طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_هفت
: موسی بدون آنکه بداند در اطرافش چه می گذرد غرق عبادت پروردگارش بود در این هنگام وحی پروردگار بر او نازل شد ابلیس کمی جلوتر رفت تا بداند موسی چه به خدا می گوید او می خواست به نحوی حواس موسی را پرت و او را فریب دهد تا به خیال خام خودش مانع نزول تورات شود و روزی را برای موسی رقم زند مثل روز«آدم»... در این هنگام پروردگار به حضرت موسی فرمود: ای موسی! من نماز و هیچ گونه دعایی را از بندهای قبول نمی کنم الا این که نسبت به عظمت من تواضع کند، من را بزرگ و خودش را کوچک بداند. بندگی کند و در قلبش نسبت به من خوف داشته باشد. روزش را برای ذکر من قرار بدهد و هیچ گاه بر گناهی که انجام میدهد اصرار نکند و سریع توبه کند. ای موسی، بنده ی من ، نه تنها باید حق من را حفظ کند بلکه باید حق و بزرگی و منزلت اولیاء و دوستانم را هم باید حفظ کند و آنان که من اراده کرده ام را بزرگ دارد چرا که آنان بزرگان اهل زمین و آسمانند.
موسی با تواضع گفت: خداوندا ! برای من این مطلب را باز نما، منظور از اولیایی که باید حقشان را نگه دارم ابراهیم، اسحاق و یعقوب و پیامبران قبل از من است؟
خداوند پاسخ داد: ای موسی! بدان و آگاه باش اراده و منظور اصلی من از این اولیاء و بزرگان، آن هایی است که به خاطر آنها خلقت آدم ایجاد شد و به خاطر آنها بهشت و جهنم آفریده شد، همانا من دو عالم را نیافریدم مگر به بهانه ی وجود این بزرگان...
موسی پرسید: بار الها! آنها چه کسانی هستند؟!
خداوند فرمود: بدان و آگاه باش و به همگان بگو برگزیدگان من محمد و احمد است همانا نام او را از نام خودم برگرفته ام چرا که من «محمود» هستم و او «محمد» است.
هنگامی که پروردگار این عظمت از پیامبر را نشان داد، ابلیس قدمی پیش گذاشت او می خواست حس حسادت موسی را قلقلک دهد همانطور که حس حسادت سامری را برانگیخت و سامری، هارون که نبی خدا بود را کنار زد و خود را جانشین او قرار داد، ابلیس طمع کرده بود که موسی هم چنان کند که نسبت به محمد و آل محمد که اکنون به طور واضح خداوند او را بر همگان برتری داده بود رشک ببرد و موسی اعتراض کند که چرا منِ موسی که عاشقانه تو را دوست دارم و سختی های زیادی در راه هدایت بندگانت کشیدم آن فرد برگزیده نباشم. ابلیس خواست جلو برود و موسی را وسوسه کند، هنوز قدمی برنداشته بود که حضرت موسی با لحنی سراسر خشوع که عشق به خدا از آن می بارید فرمود : خداوندا تقاضایی از تو دارم که امیدوارم آن را اجابت کنی، من را از امت او قرار بده، دوست دارم نام موسی هم جز امت محمد نوشته شود.
در این هنگام خداوند به او فرمود: ای موسی! بشارت باد بر تو که تو از امت او هستی و ابراهیم هم از امت اوست. و این شرافت بسیار بزرگی برای موسی بود که به آن مقام بالا رسیده بود که عضو امت پیامبر خاتم باشد.
در این لحظه ابلیس که آمده بود تا فرصتی برای گمراهی موسی به دست بیاورد و اگر موسی ذره ای و کمترین درجه ای از حسادت در وجودش بود میتوانست از همین روزنه باریک در او نفوذ کند؛ اما موسی از تمام حسادتها دور بود و نگاهش به فراتر از آنها بود. و این پاسخش به خوبی نشان میداد که هم پیامبری محمد صلی الله علیه واله را پذیرفته بود و هم می خواست جزء امتش باشد. ابلیس تا این جواب موسی را شنید به عقب برگشت و متوجه شد که نمیتواند از راه حسادت راهی به موسی پیدا کند و از او ناامید شد.
