آن معلم فرهیخته دیدار کنیم. یوشع سری تکان داد و گفت: برگردیم، اما یک سوال دارم، ایشان چگونه معلمی ست که به نبی خدا درس می دهد. موسی لبخندی زد و گفت: خداوند میفرمایید که ما از رحمتمان علمی به ایشان دادیم که قرار است این علم را به شما بیاموزد و من باید این معلم بزرگ را ببینم و ثابت کنم که لیاقت فراگرفتن این علم را دارم. یوشع و موسی با سرعت حرکت کردند و خود را به چشمه ی آب حیات رساندند و در این همگام مردی بلند بالا با لباسی سفید و چهره ای نورانی را در کنار چشمه یافتند ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_چهار🎬:
موسی آرام آرام پیشرفت و یوشع هم به دنبالش، تا اینکه به یک قدمی آن مرد نورانی رسیدند و موسی سرش را بالا گرفت و گفت: سلام ای مرد خدا! من آمده ام تا از آن علمی که خداوند به شما آموزش داده، به من هم یاد دهید و من نیز بهره ای از آن علم ببرم.
خضر نگاهی از سر مهر به آن دو نمود و فرمود: سلام بر موسی کلیم الله و سلام بر برادرم یوشع بن نون، من مایلم که این علم را به تو آموزش دهم منتها خداوند مرا به امری موکل کرده که تو طاقت فرا گرفتن آن را نداری و ظرفیت بهره از این علم در وجود تو نیست پس از این علم صرفنظر کن
موسی نفس کوتاهی کشید و فرمود: خدا به من از علم تو سخن گفت و من می خواهم آن را فراگیرم، پس امتحانی کنید و ببینید فراگیری ما چگونه است، شاید ظریفیتش را پیدا کردیم.
حضرت خضر به آن دو اشاره کرد تا بنشینند و سپس خودش چون استادی روبه روی آنان قرار گرفت و فرمود: گفتن این علم پیش زمینه ای دارد، یعنی برای ورود به این علم باید ظرفیتش را ایجاد کرد.موسی سری تکان داد و فرمود: بفرمایید، ما سراپا گوشیم، هر آنچه صلاح می دانید انجام دهید.
حضرت خضر روی تخته سنگی که اطرافش پر از چمن های شاداب و گلهای رنگارنگ بود نشست و مشغول صحبت شد: بدان و آگاه باش که خداوند این جهان را خلقت نکرد مگر به بهانه ی وجود نازنین پنج کلمه ی مقدس، اولین آنها محمد، خاتم پیامبران است که در راه تبلیغ اسلام شکنجه های فراوان می شود و او را سنگ میزنند و خاکستر بر سر مبارکش میریزند و در آخر او را شهید می کنند، دومین آنها علی بن ابیطالب است که حق او را غصب می کنند و سالها او را از جایگاهش دور می کنند و در آخر در سجده ی نماز، شمشیر به فرق مبارکش می زنند و ملکوتی میشود، سومین آنان بانویی مکرمه است، فاطمه نام دارد او سرور زنان اهل بهشت است مردم به خانه اش حمله می کنند و درب خانه را می سوزانند و پهلویش می شکنند و او را با مظلومیت به شهادت می رسانند، چهارمین و پنجمین آنها حسنین هستند که سرور جوانان اهل بهشتند، حسن نیز مانند پدرش از حق خود محروم و پس از سختی های زیاد با زهر کین نامردمان به شهادت می رسد و اما حسین...چه بگویم از حسین که او را در حالیکه خانواده و زن و فرزند همراهش است محاصره می کنند، در کنار نهر آبی که از آن اوست با لبی تشنه سر از بدنش جدا می کنند، فرزندانش را می کشند و آنها را ارباً اربا می کنند و اهل بیتش را به اسارت می برند...هر سخنی که خضر می زد قطره اشکی از چشم موسی و یوشع میریخت تا اینکه خضر به شهادت حسین رسید، انگار کنار چشمه ی آب حیات، حسینیه ای برپا شده بود که خضر روضه خوانش بود و موسی و یوشع عزادارانش...هنوز خضر به نیمه های داستان کربلا نرسیده بود که موسی و یوشع برسر زنان حسین حسین می گفتند و از ته دل ناله می زدند، انگار این مشیت خداست که در زمان های مهم تاریخ باید کسی روضه ی حسین را بخواند تا کاری بزرگ به سرانجام رسد، جایی حضرت آدم برحسین گریه کرد و توبه اش قبول شد، سپس نوح و ابراهیم و حالا موسی...و این اراده ی خداست تا پیامبران هنگام ابتلا و ارتقا مقام باید گریهِ کن حسین باشند.
خضر می گفت و گریه می کرد، موسی و یوشع می شنیدند و بر سر و سینه میزدند و سپس خضر از فضائل محمد و آل محمد گفت و احادیث قدسی را برای آن دو روایت کرد، آنچنان که موسی به شوق امده بود و رو به خضر گفت: ای مرد پرهیزگار برای من دعا کنید که جزء یاران محمد و آل محمد باشم و این درخواست به ان معنا بود که موسی به مقام خضوع در مقابل محمد و آل محمد رسیده است و این یعنی که خضر می تواند آموزش هایش را شروع کند.
