عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصتundefined: موسی الواح تورات را بر هفتاد نفر نخبه ای که با خود آورده بود عرضه داشت. در این هنگام هیاهویی در جمع افتاد و سپس پیرمردی جلو آمد و گفت: موسی! تو ما را از پایین کوه به بالا کشاندی ابتدا قرار بود سی روز اما بعد چهل روز خود را در روزه و عبادت سر کردی و حالا آمدی اینگونه به ما می گویی؟! تو این همه ریاضت کشیدی، قوم بنی اسرائیل دچار سختی شدند اما حالا محمد و آل او و از آن گذشته اصحاب او برتر از ما شدند؟! ای موسی! آیا تو مطمئنی این الواح از طرف خداوند است و این سخنانی که گفتی را خدا فرموده؟! همه ی هفتاد نخبه حرف آن پیرمرد را تایید کردند و یکی هم از آخر جمع فریاد زد: اصلا از کجا معلوم که موسی متوهم نشده و تمام این سخنان توهمات و تخیلات او نباشند؟! در این هنگام موسی نفس بلندی کشید و فرمود: همانا پیامبران از توهم و دروغ بدورند و من هر آنچه گفتم، همه از جانب خدا بود. در این لحظه همان پیرمرد قدمی جلو نهاد و گفت: ما حرفت را باور نمی کنیم، اگر می خواهی حرفت را باور کنیم از خدا بخواه با تو سخن بگوید و حرفت را تایید کند و ما هم سخنان خدا را با گوش خودمان بشنویم. نخبگان خواسته ای از موسی داشتند و موسی به جانب کوه طور و عبادتگاهش برگشت و دستانش را به دعا بلند کرد و از او خواست تا اجازه دهد نخبگان قوم صدای خدا را بشنوند تا حجت برآنان تمام شود. خداوند که مهربانی بی همتاست و همیشه راه راست را با دلیل و برهان به بندگان می نمایاند، خواسته ی موسی را پذیرفت و با او سخن گفت، به طوریکه تمام هفتاد نخبه بنی اسراییل صدای خدا را شنیدند. موسی دوباره به جانب هفتاد نخبه بازگشت و گفت: حالا که صدای خدا را هم شنیدید، پس با هم به جانب قوم بنی اسرائیل برویم و به آنان مژده ی نزول تورات را بدهیم. اما باز هم صدای هیاهو و فریاد بلند شد، انگار بهانه های این نخبگان پایان ناپذیر بود و این بار... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شصت_یک🎬:
باز هم صدای فریاد و آشوب از جمع بلند شد.حضرت موسی بر بلندی قرار گرفت و فرمود: چه شده؟! چرا باز هم قیل و قال می کنید؟! مگر نخواستید که صدای یَهُو را بشنوید؟! من جلوی چشمان شما با خدا سخن گفتم و همه ی شما صدای خداوند را شنیدید، پس دوباره برای چه فریادتان را بلند کردید؟!
اینبار جوانی از نخبگان جلو امد و گفت: ای موسی! آری صدای خداوند را شنیدیم اما قانع نشدیم و هنوز شکی خوره وار بر جانمان افتاده و تا ایمان قلبی پیدا نکنیم نمی توانیم با تو همراه شویم و نزد قوم برگردیم و به آنها بگوییم که این الواح سنگی از طرف خدا نازل شده اند.
موسی خیره به آن مرد گفت: آیا نظر همه ی شما همین است؟! و اگر این است من چکار باید بکنم تا ایمان و اعتقاد قلبی برای شما ایجاد شود؟! اصلا چه باید بشود که نشده تا شما از بهانه جویی دست بردارید؟!
در این هنگام همه ی نخبگان حرف آن جوان را تایید کردند و یکی از میان فریاد زد: ای موسی! ما تا خود یَهُو را به چشم خویش نبینیم و تا خداوند را با چشم سر مشاهده نکنیم، هرگز اعتقاد قلبی پیدا نمی کنیم.
موسی واقعا نمی دانست با اینهمه بهانه چه کند پس رو به نخبگان فرمود: این خواسته ایست بس بزرگ، به خدا قسم من هم همین تقاضا را از خدا داشتم اما جنس تقاضای من با شما فرق می کرد، من از سر شوق و از زیادی عشق می خواستم خداوند را ببینم اما شما به خاطر لجاجت این خواسته را دارید، همانا خداوند در برابر خواسته ی من ، گوشه ای از وجود خود را به کوه نشان داد و کوه سنگی و عظیم از هم پاشید، این خواسته ی بزرگی ست اما من این خواسته را از خدا می خواهم.
همه جا ساکت شده بود و موسی دستانش را به آسمان بلند کرده بود و از خدا خواست تا خود را به این مردم نشان دهد.
در این هنگام خداوند گوشه ای بسیار کوچک از وجود نورانی اش را به کوه طور نمایاند و ناگهان رعد و برقی بسیار شدید و عجیب بر کوه نشست و امتدادش به اطراف پخش شد و از عظمت این پرتو تمام نخبگان بنی اسرائیل در چشم بهم زدنی مردند و سوختند و پودر شدند و اثری از آنها برجای نماند و حتی از قدرت این نور و بازگشت آن از کوه به اطراف باعث شد که موسی هم از جا کنده شود و به شدت بر دیواره ی کوه برخورد کند و کناره ی کوه بر زمین افتد در حالیکه دردی شدید در استخوان هایش پیچیده بود.
ادامه دارد...

۱۳۵

۱۶:۵۳