طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_چهار
: موسی تا چشمش به گوساله ی طلایی افتاد که افرادی از بنی اسرائیل دورش در حال طواف بودند با عصبانیت زیاد فریاد برآورد: آیا در مورد فرمان پروردگارتان و تمدید میقات عجله کردید؟ براستی که بعد از من بد جانشینانی برایم بودید، شما...شما آئین خدا را تباه کردید و شریعت او را به بد جایی سوق دادید و در این هنگام از شدت عصبانیت الواحی که با خود آورده بود را محکم به زمین کوبید.
البته باید اذعان کنیم که حضرت موسی از مدار عقلانیت خارج نبود و این برخوردش مومنانه بود و اثر تربیتی داشت، اصلا هیچ کار نبی خدا بی حکمت نیست و فرم برخورد باید برای اثرگذاری به حدی گیرا باشد که بتواند در حد آن انحراف عمل بکند و اثر آن را از بین ببرد وگرنه نمی تواند تنبیه ایجاد کند و در حقیقت برخورد باید با گناه معادل سازی شود. شیطان گاهی ادبیات برخورد ما را با بعضی از گناهان تبدیل به تساهلی میکند که کار تربیتی از بین میرود. مثلا خداوند از غیبت تصویری تحت عنوان خوردن گوشت بدن مرده برادر مومن را ایجاد میکند تا تنفر از آن کار ایجاد کند.
شیطان در این جا این تصویر تنفر آور را به گفتن جمله غیبت بد است تقلیل میدهد بنابراین دیگر غیبت خطای منزجر کننده تنفرآور نیست، پس تعابیری که از گناهان مختلف می شود در نحوه تنفر افراد از گناه، اثر تربیتی دارد.
موسی دوباره فریاد: هارون کجاست؟ مردم که تا به حال موسی را با چنین حالی ندیده بودند از ترس خود را از جلوی راه موسی کنار می کشیدند و با اشاره محل حضور هارون را نشان می دادند و از طرفی خبر ورود موسی به هارون رسید و هارون با شتاب به سمت موسی حرکت کرده بود و در بین راه موسی به هارون رسید و ناگهان دست انداخت و موهای سر هارون را گرفت و همانطور که با موهای محاسن هارون، سرش را تکان میداد گفت: تو کجا بودی که این قوم به این حد از ضلالت رسیدند؟! مگر تو جانشین من نبودی؟! چرا هیچ کاری انجام ندادی تا مردم اینگونه گمراه نشوند. البته این کار موسی هم تحت تدابیری خاص بود چرا که میدانست بعدها ممکن است تورات دست کاری شده و بنی اسرائیل، هارون را باعث این وضع بدانند پس موسی سخت برخورد کرد تا هارون از خود دفاع کند و این در حافظه ی تاریخی ثبت شود که هارون بی تقصیر است. در این هنگام هارون گفت: اول موهایم را رها کن، تا بتوانم به تو بگویم چه شده... موسی موهای هارون را رها کرد و گفت: بگو چرا چنین شده؟! هارون نگاهی به جمعیت اطرافش کرد و گفت: مگر خودت نگفتی که اگر شرایطی پیش آمد که قوم منحرف شد اولا تو به راه منحرفان نرو و ثانیا اتحاد قوم را بر هم نزن، به خدا قسم که من این مردم را نصیحت کردم و گفتم که راهشان به ابلیس ختم می شود اما آنها بر من شوریدند و خواستند من و اندک مومنانی که مانده بودند را بکشند و من ترسیدم که قوم از هم بگسلد و برادر کشی راه بیافتد و همین مومنانی که باقی مانده اند هم کشته شوند پس تقیه کردم اما به راه سامری و گوساله پرستی نرفتم. من نگذاشتم خون کسی ریخته شود و اتحاد مردم پاره شود اما قدرت آنان از من بیشتر بود و نتوانستم مانع کارهای شیطانی شان شوم. در اینجا موسی قانع شد و همه دانستند که جمع مومن و هارون بر حق بودند و تقصیری نداشتند، پس موسی سراغ سامری را گرفت ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_پنج🎬:
تکلیف هارون و مومنین مشخص شد، آنها برحق بودند و تقصیری متوجه آنها نشد.حالا موسی با عصبانیت سراغ سامری را گرفت و مردم اشاره کردند که سامری جایی پشت گوساله ی طلایی پنهان شده استپس موسی چند نفر از مؤمنین را مأمور کرد که بروند و به هر ترتیب که شده سامری را بیاورند.
