طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_نهم
: حضرت موسی با اینکه روزها بود غذایی به دهان نبرده بود اما دلو آبی را که ده مرد زورمند از چاه بیرون می کشیدند را از چاه پر از آب می کرد و در آبشخور گوسفندان آن دوخواهر می ریخت. همه به این قدرت بدنی غبطه می خوردند، موسی در چشم بهم زدنی گوسفندان آن دو خواهر را سیراب نمود و بعد به آنها گفت: چرا کسی دیگر چوپان گوسفندانتان نیست؟! باز هم همان خواهر بزرگتر گفت: ما دو دختر هستیم که برادری نداریم و تنها مرد خانه مان پدری پیر و سالخورده هست که توان چوپانی ندارد، پس بالاجبار خودمان باید گوسفندان را به چرا ببریم. موسی سری تکان داد و فرمود: اینک گوسفندانتان سیراب هستند و می توانید آنها را به خانه ببرید. آن دو خواهر باز هم تشکر کردند و گوسفندان را به سمت آبادی هی کردند. موسی صبر کرد همه رفتند، حالا دور چاه آب کسی نبود و موسی بود و چاه آب... موسی پیش رفت و دلوی آب کشید، او به شدت گرسنه و تشنه بود. دلو آب را پیش رویش گذاشت و همانطور که به چهره ی مردی که در آینه ی آب به او چشم دوخته بود نگاه می کرد زمزمه کرد: تو کیستی؟! تو هیچ شباهتی به موسی که در قصر قد کشیده بود نمی دهی، چهره ای آفتاب سوخته و خسته از بیابان گردی و لباس هایی مندرس و شکمی گرسنه... موسی کف دستش را پر از آب کرد و آبی نوشید. آب به شکم موسی که خالی خالی بود رسید و دردی شدید ابتدا در شکم و بعد در کل جانش پیچید. موسی روی تخته سنگی که در کنار چاه بود نشست، همانطور که اشک از چشمان مبارکش فرو می ریخت، رو به آسمان کرد، نمی دانست از کدام دردش بگوید؟! از آوارگی و بی خانمانی اش؟! از شکم گرسنه اش؟! از لباس های مندرس وپای برهنه اش؟! از نداشتن قوم وخویش و دل گرمیی؟!... او دستانش را بالا برد و تمام خواسته هایش را در دعایی خلاصه کرد: خدایا موسی سراپا فقیر است، تو خود نگاهی به من کن که جز تو پناه و ملجاء و تکیه گاهی ندارم. این دعا اوج اضطرار موسی بود، او با این دعای کوتاه تمام خواسته هایش را بیان کرد: موسی سراپا فقر است... و در اینجا ابتلای خداوند برای موسی به پایان رسید، چرا که او مدتها در بیابان سرگردان بود و اینک از تمام تعلقات دنیوی اش گذشته بود و همه را در راه پروردگارش فدا کرده بود و باز هم به درگاه خدا روی آورده بود، پس خداوند اراده کرد تا تمام آنچه را که موسی می طلبد به او ارزانی دارد، آنهم به بهترین شکل ممکن.. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهل🎬:
حضرت موسی خسته از رنج روزگار و بادلی گرسنه در حال استراحت کردن بود که ناگهان یکی از آن دو دختر در حالی که با حیاء راه می رفت به سوی موسی آمد. و این عین کلام قران است و از آن جایی که قرآن به دنبال اثرات تمدنی و هدایتی است نحوه ی راه رفتن آن دختر را که مبتنی برحیاء و عفت بود نقل می کند تا الگویی شود برای تمام زنان ودختران عصرها و قرن های دیگر ...
آن دختر به موسی گفت: ای جوانمرد! پدرم تو را خوانده است تا به نزد او بروی و اجر آب دادن به گوسفندان را به تو بپردازد. همانا هر کلام خدا نکته ای در خود پنهان دارد و نکته ی هدایتی این سخن آن است که این دختر که کسی غیر از دختر شعیب نبی نیست به موسی گفت: من از جانب پدرم آمده ام تا تعلق محبتی حرامی ایجاد نکند و چه درس های زیبایی در این آیات است تا همه ی ما از آن پند گیریم
هنگامی که حضرت موسی همراه دختر شعیب به راه افتاد، به او فرمود: ای بانوی پاکدامن! من از جلو می روم و تو از پشت سرم حرکت کن و مرا به سوی منزل تان راهنمایی کن، چرا که ما از نسل پیامبر هستیم و پشت سر زن ها راه نمی رویم. در این صحنه حضرت موسی حیاء پیامبرانه را به تصویر کشید و شیوه احتیاط کردن در برخورد با زن های نامحرم را نشان داد و این هم درسی برای مردان ماست.تمام این مطالب را قرآن و روایات برای ما نقل می کنند تا این نکته را برسانند که این مسیری که حضرت موسی و دختر شعیب در آن قرار دارند هیچ راهی برای کشش های نفسانی و شهوانی در آن وجود ندارد. اما در قرائت تورات این ماجرا دقیقا برعکس نقل شده است. تورات با ایجاد تخیل در این داستان رگه هایی از کشش های شهوانی را در ماجرای دختران شعیب و موسی وارد کرده است و این تحرف خود خیانتی آشکار است.
