لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل زندگی  موفقز
۹.۶ هزار عضو

زندگی موفق

ما اینجا میخواهیم کلی باهم در مورد زندگی موفق و حس و حال خوب حرف بزنیم
کنارتون هستیمundefined️@neda6449@javaheriann
مشاهده در وب بله
۱ آبان
بازارسال شده از آژانس تبلیغاتی سکو 📣
thumbnail
undefined آموزش پنجاه مدل لقمه مخصوص مدرسه و پیراشکی و کیک تابه ای undefined
باسه قلم مواد دم دستی و ارزون undefined
🫔undefinedundefinedundefined🥮undefinedundefinedمخصوص مامانایی که رو خوراک بچه حساسن undefined
ble.ir/join/GosGomafHJble.ir/join/GosGomafHJ

۶

۱۶:۳۰

بازارسال شده از ایده ترفند خلاقیت
**دیگه نگو شام و ناهار چی بپزم اموزش۲۰۰ مدل غذای پاییزه و خوشمزه براتون گذاشتمundefined
🧍‍undefinedمیجان_بانو undefinedundefined آشپزی_روستایی_در_طبیعت undefined
undefined ble.ir/join/GosGomafHJ

۲

۱۶:۳۰

thumbnail
┄┄┄┅┅𑁍undefined𑁍┅┅┄┄┄
undefinedنکاتی برای داشتن زندگی زناشویی موفق
- به یکدیگر دلگرمی بدهید و در هر شرایطی از هم حمایت کنید: آنچه در دلگرمی وجود دارد، امنیت روانی است. اگر پیش از ازدواج همسرتان به پدر و مادرش تکیه می کرد، حال باید بتواند به شما تکیه کند.
- با یکدیگر راحت و صادقانه ارتباط برقرار کنید: احساسات و افکار خود را با کمال میل و راحت بیان کنید، در بعضی از مواقع مانند زمان عصبانیت لازم است گفتگوها را به تعویق بیاندازید.
- خودتان را بپذیرید: خودپذیری یعنی احترام به خود، خواسته ها، حقوق و در کل احترام و جدیت در زندگی. افرادی که خودپذیری بیشتری دارند، در پذیرش دیگران تواناترند. خودپذیری متقابل، موجب رشد و کمال شما و رابطه تان می شود.
- جرات به خرج دهید و ناقص بودن خود را بپذیرید: وقتی به خاطر اشتباهات، شجاعانه معذرت می خواهید، دیوار کمال طلبی های کاذب، تسلط و قدرت طلبی های بیمارگون را فرو می ریزید و با یک عذرخواهی ساده، راه را برای صمیمیتی بیش از پیش آماده می کنید.
┄┄┄┅┅𑁍undefined𑁍┅┅┄┄┄
🥰 به کانال زندگی موفق بپیوندیدundefined
ೃ⁀➷زندگـیundefinedمـوفـقೃ⁀➷
undefined۲

۳۷۶

۱۷:۰۰

بازارسال شده از طعم کده
thumbnail
این فینکر کیک ها خیلی خاص هستن برای مدرسهundefined
مواد لازم؛تخم مرغ درشت ۳ عددشکر سه چهارم پیمانه/۱۵۰ گرموانیل ۱/۲ قاشق چایخوریشیر یک پیمانه/۲۰۰ گرمروغن مایع نصف پیمانه/۹۰ گرمآرد دو پیمانه/۲۴۰گرمبیکینگ پودر نصف قاشق چایخوری قنادی که میشه حدودا ۷ گرم.نکات:undefinedتخم مرغها بهتره سرد باشن که بهتر پف کنن.undefinedشیر و بقیه مواد همدمای محیط باشن.undefinedروغن سرخکردنی نریزید به هیچ عنوان، روغن مایع معمولی پخت و پز باشه.undefinedآرد همه کاره یا همون سه صفر یا همون آرد نول
فر حتما از ده دقیقه قبل گرم بشه
دمای فر گازی ۱۷۵ درجه (فقط شعله پایین)فر برقی ۱۶۰ درجه (المنت پایین و فن)توستر ۱۵۵ درجه (المنت پایین).مدت زمان تقریبی ۲۰ دقیقهتا ۳۰ دقیقه که اصلا نباید در فر رو باز کنید، بعدش با یه سیخ چوبی تست کنید ببینید پخته یا نه.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ࡈߊߺـܫــundefined‍undefinedــܩܢ ܭـــܥ‌‌ܘ

