طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_یک
: مثلث اتحادی که یک ضلع آن منافقین و یک ضلع آن گروه سامری و ضلع اصلی آن هم ابلیس بود شکل گرفت. جلسه ای در زیر خیمه با محوریت این مثلث شکل گرفت، آنها می خواستند برای قوم بنی اسراییل که حالا مثلا پیامبرشان گریخته بود تصمیم بگیرند، درست این صحنه سالها بعد در بین قوم بنی اسماعیل هم در محلی به نام سقیفه تشکیل شد و دقیقا در آنجا هم محوریت جلسه را پیرمردی ناآشنا که اثر سجده بر پیشانی اش بود اداره می کرد، کسی نفهمید آن پیرمرد چه کسی بود و از کجا آمد و وقتی حرفش را به کرسی نشاند به کجا رفت، اما تاریخ گواه است که ان پیرمرد زاهد و این مرد تاجر هر دو یکی بودند و کسی جز ابلیس نبودند. ابلیس خود پیشنهاد تشکیل این جلسه داد، او می خواست مسیر مستقیم و هدایت بشریت را منحرف کند و دوباره تمدنی ابلیسی پایه گذاری کند، اما باید با احتیاط و سیاست مدارانه پیش می رفت، ابلیس خوب می دانست که به یک باره نمی تواند در مقابل خداوند یکتا قد علم کند و شمشیر از رو ببندد چرا که اگر این کار می کرد و می خواست در وهله ی اول خدا را از مناسک بنی اسرائیل حذف کند شکست می خورد، چرا که مردم بنی اسراییل طی سالیان دراز معجزات زیادی از خداوند یکتا دیده بودند و هنوز هم از قِبَل همین معجزات «سلوی» شکار می کردند و نان«مَن» می خوردند و «غمام» هم بر سرشان از انان محافظت می کرد، پس حذف چنین خدای توانمندی باعث شورش مردم میشد،چون مردم این خدا را دوست داشتند پس خط انحراف می بایست کم کم پیش برود و آنچنان بی صدا باشد که کسی متوجه نشود حق کدام است و باطل کدام است. مثلت انحراف به گفتگونشسته بودند و بحث پیرامون فرار موسی بود، یکی از منافقین همانطور که گوشه ی سبیلش را می جوید گفت: حالا چه کنیم؟! سامری نگاهش به دهان تاجر قاصد بود، ابلیس که تمام نگاه ها را به خود می دید گفت: چه کنیم؟! خوب این واضح است، خداوند مردم که همان«یَهُوَ» است، پیامبرش فرار کرده و آنچنان که می گویید این پیامبر فراری جانشینی برای خود انتخاب کرده، پس وقتی پیامبر دروغین باشد جانشینش هم مانند اوست و اینک شما باید او را خلع کنید و به جای او کسی که شایستگی های امامت و رهبری بنی اسرائیل را داشته باشد انتخاب کنید. تا ابلیس این نظر را داد، صدای مرحبا مرحبا از جمع بلند شد و حالا سوال اینجا بود که مقام امامت از آن چه کسی باشد؟! و اینبار باز هم ابلیس نگاهش خیره به سامری بود، زیرا او خوب از طبیعت دنیا طلب سامری آگاه بود و می دانست سامری مانند موم در دستان او خواهد بود و به راحتی می تواند دین خدا پرستی را به بت پرستی بدل کند و از طرفی مردم می گفتند سامری چشم برزخی دارد ومکاشفه می کند پس می تواند جانشین خوبی برای موسی باشد بعد از ساعتی شور و مشورت، بالاخره سقیفه ی بنی اسراییل هم به نتیجه رسید و سامری را به جانشینی برگزیدند و خیلی زود این خبر در بین تمام افراد بنی اسرائیل پیچید. ابلیس خوشحال از این رویداد بود، چون قدم اول انحراف قوم موسی را برداشته بود و مقام ولایت را خلع و مهره ی خودش را جانشین او گذاشته بود و در تمام جوامع بشری این اولین قدم انحراف ملت هاست، غصب کرسی ولایت و حذف خلیفه ی خداوند... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه_دو🎬:
داستان جانشینی سامری به تمام بنی اسرائیل رسید، حالا بنی اسراییل سه قسمت شده بودند تعداد اندکی طرفدار هارون و تعدادی هم طرفدار سامری و اما قسمت اعظم بنی اسراییل هم ساکتین بودند که موضع خودشان را اعلام نمی کردند و اگر اینها پا به میدان می گذاشتند و از هارون جانبداری می کردند شاید سامری با همکاری ابلیس نمی توانست جلو برود و دین خدا را دستخوش حیله های شیطانی خود نماید.
