عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۳ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتاد_ششundefined: جریان قارون، در واقع یک بغی و شورش اقتصادی علیه موسی بود که این مورد در آیات قران به وضوح آمده است، اما دلالت فرهنگی جدی داشت. یعنی باعث می شد فرهنگ الهی توحیدی بنی اسرائیل دچار خدشه اساسی شود. هنگامی که قارون به همراه خدمتگزارانش با زینت خیره کننده خود، نزد بنی اسرائیل می رفت، گویند که همراهان او چهارهزار نفر سوار بودند با اسبهای سرخ. کنیزهای ماهرویی که سوار بر قاطر بودند زین قاطرها از طلا و آنچه زیر زین ها بود پارچه های سرخ رنگ بود. این رفتار قارون که شاید سالی یک بار هم اتفاق می افتاد هر فرد با هر سلیقه ای از بنی اسرائیل را درگیر خود میکرد. قارون خود را بالاتر از آن میدید که کسی نصیحتش کند و نصیحت هم در او اثری نداشت. قارون نمیتوانست حضور موسی را تحمل کند پس شروع به دسیسه چینی علیه موسی کرد. قارون پس از مدتها فکر کردن نقشه ای شوم کشید و به خیال خودش با این نقشه آبروی موسی را در بین مردم مومن و غیر مومن بر باد میداد. روزی به کاخ خود در شهر فرعونیان رفت، او مراودات زیادی داشت، چند نفر را مأمور کرد که فاسدترین زن مصر را برای او بیاورند. مأموران قارون مستقیم به سمت زنی «باسته» نام رفتند. نیازی به جستجوی آنچنانی نبود زیرا این زن زیبا که خود را با انواع زیورهای می آراست در کل سرزمین مصر شهره بود و همه می دانستند که باسته هر شب را در خانه ی یکی از بزرگان مصر به صبح می رساند. او از این شغل کثیفش پول و طلای بسیار در می آورد و از ملاء و بزرگان مصری نبود مگر اینکه شبی او را در کنار داشت. پس این زن را به نزد قارون آوردند، باسته که فکر می کرد قارون هم هوس او را در سر دارد، سر از پا نشناخته به دربار قارون آمد، چون میدانست قارون فردی بسیار ثروتمند است که ثروتش بیش از ثروت تمام ملاء مصر است. تا به باسته خبر رسید که قارون او را به کاخش دعوت کرده، فوری به نزد بهترین مشاطه شهر رفت و با هزینه ای زیاد چنان خود را آراست که هر کس با نگاهی گذرا در پی او می افتاد. باسته زیباترین لباس حریرش را پوشید و به همراه غلامان قارون بر اسبی مجلل که زین و یراقش از طلا بود، نشست و راهی قصر قارون شد. خیلی زود به قصر رسیدند و او را به حضور قارون بردند. باسته که فکر می کرد قارون خواستار یک شب خوشگذرانی در کنار اوست، با ناز و افاده ای زیاد در برابر قارون سرش را خم کرد و گفت: مرا به حضور طلبیدید و تا شنیدم، فورا خود را به شما رساندم. قارون به سر و وضع باسته نگاهی انداخت و گفت: از ظاهرت بر می آید که فوری فوری هم نیامدی، انگار ساعت ها در زیر دست مشاطه ای چیره دست سر کردی! باسته لبخندی زد و گفت: این هم به خاطر احترام به جنابتان است، چون قارون هر کسی که نیست و بعد با اشاره به قصر گفت: در و دیوار این کاخ باید شاهد بهترین ها باشند و من خواستم... قارون به میان حرف باسته دوید و گفت: شنیده ام که هر شب را جایی سر می کنی و از این راه پول هنگفتی به جیب زدی، حالا بگو ببینم هر شب تا صبح خودت را به زحمت می اندازی، عاقبت چقدر مزد به تو میدهند؟! باسته که بوی پول به مشامش خورده بود، خواست کار خود را خیلی گران قیمت نشان دهد و به دروغ گفت، بستگی دارد به میزبانم اما از پانصد دینار طلا گرفته تا هفتصد دینار، متغییر است تا کرم میزبان چه باشد! قارون از جا برخواست و همانطور که در تالار قدم میزد گفت: پرس و جو کرده ام، هیچ کس به تو بیش از صد دینار طلا نمی دهد و بعد جلوی باسته ایستاد و گفت: اما من حاضرم هفتاد هزار دینار طلا به تو بدهم...هفتاد هزار...یعنی زندگی تو و فرزندان و نوه ها و نتیجه ها و الباقی را تضمین می کنم و تو می توانی باقی عمرت را بدون اینکه تن به خفت تن فروشی بدهی زندگی شرافتمندانه و بی زحمتی داشته باشی... قارون حرف میزد و باسته از تعجب دهانش باز مانده بود، او به گوش هایش اطمینان نداشت...هفتاد هزار ... یعنی در قبال چه کاری این پول را میداد؟! ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتاد_هفت🎬:
باسته با حالتی ناباورانه گفت: هفتاد هزار دینار طلا؟! آخر برای چه کاری چنین هزینه ی هنگفتی می پردازید؟!
