عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_دوundefined: نزدیک سحر بود که گروه های بنی اسرائیلی یکی پس از دیگری به محل قرار رسیدند، جمعشان جمع بود و چهره شان از شادی می درخشید. موسی نبی بر فراز بلندی قرار گرفت و نقشه ی راه را برای بنی اسرائیل دوباره گوشزد کرد و تاکید کرد تا قبطیان از هجرت آنان آگاه می شوند باید پیش بروند و راه آنها به سمت اورشلیم بود اما از بیراهه می رفتند، موسی همه ی موارد را گوشزد کرد و بار دیگر از قومش عهد گرفت، عهدی که در اوا راه از آنها گرفته بود، عهد برای یاری دین خدا تا آمدن پیامبر آخرالزمان و به ثمر نشستن تلاش های تمام انبیاء و اولیاء الهی.... از ان طرف در مصر اوضاع آرام بود و شادی نادمحسوسی در قصر موج میزد، هامان بسیاری از سربازان را مرخصی داده بود تا استراحت کنند چون از نظر آنها تا روز دیگر، بنی اسراییلی وجود نداشت و وقتی بنی اسرائیل نباشد یعنی همهدچی برای فرعونیان امن و امان است و نیاز به حضور لشکر بیشماری از قبطیان نبود. دم دم های ظهر بود که هامان یکی از جاسوسان خبره اش را به سمت محل اسکان بنی اسرائیل فرستاد تا خبرهای مسرت بخش را با بیان صحنه های مرگ بنی اسرائیل برای او آورد چند ساعتی از ظهر گذشته بود که جاسوس هامان با چهره ای مغموم و شتابی زیاد وارد قصر شد و یک راست به خدمت هامان رسید و با هزار جان کندن، خبر فرار بنی اسرائیل را به هامان داد. هامان با چشمانی از حدقه بیرون زده فریاد زد: چه می گویی تو؟! بنی اسرائیل فرار کرده اند؟ کسی در آنجا نبود؟! مگر امکان دارد؟! آنها شب گذشته سمی مهلک خورده اند که فیل را از کار می اندازد، الان باید خبر اجساد تلنبار شده شان را برای من بیاوری نه اینکه ....درست فکر کن آیا به سخنی می گویی اعتماد داری؟! جاسوس سرش را پایین انداخت و گفت: من آنچه را دیدم گفتم، هیچ کس در آنجا نبود حتی خبری از دام ها و احشام شان هم نبود، پس اگر فرار نکرده باشند، باید یا آب شده باشندبه زمین رفته باشند. و یا دود شده باشند به هوا... هامان که از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمی آمد جلو آمد و سیلی محکمی به گوش جاسوسش زد و گفت: مردک مرا مسخره می کنی؟! مگر میشود ششصد هزار نفر با کل اموالشان به زمین فرو روند؟! جاسوس همانطور که رد سیلی روی گونه اش را دست می کشید گفت: خوب من گفتم فرار کرده اند کما اینکه رد رفتنشان روی خاک بیابان مانده است و مشخص است با برنامه بوده و از بیراهه رفته اند... هامان همانطور که دستهایش را پشت سرش قفل کرده بود و بی هدف عرض تالار را می پیمود گفت: تو....تو....تو خود باید به نزد فرعون بروی و این خبر را به او بدهی ... رنگ جاسوس با شنیدن این حکم زیر و رو شد، چرا که می دانست هر آن ممکن است فرعون حکم مرگش را صادر کند،اما چاره ای نداشت،امر هامان باید اطاعت می شد که اگر چنین نمی کرد، هامان زودتر او را می کشت. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_سه🎬:

فرعون از عصبانیت خون خودش را می خورد و مدام فریاد میزد و ناگهان جلوی هامان ایستاد و گفت: بنی اسراییل فرار کرده اند....خوب بهتر....مگر من نمی خواستم دستشان از مصر کوتاه شود، حالا شده....چرا باید حرص جوش بخورم و اوقات خودم را تلخ کنم؟!
هامان سری تکان داد و گفت: نه ...نه...این حرف را نزنید اگر شما این فرار را قبول کنید، شکست خودتان و تمام خدایان مصر را قبول کرده اید، فراموش نکنید در جریان عذاب های پی در پی که موسی و خدایش بر مردم مصر روا داشتند خدایان ما ضعیف و از اعتبار افتادند، حال اگر نسبت به فرار بنی اسرائیل بی تفاوت باشیم، نه تنها خدایان بلکه زبانم لال خود شما هم از درجه ی اعتبار ساقط می شوید...پس
فرعون با عصبانیت به میان حرف هامان دوید و‌گفت:پس چه؟! الان که آنها رفته اند چه کنم؟! آن وقت که می بایست جاسوسانت به کار باشند تا مانع فرارشان شویم، نبودند حالا برای من فتوا می دهی و نظریه می پردازی؟!
هامان که خوب حال فرعون را درک می کرد و می خواست همزمان با آرام کردن فرعون او را نیز نسبت به بنی اسرائیل بشوراند گفت: اتفاقا الان بهتر، ما به دنبال آنها می رویم و بنی اسراییل را یک جا می کشیم و از طرفی سرزمین مصر به خون آنها آلوده نمی شود و مردم عظمت دربار و خدایان مصر را می دانند.فرعون مانند کودکی پایش را به زمین زد و گفت: چه می گویی تو...آنها فرار کرده اند و سربازان ما در خواب ناز، تا ما بخواهیم لشکر را جمع کنیم آنها فرسنگ ها از اینجا دور شده اند.
هامان لبخندی زد و گفت: خیالتان راحت ما به آنها می رسیم ، چرا که همه ما سواره هستیم و مرد جنگی، اما آنها پیاده با کلی زن و کودک و احشام زیاد، حرکتشان کند است و ما خیلی زود به آنجا می رسیم.
فرعون سری تکان داد و گفت: پس اعلام عمومی کنید تا از تمام شهرهای مصر افراد جنگجو به پایتخت بیایند تا حرکت کنیم
هامان سری تکان داد و گفت: به روی چشم، اما فقط به مردخای جنگی نباید قناعت کرد باید دستور دهیم که تمام قبطیان شرکت کنند که تمام قبیله های مصر در این جنگ که بی شک به پیروزی منتهی میشود شرکت نمایند تا خون بنی اسراییل بر گردن یک قبیله نباشد و از طرفی همه قبایل در این پیروزی سهیم باشند و تعداد ما آنچنان زیاد باشد که بنی اسراییل با دیدن سیاهی لشکر ما زهره بترکانند...
فرعون حرف هامان را تایید کرد و خیلی زود قاصدانی به تمام شهرهای مصر فرستاده شد و همه را به پایتخت خواندند و جمع آوری و ساماندهی نیروها سه روز طول کشید و بنی اسراییل در این سه روز دورتر و پورتر می شد
ادامه دارد....#طاهره_سادات_حسینی
undefined۱

۱۴۷

۱۷:۱۷