عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_یکundefined: هر قبطی، بازوی یکی از افراد قوم بنی اسراییل را گرفته بود و کشان کشان به سمت نیل میبرد و از او می خواست تا آب رود نیل را در دهان بکشد و سپس دهان به دهان او می گذاشت و آب دهان سبطی را به داخل دهانش می کشید. سبطیان طبق خواسته ی قوم فرعون رفتار کردند و آب دهان خود را در دهان قبطیان می ریختند اما در کمال شگفتی می دیدند که به محض اینکه آب دهان فرد بنی اسراییلی وارد دهان فرعونیان می شد آن آب دهان هم تبدیل به خون می شد. حالا همه فهمیده بودند که هر چه تلاش کنند به هر کجا بروند و هر نوع آبی که بخورند برای آنها تبدیل به خون می شود و این عذاب خداوند موسی بود. مصریان اول به خدای«خنوم» که خدای بزرگ رود نیل بود متوسل شدند تا آنها را از تشنگی نجات دهد، اما هر چه متوسل شدند و گریه و زاری و فغان سر دادند خنوم هم به داد آنها نرسید و اینبار اعتبار خدای خنوم بر باد رفت. طاقت مصریان طاق شده بود و باز هم به سمت موسی آمدند و آنقدر جزع و فزع کردند که دل سنگ آب میشد و موسی که پیامبر خداوند بود و مهرش برگرفته از مهربانی خداست، بر آنها رحم‌کرد و دوباره با آنها عهد بست که اگر زندانیان بنی اسراییل از زندان های فرعون آزاد شوند، او هم دعا می کند که این عذاب برداشته شود. اینبار هم فرعونیان با موسی عهد بستند و موسی هم به کنار نیل آمد و دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و بعد از گفتن ذکری رویش را به بالا کرد و از خدا خواست تا این عذاب هم از قبطیان برداشته شود. هنوز دستان موسی پایین نیامده بود که دعایش مستجاب شد و موجی در رود نیل افتاد و دوباره آب رود نیل، زلال شد و قبطیان به محض دیدن این صحنه مانند گله ای تشنه به نیل حمله کردند و بدون اینکه به ظواهر توجه کنند همانند حیوانات سر بر کنار رود نیل گذاردند و شروع به هورت کشیدن آب کردند. حالا عذاب خون هم از قبطیان برداشته شده بود، روزها در پی هم می آمد و می گذشت اما فرعون هیچ حرکتی مبنی بر آزادی زندانیان نمی کرد، انگار که فراموش کرده عهدی بسته، اما باز هم هامان و بدنه ی کارشناسی اش با همان دلایل واهی قبل، باعث شدند که زندانیان بنی اسرائیل باز هم در زندان بمانند. علی رغم تمام تلاش موسی و رایزنی هایی که می کرد، فرعون حاضر نشد به عهدش وفا کند و باز هم موسی دوباره به آنها تذکر داد و به آنها گوشزد می کرد که در این عذاب های پی در پی، خدایان مصر به فریاد آنها نرسیده است و زین پس هم نمی رسد و از آنها می خواست تا به عهد خود پایبند باشند اما سخنان موسی همچون کوبیدن میخ در سنگ بود و کسی توجهی نمی مرد، حتی قبطیانی که چند صباحی پیش، جلوی موسی التماس می کردند و روی می خراشیدند تا جرعه ای آب به آنها رساند، گویی دچار نسیان و فراموشی شده بودند و شد آنچه که می باید می شد. و باز هم عذابی دیگر برایشان رقم خورد عذابی که دردناک ترین عذاب ها بود...عذابی که تا به حال نه چشمی دیده بود و نه گوشی شنیده بود. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_چهار🎬:
هامان با تعجب گفت: پروردگار مصریان! فرعون بزرگ به سلامت باشد، چه شده؟! گویی غمی بزرگ بر چهرتان نشسته!
