طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سه
: ماجرای کشتن حزقیل در سرتاسر مصر پیچید، خیلی از افراد شهر ممفیس، پایتخت مصر باستان پای چوبه ی دار حزقیل بودند و با چشم خویش خشم فرعون و بدن پاره ی پاره و اربا اربای حزقیل را با چشم خود دیده بودند و آن را دهان به دهان گرداندند و به گوش تمام مردم شهر رسید و خیلی زود این خبر از ممفیس هم گذشت و به تمام شهرهای مصر رسید. فضای رعب و وحشتی سخت در کل مصر ایجاد شده بود و حالا همه از فرعون می ترسیدند، چرا که حزقیل محبوب ترین وزیر فرعون بود، وقتی با او چنین کرده بود، تکلیف دیگران مشخص بود، پس خیلی از مردم از ترس و بعضی هم به خاطر تعصب کور کورانه شان، باز به پرستیدن خداهای گوناگون مصر و تعظیم در برابر فرعون روی آوردند. هامان که از کشته شدن حزقیل بسیار شاداب بود و حالا یکه تاز قصر شده بود و خیالاتی داشت که پس از فرعون بر اریکه ی قدرت بنشیند و با کمک ابلیس حکومت کند، اینک هنوز نگرانی در دل داشت و حس می کرد خطر موسی و حتی حزقیل هنوز از بین نرفته است، چرا که آسیه زنده بود و کاملا مشخص بود آسیه هم یکی از سردمداران یکتا پرستی در قصر است و ارتباط حزقیل و آسیه و موسی،بر فرعون آشکار شده بود، اما فرعون به خاطر علاقه ای که به آسیه که محبوب ترین همسرش بود و از شاهزاده های اصیل مصر محسوب می شد داشت، اچ را زنده نگه داشته بود و تا آسیه کشته نمی شد خیال هامان راحت نمیشد. پس هامان نقشه ای در ذهن کشید و به حضور فرعون رسید و گفت: سرورم! بعد از مجازات حزقیل، خبرهای خوبی از اطراف و اکناف مصر می رسد و گویی مردم اینک متوجه شده اند قدرتمند ترین فرد مصر که همه ی خدایان او را حمایت می کنند کسی جز خداوندگار بزرگ مصر، فرعون نمی باشد، اما شما باید کار را تمام کنید و در همین زمان که تمام توجهات به سمت ماست، میخ آخر را نیز بکوبید تا هیچ صدای اضافه ی دیگری از بین مردم بلند نشود. فرعون با تعجب گفت: منظورت چیست؟ اتمام کار و میخ آخر چیست که من از آن خبر ندارم؟! هامان سری تکان داد وگفت: برکسی پوشیده نیست که حزقیل به تنهایی درون قصر هواخواه موسی نبود، بلکه گروهی تشکیل داده بود که سردسته ی آن آسیه و حزقیل بود، شما اینک حزقیل را کشتید و از صحنه ی روزگار محو کردید، درست است گروه خداپرستان قصر ضعیف شده اند، اما از نفس نیافتاده اند، یعنی تا آسیه زنده باشد این گروه هم زنده است و به حیات خود ادامه می دهد و شاید زمانی شما به خود آیید که چندین حزقیل در آن رشد کرده باشد. فرعون از جا نیم خیز شد و گفت: چه می گویی؟! منظورت این است همسرم آسیه را نیز بکشم؟! هامان که هدفش همین بود، شانه ای بالا انداخت و گفت: کاش بشود که آسیه را به خود متمایل کنید و البته این کار غیر ممکن است، تجربه نشان داده که کلام موسی و دینی که آورده است سحری قوی دارد که هر کس این سحر در او اثر کند دیگر از راه یکتاپرستی باز نمی گردد، من می گویم کاری کنید که آسیه هم خاموش شود، به هر طریق که صلاح میدانید. فرعون نفسش را محکم بیرون داد و ساعتی در فکر فرو رفتم و سپس از جا بلند شد و دستور داد تا تخت روانش را حاضر کنند چرا که می خواست به قصر آسیه برود، همانجا که مدتها بود که زندان آسیه شده بود و آسیه حق خروج از آن را نداشت و حتی هیچ خبری از بیرون و از موسی نباید به او می رسید... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهار🎬:
فرعون با خدم و حشم سوار بر تخت روانش به سمت قصر همسرش آسیه حرکت کرد. او هنوز در دل این شاهزاده ی زیبا را دوست می داشت و به ملکه ی دربارش علاقه داشت و می خواست به هر طریق ممکن که شده، آسیه را از اعتقاداتش برگرداند و دوباره به سمت خود جذب نماید.