۲۶

۱۷:۰۵

thumbnail
undefined#خاتون#برشی_از_یک_زندگی
#قسمت_صدوشصت ودو


به وضوح دیدم رنگ رخسارش پریده، ولی با همهٔ پریشونی‌اش دائم دنبال راه فرار می‌گشت. با همون گوشه‌نگاه خیس و صدای لرزون گفت: «خاک بر سرت،دختر بی‌ریش و ریشه، لیاقت محبت نداری، گمشو بیرون!»کلماتش مثل نمک روی زخمم می‌نشست. آتشی که توی سینه‌م افتاده بود، شعله‌ور شد.گفتم«برم؟ کجا برم؟ تا این رسوایی رو جمع نکنم کجا برم؟!» ولی عطرا با نیشی که لهجهٔ پست و تحقیر داشت،جواب داد «پست تویی،رعیت‌زادهٔ گدا، مار خوردی یا پشتت به بهادر گرمه؟!»یعنی واقعا عطرا هم از ماجرای نکاح غزاله خبر داشت؟ یعنی من این همه‌وقت مثل گوساله‌ای بی‌خبر دور خودم می‌چرخیدم؟ نفَس‌م برید؛ از شدت خفت و خشم داغون شدم.حس کردم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. مثل آشوب‌زده‌ها پریدم جلو و با چنگ و ناخن حمله‌ور شدم؛ دست و دلم میلرزید، دیگه عقل و شعور کارایی نداشت—فقط خشم بود و هوسی که می‌خواست جواب پس بگیره. عطرا با هر ناله و التماس، صداش از تهِ سینه‌اش درمی‌اومد«کمک! کمک!» و صدای جیغش توی اتاق پیچید.حتی یه دقیقه هم نگذشته بود که در اتاق با ضرب باز شدو شرمین خاتون وسط اومد؛ پشت سرش اهل عمارت و خدمه صف کشیده بودن و همگی مات و مبهوت تماشا می‌کردن—چیزی که تو این عمارت تا حالا سابقه نداشت. خاتون که از دیدن صحنه بهت‌زده و عصبانی بود با صدایی تیز پرسید«اینجا چه خبره؟»عطرا اول از من جلو افتاد و با ناله و گریه داد زد«خاتون ببین این پاپتی بی‌حیا چه بلایی سرم آورده! ببرینش همون جنگلی که آوردینش، رهاش کنین—این بلد نیست با آدمیزاد زندگی کنه!»کلماتش مثل سم بودند. اما ته دلم می‌گفت این زن داره دروغ‌پردازی می‌کنه، یا حداقل نقشه‌ای پشتشه.دیگه طاقت نیاوردم. با صدای شکسته و پر از حرص فریاد زدم «دهنتو ببند، شیطان‌صفت!» بعد برگشتم سمت خاتون و با گلو بسته و صدایی که می‌خواست از خشم منفجر بشه گفتم«خاتون، به خدا قسم این عطرا داره طلسم می‌بنده که من نازا بمونم.نمی‌دونم چی تو غذام می‌ریزه، ولی مطمئنم داره این کارو می‌کنه!»کلماتم تو اتاق پخش شد و سکوتی سنگین جا گرفت؛ چشم‌ها همه سمت ما برگشت و برای اولین‌بار مطمئن شدم که این ماجرا دیگه با سکوت و چشم‌پوشی تموم نمی‌شه.خاتون که از تعجب چشم‌هاش گرد شده بود،نگاشو دوخت به عطرا و با یه لحن گیج و جدی پرسید «الهه چی می‌گه؟ طلسم؟ این چه حرفاییه؟!همین که حرف خاتون تموم شد، عطرا مثل کسی که آتیش زیر پاش باشه، پرید جلو و موهامو از پشت گرفت؛ انقدر محکم کشید که اشک تو چشم‌هام جمع شد و نفس‌م گرفت.خاتون سریع جلو اومد و با زور منو از دست عطرا جدا کرد. عطرا که دید خاتون حواسش به ماست، داد و گبیدادش بلندتر شد «برو بیرون از اتاقم، کثافت بیشرف! زود باش، یا یه تیکه‌ت می‌کنم!»چهره‌ی خاتون از تعجب سفید شد، ولی با همون قاطعیت همیشگیش فریاد زد «حواست به زبونت باشه دختر! اینجا سرِ گردنه نیست که هرچی دلت می‌خواد به زبون بیاری. خدا رو شکر علیمردان اینجا نیست وگرنه همین امشب می‌رفتی اونجا که تربیتت کردن!»من وسط اون شلوغی، دست و پا می‌زدم و از شدت استیصال جلو رفتم«خاتون... خاتون، به خدا قسم حلال‌تون نمی‌کنم اگه حقم ضایع شه! قرآن اونجاست، بیارین قسمش بده، بگین این کارو کرده یا نه!»