مومنین که دلی خون از دست سامری داشتند فورا به سمت او رفتند، آمدن موسی آنچنان ناگهانی بود که سامری نتوانست حتی بگریزد، پس مومنین دو طرف سامری را گرفتند و آن را مانند یک اسیر مفلوک فراری کشان کشان به سمت موسی می آوردند، این صحنه باعث شد تمام عظمت پیامبر گونه ای که سامری برای خود ساخته بود به فنا رود و اینک مردم نه یک پیامبر مقتدر بلکه یک خائن بیچاره ی دربند را که قدرت هیچ کاری نداشت می دیدند.
سامری را نزد موسی آوردند، او که از ترس موسی رنگ به رو نداشت و اعضا و جوارحش از وحشت به لرزه افتاده بود، با قامتی خم روبه روی موسی ایستادموسی نگاهی از سر تأسف به او کرد و با عصبانیت به سامری گفت: مشکلت چه بود؟ چه چیزی کم داشتی؟ چه کاری من می بایست برایتان بکنم که نکردم؟ چه نعمتی خدا می بایست به شما بدهد که نداد و تو مجبور شدی چنین کار قبیحی کنی؟ زود بگو علت این انحرافی که ایجاد کردی چه بود؟
سامری آب دهانش را به زور فرو داد و سکوت کرد و بار دیگر موسی با صدایی بلند تر سوالاتش را پرسید و اینبار سامری پاسخی عجیب داد و با لکنت گفت:م..م..م...من چیزی میدیدم که مردم نمی دیدند، من چیزی داشتم که مردم نداشتند، من صاحب فضائیلی بودم که مردم نبودند من خاکی از زیر پای جبرائیل داشتم، آن خاک زندگی بخش بود و به هر کجا می پاشیدی آنجا زنده میشد و سرسبز پس ...پس آن خاک را درون گوساله انداختم، من اصلا به ذهنم خطور نمی کرد به خدا قسم که شیطان فریبم داد و شد آنچه شد و شما خبر دارید، تمام نقشه ها زیر سر ابلیس بود و من فریب خوردم
سامری چیزی برای دفاع نداشت و و نمی توانست از خود دفاع کند و فقط فرآیند انحراف را توضیح داد و این باعث شد مردم باور کنند که جریان سامری یک انحراف و ضلالت بوده نه این که رقیبی برای موسی بوده باشدو در اینجا حقیقت مطلب بر مردم و تمام آن هفتاد هزار نفری که گوساله پرست شده بودند عیان شد.
پس موسی چون خود سامری اقرار به گناهش کرده بود، دیگر گفت و گو با او را ادامه نداد، لزومی هم نداشت که ادامه پیدا کند، مهم روشنگری بود که انجام شده بود
موسی می خواست که سامری را قصاص کند، اما خداوند که مهربانی بی همتاست و در رحمتش به روی بندگان باز است از به موسی وحی نمود که ای موسی! من از خون سامری گذشتم چون سامری فردی سخی و بخشنده بود و ما به دلیل سخاوتی که دلشت و مردم را از مالش بی بهره نمی کرد از او گذشتیم اما او را تبعید میکنم به جایی که تنها زندگی کند و امکان ارتباط با هیچ کسی را نداشته باشد والبته به سامری بگو که این مجازات دنیوی توست و عذاب آخرت تو پابرجاست.
حالا تکلیف سامری هم مشخص شده بود و موسی سراغ گوساله طلایی رفت اما قبل از نابود کردن گوساله، برای این که با همگان اتمام حجت کند، او را مورد خطاب قرارداد و گفت: ای گوساله! آیا آن چنان که این جماعت میگویند ، پروردگارت در میان تو بود و از میان تو با مردم سخن میگفت؟
در این هنگام...
