عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجundefined: فرعون از انداختن کودکان حزقیل در آتش می گفت و آسیه بی صدا اشک می ریخت، فرعون گفت و گفت تا رسید به شهادت حزقیل او همانطور که سعی می کرد نکته به نکته ی اعدام حزقیل را بگوید، جوری تعریف می کرد که آسیه را بترساند و آسیه از اینکه عاقبتی چون حزقیل نصیبش شود، هراسی در دلش افتد و توبه کند و دوباره فرعون را به خدایی برگزیند. فرعون تعریف می کرد و آسیه محکم بر جای ایستاده بود، فرعون نیشخندی زد و گفت: بعد از انکه میخ های آهنین در دست و پای حزقیل فرو کردم و خون بدنش سرازیر شد دستور دادم چندین مرد جنگی بر سر او بریزند، نبودی و‌ ندیدی که چگونه تکه تکه اش کردند، حزقیل را پاره پاره کردند اما خدای او هیچ کمکی به او‌نکرد، همانطور که به تو نکرده و سالهاست تو در زندان من به سر می بری و هر وقت اراده کنم می توانم تو را بکشم. فرعون دور آسیه، دایره وار چرخی زد و گفت: حالا اگر می خواهی سرنوشتی چون حزقیل به سراغ تو نیاید، از اعتقادات پوچت برگرد، من خدایی بسیار مهربانم، تو را می بخشم و در درگاه خود، جایگاهی والا برایت در نظر می گیریم و در پیشگاه دیگر خدایان مصر هم تو را شفاعت می کنم که دچار غضب خداوند نشوی. فرعون روبه روی آسیه ایستاد و گفت: چرا ساکتی؟! می دانم تصمیم سختی ست، پس به تو فرصت می دهم که فکر کنی، اما بدان که این فرصت بسیار کوتاه است. فرعون این را گفت و به سمت در تالار حرکت کرد که صدای آسیه بلند شد: زهی خیال باطل...من هیچگاه دست از پرستش پروردگار بزرگ بر نمی دارم و به دامان بنده ای حقیر چون تو نمی آویزم، خوشا به سعادت حزقیل که جان خود را در راه خداوند یکتا از دست داد، بی شک خداوند جایگاهی بسیار عظیم در سرای جاویدان برای او در نظر گرفته و خوشا به حال همسر و فرزندان حزقیل که با مرگشان، مظلومیت مومنان را به چشم مصریان کشیدند و بدان که ظلم پایدار نمی ماند و همانگونه که قوم ظالم هود و لوط و صالح دچار عذاب خداوند شدند، تو هم به آن گرفتار خواهی شد. فرعون که بعد از تعریف کردن واقعه ی اعدام حزقیل، توقع نداشت که یک زن اینچنین رجز بخواند، دندان هایش را بهم سایید و زیر لب گفت: من تا تو را سرجایت ننشانم، کوتاه نخواهم آمد. فرعون با رویی سرخ از عصبانیت، از قصر ملکه بیرون آمد و سوار بر تخت روانش شد و به غلامان دستور داد تا او را به قصر مادر آسیه ببرند، او از روابط صمیمانه ی این مادر و دختر خبر داشت و می خواست برای رسیدن به هدفش، دست به دامان مادر آسیه شود. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_شش🎬:
خبر ورود فرعون به قصر مادر آسیه به او رسید، ایشان که از این دیدار متعجب بود، با دستپاچگی خود را به تالار قصر رساند و به حالت کرنش و تعظیم بود که فرعون وارد تالار شد.
