طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_نوزدهم
: باز موسی به کنار نیل رفت و عصایش را بر نیل زد و به امر خداوند عذاب دیگری بر قبطیان نازل شد، عذابی که به مراتب بدتر از عذاب های پیشین بود. اینبار به محض اینکه عصا به نیل خورد، آب نیل همچون خون قرمز شد، قبطیان دور نیل را گرفتند و با تعجب آب را به یکدیگر نشان میدادند و میگفتند : آب خون شد، عصای موسی آب نیل را خون کرد. مردی از میان بلند شد و گفت: خون نشده، فقط رنگش قرمز شده، چه فرق می کند، ما قبلا از آب بی رنگ و شفاف استفاده می کردیم، حال آبی به رنگ سرخ می نوشیم. در این هنگام پیرمردی عصازنان جلو آمد و دستش را داخل آب نیل برد و کفی آب به دست گرفت و همه دیدند که خون از دستان مرد می چکید، آن پیرمرد آب را به دهان برد و تمام لب و محاسن سفیدش به خون نشست و پیرمرد قطره ای چشید و همانطور که پشت سر هم سرفه می کرد و بالا می آورد گفت: این خون است، به«خنوم» خدای نیل سوگند که این آب نیست و همه چیز آن شبیه خون است. زنی که در همان نزدیکی بود به خود جرات داد و جلو آمد آنهم کفی از آب به دست گرفت و مانند انسان های محو به آب دستش خیره شد و ارام گفت: این خون است...این خون است، نگاه کنید داخل مشتم دلمه شده و مانند خونی که از بدن جدا می شود، می بندد، اینهم بسته است... مردم با دیدن این صحنه چون دیوانگان در کوچه و بازار می چرخیدند و میگفتند ، آب نیل خون شده، زین پس چیزی برای رفع تشنگی نخواهیم داشت... و در کمتر از ساعتی این خبر به همه جا رسید و هر کجا آبی در خانه ای در کوزه ای یا در چاهی بود تبدیل به خون شده بود و البته این بار هم باز خداوند استثناء قائل شده بود و آب نیل گرچه برای قبطیان آب بود، اما برای مومنان و قوم موسی همان آب بود. چند روز از این عذاب می گذشت، لبهای قبطیان از شدت عطش و تشنگی همچون بیابانی سوزان، خشک و ترک خورده شده بود. جمعیتی به سمت قصر فرعون رفتند و آنها از فرمانروای خود می خواستند تا چاره ای برای رفع عطششان کند. هامان که خوب می دانست این هم عذابی از سمت خدای موسی ست اما نمی خواست کوتاه بیاید و در مقابل موسی و خدایش کوتاه بیاید جلوی جمعیتی که از تشنگی زبان به کامشان چسپیده بود ایستاد و گفت: ناراحت نباشید، این امر سحری ست از جانب موسی، اما غم به دل راه ندهید که ما در دربار فرعون بزرگترین ساحران را داریم و قول می دهم به زودی کار کنیم که سحر موسی بی اثر شود. در این همگام یکی از میان جمع گفت: تو از چه سخن می گویی؟ تا ساحران دست به کار شوند، قبطیان از تشنگی هلاک شده اند، چاره ای برای عطش ما کنید. هامان سری تکان داد و گفت: این که راحت است، شما گیاهان و میوه هایی را که درون خود آب دارند بخورید و سعی کنید آب گیاهان را در دهان خود به خوبی در آورید و این باعث رفع عطشتان می شود. هامان راهی را گفت که دقیقا چهارپایان برای رفع تشنگی و گرسنگی انجام میدهند، یعنی نشخوار می کنند یعنی به زبانی ساده تر، قبطیان می بایست مانند حیوانات نشخوار کنند تا از تشنگی در امان باشند و این اوج حقارت این قوم متکبر و فخر فروش بود. جمعیت با شنیدن این پیشنهاد مانند گله های گوسفند به مزارع و گیاهان حمله ور شدند اما... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست🎬:
قبطیان در دسته های پر جمعیت به مزارع سرازیر شدند و از عطشی که داشتند هر گیاهی را که ساقه اش آبدار به نظر می رسید به دهان می بردند و می جویدند و چون چهارپایان نشخوار می کردند تا به آب بنشیند اما اراده ی خدا بر آن تعلق گرفته بود که هیچ نمونه آبی از گلوی قبطیان پایین نرود. پس زمانی که گیاهان در دهان آنها با آب می نشست به حکم خداوند ان آب تبدیل به خون می شد، در اینجا قبطیان تشنه که حالا کلی زحمت کشیده بودند و نشخوار کرده بودند تا خون در دهان میدیدند آنچنان عق می زدند که گویی تمام دل و روده شان بهم می پیچید.
قبطیان خسته از تشنگی و حرارت بدن به کنار رود نیل نشسته بودند و در کمال تعجب می دیدند که قوم موسی سر به آب نیل می گذارند و خود را سیراب می کنند و عجیب اینکه نیل به سبطیان آب می داد و برای قبطیان خون بود.