او اگر می توانست آسیه را متقاعد کند که راه اشتباه را می رود و آسیه دست از پیروی موسی و خدای یکتا بکشد پیروزی بزرگی به دست می آورد، اول اینکه ملکه ی مورد علاقه اش را از مرگ نجات می داد، دوم آنکه با توبه ی آسیه و پیچیدن این خبر در بین مردم، آبروی به باد رفته ی فرعون به او باز می گشت و باران شک و تردید درباره ی خدایی کردن فرعون که در دلها افتاده بود، از بین می رفت.
فرعون جلوی درب قصر از تخت روان پیاده شد، دربان قصر در را باز کرد و فرعون دستور داد کسی داخل نشود، او نمی دانست چه چیزی بین او و آسیه خواهد گذشت، پس نمی خواست این گفتگو جلوی چشم دیگری باشد.
به آسیه خبر دادند که فرعون برای دیدارش آمده است، او همانطور که مشغول عبادت پروردگار بود بر جای خود نشست و با ورود فرعون،کوچکترین حرکتی نکرد.
فرعون که چنین حرکت گستاخانه ای دید با قدم های شمرده خود را به آسیه رساند و پیش روی او ایستاد و گفت: چه می کنی؟! مدتی در حصر خانگی بودی، همه چیز از یادت رفته؟! نمی دانی باید به خداوندگار خود ادای احترام نمایی؟!
آسیه نگاهی به فرعون کرد و گفت: من اینک در محضر خداوندگار خود هستم و روزهاست که به عبادت او مشغولم، خدایی که من و تو را آفرید، خداوندی که کل این دنیا را خلق کرد، خداوندی که به من روزی می دهد و مرا در پناه خویش نگه می دارد.
فرعون با شنیدن این حرفها قهقه ای از سر خشم زد و گفت: کدام پناه؟! خداوندگار تو من هستم و در پناه منی که اگر من پشتت تو نبودم اینک قبطیان تو را تکه تکه می کردند...چه خداوندگاری برگزیدی! آیا توجه کردی از زمانی که مرا از خدایی خود راندی و دیگری را به خدایی برگزیدی به چه بدبختی ای دچار شدی؟! ببین وضع خودت را! در اینجا تنها و بی کس در زندانی! چرا به آن خداوندت نمی گویی تو را از زندان من نجات دهد؟! البته می دانم که خداوند نادیده وجود ندارد و اگر داشته باشد آنچنان قدرتی ندارد که تو را از دست من نجات دهد، چرا که من قوی ترین خدای خدایان هستم.
آسیه نیشخندی زد و نگاهی به اطراف کرد و از جا برخواست، بی توجه به فرعون شروع به قدم زدن نمود و خود را به پنجره ی اتاق رساند و در حین حرکت آرام زمزمه کرد: من از همان ابتدای ابتدا خدای نادیده را می پرستیدم و سپس کنار پنجره ایستاد و همانطور که آسمان را به فرعون نشان می داد گفت: ببین خدای من چه چیزهایی خلق کرده، البته خدای تو هم هست اما تو به آن یاغی شده ای، خورشید را در آسمان ببین، آن ابرهای سفید کنارش را نظاره کن، اینها هنرهای خلقت خداوند است و بعد اشاره به پیش رو کرد و گفت: اگر تو ادعای قدرت و خدایی داری، مانند آن درخت، اینک خلق کن، یک درخت کوچک خلق کن تا ببینم تو هم خدایی قدرتمند هستی...
فرعون روبه رو و چشم در چشم آسیه ایستاد به طوریکه جلوی دید او را گرفته بود و پس گفت: آمده ام برای تو از سرنوشت همدستت حزقیل و همسرش که مشاطه و خداوندگار زیبایی قصر بود برایت بگویم، بدان که من همسر و فرزندان حزقیل را در تنور آتش به خاکستر تبدیل کردم و خدای تو نظاره کرد و به امداد او نیامد.
آسیه از شنیدن این حرف بغضی گلویش را گرفت، فرعون که متوجه دگرگونی حال آسیه شده بود با آب و تاب شیوه ی کشتن حزقیل را برای آسیه بازگو کرد....
ادامه دارد...