حالا که سامری جانشین شده بود، ابلیس می بایست تا برگشت حضرت موسی از چله نشینی کوه طور، چنان کند که تلاش چهل ساله ی موسی به باد رود و قوم بنی اسراییل را جز اعوان و انصار خودش کند پس بلافاصله بعد از انتخاب و انتشار خبر انتخاب سامری با او جلسه ای دو نفره گرفت.
حالا سامری و ابلیس در خیمه ای جدای از بقیه به شور نشسته بودند.سامری خیره در چشمان پر از آتش ابلیس بود و ابلیس لبخندی زد و گفت: اولا انتخابت را تبریک می گویم دوم اینکه آیا می خواهی همچون موسی عزیز بنی اسراییل شوی و همه ی قوم تو را پیامبر خدا بدانند.
سامری با نیشی باز گفت: با تلاش شما من به کرسی امامت نشستم حال هر چه بگویی گوش می کنم چون میدانم حرفهایت همه درست است، حال بگوچه کنم که مردم به من گرایش پیدا کنند؟!ابلیس خوشحال از اینکه شخصی مثل سامری که از خواص بود و مردم فضیلت هایش را می دانستند با او هم پیمان شده گفت: موسی به سبب اینکه با خدا سخن گفته بود در بین مردم ارج و قربی عظیم پیدا کرد و تو نیز باید چنین کنی یعنی با خدا سخن بگویی، اصلا مردم ببیند که تو با خدا سخن می گویی و خدا با تو حرف میزند!
سامری با تعجب گفت: من با خدا سخن بگویم درست اما خدا چگونه با من سخن بگوید که مردم هم ببینند؟! مگر خدا گوش به حرف من می کند که بگویم خدایا. با من سخن بگو تا مردم مرا قبول کنند و خدا هم بگوید چششششم سامری چون تو چشم برزخی داری و مکاشفه می دانی و خاک زیر پای جبرییل را که مرده را زنده می کند داری من با تو سخن نی گویم...
ابلیس سرش را نزدیک سامری آورد و گفت: من راهی بلدم که خدا با تو سخن خواهد گفت، در پیش چشمان همین مردم
سامری ابروهایش را بالا داد و گفت: چه راهی زودتر بگو...ابلیس نفس کوتاهی کشید و گفت: تو باید به خدا جسم دهی، یعنی خدا در بین مردم تجسم پیدا کند، این خدای مجسم از خودش صدایی در می آورد که فقط تو معنای آن را می فهمی و به مردم منتقل می کنی...
سامری سرش را تکان داد و گفت: واضح تر سخن بگو بدانم...
ابلیس نیش خندی زد و گفت: کارهایی که می گویم را مو به مو انجام ده تا بفهمی چه نقشه ای دارماول اینکه دستور ساخت کوره ای بزرگ را بده و همزمان فراخوان بده که هر چه طلا در بین بنی اسراییل هست را جمع کنند تا در راه خدا خرج نماییم و چند صنعت گر ماهر هم به اینجا بیاور، توجه داشته باش تمام این کارها در کنتر از یک شبانه روز باید انجام شود تا ما زود به هدفمان برسیم.
سامری که هنوز گیج بود گفت: باشد، طلا ها را جمع می کنم، سنعت گر هم خیالت راحت موسی چنان به این قوم آموزش داده که در هر کاری که فکرش را بکنید مهارت پیدا کرده اند و استادانی حاذق شده اند..ابلیس قهقه ای زد و گفت: چه خوب...پس من هم کوره ی آتش را به پا می کنم که تخصص این کار را دارم
ادامه دارد..#طاهره_سادات_حسینی
داستان جانشینی سامری به تمام بنی اسرائیل رسید، حالا بنی اسراییل سه قسمت شده بودند تعداد اندکی طرفدار هارون و تعدادی هم طرفدار سامری و اما قسمت اعظم بنی اسراییل هم ساکتین بودند که موضع خودشان را اعلام نمی کردند و اگر اینها پا به میدان می گذاشتند و از هارون جانبداری می کردند شاید سامری با همکاری ابلیس نمی توانست جلو برود و دین خدا را دستخوش حیله های شیطانی خود نماید.