فرعون خرناسی کشید و‌گفت: حالت خوب است؟! با این اوضاعی که در مصر هست باید بپرسی چه شده؟!
هامان نفسش را محکم بیرون داد و گفت: شما به توصیه ی کارشناس های ما گوش نکردید و بنی اسراییل را آزاد کردید، آنهم در زمانی که موسی با سحرهایش تمام خدایان ما را مغلوب کرده بود اما...
فرعون با عصبانیت حرف هامان را قطع کرد و گفت: اما چه؟! باز هم میبایست به توصیه ی شما عمل می کردم و خلف وعده می نمودم؟! همانا من هم نمی خواستم زندانیان را آزاد کنم اما ندیدی برف های سرخ چگونه قبطیان را می کشت؟! آیا خانه ای در مصر هست که چند نفر از اعضایش قربانی این برف ها نشده باشد؟! آیا کسی در مصر هست که در این بلا عزیزی از دست نداده باشد و عزادار نباشد؟ دیدید که به یک باره جمعیت قبطیان به نصف رسید، چاره ای دیگر نبود، اگر زندانیان را آزاد نمی کردم تا الان هیچ قبطی ای در مصر زنده نبود و اینک سرزمین مصر زیر پای بنی اسرائیل بود و آنها در اینجا حکومت می کردند.
هامان سری تکان داد و‌ گفت: الان هم وضع آنچنان خوب نیست، از یک طرف موسی خدایان مصر را به سخره گرفته و اعتقادات مردم سست شده است، از طرف دیگر جمعیت زیادی از بنی اسرائیل که تا به حال در بند بوده اند در شهرها جولان میدهند و هیچ کس از مردم از ترس خدای موسی نمی تواند چیزی به آنها بگویند.حق هم دارند آنها آنچنان در عذاب های مداوم بوده اند که اینک ترس از آن دارند که اگر خراشی به یکی از بنی اسراییل افتد، خدای موسی عذابی بدتر بر سرشان نازل کند.
هامان نفس کوتاهی کشید و همانطور که با تاسف سرش را تکان میداد ادامه داد: این قوم بنی اسرائیل دیگر آن قومی نیست که ما کودکانشان را می کشتیم و جوانانشان را به بردگی می گرفتیم و زنانشان را در عیش و نوش در کنار خود داشتیم و کنیزی ما را می کردند، اینها چهل سال است که تحت تعلیم موسی، خیلی چیزها آموخته اند، نگاه به فقرشان نکنید، موسی سحری کرده که عقل های بنی اسراییل به کار افتاده است، آنان اینک بسیار زیرک و سیاستمدار شده اند، خیلی از هنرها و فنون و علوم را از ما یاد گرفته اند و از طرفی با تکیه قدرت نمایی خدایشان که عذاب های عجیب و غریب بر ما نازل می کرد، هر کاری می توانند بکنند، بلی هر کاری...
فرعون دستش را مشت مرد و روی دسته ی تخت زرینش کوبید و گفت: هر کاری؟! منظورت این است که می توانند من، رامسس بزرگ، خدای مصریان را از تخت به زیر کشند و خود حکومت کنند؟!
هامان نفسش را محکم بیرون داد و گفت: اگر حواسمان نباشد این کار را هم می کنند همانگونه که خدایان مصر را در پیش چشم مرد خوار و خفیف کردند.
فرعون که خوب می دانست هامان حقیقت را می گوید گفت: وقت این حرفها نیست، فعلا در ظاهر با قوم موسی مصالحه می کنیم، اما قصد من این است کل بنی اسراییل را یک جا بکشم...یعنی تمام افراد بنی اسرائیل را، از کوچک و بزرگ ، پیر و جوان، زن و مرد، همه و همه را از دم تیغ بگذرانم، می خواهم سرزمین مصر از خون بنی اسرائیل سیراب شود. باید به تمام سربازان و لشکریان آماده باش دهیم، اما هیچ کس نباید بفهمد این آماده باش برای چیست و‌ کی و چگونه جنگ در می گیرد...

ادامه دارد...
undefined۱

۱۶۹

۱۶:۵۸