طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_ششم
: دخترک نفسی تازه کرد و گفت:وقتی از او پرسیدم منظورت از خدا کیست، آن زن نگاهش را به بالا دوخت و گفت: نه...منظور من از الله پدر تو نیست، منظورم خدای من و توست، خدایی که هم من و هم تو را او خلق کرده است، خداوندی که آسمان ها و زمین و هر آنچه که در آنها می بینیم را آفریده و هر چه که در اطراف می بینیم نعمت های خدای یکتاست که از سر مهر و عطوفت و رحمتش به بندگانش ارزانی داشته است، آیا پدر تو قادر است یک بنده خلق کند؟! معلوم است که نمی تواند خلق کند، زیرا فرعون هم بنده ای از بندگان خداست که خداوند او را خلق کرده است... سخن دخترک که به اینجا رسید، فرعون مشت گره کرده اش را بر روی زانو زد و گفت: براستی که او را هم باید مثل شوهرش زندانی کنیم، خوب است که اجازه ندادیم بین او و حزقیل رابطه ای باشد وگرنه افکار کفرگونه اش بیش از این بود، پس یک زن دیگر در قصر به جمع خیانتکاران اضافه شد، آسیه کم بود این هم که خداوندگار زیبایی های زنان قصر بود به او پیوست، من آسیه را در قصر خودش زندانی کرده ام تا متنبه شود و مطمئنم می شود، چون او بزرگزاده ای سلطنتی ست و خود از الهه های مصر است بالاخره به راه می آید.. دخترک زیر لب گفت: او محال است به راه بیاید، این عشق آسیه است که تو را کور کرده و فکر می کنی به راه می آید. فرعون بی آنکه حرف دخترش را بشنود، نفسش را محکم بیرون داد وگفت: غم به دلت راه نده، امروز که سوار بر صرح شدیم و آسمان را شکافتیم، این افراد با چشم خود قدرت خداوند مصر را می بینند و مجبورند سر تعظیم فرو آورند و اگر در این زمان تسلیم نشدند ، آنچنان با آنها برخورد می کنم که مایه ی عبرت تمام اقوام بنی بشر شوند، برایم مهم نیست که حزقیل و همسرش و دیگر قصر نشینان خیانتکار از قبطیان مصر هستند، کسی خائن شد باید به سزای عملش برسد تا درس عبرتی برای دیگران شود. دختر سری تکان داد و در همین حین هیاهویی دیگر از بیرون بلند شد. فرعون بار دیگر رو به نگهبان گفت: باز چه شده؟! اینبار چه کسی قصد طرح دعوی دارد؟! سربازی نفس زنان جلو آمد و گفت: قربان...قربان...من فرستاده ی هامان هستم...ایشان اینک کنار ساختمان بلند و صرح بودند و پیغام دادند... فرعون نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت: پیغام دادند که وقت صعود به آسمان است؟! یعنی برای مشایعت ما به قصر نمی آید و ما خود باید به آنجا برویم؟! سرباز سرش را پایین انداخت، انگار لکنت گرفته بود و اب دهنش را به سختی فرو داد و گفت: نه...نه...جناب هامان می خواست خود به اینجا بیاید اما واقعه ای تلخ رخ داد... فرعون از جا بلند شد و گفت: واقعه ای تلخ؟! بگو چه شده؟! نکند...نکند هامان را طوری شده درسته است؟! سرباز بار دیگر نگاهش را به زمین دوخت و گفت: هامان نه...صرح...یعنی ساختمان صرح به یکباره در هم شکست و فرو ریخت، مردم زیادی زیر آوار صرح جانباختند... سرباز هنوز داشت حرف میزد که فرعون مانند اسپند روی آتش از جا جهید و خود را به سرباز نگون بخت رساند و یقه اش را گرفت و همانطور که به شدت او را تکان می داد گفت: ساختمان به آن عظمت فرو ریخت؟! آخر چگونه؟! به همین راحتی در هم شکست؟! حرف بزن مردک... سرباز که از ترس چشمانش چپ شده بود گفت: نمی دانم...نمی دانم خداوندگار مصر، ما فقط دیدیم چیزی شبیه طوفان و زلزله در گرفت و در چند ثانیه کل ساختمان در هم شکست...همه می گویند... فرعون بار دیگر فریاد زد: همه چه می گویند؟! آخر چطور طوفان و زلزله ای بود که فقط ساختمان صرح را در هم ریخت؟! چرا دیگر ساختمان های بلند مصر ، چرا قصر من در هم نشکسته؟! چرا من این زلزله را حس نکردم؟! بگووو مردم چه می گویند؟ اصلا تو خواب زده و مجنون نشده ای؟! داری حقیقت را می گویی؟! مرد همانطور که یقه اش همچنان در دست فرعون بود سری تکان داد و گفت: هر چه گفتم واقعیت است، هامان خودش جرات نکرد این پیغام را برساند، همه ...همه می گویند این کار کار خدای موسی ست... در این هنگام... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_هفتم🎬:
فرعون که گویی از چشمانش خون می بارید گفت: نه....نه....دروغ است ....کار خدای موسی نیست، من از خدای موسی برتر و قوی ترم، بروید و تحقیق کنید که کار کیست...
فرعون فریاد میزد که ناگهان همان پیرمرد ساحر که کسی جز ابلیس نبود پیش چشمش ظاهر شد.فرعون با قدم های بلند خود را به او رساند و گفت: چه شد؟! آن ساختمان و صرح به آن عظمت که سالها برای ساختنش تلاش کردیم چه شد که به یک باره فرو ریخت؟!