تکلیف هارون و مومنین مشخص شد، آنها برحق بودند و تقصیری متوجه آنها نشد.حالا موسی با عصبانیت سراغ سامری را گرفت و مردم اشاره کردند که سامری جایی پشت گوساله ی طلایی پنهان شده استپس موسی چند نفر از مؤمنین را مأمور کرد که بروند و به هر ترتیب که شده سامری را بیاورند.
مومنین که دلی خون از دست سامری داشتند فورا به سمت او رفتند، آمدن موسی آنچنان ناگهانی بود که سامری نتوانست حتی بگریزد، پس مومنین دو طرف سامری را گرفتند و آن را مانند یک اسیر مفلوک فراری کشان کشان به سمت موسی می آوردند، این صحنه باعث شد تمام عظمت پیامبر گونه ای که سامری برای خود ساخته بود به فنا رود و اینک مردم نه یک پیامبر مقتدر بلکه یک خائن بیچاره ی دربند را که قدرت هیچ کاری نداشت می دیدند.
سامری را نزد موسی آوردند، او که از ترس موسی رنگ به رو نداشت و اعضا و جوارحش از وحشت به لرزه افتاده بود، با قامتی خم روبه روی موسی ایستادموسی نگاهی از سر تأسف به او کرد و با عصبانیت به سامری گفت: مشکلت چه بود؟ چه چیزی کم داشتی؟ چه کاری من می بایست برایتان بکنم که نکردم؟ چه نعمتی خدا می بایست به شما بدهد که نداد و تو مجبور شدی چنین کار قبیحی کنی؟ زود بگو علت این انحرافی که ایجاد کردی چه بود؟
سامری آب دهانش را به زور فرو داد و سکوت کرد و بار دیگر موسی با صدایی بلند تر سوالاتش را پرسید و اینبار سامری پاسخی عجیب داد و با لکنت گفت:م..م..م...من چیزی میدیدم که مردم نمی دیدند، من چیزی داشتم که مردم نداشتند، من صاحب فضائیلی بودم که مردم نبودند من خاکی از زیر پای جبرائیل داشتم، آن خاک زندگی بخش بود و به هر کجا می پاشیدی آنجا زنده میشد و سرسبز پس ...پس آن خاک را درون گوساله انداختم، من اصلا به ذهنم خطور نمی کرد به خدا قسم که شیطان فریبم داد و شد آنچه شد و شما خبر دارید، تمام نقشه ها زیر سر ابلیس بود و من فریب خوردم
سامری چیزی برای دفاع نداشت و و نمی توانست از خود دفاع کند و فقط فرآیند انحراف را توضیح داد و این باعث شد مردم باور کنند که جریان سامری یک انحراف و ضلالت بوده نه این که رقیبی برای موسی بوده باشدو در اینجا حقیقت مطلب بر مردم و تمام آن هفتاد هزار نفری که گوساله پرست شده بودند عیان شد.
پس موسی چون خود سامری اقرار به گناهش کرده بود، دیگر گفت و گو با او را ادامه نداد، لزومی هم نداشت که ادامه پیدا کند، مهم روشنگری بود که انجام شده بود
موسی می خواست که سامری را قصاص کند، اما خداوند که مهربانی بی همتاست و در رحمتش به روی بندگان باز است از به موسی وحی نمود که ای موسی! من از خون سامری گذشتم چون سامری فردی سخی و بخشنده بود و ما به دلیل سخاوتی که دلشت و مردم را از مالش بی بهره نمی کرد از او گذشتیم اما او را تبعید میکنم به جایی که تنها زندگی کند و امکان ارتباط با هیچ کسی را نداشته باشد والبته به سامری بگو که این مجازات دنیوی توست و عذاب آخرت تو پابرجاست.
حالا تکلیف سامری هم مشخص شده بود و موسی سراغ گوساله طلایی رفت اما قبل از نابود کردن گوساله، برای این که با همگان اتمام حجت کند، او را مورد خطاب قرارداد و گفت: ای گوساله! آیا آن چنان که این جماعت میگویند ، پروردگارت در میان تو بود و از میان تو با مردم سخن میگفت؟
در این هنگام...
۱۲۴
۱۷:۰۸