خضر پس از این مجلس، از جای برخواست و رو به موسی و یوشع گفت: درسی که به شما می دهم عملی ست، همراه من شوید اما این همراهی شرط دارد و شرط ان این است که تا زمانی خودم لب به سخن نگشودم شما حق ندارید از من سؤال کنید و اگر عملی را انجام دادم که به مذاقتان سازگار نبود حق اعتراض ندارید، چرا که من از خود کاری را انجام نمی دهم و هر عملی که انجام دهم خواسته ی خداوند متعال است که به من امر نموده، یعنی من اسباب ان کار هستم
موسی و یوشع قول دادند همراه او شوند و شرط را نیز پذیرفتند
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
موسی آرام آرام پیشرفت و یوشع هم به دنبالش، تا اینکه به یک قدمی آن مرد نورانی رسیدند و موسی سرش را بالا گرفت و گفت: سلام ای مرد خدا! من آمده ام تا از آن علمی که خداوند به شما آموزش داده، به من هم یاد دهید و من نیز بهره ای از آن علم ببرم.
خضر نگاهی از سر مهر به آن دو نمود و فرمود: سلام بر موسی کلیم الله و سلام بر برادرم یوشع بن نون، من مایلم که این علم را به تو آموزش دهم منتها خداوند مرا به امری موکل کرده که تو طاقت فرا گرفتن آن را نداری و ظرفیت بهره از این علم در وجود تو نیست پس از این علم صرفنظر کن
موسی نفس کوتاهی کشید و فرمود: خدا به من از علم تو سخن گفت و من می خواهم آن را فراگیرم، پس امتحانی کنید و ببینید فراگیری ما چگونه است، شاید ظریفیتش را پیدا کردیم.
حضرت خضر به آن دو اشاره کرد تا بنشینند و سپس خودش چون استادی روبه روی آنان قرار گرفت و فرمود: گفتن این علم پیش زمینه ای دارد، یعنی برای ورود به این علم باید ظرفیتش را ایجاد کرد.موسی سری تکان داد و فرمود: بفرمایید، ما سراپا گوشیم، هر آنچه صلاح می دانید انجام دهید.
حضرت خضر روی تخته سنگی که اطرافش پر از چمن های شاداب و گلهای رنگارنگ بود نشست و مشغول صحبت شد: بدان و آگاه باش که خداوند این جهان را خلقت نکرد مگر به بهانه ی وجود نازنین پنج کلمه ی مقدس، اولین آنها محمد، خاتم پیامبران است که در راه تبلیغ اسلام شکنجه های فراوان می شود و او را سنگ میزنند و خاکستر بر سر مبارکش میریزند و در آخر او را شهید می کنند، دومین آنها علی بن ابیطالب است که حق او را غصب می کنند و سالها او را از جایگاهش دور می کنند و در آخر در سجده ی نماز، شمشیر به فرق مبارکش می زنند و ملکوتی میشود، سومین آنان بانویی مکرمه است، فاطمه نام دارد او سرور زنان اهل بهشت است مردم به خانه اش حمله می کنند و درب خانه را می سوزانند و پهلویش می شکنند و او را با مظلومیت به شهادت می رسانند، چهارمین و پنجمین آنها حسنین هستند که سرور جوانان اهل بهشتند، حسن نیز مانند پدرش از حق خود محروم و پس از سختی های زیاد با زهر کین نامردمان به شهادت می رسد و اما حسین...چه بگویم از حسین که او را در حالیکه خانواده و زن و فرزند همراهش است محاصره می کنند، در کنار نهر آبی که از آن اوست با لبی تشنه سر از بدنش جدا می کنند، فرزندانش را می کشند و آنها را ارباً اربا می کنند و اهل بیتش را به اسارت می برند...هر سخنی که خضر می زد قطره اشکی از چشم موسی و یوشع میریخت تا اینکه خضر به شهادت حسین رسید، انگار کنار چشمه ی آب حیات، حسینیه ای برپا شده بود که خضر روضه خوانش بود و موسی و یوشع عزادارانش...هنوز خضر به نیمه های داستان کربلا نرسیده بود که موسی و یوشع برسر زنان حسین حسین می گفتند و از ته دل ناله می زدند، انگار این مشیت خداست که در زمان های مهم تاریخ باید کسی روضه ی حسین را بخواند تا کاری بزرگ به سرانجام رسد، جایی حضرت آدم برحسین گریه کرد و توبه اش قبول شد، سپس نوح و ابراهیم و حالا موسی...و این اراده ی خداست تا پیامبران هنگام ابتلا و ارتقا مقام باید گریهِ کن حسین باشند.
خضر می گفت و گریه می کرد، موسی و یوشع می شنیدند و بر سر و سینه میزدند و سپس خضر از فضائل محمد و آل محمد گفت و احادیث قدسی را برای آن دو روایت کرد، آنچنان که موسی به شوق امده بود و رو به خضر گفت: ای مرد پرهیزگار برای من دعا کنید که جزء یاران محمد و آل محمد باشم و این درخواست به ان معنا بود که موسی به مقام خضوع در مقابل محمد و آل محمد رسیده است و این یعنی که خضر می تواند آموزش هایش را شروع کند.
خضر پس از این مجلس، از جای برخواست و رو به موسی و یوشع گفت: درسی که به شما می دهم عملی ست، همراه من شوید اما این همراهی شرط دارد و شرط ان این است که تا زمانی خودم لب به سخن نگشودم شما حق ندارید از من سؤال کنید و اگر عملی را انجام دادم که به مذاقتان سازگار نبود حق اعتراض ندارید، چرا که من از خود کاری را انجام نمی دهم و هر عملی که انجام دهم خواسته ی خداوند متعال است که به من امر نموده، یعنی من اسباب ان کار هستم
موسی و یوشع قول دادند همراه او شوند و شرط را نیز پذیرفتند
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۱۷۰
۱۷:۲۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از پیشنهاد ویژه
۱
۱۷:۳۰
بازارسال شده از Saminnmezon
۱
۱۷:۳۰