فرعون با قدم هایی شتابان جلو‌ آمد و بدون مقدمه گفت: اینک از نزد ملکه ی دربار می آیم. آسیه، دختر تو، شاهزاده ی قبطیان و همسر من، گویا به جنون گرفتار شده، او یا مجنون شده و یا خیانتکار، حرفهایش شبیه حرفهای حزقیل است، مدتهاست او را محدود کرده ام، اما اینک می خواهم کاری کنم که تمام مصر درس بگیرند.ای همسر مزاحم بن عمید! خوب از علاقه ی من به دخترت خبر داری، نمی خواهم آسیبی به او برسد اما گویی آسیه دیوانه شده است آمده ام تا به تو هشدار دهم به نزد آسیه بروی و به هر طریق ممکن او را به راه آوری و از او بخواهی دست از عقاید جنون آمیزش بردارد، وگرنه همان بلایی را سر حزقیل آوردم، سر آسیه هم می آورم و چنان کنم که در تاریخ بنویسند و درس عبرتی برای تمام کسانی که به فرعون کافر شده اند باشد.
فرعون این حرف را زد و بی آنکه اجازه صحبت به مادر آسیه بدهد از قصر خارج شد.
مادر آسیه با سرعت آماده شد و سراسیمه خود را به قصر آسیه رساند.وارد تالار شد و آسیه را در حالتی از طمأنینه یافت که دستانش رو به آسمان بلند بود و زیر لب چیزی می گفت.مادر به آسیه نزدیک شد، پشت سر او قرار گرفت و گفت: تا کی خود را به عبادت خدای نادیده مشغول می کنی حال آنکه فرعون نقشه هایی خطرناک در ذهن خود برای تو کشیده است.
آسیه دستانش را پایین آورد و همانطور که لبخند می زد به عقب برگشت، دستان سرد مادر را در دست گرفت و گفت: چه می گویی مادر؟! آیا شک داری من راه درست را می روم؟! تو خودت بهتر از من می دانی که فرعون نه خدا، بلکه پادشاهی خون ریز است که خون هزاران طفل بی گناه و مردمی مظلوم به گردنش است و شک نکن روزی این خونها دریایی می شوند که او را در خود غرق می نمایند.
مادر نفس کوتاهی کشید و گفت: برای من نمی خواهد چیزی از اعتقاداتت بروز دهی، من آمده ام تا بگویم با فرعون مدارا کن...او تو را بسیار دوست می دارد و خود می دانی از جان و دل عاشق توست، پس کمی از موضعت عقب نشینی کن و کافی ست بگویی او را به خدایی قبول داری، با همین اعتراف کوتاه و ساده و ظاهری، جان خود را نجات داده ای، به همان خدایی که تو می پرستی، اگر از حرفت برنگردی، فرعون بلایی سخت و عظیم بر سر تو می آورد که جگری از من بسوزد...
آسیه سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: مادر! تو می خواهی من وجود خداوند بزرگ را انکار کنم و به او کفر بورزم و فرعون را که بشری چون من است به خدایی قبول کنم؟! نه...هرگز که چنین نمی کنم.
مادر آسیه که مستاصل شده بود با دستانش صورت آسیه را قاب گرفت و گفت: دخترم! می گویم جان خودت را نجات بده، تو یک شاهزاده ای از کودکی تا هم اینک در قصر بوده ای و لای پر قو قد کشیده ای، سفره ات همیشه رنگارنگ بوده و هر چه خواسته ای در کمتر از دقیقه برایت فراهم شده، بدان تو آنقدر ناز پرورده ای که اگر فرعون یک وعده غذا به تو ندهد سخت عذاب می کشی چه برسد به اینکه بخواهد تو را چون حزقیل عذاب دهد....
آسیه به میان کلام مادر دوید، می خواست رازی را برایش بازگو کند پس گفت: مادر! مرا از عذاب فرعون نترسان، ایمان من به خدا حتی ذره ای هم کم نخواهد شد و محال است من از راهی که رفته ام برگردم، بگذار برایت بگویم، به خدا قسم قبل از اینکه فرعون به اینجا بیاید و مرا از کشته شدن حزقیل باخبر کند، من از شهادت او خبر داشتم.
مادر چشمانش را ریز کرد و گفت: خبر داشتی؟! آخر چگونه؟!
ادامه دارد...
undefined۱

۲۷۶

۱۶:۵۴