ابلیس سر در گوش فرعون برد و گفت: آری درست است، کار کار خدای موسی ست، این خرابی اعلان جنگ بین ما و خدای موسی ست، ای فرعون، تو خدای خدایان هستی، کینه بجوی و قد علم کن و با این خدا به مبارزه برخیز که من تو را حمایت می کنم و چنان کنم که عالم و آدم تو را ستایش کنند.
فرعون دندانی بهم سایید و گفت: چه کنم؟! الان اینک من چه کنم؟!
ابلیس خیره در چشمان فرعون گفت: ابتدا از هواداران موسی و بنده های خدایش شروع کن، باید آنان را چنان عذاب دهی و بمیرانی تا همه به قدرت تو پی ببرند، البته اگر بتوانی یکی از این هواداران را از راهی که رفته است برگردانی و اعتقادش را از خدای موسی برگردانی، این موفقیتی برای توست.
فرعون که چشم به دهان ابلیس داشت گفت: منظورت چیست؟! از چه کسی شروع کنم؟!
ابلیس نگاهی به دختر فرعون کرد و گفت: اول از آن زن مشاطه شروع کن، نقشه ای دارم که اگر آن را اجرا کنی در هر صورت برنده ای، چه آن زن از عقیده اش برگردد و چه بر عقیده اش بماند در هرصورت تو میدان دار خواهی بود، تو باید امروز برای خودت و من قربانی کنی...قربانی هایی که دل موسی را به آتش بکشد و سپس نقشه ای را که در ذهن داشت در گوش فرعون زمزمه کرد.
با هر حرف ابلیس، چهره ی فرعون بازتر می شد، سخن ابلیس تمام شد و همانطور که عقب عقب می رفت از مجلس خارج شد که ناگهان فرعون فریاد برآورد: فوری تنوری مسی به شکل کوزه ای بزرگ از آتش فراهم کنید، بجنبید...می خواهم تا هنوز تکه های صرح بر زمین آرام نگرفته است به جنگ با خدای موسی بروم و ببینم این خدا که اینچنین ادعای قدرت می کند، چگونه کسانی را که دم از او می زنند حمایت می کند.
جمعی از سربازان مامور فراهم کردن تنور مسی پر از آتش شدند .
دختر فرعون هنوز هاج و واج بر جا مانده بود که فرعون رو به او کرد و گفت: این مشاطه که گفتی اینک کجاست؟!دخترک گفت: دستور داده ام او را در بند کنند.فرعون سری تکان داد و گفت: آفرین، پس اینک ...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
فرعون که گویی از چشمانش خون می بارید گفت: نه....نه....دروغ است ....کار خدای موسی نیست، من از خدای موسی برتر و قوی ترم، بروید و تحقیق کنید که کار کیست...
فرعون فریاد میزد که ناگهان همان پیرمرد ساحر که کسی جز ابلیس نبود پیش چشمش ظاهر شد.فرعون با قدم های بلند خود را به او رساند و گفت: چه شد؟! آن ساختمان و صرح به آن عظمت که سالها برای ساختنش تلاش کردیم چه شد که به یک باره فرو ریخت؟!
ابلیس سر در گوش فرعون برد و گفت: آری درست است، کار کار خدای موسی ست، این خرابی اعلان جنگ بین ما و خدای موسی ست، ای فرعون، تو خدای خدایان هستی، کینه بجوی و قد علم کن و با این خدا به مبارزه برخیز که من تو را حمایت می کنم و چنان کنم که عالم و آدم تو را ستایش کنند.
فرعون دندانی بهم سایید و گفت: چه کنم؟! الان اینک من چه کنم؟!
ابلیس خیره در چشمان فرعون گفت: ابتدا از هواداران موسی و بنده های خدایش شروع کن، باید آنان را چنان عذاب دهی و بمیرانی تا همه به قدرت تو پی ببرند، البته اگر بتوانی یکی از این هواداران را از راهی که رفته است برگردانی و اعتقادش را از خدای موسی برگردانی، این موفقیتی برای توست.
فرعون که چشم به دهان ابلیس داشت گفت: منظورت چیست؟! از چه کسی شروع کنم؟!
ابلیس نگاهی به دختر فرعون کرد و گفت: اول از آن زن مشاطه شروع کن، نقشه ای دارم که اگر آن را اجرا کنی در هر صورت برنده ای، چه آن زن از عقیده اش برگردد و چه بر عقیده اش بماند در هرصورت تو میدان دار خواهی بود، تو باید امروز برای خودت و من قربانی کنی...قربانی هایی که دل موسی را به آتش بکشد و سپس نقشه ای را که در ذهن داشت در گوش فرعون زمزمه کرد.
با هر حرف ابلیس، چهره ی فرعون بازتر می شد، سخن ابلیس تمام شد و همانطور که عقب عقب می رفت از مجلس خارج شد که ناگهان فرعون فریاد برآورد: فوری تنوری مسی به شکل کوزه ای بزرگ از آتش فراهم کنید، بجنبید...می خواهم تا هنوز تکه های صرح بر زمین آرام نگرفته است به جنگ با خدای موسی بروم و ببینم این خدا که اینچنین ادعای قدرت می کند، چگونه کسانی را که دم از او می زنند حمایت می کند.
جمعی از سربازان مامور فراهم کردن تنور مسی پر از آتش شدند .
دختر فرعون هنوز هاج و واج بر جا مانده بود که فرعون رو به او کرد و گفت: این مشاطه که گفتی اینک کجاست؟!دخترک گفت: دستور داده ام او را در بند کنند.فرعون سری تکان داد و گفت: آفرین، پس اینک ...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۲۳۸
۱۷:۱۵