مردی از قبطیان که از تشنگی به تنگ آمده بود، خیره به مردی از مومنین قوم موسی بود که سر بر آب نهاد و آب گورا نوش جان کرد، نا گهان انگار فکری به ذهنش رسیده باشد از جا برخواست و فریاد زد: یافتم...یافتم...فهمیدم چگونه بر تشنگی غلبه کنیم.
مردمی که لبانشان از خشکی ترک خورده بود ناباورانه دور آن مرد را گرفتند و گفتند: چگونه؟! ما که به هر چه شبیه آب است روی می آوریم تبدیل به خون می شود، چه چیزی به فکرت رسیده؟! برای ما هم بگو تا بهره ببریم!
مرد لبخند کم جانی زد و به تعدادی از بنی اسراییل اشاره کرد و گفت: همانطور که می بینید رود نیل برای آنان آبی گواراست پس ما باید هر کدام یک تن از قوم موسی را به کنار آوریم و از او بخواهیم آب بنوشد و او آب را در دهانش نگه دارد و سپس ما دهان به دهان او بگذاریم و آب را از دهان او بخوریم!
عده ای نظر آن مرد را پذیرفتند، اما مردی که لباسی فاخر به تن داشت فریاد زد: یعنی من و شمایی که مصری هستیم و جد اندر جد جز بزرگان و متمولین مصر بوده ایم برای رفع تشنگی آب دهان یک برده را بخوریم؟!
جمعیت همه ساکت بود که زنی گفت: آب دهان یک سبطی را خوردن بسی بهتر است تا از تشنگی بمیریم من که حاضرم این کار را بکنم
تا این حرف از دهان آن زن بیرون آمد همهمه ای در میان جمع پیچید که همگان می گفتند: ما هم حاضریم...ما هم حاضریم
و خواست خداوند بود که قبطیان با آنهمه تکبر و غرور آنقدر حقیر شوند که محتاج آب دهان بردگان خود شوند....
ادامه دارد...
قبطیان در دسته های پر جمعیت به مزارع سرازیر شدند و از عطشی که داشتند هر گیاهی را که ساقه اش آبدار به نظر می رسید به دهان می بردند و می جویدند و چون چهارپایان نشخوار می کردند تا به آب بنشیند اما اراده ی خدا بر آن تعلق گرفته بود که هیچ نمونه آبی از گلوی قبطیان پایین نرود. پس زمانی که گیاهان در دهان آنها با آب می نشست به حکم خداوند ان آب تبدیل به خون می شد، در اینجا قبطیان تشنه که حالا کلی زحمت کشیده بودند و نشخوار کرده بودند تا خون در دهان میدیدند آنچنان عق می زدند که گویی تمام دل و روده شان بهم می پیچید.
قبطیان خسته از تشنگی و حرارت بدن به کنار رود نیل نشسته بودند و در کمال تعجب می دیدند که قوم موسی سر به آب نیل می گذارند و خود را سیراب می کنند و عجیب اینکه نیل به سبطیان آب می داد و برای قبطیان خون بود.
مردی از قبطیان که از تشنگی به تنگ آمده بود، خیره به مردی از مومنین قوم موسی بود که سر بر آب نهاد و آب گورا نوش جان کرد، نا گهان انگار فکری به ذهنش رسیده باشد از جا برخواست و فریاد زد: یافتم...یافتم...فهمیدم چگونه بر تشنگی غلبه کنیم.
مردمی که لبانشان از خشکی ترک خورده بود ناباورانه دور آن مرد را گرفتند و گفتند: چگونه؟! ما که به هر چه شبیه آب است روی می آوریم تبدیل به خون می شود، چه چیزی به فکرت رسیده؟! برای ما هم بگو تا بهره ببریم!
مرد لبخند کم جانی زد و به تعدادی از بنی اسراییل اشاره کرد و گفت: همانطور که می بینید رود نیل برای آنان آبی گواراست پس ما باید هر کدام یک تن از قوم موسی را به کنار آوریم و از او بخواهیم آب بنوشد و او آب را در دهانش نگه دارد و سپس ما دهان به دهان او بگذاریم و آب را از دهان او بخوریم!
عده ای نظر آن مرد را پذیرفتند، اما مردی که لباسی فاخر به تن داشت فریاد زد: یعنی من و شمایی که مصری هستیم و جد اندر جد جز بزرگان و متمولین مصر بوده ایم برای رفع تشنگی آب دهان یک برده را بخوریم؟!
جمعیت همه ساکت بود که زنی گفت: آب دهان یک سبطی را خوردن بسی بهتر است تا از تشنگی بمیریم من که حاضرم این کار را بکنم
تا این حرف از دهان آن زن بیرون آمد همهمه ای در میان جمع پیچید که همگان می گفتند: ما هم حاضریم...ما هم حاضریم
و خواست خداوند بود که قبطیان با آنهمه تکبر و غرور آنقدر حقیر شوند که محتاج آب دهان بردگان خود شوند....
ادامه دارد...
۱۸۵
۱۷:۰۶