ادامه دارد...
undefined۹
undefined۹
undefined۳

۳۷۸

۱۷:۳۱

undefined#خاتون#برشی_از_یک_زندگی
#قسمت_صدوشصت وسه


اما خاتون انگار نمی‌خواست آب گل‌آلود بشه و با جدیت گفت«کافیه، الهه. گفتم برو اتاقت، همینجا تمومش کنین!»دلم یه لحظه خالی شد، انگار زمین زیر پام لرزید. چرا هیچ‌کس به ظلمی که به من شده بود اهمیت نمی‌داد؟ چرا آبروی دختر سلیم بیگ خان مهم‌تر بود از زخمی که از تن و جانم چکیده بود؟مثل یه شکست‌خورده که هیچ سندی براش نمونده، بین جمعیت راهمو باز کردم و رفتم بیرون؛ هر قدم که برمی‌داشتم، نگاه‌ها پشت سرم سنگینی می‌کرد.همون لحظه که از ایوان رد می‌شدم، صدای در عمارت با سروصدا باز شد و همه برگشتن به سمت در. جمعیت مثل مجسمه ایستاده بود و با کنجکاوی نگاه می‌کرد — و من تو دلم گفتم، «خوب، شاید حالا کسی بیاد و بفهمه چه خبره...»

بهادر:
وقتی وارد عمارت شدم، اول از همه دیدم جمعیت جلوی اتاق فرخ و زنش جمع شدن. یعنی چه اتفاقی افتاده؟همین‌که از ماشین پیاده شدم، همه چشم‌ها ردّ پاهایم را دنبال کردند. حس کردم هوا خفه شد — بعد بلند داد زدم«چی شده اینجا؟ چه معرکه‌ای گرفتین؟»پاسخ ندادند، فقط الهه را دیدم که با چشم‌هایی پر از اشک و رد زخم روی صورتش از در اتاق عطرا بیرون افتاد. قلبم ایست زد؛ به‌غیر از یک لحظه سکوتِ مطلق، هیچ چیز را نتوانستم هضم کنم. این تصویر—این زخم—برام غیرقابل‌باور بود.الهه تازه چشمش به من افتاد؛ مثل کسی که از ته چاه بالا می‌جهد، دوید و اومد پیشم. صدای ناله و ضجه‌اش مثل پاشیدن نفت روی آتشم عمل می‌کرد. چند بار آرام‌ترش کردم اما انگار اصلاً نشنید؛ گلوش شکسته بود،نفسش بند آمده بود. بلندش گرفتم، شانه‌هایش را محکم گرفتم و تکان دادم تا کمی به خودش بیاید.گفتم«حرف بزن، الهه! این چه وضعیه؟ صورتت چی شده؟»با تپِ نامنظم قلب و هق‌هق بین‌کلمه‌ها گفت«ب… بهادر… به‌خدا… عطرا… برام… طلسم… بُرده… که بچم… نشه… ولی خاتون قبول… نمی‌کنه که قرآنو بذاره… بهادر… توروخدا… توروخدا بیا… قسمش بده… نذار حقم… پایمال شه…»آه از عمق وجودم کشیدم. چقدر ساده بود این دختربچه که فکر می‌کرد برای اثبات این قراردادِ نجس باید من برم قرآن دست بگیرم و بالا ببرم. یک عمر سروکله زدن با در و پیکرِ آدم‌های نادان و دزد و راهزن و شارلاتان به من یاد داده بود که خطا در تشخیص چطور از صد فرسنگ هم معلوم می‌شود — و با یک نگاه، عطرا را شناختم: موش‌صفت، ترسیده و رسوا، اما حیله‌گر تا ته‌نوک پنجه‌ها.گفتم آرام، در حالی که کنارم بود: «آرام باش، الهه. من پشتت می‌ایستم.تو فقط آروم باش.»نگاهش مثلِ یک معجزه می‌درخشید و بین اشک و التماس زمزمه کرد«قسمش میدی؟ قرآن همونجاست، روی میزِ اتاقش. همین حالا میری قسمش میدی؟»چقدر دلخوش و ساده خیال بود. اما من از همان لحظه‌ای که عطرا پشت مادرم پناه گرفته بود و آن نگاهِ پنهانی، آن دست‌خطِ دسیسه را دیدم، شک‌ام حک شده بود.دیگر نیاز به قسم و قسمنامه نداشتم — دلیل‌ها از صدای شکستنِ دروغ تا ردپای ریزِ نیرنگ، همه جلوی چشمم بود.گفتم در دل: این‌بار کار را با چشم خودم ختم می‌کنم — نه با قرص و سوگند دیگران.الهه مثل بید می‌لرزید.نفس‌هایش کوتاه و بی‌رمق بود،چشم‌هایش هنوز از هق‌هق خیس.به مهین و یکی از کنیزها اشاره کردم:– ببریدش توی اتاق تا آروم بگیره.خواست مقاومت کند، چیزی بگوید، ولی بی‌صدا رفتم کنار گوشش:– از اینجا به بعدش دیگه حق دخالت نداری. برگرد اتاقت… سگ روی منم بالا نیار.مثل بچه‌ای که از ترس چوب معلم، یواش سرش را پایین انداخت و بی‌هیچ حرفی از پله‌های سمت دیگر ایوان رفت.وقتی مطمئن شدم الهه رفته،برگشتم به فیروزه‌باجی. نگاهش را دوختم توی چشم‌هایش و با لحن سفتی که نه «نه» قبول می‌کرد نه «اما» گفتم:– دو نفر از اینا رو با خودت ببر. اتاق دختر سلیم بیگ‌خان رو زیر و زبر کنین.یک‌قدم نزدیک‌تر رفتم و انگشت تهدیدم را جلوی صورتش گرفتم:– اگه چیزی از اون چیزایی که الهه می‌گفت پیدا کردین، هیچ! امااا… اگه هیچی گیرت نیومد… خودم می‌گردم. و چنانچه خودم پیدا کردم… تا طلوع فردا وقت داری خودتو بکشی! اونم به حرمت همین نون و نمکی که این سال‌ها سر سفرهٔ ما خوردی.