نکند می خواهید کل عمرم در قصر شما باشم و یا شاید می خواهی به ترفند های زنانه شخصی را بفریبم و سپس زهر در غذایش بریزم و او را بکشم؟!
قارون خنده ی بلندی کرد و گفت: حقا که تو دست شیطان را نیز از پشت بسته ای! چیزی گفتی و‌پیشنهادی دادی که به مخیله ی من نیامد، البته این کار از دست تو بر نمی آید..
باسته که حالا بوی پول زیاد به مشامش خورده بود با نازی زنانه در کلامش گفت: جناب قارون! شما لب تر کن که من چه کسی را فریب دهم و سپس جانش را بگیرم؟! قول می دهم آنچنان عشوه و ناز برایش رو کنم که طاقت از کف بدهد...
قارون شروع به قدم زدن دور باسته کرد و گفت: آنکس را که من قصدش نمودم، با هر کس که تا به حال دیده ای فرق دارد، او به راحتی فریب کسی چون تو را نمی خورد یعنی با اطمینان می گویم محال است فریب تو را بخورد.
باسته چشم هایش را ریز کرد و گفت: آن چه کسی ست که با اینکه از او دشمنی به دل داری چنین او را می ستایی؟!
قارون آهی کشید و گفت: چه کسی غیر موسی و هارون چنین قابل ستایش هستند؟!
باسته با شنیدن نام موسی دهانش باز ماند. و دست بر دهان گذاشت و گفت: پس هفتاد هزار دینار بلفی بیش نبود، چون تو خوب میدانی کسی یارای فریب موسی را ندارد.
قارون نیشخندی زد و گفت: آن سکه های طلا که گفتم سر جایش است، تو قرار نیست که موسی را بفریبی، تو قرار است کاری را که من می کنم انجام دهی، یعنی در مجلسی که من می گویم حاضر شوی و در بین مردم ادعا کنی که موسی شبی در کنار تو بوده است و تو او را چون دیگر مردان مصر محو خود نموده ای و من چندین غلام دیگر را اجیر می کنم که بر این حرف تو گواهی دهند و اینچنین است که آبروی موسی در بین بنی اسرائیل و کل مصر بر باد می رود و کسی دیگر برای حرفهای او ارزشی قائل نمی شود و چه بسا شورشی عظیم علیه او برپا شود که آخرش یا به کشته شدن موسی بیانجامد و یا به فرارش از سرزمین مصر که هر کدام پیش آید برای ما خوش آیند است.
باسته با شنیدن این حرف، قهقه ی بلندی زد و گفت: حقا که باسته نزد شما، شاگردی نوپاست و سپس دست روی چشم نهاد و گفت: باشد، شما سکه هایی که وعده کرده اید بدهید، من هم همان کاری را می کنم که شما امر نمودید.
قارون دست هایش را بهم زد و خیلی زود صندوقچه ای که حاوی هفتاد هزار دینار طلا بود را پیش روی باسته گذاشتند و قارون گفت: این پول تمام و کمال، بردار به خانه ات برو و منتظر خبر من باش و هر وقت پی ات فرستادم بیا و هر آنچه که گفتم انجام بده، فقط فراموش نکن اگر با موفقیت کارت را به سرانجام رساندی، باز هم پیش من پیشکشی گرانبهایی خواهی داشت.
باسته که اینک خود را جزو ثروتمندان مصر میدید با شوق و ذوق چنان چشم چشم می گفت که قارون را به خنده انداخت...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی

۱۸۹

۱۷:۰۴