در این هنگام موسی که از شوق مصاحبت با خدا لبریز شده بود و تمام وجودش غرق و محو در خدا شده بود و عاشق در اوج این حالات چیزی جز آغوش امن معشوق نمی خواهد، از شدت عشقش ملتمسانه نگاهش را به آسمان دوخت و به خدا گفت: خدایا خودت را به من نشان بده، پروردگارا آنچنان مهرت بر دلم سایه افکنده و آتشی در وجودم پدید آورده که جز با دیدن تو آرام نمی گیرم... ادامه دارد... #
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_هشت🎬:
موسی به خدا گفت: خدایا خودت را به من نشان بده، آخر بی تاب دیدنت شدم و البته رابطه میان موسی و خدا رابطه فراتر از رابطه پیامبری که مسئولیت اجتماعی دارد با خدا بود. یک رابطه عاشقانه میان عابد و معبود بود. حضرت موسی در اوج تعلق و عشق معنوی به خدا بود و وقتی این عشق فوران می کند، چنین خواسته ای نامعقول نخواهد بود.
در روابط عاشقانه معنوی این گونه است که اگر عاشق مرحله ای از لذت حضور را درک کرد متوقف نمی شود چون تمامیت و زیاده خواه است و بیش تر از آن می خواهد بطوریکه اگر معشوق با او صحبت کند، صحبت بیش تر میطلبد و خواسته اش فراتر از صحبت می رود و دیدار معشوق را می طلبد و تا جایی این رابطه پیش میرود که عاشق می خواهد در حقیقت معشوق فانی شود و جدایی بین او و معشوقش نباشد. همانا عاشق در مقابل معشوق، خودی نمی بیند و همه چیز را در وجود معشوقش میبیند.
حال حضرت موسی این گونه بود که صدای خدا را میشنید و به همان راضی نبود و میخواست بیشتر به خدا نزدیک شود و او را ببیند اما اجابت این درخواست کاملا عملی نبود ولی تا حدی امکان پذیر بود، چون عالم دنیا تا حدی میتواند تجلی خدا را تاب بیاورد و بیشتر از آن حد، ظرفیت ندارد و باید وارد عالم دیگری شد تا بتوان حد بیشتری از خدا را دید. درک بیشتر خدا نیاز به سیر و سلوک در عوالم مختلف دارد.
در اینجا که خداوند حال و عشق خالص موسی را می دانست فرمود: ای موسی! تو تاب دیدن مرا نخواهی داشت و نمی توانی مرا ببینی، به این کوه بنگر، اینک من خود را به این کوه نشان می دهم ببین چه پیش می آید اگر کوه توانست در اثر تجلی من، سرجایش بایستد پس تو هم میتوانی مرا ببینی.
خدا کمی بیش تر از آنچه که ظرفیت دنیا بود، بر کوه تجلی پیدا کرد و کوه جوری متلاشی شد که مانند اینکه از درون انفجاری شدیدی رخ داد و تکه هایش به دریا رسید. البته گویا این روایت در عالم مکاشفه برای موسی رخ داد.
در این لحظه حال موسی با حس حضور خداوند و دیدن وضع کوه متغیّر شد و خداوند به ملائکه فرمود: موسی را بگیرید که عنقریب از بین میرود و نابود میشود و ملائکه وارد شدند و موسی را احاطه کردند و موسی فهمید که این جا جایگاه او نیست و این خواسته ای بزرگ بود و از خداوند عذرخواهی کرد که بیش از حد توانش درخواست کرده و پیش روی کرده است. در این جا شدت حضور پروردگار و تجلی حضورش به حدی بود که روح حضرت موسی تاب نیاورد و از بدنش مفارقت کرد و گویی از خشیت پروردگار و صحنه ای که دید مرد.و خداوند روحش را برگرداند و موسی از خداوند بابت درخواست زیاد از حدش توبه کرد و خدا به او فرمود: ای موسی! تو پیامبر خوب من هستی و من دوستت دارم. جبرائیل هم به موسی گفت: من هم با تو هستم و این جا نشان می دهد که مقام جبرئیل چه قدر بالاست که تا جایی که موسی که پیامبر اولوالعظم توانسته بود برود جبرئیل هم در آن مکان حضور داشت.
