عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_هشتundefined: حالا بهانه های بنی اسرائیل پایان گرفت و خداوند هر انچه را که آنان خواستند برایشان مهیا نمود و تمام این اتفاقات در کمتر از چند ساعت انجام شد پس بنی اسراییل وارد راه های خشک دوازده گانه در رود نیل شدند، راه هایی که با دیواره های شفاف آب از هم جدا شده بود و هر قبیله، دیگری را میدید. موسی، هارون را مأمور کرد تا تمام بنی اسراییل را به داخل راه ها هدایت کند و وقتی آخرین نفر از بنی اسرائیل وارد شد، او هم وارد راه شود تا همه به سلامت از نیل عبور کنند. بعد از گذشتن قوم موسی از رود خروشان نیل، حالا لشکر عظیم قبطیان به سردستگی فرعون به نیل رسید و راه های خشک دوازده گانه ی نیل را دید، او از این واقعه متعجب شد اما به روی خود نیاورد . فرعون دستور ورود به راه ها را داد و هنوز کسی وارد نشده بود که یکی از منجمان فرعون که همراهشان بود تا صحنه را دید دوان دوان خود را به فرعون رساند و افسار اسب او را چسپید و گفت: جناب فرمان روا! این اتفاق، واقعه ای بسیار عجیب است که بی شک از طرف رب موسی است، مانند تمام آن وقایعی که سالها قبل از طرف پروردگار موسی بر ما فرود آمد، خواهش می کنم داخل دریا نشوید که این ورود خطرناک است، اینجا هم دقیقا مانند وقایع قبل، برای قوم موسی امن و برای ما ناامن خواهد بود، استدعا دارم حرف این کمترین را گوش کنید. در این هنگام فرعون افسار اسب را از دست ساحر بیرون کشید و با تندی گفت: دستور همان است که گفتم... فرعون به واقع اگر این حرف را می پذیرفت، بزرگترین ضعف را به سپاهیانش منتقل میکرد. اصلا استکبار فرعون اجازه نمیداد وارد عقلانیت این ساحر بشود؛ برای او افت داشت که در مقابل خدای موسی کم بیاورد پس حرکت کرد که با اسبش به سرعت وارد دریا شود. در این هنگام لشکریانش وقتی این صحنه عجیب را دیدند همه با هم فریاد برآوردند و رو به فرعون گفتند: فرمانروا! آیا از این صحنه تعجب نمی کنی؟! فرعون قدمی به عقب برداشت، روبه روی سپاهش ایستاد و همانطور که گلویی صاف می کرد با اطمینان گفت: شما چه خیال کرده اید؟ چرا من باید از این صحنه تعجب کنم؟ در صورتیکه این واقعه کار خودم بود ومن میخواستم تمام بنی اسراییل را یک جا در آب گرفتار کنم، پس من به عنوان خدای خدایان مصر به دریا فرمان شکافته شدن دادم و نیل خروشان به فرموده من شکافته شد، پس شک نکنید و حرکت کنید و وارد شوید. قبطیان وقتی این حرف را شنیدند باور کردند و وارد راه ها شدند انگار اراده ی خداوند بود که مهر و قفل بر عقل مردمی سرکش و کافر بزند تا واقعیت را به درستی نفهمند و فریب بخورند. وقتی آخرین نفر از بنی اسرائیل از دریا خارج شد، اولین نفر از فرعونیان وارد دریا شد و در این هنگام بلا فاصله وقتی کل سپاهیان فرعون وارد دریا شدند خدا به موسی فرمان داد عصایش را به آب بزند و باز موسی ذکر پنج کلمه ی مقدس را بر زبان آورد و عصا را بر رود نیل زد و پس دریا بسته شد و تمام آن ها زیر انبوهی از آب فرو رفتند. فرعون برای جمع آوری این لشکر تمام مردان و سران قبایل و شهرهای اطراف را جمع کرده بود. در واقع این از بین بردن یک لشکر نبود بلکه پایان دادن به یک تمدن بود و این هم یکی از سنت های خداست که ابتدا هدایت می کند، نشانه می فرستد، صبر می کند و باز هدایت می کند و در آخر هر که را که تمرد کند نابود می سازد. تمام طواغیت تاریخ در یک نقطه ای در دام خدا گرفتار میشوند. هرچه که عقلانیت آنها بالا برود اشتباهات انها هم بیشتر میشود. فشار روانی و ویژگی استکبار یک طاغوت باعث میشود سرانجام در یک جایی بدترین تصمیمات را بگیرد، در این مقطع حساس فرعون نباید وارد دریا میشد و هر عقل سلیمی میگفت که نباید وارد دریا شود چون هر کس نمی دانست، خود فرعون که میدانست ،دریا را او نشکافته است و این معجزه ی پروردگار موسی بود و رب موسی با فرعون دوستی نداشت اما ویژگی استکبار فرعون باعث شد تصمیم اشتباه بگیرد. فرعون هنگامی که غرق شدن خودش و نجات بنی اسرائیل را با عمق وجود فهمید، همانطور که دست و پا میزد گفت: من...من به تو که خدای موسی هستی ایمان می آورم، من اقرار می کنم که خدایی جز تو نیست، مرا نجات بده که دیگر با تو سر جنگ ندارم، اما در این هنگام کار از کار گذشته بود و این سخنان فرعون از سر استیصال و برای نجات از مردن بود و اگر زنده می ماند باز هم سرکشی می کرد. پس خدا به فرعون فرمود: که تو همان مفسدی هستی که از روی جبر ایمان می آوری و اگر به گذشته برگردی، به مسیر قبلی خود بر میگردی و راهی برای نجات تو وجود ندارد اما منِ خداوند، بدن تو را نگه می دارم تا نشانه و عبرتی برای آیندگان باشد که نتیجه در افتادن با خدا را ببینند.