فرعون با خدم و حشم سوار بر تخت روانش به سمت قصر همسرش آسیه حرکت کرد. او هنوز در دل این شاهزاده ی زیبا را دوست می داشت و به ملکه ی دربارش علاقه داشت و می خواست به هر طریق ممکن که شده، آسیه را از اعتقاداتش برگرداند و دوباره به سمت خود جذب نماید.
او اگر می توانست آسیه را متقاعد کند که راه اشتباه را می رود و آسیه دست از پیروی موسی و خدای یکتا بکشد پیروزی بزرگی به دست می آورد، اول اینکه ملکه ی مورد علاقه اش را از مرگ نجات می داد، دوم آنکه با توبه ی آسیه و پیچیدن این خبر در بین مردم، آبروی به باد رفته ی فرعون به او باز می گشت و باران شک و تردید درباره ی خدایی کردن فرعون که در دلها افتاده بود، از بین می رفت.
فرعون جلوی درب قصر از تخت روان پیاده شد، دربان قصر در را باز کرد و فرعون دستور داد کسی داخل نشود، او نمی دانست چه چیزی بین او و آسیه خواهد گذشت، پس نمی خواست این گفتگو جلوی چشم دیگری باشد.
به آسیه خبر دادند که فرعون برای دیدارش آمده است، او همانطور که مشغول عبادت پروردگار بود بر جای خود نشست و با ورود فرعون،کوچکترین حرکتی نکرد.
فرعون که چنین حرکت گستاخانه ای دید با قدم های شمرده خود را به آسیه رساند و پیش روی او ایستاد و گفت: چه می کنی؟! مدتی در حصر خانگی بودی، همه چیز از یادت رفته؟! نمی دانی باید به خداوندگار خود ادای احترام نمایی؟!
آسیه نگاهی به فرعون کرد و گفت: من اینک در محضر خداوندگار خود هستم و روزهاست که به عبادت او مشغولم، خدایی که من و تو را آفرید، خداوندی که کل این دنیا را خلق کرد، خداوندی که به من روزی می دهد و مرا در پناه خویش نگه می دارد.
فرعون با شنیدن این حرفها قهقه ای از سر خشم زد و گفت: کدام پناه؟! خداوندگار تو من هستم و در پناه منی که اگر من پشتت تو نبودم اینک قبطیان تو را تکه تکه می کردند...چه خداوندگاری برگزیدی! آیا توجه کردی از زمانی که مرا از خدایی خود راندی و دیگری را به خدایی برگزیدی به چه بدبختی ای دچار شدی؟! ببین وضع خودت را! در اینجا تنها و بی کس در زندانی! چرا به آن خداوندت نمی گویی تو را از زندان من نجات دهد؟! البته می دانم که خداوند نادیده وجود ندارد و اگر داشته باشد آنچنان قدرتی ندارد که تو را از دست من نجات دهد، چرا که من قوی ترین خدای خدایان هستم.
آسیه نیشخندی زد و نگاهی به اطراف کرد و از جا برخواست، بی توجه به فرعون شروع به قدم زدن نمود و خود را به پنجره ی اتاق رساند و در حین حرکت آرام زمزمه کرد: من از همان ابتدای ابتدا خدای نادیده را می پرستیدم و سپس کنار پنجره ایستاد و همانطور که آسمان را به فرعون نشان می داد گفت: ببین خدای من چه چیزهایی خلق کرده، البته خدای تو هم هست اما تو به آن یاغی شده ای، خورشید را در آسمان ببین، آن ابرهای سفید کنارش را نظاره کن، اینها هنرهای خلقت خداوند است و بعد اشاره به پیش رو کرد و گفت: اگر تو ادعای قدرت و خدایی داری، مانند آن درخت، اینک خلق کن، یک درخت کوچک خلق کن تا ببینم تو هم خدایی قدرتمند هستی...
فرعون روبه رو و چشم در چشم آسیه ایستاد به طوریکه جلوی دید او را گرفته بود و پس گفت: آمده ام برای تو از سرنوشت همدستت حزقیل و همسرش که مشاطه و خداوندگار زیبایی قصر بود برایت بگویم، بدان که من همسر و فرزندان حزقیل را در تنور آتش به خاکستر تبدیل کردم و خدای تو نظاره کرد و به امداد او نیامد.
آسیه از شنیدن این حرف بغضی گلویش را گرفت، فرعون که متوجه دگرگونی حال آسیه شده بود با آب و تاب شیوه ی کشتن حزقیل را برای آسیه بازگو کرد....
ادامه دارد...
۲۵۶
۱۶:۴۹