حالا که سامری جانشین شده بود، ابلیس می بایست تا برگشت حضرت موسی از چله نشینی کوه طور، چنان کند که تلاش چهل ساله ی موسی به باد رود و قوم بنی اسراییل را جز اعوان و انصار خودش کند پس بلافاصله بعد از انتخاب و انتشار خبر انتخاب سامری با او جلسه ای دو نفره گرفت.
حالا سامری و ابلیس در خیمه ای جدای از بقیه به شور نشسته بودند.سامری خیره در چشمان پر از آتش ابلیس بود و ابلیس لبخندی زد و گفت: اولا انتخابت را تبریک می گویم دوم اینکه آیا می خواهی همچون موسی عزیز بنی اسراییل شوی و همه ی قوم تو را پیامبر خدا بدانند.
سامری با نیشی باز گفت: با تلاش شما من به کرسی امامت نشستم حال هر چه بگویی گوش می کنم چون میدانم حرفهایت همه درست است، حال بگوچه کنم که مردم به من گرایش پیدا کنند؟!ابلیس خوشحال از اینکه شخصی مثل سامری که از خواص بود و مردم فضیلت هایش را می دانستند با او هم پیمان شده گفت: موسی به سبب اینکه با خدا سخن گفته بود در بین مردم ارج و قربی عظیم پیدا کرد و تو نیز باید چنین کنی یعنی با خدا سخن بگویی، اصلا مردم ببیند که تو با خدا سخن می گویی و خدا با تو حرف میزند!
سامری با تعجب گفت: من با خدا سخن بگویم درست اما خدا چگونه با من سخن بگوید که مردم هم ببینند؟! مگر خدا گوش به حرف من می کند که بگویم خدایا. با من سخن بگو تا مردم مرا قبول کنند و خدا هم بگوید چششششم سامری چون تو چشم برزخی داری و مکاشفه می دانی و خاک زیر پای جبرییل را که مرده را زنده می کند داری من با تو سخن نی گویم...
ابلیس سرش را نزدیک سامری آورد و گفت: من راهی بلدم که خدا با تو سخن خواهد گفت، در پیش چشمان همین مردم
سامری ابروهایش را بالا داد و گفت: چه راهی زودتر بگو...ابلیس نفس کوتاهی کشید و گفت: تو باید به خدا جسم دهی، یعنی خدا در بین مردم تجسم پیدا کند، این خدای مجسم از خودش صدایی در می آورد که فقط تو معنای آن را می فهمی و به مردم منتقل می کنی...
سامری سرش را تکان داد و گفت: واضح تر سخن بگو بدانم...
ابلیس نیش خندی زد و گفت: کارهایی که می گویم را مو به مو انجام ده تا بفهمی چه نقشه ای دارماول اینکه دستور ساخت کوره ای بزرگ را بده و همزمان فراخوان بده که هر چه طلا در بین بنی اسراییل هست را جمع کنند تا در راه خدا خرج نماییم و چند صنعت گر ماهر هم به اینجا بیاور، توجه داشته باش تمام این کارها در کنتر از یک شبانه روز باید انجام شود تا ما زود به هدفمان برسیم.
سامری که هنوز گیج بود گفت: باشد، طلا ها را جمع می کنم، سنعت گر هم خیالت راحت موسی چنان به این قوم آموزش داده که در هر کاری که فکرش را بکنید مهارت پیدا کرده اند و استادانی حاذق شده اند..ابلیس قهقه ای زد و گفت: چه خوب...پس من هم کوره ی آتش را به پا می کنم که تخصص این کار را دارم
ادامه دارد..#طاهره_سادات_حسینی
۱۳۸
۱۷:۰۳