ادامه دارد...
undefined۲۴
undefined۵

۳۷۱

۱۷:۳۱

undefined#خاتون#برشی_از_یک_زندگی
#قسمت_صدوشصت وپنج


در غیر این‌صورت، می‌بندمت پشت گاری و تمام شهر می‌چرخونمت تا هزار بار آرزو کنی کاش مرگ موش خورده بودی و راحت شده بودی.بعد دستم را بالا بردم:– شروع کن!فیروزه‌باجی رنگش پرید.خودش را پای برهنه روی تیغ می‌دید؛ چه بماند، چه برود، در هر صورت نابود بود. ولی تکان خورد، آن‌قدر که فهمیدم ترجیح می‌دهد اگر تاوانی هست، دستِ فرخ باشد نه من. با قدم‌های سست و لرزانش دو کنیز را برداشت و راه افتاد سمت اتاق.هنوز به چارچوب نرسیده بودند که فریاد عطرا بلند شد. از توی اتاق مثل خنجر آمد:– هیچ‌کس حق نداره پاشو بذاره تو اتاق من! اینجا حریم خصوصیه منو شوهر و بچمه! فیروزه‌باجی گوشاتو باز کن! بهت اخطار میدم، بخوای پا تو کفش من کنی تیکه بزرگت گوشته! گم شو برو کنار تا از این پله‌ها پرتت نکردم پایین! زنیکهٔ نمک‌نشناسِ بی‌چشم‌و‌رو! خجالت نمی‌کشی می‌خوای اتاق منو تفتیش کنی؟! مگه از رو جنازه من رد بشی! من تو این عمارت از هیچ‌کس جز شوهرم حساب نمی‌کشم!فیروزه ایستاده بود و صدایش لرز داشت. سایهٔ تهدید من روی سرش افتاده بود و سایهٔ وحشی‌گری عطرا از روبه‌رو. حالا هر قدمی که جلومی‌گذاشت، بوی خون می‌داد…«مگه از رو جـ‌ـنازه من رد بشی! من تو این عمارت از هیچ‌کس جز شوهرم حساب نمی‌کشم!»استغفرالله… خدایا این ضعیفهٔ ناقابل چطور جرات می‌کرد این‌طور یاوه بگه آن‌هم روبه‌روی من؟! البته دلیلش برام روشن بود؛ شاید فقط خودش و من می‌دانستیم این هوچی‌بازی یعنی چی.یعنی پای ریگی بزرگ وسطه که توی یکی از سوراخ‌سنبه‌های اتاق قایمش کرده.با طمأنینه از پله‌ها بالا رفتم و درست یک قدمی مقابلش قد علم کردم.فقط همین نزدیک شدن کافی بود که رنگ از رخسارش بپره؛ پاهاش میلرزید، انگار جسم میت‌زده‌ای بود که هر لحظه می‌خواست از دوش خودش بیفته روی زمین.بی‌اختیار سرش چرخید سمت مادرم… امید داشت خاتون گیس‌سفیدی کند و شر بهادر را بخواباند.اما خاتون وسط آن انجمن بهتر از هرکسی می‌دانست پا گذاشتن روی دم بهادرِ خشمگین یعنی بلا، یعنی آسمان خدا که بیاد پایین.وقتی از خاتون ناامید شد، دوباره سرش را به سمتم برگرداند؛ این‌بار می‌خواست از در دیگری وارد بشود. با صدایی نزار و لرزون نالید:– بهادرخان… بذار فرخ‌خان بیاد، بشینید با هم حرف بزنید. نتیجهٔ مشورت هرچی شد، من روی تخم چشم میذارم. اصلاً اتاق که هیچ، برین قبر مادرمم نبش کنید و بگردین!