طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهل_ششم
: در این ده سال حضرت موسی مدام توسط مراوداتی که با تجار مصر داشت اوضاع آنجا را رصد می کرد و طبق اخبار بازرگانان و الهامات غیبی که به ایشان می شد متوجه شده بود که علاوه بر شهادت پدر و خواهر و اقوامش، شبکه ی مومنانه حذقیل که درون کاخ حضور داشت نیز در شدیدترین وضع تقیه و استضعاف قرار داشت و بسیاری از افراد این شبکه نیز توسط هامان و نفوذی هایش، شناسایی و به شهادت رسیده بودند. حتی آسیه نیز دیگر امکان دستگیری از مومنین را نداشت و جاسوسان هامان او را در هر لحظه زیر نظر گرفته بودند و این زن بزرگوار تاریخ مصر، به شدت در ایام تقیه به سر می برد گویا منتظر رسیدن ظهور منجی بود تا دوباره سراز پا نشناخته سرتا پایش را فدای او نماید. از طرف دیگر حالا که فرعون متوجه شده بود چه ضربه سختی را از سوی بنی اسرائیل متحمل شده است، فشارهایش را بر بنی اسرائیل چند برابر کرده بود و دوران بسیار سختی برای بنی اسرائیل آغاز شده بود، دورانی شاید سخت تر از دوران پیش... این فشار و سختی دوچندانی که بر بنی اسرائیل وارد شده آزمایش و ابتلاء دیگری برای آن ها است تا خداوند آن ها را بیازماید که آیا این بار هم صبر می کنند یا تسلیم کفر و استبداد فرعون می شوند؟
قطعا در آن دوران امتی مقاوم تر از بنی اسرائیل وجود نداشت چرا که اگر می بود بدون شک خداوند وقایع آن ها را در کتابش برای ما نقل می کرد.
و چقدر این زمان که آخرالزمان است شبیه زمان موسی شده و اینبار شیعیان و ارادتمندان اهل بیت علیه السلام در سختی و ابتلاء شدید هستند و بی شک این ابتلا صورت می گیرد تا به فرموده ی امام صادق علیه السلام مومنین غربال شوند و غربال شوند تا دانه درشت ها و مخلص ها برای یاری حضرت حجت بن الحسن سوا شوند و کاش ما از غربال شده ها نباشیم. شنیدن خبرهای ناگوار در تمام طول این ده سال برای موسی بسیار سخت بود. با وجود این ناگواری ها یک انسان انقلابی و عدالتخواه نمی تواند به رفاه و آرامش خودش ادامه دهد، آنهم شخصی به مانند موسی که برگزیده شده برای امری بزرگ و خطیر، پس او تصمیم خود را می گیرد و به نزد شعیب می رود و اینچنین می گوید... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهل_هفتم🎬:
حضرت موسی درست در روزی که ده سال از ازدواج و چوپانی اش برای گله ی گوسفند حضرت شعیب می گذشت و در سن چهل سالگی و پیامبری قرار داشت نزد حضرت شعیب آمد و فرمود: ای نبی خدا! همانطور که عهد نمودم بر عهد خود ماندم و اینک ده سال چوپانی ام به پایان رسید، خبرهایی از مصر به گوشم می رسد که بسیار متاثر کننده است، اگر اقدامی نکنم، بی شک شبکه ی مومنانه ی مصر از هم می پاشد و قوم بنی اسرائیل در زیر بار رنج و عذابی که فرعون به آنها می آورد، از بین می روند.من می خواهم به مصر کوچ کنم و به یاری مومنان مصر و قوم بنی اسرائیل بشتابم، می خواهم دین خدا را که در مصر گویا از نفس افتاده، دوباره زنده کنم و شریعت پیامبران پیشین را جان دهم و درست همانطوری که ده سال پیش اولین کوچم از مصر به مدین رقم خورد، اینک کوچ دومم را انجام دهم و از مدین به سمت مصر بروم و حالا خدمت شما آمدم که از شما اجازه بگیرم.حضرت شعیب با نگاهی مهربان، سرتاپای موسی را از نظر گذراند و فرمود: آری، تو برگزیده شدی تا کاری بزرگ انجام دهی و باید بروی تا ظلم ظالم را سرنگون کنی و بار دیگر مستضعفین زمین شاد شوند و عدالت در جامعه ی بشری رونق گیرد، اما ای فرزندم، اینک فصل سرد و سرماست، طوفان و باران و برف در همه جا هست و از طرفی همسرت صفورا باردار است، آیا می خواهی در همین زمان بروی یا اندکی صبر کنی تا هوا خوب و حال عیالت روبه راه شود؟! و از این گذشته آیا نمی ترسی که ماموران حکومتی تو را بشناسند؟!
