عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_ششundefined: کمی بعد همهمه ای بر پا شد و همه دیدند که موسی و هارون با ابهتی که مختص پیام آوران الهی بود وارد مجلس شدند. فرعون و هامان نگاهی به هم کردند و فرعون رو به موسی گفت: ای موسی! امروز تمام بزرگان مصر را دعوت کرده ام، اعضای مجلس سنا هم حضور دارند و می خواهیم کاری را کنیم که همان اول راه می بایست کنیم اما تعلل کردیم و نتیجه اش شد چیزی که اینک در اطراف می بینیم. حال از تو سوالی دارم، هنوز بر عقیده خود باقی هستی؟! هنوز نمی خواهی ما را به عنوان خداوند قبول کنی و از ما اطاعت کنی؟! موسی نگاهی به جمع کرد، او کاملا می دانست که فرعون این معرکه را برپا کرده تا توسط بزرگان مصر او را متهم به خطاکاری کند و بزرگان حکم اعدام او را بدهند و اینگونه عواقب کشتن او برای فرعون سبک می شد چرا که تمام قبایل مصر با رای خود مبنی بر قتل موسی در این جنایت سهیم بودند و هیچ کس نمی توانست برای خونخواهی موسی قیام کند که اگر می کرد با کل مصر طرف بود و این از زیرکی فرعون و هامان بود که اینچنین نقشه ای کشیده بودند، موسی که خوب به این موارد آگاه بود رو به فرعون نمود و فرمود: بارها گفته ام و باز هم میگویم، هیچ خدایی جز الله، یگانه ی یکتا، احد واحد، خداوند آسمان ها و زمین و ستارگان، آفریدگار روز و شب و من و تو وجود ندارد و من سر تعظیم جز در درگاه خداوند یکتا خم نمی کنم. در این هنگام که فرعون خود را به هدفش نزدیک می دید، رو به جمعیت داخل تالار کرد و گفت: همگی شاهد بودید که این مرد، کفر می گوید و سر از پرستش خدای مصریان، خدای خدایان، برتافت و اقرار به پرستش خدای نادیده کرد، حالا من از شما می خواهم حکم قتل او را بنویسید و همگان مُهر و امضای خود را بر این حکم بزنید تا در ثواب این عمل شریک باشید و الطاف من و خدای خدایان مصر شامل حالتان شود. باز هم همهمه ای در بین جمعیت در گرفت، اکثر جمع پیش رو که از متمولین بودند و از فرعون حساب می بردند و از خشم او می ترسیدند با تکان دادن سر خود حرف او را تایید کردند و برخی دیگر فقط نگاه کردند تا اجماع چه می شود و به کدام سو باید بروند. حضرت موسی در یک قدمی مرگ بود و فرعون بار دیگر فریاد برآورد، کاتب حکم را بنویس تا بزرگان مصر آن را مهر کنند و البته بنویسید که موسی در همین مجلس باید کشته شود، یعنی موسی زنده از این مجلس نباید بیرون برود. در این هنگام حزقیل قلبش به تلاطم افتاد، اینک دیگر وقت تقیه و پرده پوشی نبود، عمری دم از پیروی از ولی خدا زده بود و اینک می بایست ثابت کند که فدایی وجود نازنین پیامبرش است، پس فورا از جا برخاست و دستش را بالا برد تا همهمه خاموش شود. به محض اینکه حزقیل از جا برخواست، هامان نیشخندی زد و زیر لب گفت: چه شود امروز...قصد داشتم فقط موسی و هارون را بکشم اما انگار قربانی سومی نیز در راه است و خوشا به حال من که رقیب قدر قدرتی چون حزقیل را از سر راه برمی دارم. با بلند شدند حزقیل، انگار حکم سکوت صادر کرده باشند، حزقیل آدم صاحب نفوذی بود و حرف و سخنش دست کمی از فرعون نداشت و همه می دانستند او یکی از کاردان ترین و صادق ترین وزرای فرعون است و برایش احترام خاصی قائل بودند. حزقیل ابتدا نگاهی به جمع کرد و گفت: حکمی را بدون اینکه کالبد شکافی نکرده اید مهر نکنید و سپس رو به فرعون گفت: جناب فرمانروا! آیا می خواهی مردی را فقط به جرم اینکه خدای یکتا را می پرستد بکشی؟! اصلا کشتن این مرد چه نفعی برای تو دارد و پرستش خدای یکتا توسط موسی چه ضرری برای تو و ما دارد؟! حزقیل می خواست طوری سخن بگوید که جان موسی و هارون را حفظ کند و اگر توانست باز هم تقیه کند. در این هنگام هامان از جا بلند شد و گفت: دیر زمانی ست که تو هم جز خطاکارانی اما آنقدر زرنگ بودی که مدرکی علیه خود باقی نگذاشتی، اینک هم با زرنگی می خواهی یکی به نعل بزنی و یکی به میخ تا هم موسی را نجات دهی و هم وانمود کنی با دین او کار نداری، دیگر رو کن آنچه را که در دل داری که به زودی پیامبرت موسی کشته می شود و تو هم به او خواهی پیوست... در این هنگام حزقیل نگاهش را از هامان گرفت و رو به جمع گفت... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_هفت🎬:
حزقیل نگاهی به هامان نمود انگار هامان نبود و ابلیس بود که از پس چشمان هامان به حزقیل نیشخند میزد، حزقیل آه کوتاهی کشید و گفت: من به شما می گویم، عاقلانه عمل کنید، فرض کنید که موسی دروغ بگوید در این صورت ضرری به شما وارد نمی شود اما احتمال دهید که اعتقاد موسی درست است و خداوندی یکتا وجود دارد که ما همه باید او را پرستش کنیم، پروردگاری که نیرویی عظیم دارد، همانکه عصایی چوبی را به اژدهایی ترسناک تبدیل می کند که سحر تمام ساحران را می بلعد، آیا شما روز ورود موسی به قصر و برخورد شیرهای درنده ی قصر فرعون را فراموش کردید؟! آیا شما واقعه ی عظیم یوم الزینه را از یاد برده اید؟! آیا شما بلایی که بر سر قارون و گنجش آمد فراموش کرده اید؟! تمام اینها نشان می دهد که نیرویی بسیار عظیم که بی شک نیروی پروردگاری یکتا و قدرتمند است پشت سر و تکیه گاه موسی هست، پس اگر موسی راست بگوید همانا با کشتن او عذابی سخت دامن گیر شما خواهد شد و شما و کل مصر از این بلا جان سالم به در نخواهید برد، پس عقل سلیم حکم می کند که محتاطانه تر عمل کنید و انجام ندهید کاری را که عواقبی خطرناک به همراه دارد.
حزقیل دل به دریا زده بود و تقیه اش را شکست تا جان حجت خدا را نجات دهد، او تمام تلاشش را می کرد تا ملا و بزرگان مصر در حکم قتل موسی تردید کنند و این حکم را امضا نکنند و آن وقت فرعون نمی توانست آسیبی به وجود پیامبر خدا وارد کند، زیرا که اجماع مصر را به همراه خود نداشت.
با سخنان حزقیل، سکوتی سنگین بر جمع حکم فرما شد و آثار تردید و دو دلی در چهره ی افراد حاضر در مجلس عیان بود.حزقیل سری تکان داد و گفت: آیا شما عاقبت قوم ثمود و عاد را نشنیده اید؟! آیا از بلا و عذاب شدیدی که بر سرشان آمد با خبر نشده اید که اینک برای موسی شمشیر از رو بسته اید؟! آیا فکر می کنید خداوند قدرتمند موسی نمی تواند بلایی را که بر سر قوم ستمکار پیشین آورد بر سر شما بیاورد؟!
حزقیل نفس کوتاهی کشید و گفت: داستان های همین مصر، همین زمان های وصل به زمان ما، زمان یوسف نبی را نشنیده اید؟! آیا از معجزات حضرت یوسف داستان ها به گوشتان نخورده؟! و نمی دانید کل مصر به یوسف ایمان آورد اما پس از مرگ یوسف خناسانی در گوش مردم وزوز کردند و به مردم گفتند که اعتقادات و آیین یوسف با مرگ او به خاک رفت و از بین رفته است؟! کمی تامل کنید و بعد دست به عملی بزنید.
در این هنگام جمعی از ملاء از جا برخواستند و قصد ترک جلسه را داشتند و این بدان معنا بود که سخنان حزقیل تاثیر خود را گذاشته و نقشه ی هامان و فرعون نقش بر آب شده، پس هامان درحالیکه دندان بهم می سایید سر در گوش فرعون برد و گفت: اگر جلوی حزقیل را نگیرید کاری که موسی نتوانست با معجزاتش انجام دهد، این مرد با سخنانش انجام میدهد و کل مصر را به آیین یکتا پرستی در می آورد.در این لحظه فرعون به سربازان اشاره کرد و گفت: فورا حزقیل را در بند کنید و او را به سیاه چال بندازید تا در وقت معین او را به میخ بکشانیم
ادامه دارد...

۱۲۵

۱۷:۰۱