نمی‌دانم حالت صورتم چطور بود که هنوز حرفش تمام نشده عرق ترس روی پیشانی‌اش نشست. من هم نمی‌خواستم وسط جمع اهانتی به ناموس برادرم کرده باشم. بی‌آن‌که حتی سر سوزنی صدایم را بالا ببرم، فقط از ته گلو غریدم:– کنار وایسا، ضعیفه.همان تحکم کلام و همان نگاه مرگبار کافی بود که مثل گرد طوفان‌زده به دور خودش بپیچد و تن شبیخون‌خورده‌اش را میان انجمن گم و گور کند.با اشارهٔ سر به فیروزه و دو کنیز دیگر فرمان دادم وارد اتاق شوند و از یمین تا یسار وجب‌به‌وجب بگردند.چرخیدم به طرف جمعیت و غریدم:– تیاتر تمام شد! بگردین سر کارتون، حیف‌نان‌های به درد نخور!به فاصلهٔ پلک برهم زدنی، خیل جمعیت از هم پاشید و هرکدام به سوراخی پناه بردند. دوباره برگشتم سمت اتاق و به چارچوب در تکیه دادم…فیروزه با صندوقچه‌ای کوچک توی دستش نزدیک آمد—پاهاش مثل برگ می‌لرزید:—هوم؟ … این دیگه چیه، باجی؟—خب… خانزاده… به‌گمانم همون چیزاییه که الهه و خاتون ازش صحبت می‌کردن.خوب خودت ببین.صندوقچه را ازش گرفتم و درش را باز کردم. مادرم، که بی‌خبر از همه‌جا کنارم بود، انگار از قبل می‌دونست چه چیزی توشه — دست برد و یکی‌یکی چیزها را بیرون کشید: عقرب سیاه خشک‌شده، مهره‌‌های مرموزی شبیه بند، برگ‌هایی که با حروف و نقش‌هایی خط‌خورده بودن و ده‌ها قلمِ عجیب و غریب دیگر. خش‌خش کاغذ و فلز که توی سکوت اتاق پیچید، زمزمهٔ جمعیت کنجکاو دوباره بلند شد؛ گلایه‌ها و نجواهایی که انگار یک نمایش رامی‌دیدند. خاتون بین تاسف سر تکان می‌داد و هر از گاهی با آن نگاه سرد و ملامت‌آمیزش عطرا را نوچ‌نوچ می‌کرد.باورت نمی‌شد؛ هیچ‌کس تا امروز نفهمیده بود عطرا چه بلایی زیر گوش‌مان در می‌آورد؛ آشفته بودم از اینکه دخترکِ خوش‌خطِ تیزبینی چطور این‌همه ریزه‌کاری را لو داده بود. یادِ چنگ زخمی روی صورتِ آن دختر که خونِ دلِ من را به جوش می‌آورد، قلبم را آتش می‌زد؛



ادامه دارد...
undefined۲۴
undefined۴

۳۷۲

۱۷:۳۱

thumbnail
گیف
۱۴:۵۴
undefined۲

۳۷۱

۱۷:۳۱

بازارسال شده از پیشنهاد ویژه
thumbnail
undefined آغاز واریز سود سهام عدالت؛ برای اینکه بدونید سود سهام عدالت شما واریز شده یا خیر روی نوع سهام خود کلیک کنید undefined

undefined سهام 452 هزار تومانی

undefined سهام 532 هزار تومانی

undefined سهام 1 میلیون تومانی

۳

۱۷:۳۲

بازارسال شده از Saminnmezon
undefined افزایش ۵۰ درصدی کالابرگ ۳۵ میلیون نفر از هموطنان؛ برای اینکه بدونید کالا‌برگ شما چقدر افزایش یافته است روی عدد اول کد ملی خودتون کلیک کنیدundefined

undefined کالابرگ کد ملی ۰ تا ۲

undefined کالابرگ کد ملی ۳ تا ۶

undefined کالابرگ کد ملی ۷ تا ۹

۳

۱۷:۳۲