موسی آهی کشید و فرمود: من به آسایش خانواده ام علاقمندم اما چه کنم که اگر بخواهم صبر بر عافیت کنم، ممکن است هر روز اتفاقی ناگوارتر برای مومنان مصر بیافتد، پس من باید هر چه زودتر خود را به آنجا برسانم بی شک که خدا حافظ من و کودکان و همسرم خواهد بود و از طرفی نگران من نباشید در آنجا کسی مرا نمی شناسد زیرا که من ده سال پیرتر شده ام و اینک شکل و شمایل یک چوپان را پیدا کرده ام و این چوپان هیچ شباهتی به موسی که ولیعهد مصر بود ندارد و شاید از نظر آنها من همان ده سال پیش در بیابان های پر از سنگلاخ مصر تا مدین مرده ام...
پس شعیب لبخندی زد و فرمود: باشد، هر آنچه را که اراده کردی انجام بده که خداوند تو را یاری می کند، فقط قبل از رفتن داخل اتاق عبادت من شو، صندوقچه ای داخل اتاق است، در آن را باز کن، داخل صندوقچه پر از عصاهای مختلف است، داخل صندوقچه دست ببر و عصایی را برای من بیاور...
موسی دست به روی چشم نهاد و از جا بلند شد و به سمت اتاق رفت، درب صندوق را باز کرد، نگاهی به داخل صندوقچه انداخت، همانطور که شعیب گفته بود صندوق پر از عصاهای مختلف بود، موسی دست برد تا عصایی را بردارد، ناگهان یک عصا به دستش چسپید و موسی همان عصا را برداشت و...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
حضرت موسی درست در روزی که ده سال از ازدواج و چوپانی اش برای گله ی گوسفند حضرت شعیب می گذشت و در سن چهل سالگی و پیامبری قرار داشت نزد حضرت شعیب آمد و فرمود: ای نبی خدا! همانطور که عهد نمودم بر عهد خود ماندم و اینک ده سال چوپانی ام به پایان رسید، خبرهایی از مصر به گوشم می رسد که بسیار متاثر کننده است، اگر اقدامی نکنم، بی شک شبکه ی مومنانه ی مصر از هم می پاشد و قوم بنی اسرائیل در زیر بار رنج و عذابی که فرعون به آنها می آورد، از بین می روند.من می خواهم به مصر کوچ کنم و به یاری مومنان مصر و قوم بنی اسرائیل بشتابم، می خواهم دین خدا را که در مصر گویا از نفس افتاده، دوباره زنده کنم و شریعت پیامبران پیشین را جان دهم و درست همانطوری که ده سال پیش اولین کوچم از مصر به مدین رقم خورد، اینک کوچ دومم را انجام دهم و از مدین به سمت مصر بروم و حالا خدمت شما آمدم که از شما اجازه بگیرم.حضرت شعیب با نگاهی مهربان، سرتاپای موسی را از نظر گذراند و فرمود: آری، تو برگزیده شدی تا کاری بزرگ انجام دهی و باید بروی تا ظلم ظالم را سرنگون کنی و بار دیگر مستضعفین زمین شاد شوند و عدالت در جامعه ی بشری رونق گیرد، اما ای فرزندم، اینک فصل سرد و سرماست، طوفان و باران و برف در همه جا هست و از طرفی همسرت صفورا باردار است، آیا می خواهی در همین زمان بروی یا اندکی صبر کنی تا هوا خوب و حال عیالت روبه راه شود؟! و از این گذشته آیا نمی ترسی که ماموران حکومتی تو را بشناسند؟!
موسی آهی کشید و فرمود: من به آسایش خانواده ام علاقمندم اما چه کنم که اگر بخواهم صبر بر عافیت کنم، ممکن است هر روز اتفاقی ناگوارتر برای مومنان مصر بیافتد، پس من باید هر چه زودتر خود را به آنجا برسانم بی شک که خدا حافظ من و کودکان و همسرم خواهد بود و از طرفی نگران من نباشید در آنجا کسی مرا نمی شناسد زیرا که من ده سال پیرتر شده ام و اینک شکل و شمایل یک چوپان را پیدا کرده ام و این چوپان هیچ شباهتی به موسی که ولیعهد مصر بود ندارد و شاید از نظر آنها من همان ده سال پیش در بیابان های پر از سنگلاخ مصر تا مدین مرده ام...
پس شعیب لبخندی زد و فرمود: باشد، هر آنچه را که اراده کردی انجام بده که خداوند تو را یاری می کند، فقط قبل از رفتن داخل اتاق عبادت من شو، صندوقچه ای داخل اتاق است، در آن را باز کن، داخل صندوقچه پر از عصاهای مختلف است، داخل صندوقچه دست ببر و عصایی را برای من بیاور...
موسی دست به روی چشم نهاد و از جا بلند شد و به سمت اتاق رفت، درب صندوق را باز کرد، نگاهی به داخل صندوقچه انداخت، همانطور که شعیب گفته بود صندوق پر از عصاهای مختلف بود، موسی دست برد تا عصایی را بردارد، ناگهان یک عصا به دستش چسپید و موسی همان عصا را برداشت و...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۲۰۶
۱۷:۰۴