عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_ششundefined: تقسیم بندی قوم بنی اسرائیل به پایان رسید، حضرت موسی استادانه و با فرماندهی بسیار ماهرانه ای با تکیه بر علم الهی و بدون معجزه توانست کاری عظیم انجام دهد. حالا دسته ها و رسته ها و گروه ها مشخص شده بود، وظیفه ی هر کس به او تفهیم شده بود و حتی زنان و کودکان و سالخوردگان آموزش های لازم داده شده بود که خیلی بی صدا، به طوریکه هیچ‌کدام از قبطیان متوجه نشوند مصر را ترک کنند. اما قبل از ترک مصر، جبرییل بر موسی فرود آمد و پیغام خدا را به او رساند، خداوند از موسی خواسته بود که قبل از خروج مصر، تابوت حضرت یوسف را پیدا کند و آن تابوت را با خود از مصر خارج کند. همه می دانستند که به دلیل اختلافات زیاد برای دفن حضرت یوسف، بالاخره مصریان قدیم به این نتیجه رسیده بودند که تابوت یوسف نبی را در بستر نیل قرار دهند تا آب رود نیل از روی تابوت رد شود و کل مصر متبرک وجود پیامبر خدا شود. اما بعد از گذشت سالهای سال از آن موضوع، با توجه به اینکه بستر رود نیل در اثر حوادث طبیعی چندین بار تغییر کرده بود، هیچ کس نمی دانست تابوت یوسف نبی دقیقا کجا قرار دارد. موسی می بایست به فرمان خدا عمل کند، پس گروه هایی مشخص کرد تا کنکاش کنند و به هر طریق ممکن متوجه شوند این تابوت در کجا دفن شده. چندین روز ماموران مخفی موسی تمام پایتخت مصر را زیر و رو کردند و از همه سوال و پرسش نمودند اما کسی نمی دانست که محل دقیق تابوت کجاست. نزدیک غروب بود و جستجوگران خسته از روزی پر کار به سمت موسی می رفتند که یکی از افراد جستجو گر که از گروه جامانده بود خوشحال خود را به دیگر دوستانش رساند و گفت: یافتم...یافتم...من پیرزنی را یافتم که می داند تابوت یوسف نبی در کجا قرار دارد. یکی از مردها چشم هایش را ریز کرد و گفت: آیا مطمئنی آن پیرزن درست می گوید؟! مرد سرش را تند تند تکان داد و گفت: آری آری...پیرزنی فرتوت است که عمری دراز دارد و همه ی مصر به گفته هایش اطمینان دارند و به صداقتش ایمان دارند، او مدعی ست که همیشه به محل دفن تابوت می رود خود را متبرک به قبر یوسف نبی می کند. مردی دیگر با هیجان به وسط حرف او دوید و گفت: خوب آدرس محل تابوت را از این پیرزن گرفتی؟! مرد شانه ای بالا انداخت و گفت: هر چه کردم چیزی بروز نداد، او می خواست خود پیامبر خدا را ببیند و گفت برای اینکه جای تابوت را نشان دهد شرط و شروطی دارد که اگر موسی شرطش را پذیرفت او هم جای تابوت را میگوید و اگر نپذیرفت او هم چیزی بروز نمی دهد. حالا گروه جستجوگر با دستی پر به سمت موسی می رفتند، آنها به موسی وجود این پیرزن را اطلاع دادند. روز بعد موسی به همراه تعدادی از یارانش نزد پیرزن رفت، او پیرزنی علیل را دید که توانایی راه رفتن نداشت، سوی چشمانش از بین رفته بود و بدنش فرتوت تکیده شده بود. پیرزن متوجه جمعیت شد و شروع به بو کشیدن کرد و بعد همانطور که بر دیوار گلی پشت سرش تکیه داده بود و تلاش می کرد برخیزد گفت: من بوی نبی خدا را میشنوم، کمکم کنید که به احترامش از جا برخیزم... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_نه🎬:

فرعون داخل تالار اصلی قصر بی صبرانه قدم میزد، گویا منتظر رسیدن خبری مهم بود.پس از گذشت لحظاتی هامان درحالیکه تمام صورتش از خوشحالی می خندید وارد شد.
هامان تعظیم بلند بالایی کرد و گفت: اگر امکان دارد دستور دهید ما را تنها بگذارند.
فرعون اشاره ای به نگهبانان و غلامان اطرافش کرد و با اشاره دست از آنها خواست بیرون بروند.حالا داخل تالار کسی جز فرعون و هامان نبود.فرعون بر تخت نشست و هامان جلو رفت، فرعون سرتا پای هامان را نگاهی انداخت و گفت: چرا دیر کردی؟! مگر تو یاد نگرفته ای که خدایگان مصر را نباید به انتظار گذاشت؟!
هامان کمر خم کرد و گفت: مرا به بزرگی خود ببخشید که از اختیار من خارج بود و صحبت با موسی طول کشید.فرعون سری تکان داد و گفت: حالا چه شد؟!هامان لبخندی زد و گفت: وقتی که کاری را به این چاکرتان واگذار می کنید، مطمئن باشید به بهترین وجه ممکن آن را انجام خواهد داد
پیغام شما را به موسی رساندم و طوری سخن گفتم که موسی کمترین شکی نکند.فرعون نفس بلندی کشید و گفت: توجه بکن که موسی بسیار باهوش است و البته عمری را هم در قصر بود و با تمام زوایای قصرنشینی و احکام سلطنت آگاه است،او زیر دست زنی زیرک چون آسیه پرورش یافته و به این راحتی فریب نمی خورد.
هامان همچون روباه نگاهی انداخت و‌گفت: به من اعتماد کنید، چیزی نیست که شک کند،یک میهمانی باشکوه است به مناسبت جشن صلح و پیروزی که زمانی بیایند با چشم خود می بینند که فریبی در کار نیست.
فرعون نگاه خیره اش را به هامان دوخت و گفت: تاکید کردی کل بنی اسرايیل باید بیایند
هامان سری تکان داد و گفت: آری! و قول دادند که همه بیایند، خیالتان راحت باشد آنها همه می آیند و هماهنگی کرده ام که فردا مواد سمی و زهرهای مورد نظر را بیاورند و تمام خوراکی های روز جشن همه مسموم خواهند شد، فقط نوشیدنی ها سالم است و عملکرد این سم چنان است که بلافاصله اثر نمی کند و حداکثر بعد از دوازده ساعت اثراتش آشکار می شود و به محض ظاهر شدن علائم، نفسشان تنگ می شود می میرند.
باید شب جشن به تمام ماموران حکومتی مرخصی دهیم تا خوب استراحت کنند چرا که روز بعد باید مدام در کار باشند و نعش جابه جا کنند ، کم هم نیستند بیش از ششصد هزار نفر هستند.
فرعون سری تکان داد و گفت: آری درست است، فقط کاملا نظارت کن که همه چیز طبق نظم پیش برود و البته خوراکی هم کم نیاید .
هامان چشمی گفت و ادامه داد: حیف آنهمه خوراکی های لذیذ که باید مسموم شود.
فرعون قهقه ای زد و گفت: حاضرم صدها برابر آن را بدهم اما دیگر نامی از بنی اسرائیل نشنوم..
هامان سری تکان داد و گفت: یک روز بعد از جشن دیگر بنی اسرائیلی در روی زمین وجود نخواهد داشت...
ادامه دارد...
undefined۱

۲۲۴

۱۷:۲۶