اما در مقایسه برتری حضرت محمد و موسی میتوان به شبی که پیامبر به معراج رفت، اشاره کرد که جبرئیل تا محدوده خاصی توانست با پیامبر همراهی کند و همان جا بود که همراه موسی بود ولی پیامبر اسلام، از آن جا هم بالاتر رفتند.
ادامه دارد...
موسی به خدا گفت: خدایا خودت را به من نشان بده، آخر بی تاب دیدنت شدم و البته رابطه میان موسی و خدا رابطه فراتر از رابطه پیامبری که مسئولیت اجتماعی دارد با خدا بود. یک رابطه عاشقانه میان عابد و معبود بود. حضرت موسی در اوج تعلق و عشق معنوی به خدا بود و وقتی این عشق فوران می کند، چنین خواسته ای نامعقول نخواهد بود.
در روابط عاشقانه معنوی این گونه است که اگر عاشق مرحله ای از لذت حضور را درک کرد متوقف نمی شود چون تمامیت و زیاده خواه است و بیش تر از آن می خواهد بطوریکه اگر معشوق با او صحبت کند، صحبت بیش تر میطلبد و خواسته اش فراتر از صحبت می رود و دیدار معشوق را می طلبد و تا جایی این رابطه پیش میرود که عاشق می خواهد در حقیقت معشوق فانی شود و جدایی بین او و معشوقش نباشد. همانا عاشق در مقابل معشوق، خودی نمی بیند و همه چیز را در وجود معشوقش میبیند.
حال حضرت موسی این گونه بود که صدای خدا را میشنید و به همان راضی نبود و میخواست بیشتر به خدا نزدیک شود و او را ببیند اما اجابت این درخواست کاملا عملی نبود ولی تا حدی امکان پذیر بود، چون عالم دنیا تا حدی میتواند تجلی خدا را تاب بیاورد و بیشتر از آن حد، ظرفیت ندارد و باید وارد عالم دیگری شد تا بتوان حد بیشتری از خدا را دید. درک بیشتر خدا نیاز به سیر و سلوک در عوالم مختلف دارد.
در اینجا که خداوند حال و عشق خالص موسی را می دانست فرمود: ای موسی! تو تاب دیدن مرا نخواهی داشت و نمی توانی مرا ببینی، به این کوه بنگر، اینک من خود را به این کوه نشان می دهم ببین چه پیش می آید اگر کوه توانست در اثر تجلی من، سرجایش بایستد پس تو هم میتوانی مرا ببینی.
خدا کمی بیش تر از آنچه که ظرفیت دنیا بود، بر کوه تجلی پیدا کرد و کوه جوری متلاشی شد که مانند اینکه از درون انفجاری شدیدی رخ داد و تکه هایش به دریا رسید. البته گویا این روایت در عالم مکاشفه برای موسی رخ داد.
در این لحظه حال موسی با حس حضور خداوند و دیدن وضع کوه متغیّر شد و خداوند به ملائکه فرمود: موسی را بگیرید که عنقریب از بین میرود و نابود میشود و ملائکه وارد شدند و موسی را احاطه کردند و موسی فهمید که این جا جایگاه او نیست و این خواسته ای بزرگ بود و از خداوند عذرخواهی کرد که بیش از حد توانش درخواست کرده و پیش روی کرده است. در این جا شدت حضور پروردگار و تجلی حضورش به حدی بود که روح حضرت موسی تاب نیاورد و از بدنش مفارقت کرد و گویی از خشیت پروردگار و صحنه ای که دید مرد.و خداوند روحش را برگرداند و موسی از خداوند بابت درخواست زیاد از حدش توبه کرد و خدا به او فرمود: ای موسی! تو پیامبر خوب من هستی و من دوستت دارم. جبرائیل هم به موسی گفت: من هم با تو هستم و این جا نشان می دهد که مقام جبرئیل چه قدر بالاست که تا جایی که موسی که پیامبر اولوالعظم توانسته بود برود جبرئیل هم در آن مکان حضور داشت.
اما در مقایسه برتری حضرت محمد و موسی میتوان به شبی که پیامبر به معراج رفت، اشاره کرد که جبرئیل تا محدوده خاصی توانست با پیامبر همراهی کند و همان جا بود که همراه موسی بود ولی پیامبر اسلام، از آن جا هم بالاتر رفتند.
ادامه دارد...
۱۴۰
۱۷:۱۴