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_نه🎬:
حالا بنی اسرائیل به سلامت از دریای خروشان گذشتند و با چشم خود معجزه ی خداوند را دیدند و نابودی تمام قبطیان را شاهد بودند، خوشحال از این بودند که دیگر فرعون و فرعونیانی وجود ندارد که آنها را به بند بکشد و ظلم بر آنها روا دارد.
ویژگی جمعی بنی اسرائیل در مصر، آن بود که سال ها برده و در استضعاف و فشار بودند و آنها توسط فرعون و حکمرانان مصر سالهای سال در یک حالت محدودیت قرار داشتند و حالا به خاطر وجود صبر در آنها و این که مدتها در استضعاف و سختی و مرارت بودند لطف خدا شامل حالشان شد زیرا این وعده ی خداست که او با صابران است پس معلمی به نام موسی برایشان فرستاده شده بود.
موسی چهل سال تلاش کرد به آنها آموزش دهد و از استضعاف روانی خارجشان کند و این تلاش بالاخره ثمر داد و این قوم که از همه نظر در فقر بودند حالا آنچنان مهارتی پیدا کرده بودند که می توانستند عملیات های پیچیده ای همچون هجرت پنهانی انجام دهند. آنها کم کم رشد کردند و در اثر آموزشهایی که موسی به آنها داده بود در یک حالتی قرار گرفته بودند که گمان می کردند خدا خیلی زیاد آن ها را دوست دارد و همین طور هم بود و این کلام خداست که خداوند متوکلین و صابران درگاهش را دوست می دارد.
آنها انتظار داشتند دیگر تمام فضائل، خوبیها و توجهات خدا برای آنها باشد در حالی که غافل بودند از اینکه خدا تمام این توجهات و امکانات را به آن ها داده بود تا مقدمه ساز حضور کلمات مقدس شوند، کلماتی که باعث رشد تمام عالم شده اند، کلمات مقدسی که خلقتشان با خلقت کل بنی بشر فرق داشت و مستقیم از نور خدا خلق شده بودند، کلماتی که در نقطه های حساس تاریخ به فریاد پیامبران و مومنان رسیده بودند و از طرفی این کلمات قرار نبود از طایفه بنی اسرائیل باشند و قوم بنی اسرائیل توقع داشتند که این کلمات مقدس تمام و کمال از آن، بنی اسراییل باشند و از میان آنها انتخاب شوند، اما اراده ی خدا این بود کلمات مقدس از بنی اسماعیل باشند و همین امر باعث شد که قوم موسی دچار حسادت و نفاق شوند. حسادت و نفاق و سرپیچی از آموزه های مربی توسط قومی که سال ها به استضعاف کشیده شده بودند قدری طبیعی بود. اگر بنا بود که تمام آنها مومن و قوی و مجاهد و تربیت شده باشند، اساسا ارسال پیامبر قوی و اولوالعظمی مثل موسی برای این قوم معنی نداشت.
َ خداوند این حالت بنی اسرائیل را این گونه توضیح میدهد: آیا پادشاهی از آن خودشان است که از این که من آن را به کس دیگری می دهم ناراحت میشوند؟ گرچه اگر مال آنها هم بود به خاطر بخلشان به کسی چیزی نمیدادند.
شاید خداوند متعال یکی از دلایلی که حکومت را به بنی اسرائیل نمیدهد را همین موضوع عنوان میکند که آنها سخی و بخشنده نبودند، نوعی خودخواهی داشتند که هر چیزی را برای خودشان میخواستند و تلاش میکردند هر آنچه که در روی زمین هست را برای خود داشته باشند و دیگر اقوام را نصیبی از آن نباشد.
خداوند در این بار در قران می فرماید: آیا یهود و بنی اسرائیل از این که من فضلم را به کسان دیگری دادم حسادت میکنند؟ ما به بنی اسماعیل کتاب و حکمت و ملک عظیم را دادیم.و براستی که تجلی این ملک عظیم ان شاالله در ظهور حضرت حجت خواهد آمد. خداوند مرتبا به موسی میفرماید به آنها ایام اَّلله را تذکر بده و در روایات داریم این ایام اَّلله سه موقع است. یکی زمان ظهور دیگر زمان رجعت و روز سوم هم روز قیامت است. خداوند از اینهمه تذکر و عهد گرفتن از بنی اسرایئل هدفی والا داشت و میخواست بنی اسرائیل از همان زمان متوجه باشند که هر تلاشی که میکنند برای آن است که ملکی را که بناست خدا برای حضرت حجت محقق کند، آماده کنند، یعنی به زبان ساده تر اینکه خداوند قوم موسی را برگزید تا یاریگر بنی اسماعیل باشند و راه ظهور حجت دوازدهم را نواده ی اسماعیل نبی را باز کنند، چیزی که در زمان حال ما بر عکسش را می بینیم و الان یهودی های صهیون یکی از موانع ظهور مولایمان هستند و باز هم این بر می گردد به همان حسادتشان و همانا حسادت اولین تیر ترکش شیطان است.
و تمام این شرایط باعث ایجاد حسادت در بنی اسرائیل می شد و نمود بیرونی آن در قالب غر زدن و بهانه گیری قوم اتفاق می افتاد.
آنها در واقع غر میزدند تا توانایی موسی و خداوندش را در حل مسائل، زیر سوال ببرند و بگویند حتما انتخاب بنی اسماعیل هم انتخاب غلط و مشکل داری است. بنابراین این قوم اعجاز ها را میدیدند اما منتظر بودند اشکالی پیدا کنند و از زیر بار آن عهد و مسئولیت فرار کنند.

۱۵۰

۱۷:۱۲