این ماجرا بسیار بزرگتر و عظیم تر از آن تخیلاتی است که تورات وارد داستان کرده است؛ این ماجرا ماجرای ملاقات دو ولی خداست.موسی که از خداوند طلب خیر کرده بود و حتی تکه نانی هم می توانست حاجت او را بر آورده کند، اینک در مسیر ملاقات با یکی از اولیاء بزرگ الهی بود. این اولین باری است که یکی از انبیاء بنی اسرائیلی با یک نبی بنی اسماعیلی ملاقات می کند و قرار است از یکدیگر بیاموزند و این نقطه ی عطف تاریخ است که چقدر زیبا دو خط ابراهیمی در این ماجرا یکدیگر را ملاقات می کنند و هرکدام از خدمات خودشان، دیگری را برخوردار می کنند، از هم یاد می گیرند، به هم می آموزند و با یکدیگر مهربانند در حالی که هردو پیامبر الهی هستند. این در حالی است که بعدها بین مردم هر دو امت اسماعیلی و اسرائیلی اختلاف می افتد و نزاع و درگیری رخ می دهد.اینک جناب موسی در مسیر رسیدن به شعیب نبی است و نمی داند قرار است چه برایش پیش آید...
ادامه دارد
حضرت موسی خسته از رنج روزگار و بادلی گرسنه در حال استراحت کردن بود که ناگهان یکی از آن دو دختر در حالی که با حیاء راه می رفت به سوی موسی آمد. و این عین کلام قران است و از آن جایی که قرآن به دنبال اثرات تمدنی و هدایتی است نحوه ی راه رفتن آن دختر را که مبتنی برحیاء و عفت بود نقل می کند تا الگویی شود برای تمام زنان ودختران عصرها و قرن های دیگر ...
آن دختر به موسی گفت: ای جوانمرد! پدرم تو را خوانده است تا به نزد او بروی و اجر آب دادن به گوسفندان را به تو بپردازد. همانا هر کلام خدا نکته ای در خود پنهان دارد و نکته ی هدایتی این سخن آن است که این دختر که کسی غیر از دختر شعیب نبی نیست به موسی گفت: من از جانب پدرم آمده ام تا تعلق محبتی حرامی ایجاد نکند و چه درس های زیبایی در این آیات است تا همه ی ما از آن پند گیریم
هنگامی که حضرت موسی همراه دختر شعیب به راه افتاد، به او فرمود: ای بانوی پاکدامن! من از جلو می روم و تو از پشت سرم حرکت کن و مرا به سوی منزل تان راهنمایی کن، چرا که ما از نسل پیامبر هستیم و پشت سر زن ها راه نمی رویم. در این صحنه حضرت موسی حیاء پیامبرانه را به تصویر کشید و شیوه احتیاط کردن در برخورد با زن های نامحرم را نشان داد و این هم درسی برای مردان ماست.تمام این مطالب را قرآن و روایات برای ما نقل می کنند تا این نکته را برسانند که این مسیری که حضرت موسی و دختر شعیب در آن قرار دارند هیچ راهی برای کشش های نفسانی و شهوانی در آن وجود ندارد. اما در قرائت تورات این ماجرا دقیقا برعکس نقل شده است. تورات با ایجاد تخیل در این داستان رگه هایی از کشش های شهوانی را در ماجرای دختران شعیب و موسی وارد کرده است و این تحرف خود خیانتی آشکار است.
این ماجرا بسیار بزرگتر و عظیم تر از آن تخیلاتی است که تورات وارد داستان کرده است؛ این ماجرا ماجرای ملاقات دو ولی خداست.موسی که از خداوند طلب خیر کرده بود و حتی تکه نانی هم می توانست حاجت او را بر آورده کند، اینک در مسیر ملاقات با یکی از اولیاء بزرگ الهی بود. این اولین باری است که یکی از انبیاء بنی اسرائیلی با یک نبی بنی اسماعیلی ملاقات می کند و قرار است از یکدیگر بیاموزند و این نقطه ی عطف تاریخ است که چقدر زیبا دو خط ابراهیمی در این ماجرا یکدیگر را ملاقات می کنند و هرکدام از خدمات خودشان، دیگری را برخوردار می کنند، از هم یاد می گیرند، به هم می آموزند و با یکدیگر مهربانند در حالی که هردو پیامبر الهی هستند. این در حالی است که بعدها بین مردم هر دو امت اسماعیلی و اسرائیلی اختلاف می افتد و نزاع و درگیری رخ می دهد.اینک جناب موسی در مسیر رسیدن به شعیب نبی است و نمی داند قرار است چه برایش پیش آید...
ادامه دارد
۲۵۲
۱۷:۲۰