عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت13 ░░░░░░] پارت سیزدهم* پرونده را دوباره از ابتدا مرور کرد، اسامی متعددی در آن دیده میشد، اما کنار بیشترشان علامت سؤال قرار داشت. بعضی افراد چند سال پیش مرده بودند، برخی از کشور خارج شده بودند و تعدادی نیز در بازجویی هرگونه ارتباط با لوسیفر را انکار کرده بودند. هیچ‌یک از اظهارات شاهدان با دیگری هماهنگ نبود. یک نفر رهبر گروه را مردی حدودا پنجاه‌ساله معرفی کرده بود. شاهد دیگری قسم خورده بود که او کمتر از سی سال دارد. یکی گفته بود صورتش زخمی است. دیگری ادعا کرده بود مردی با چهره‌ای آرام و بدون هیچ نشانه خاصی دیده است. حتی درباره ملیت و محل زندگی او ھم توافقی وجود نداشت. در یکی از گزارشها نوشته شده بود رهبر لوسیفر بیشتر سال را خارج از ایران زندگی می‌کند. در گزارش بعدی احتمال داده بودند او هرگز از کشور خارج نشده و تمام فعالیت‌هایش را از تهران کنترل میکند. هانا انگشتانش را روی شقیقه‌هایش گذاشت و چند ثانیه چشم‌هایش را بست. او پرونده‌های ناقص زیاد دیده بود، اما این یکی فقط ناقص نبود؛ پراکنده و آشفته بود. انگار هرکس تکه‌ای از یک تصویر را دیده و بدون اینکه بداند آن تکه متعلق به کدام بخش است، آن را داخل پوشه انداخته بود. گاهی حتی احساس میکرد بخشی از اطلاعات عمداً حذف شده است. در صفحه چهل‌وهفت، گزارشی درباره قتل یکی از واسطه‌های خرید اسلحه وجود داشت. مأمور بررسی صحنه نوشته بود قاتل هیچ اثر انگشتی باقی نگذاشته و گلوله شلیک‌شده نیز قابل تطبیق با هیچ سلاح ثبت‌شده‌ای نبوده است. اما پایین صفحه، جمله‌ای با خودکار قرمز خط خورده بود. هانا کاغذ را مقابل نور گرفت. تنها چند کلمه از زیر خط‌های قرمز خوانده میشد: احتمال حضور مستقیم هدف اصلی... باقی جمله کاملا پوشانده شده بود. هانا اخم کرد. چرا بخشی از یک گزارش رسمی باید در نسخه‌ای که به مأمور منتخب داده میشد، مخدوش شده باشد؟ برگه بعدی هم شرایط بهتری نداشت. چند عکس از دوربین مداربسته یک هتل بود. مردانی با کت‌های تیره وارد آسانسور میشدند، اما صورت همه آنها یا پشت به دوربین بود یا با کلاه و ماسک پوشانده شده بود. در گوشه یکی از تصاویر، سایه مردی دیده میشد که خارج از محدوده اصلی دوربین ایستاده بود. زیر عکس نوشته بودند: احتمال حضور شیطان: ۳۷ درصد.
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی

‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت14 ░░░░░░]
پارت چهاردهم *

هانا بار دیگر به تصویر مرد بی‌چهره نگاه کرد. نمیدونست چرا، اما همین نداشتن چهره بیش از هر چیز دیگری عصبی‌اش میکرد.مجرم باید هویت می‌داشت. باید گذشته‌ای، خانواده‌ای، دشمنی، ضعفی یا حتی عادت کوچکی از او باقی میماند. هیچکس نمیتوانست کاملاً از جهان حذف شود.اما این مرد انگار تنها در نتیجه اعمالش وجود داشت. انبار میسوخت و نام او شنیده می‌شد. مردی ناپدید میشد و همه به او شک میکردند. معامله‌ای چند میلیاردی انجام میشد و کسی زیر لب از لوسیفر حرف میزد.هیچکس نامش را نمیدانست و هیچکس نمیتوانست ثابت کند واقعاً وجود دارد. هانا با عصبانیت پوشه را بست.صدای برخورد جلد سنگین آن با میز در اتاق پیچید. حتی یه اسم واقعی هم ندارید.دستهایش را روی لبه میز گذاشت و سرش را پایین انداخت.او برای گرفتن مأموریت با سرهنگ بحث کرده، توانایی‌هایش را به رخ کشیده و اصرار کرده بود پرونده به او سپرده شود. حالا در برابر مجموعه‌ای از کاغذهای پراکنده نشسته بود که حتی نقطه شروع مشخصی نداشتند.نمیدانست باید از کدام مسیر جلو برود. نمیدانست چه کسی حقیقت را گفته و چه کسی عمداً اطلاعات‌ غلط وارد پرونده کرده است.بدتر از همه، احساس میکرد جایی میان همین صفحه‌ها چیزی وجود داره که باید متوجه‌ش شود، اما هر بار از کنار آن عبور میکند.دوباره پوشه را باز کرد و به صفحه نخست برگشت. مرد پشت به دوربین ایستاده بود.اندازه تنش بود. شانه‌های پهن و کت کاملا مشکی، حالت ایستادنش نشان میداد به اطرافش مسلط است. حتی در تصویری تار و بی‌کیفیت هم عجله یا اضطرابی در رفتارش دیده نمیشد.هانا به دست او روی سقف خودرو خیره ماند. انگشتهای بلند. یک ساعت تیره‌رنگ. حلقه‌ای ساده در انگشت کوچک دست راست تصویر را به صورتش نزدیکتر کرد.شاید آن حلقه نشانه‌ای بود. شاید مدل ساعت اطلاعاتی به او میداد. اما کیفیت تصویر اجازه نمیداد چیزی را با اطمینان تشخیص دهد.ـ داری مسخره‌م میکنی؟این جمله را خطاب به تصویر گفت: برای لحظه‌ای خودش هم از رفتارش تعجب کرد. با مردی حرف میزد که حتی مطمئن نبود واقعاً داخل عکس باشد.با بی‌حوصلگی تصویر را روی میز گذاشت و دکمه داخلی خروج را فشار داد.باید برای مدتی از این اتاق بیرون میرفت؛ وگرنه احتمال داشت پرونده را صفحه‌ به‌ صفحه پاره کند و بعد مجبور شود برای سرهنگ نادری توضیح بدهد که چرا مهمترین اسناد محرمانه سازمان را از بین برده است.پوشه را داخل محفظه مخصوص گذاشت، در آن را قفل کرد و از اتاق خارج شد.هوای راهرو، با اینکه چندان تازه نبود، در مقایسه با فضای بسته اتاق مطالعه شبیه نسیمی خنک به صورتش خورد.چند قدم بیشتر برنداشته بود که تلفن همراهش پس از تحویل در بخش نگهبانی، دوباره به شبکه متصل شد و شروع به لرزیدن کرد.نام آرمیتا روی صفحه افتاد.هانا تماس را جواب دادـ جانم؟...
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۱۲
🫶۲
undefined۲
undefined۱

۳K

۹:۰۶