عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت9 ░░░░░░]پارت نهم * ـ من عملیات‌های موفق بیشتری دارم ـ من سه ماه در شبکه آذرخش بودم و حتی یکبار از پوششم خارج نشدم. ـ این پرونده آذرخش نیست. ـ میدونم. به همین دلیل اینجام. سرهنگ پشت میز برگشت. ـ تو گاهی بیش از حد به غریزه‌ت اعتماد میکنی. ـ چون بیشتر وقتها درست بوده. ـ و فقط یکبار اشتباه‌بودنش کافیه تا کشته بشی. هانا نفس عمیقی کشید. میدانست اصرار بیش از حد ممکن است نتیجه معکوس بدهد، اما برای عقب‌نشینی نیامده بود. اجازه بدید پرونده رو مطالعه کنم. آزمون‌های لازم رو بگیرین. منو با هر نیرویی که در نظر دارید مقایسه کنید. اگه بعدش هنوز معتقد بودید مناسب نیستم، تصمیم شما رو میپذیرم. سرهنگ بدون حرف به او نگاه کرد. هانا ادامه داد: شما همیشه گفتید مأمور خوب کسی نیست که از خطر نترسه؛ کسیه که خطر رو بشناسه و با وجود ترس، درست تصمیم بگیره. من خطر این پرونده رو دست‌ِکم نمیگیرم. میدونم ممکنه ماه‌ها از خانواده‌م دور باشم. میدونم شاید هیچ پشتیبانی مستقیمی نداشته باشم. حتی میدونم ممکنه هویتم لو بره و فرصتی برای نجاتم نباشه. صدایش آرامتر شد، اما استحکامش را از دست نداد. ـ بااین‌حال، هنوز معتقدم میتونم این مأموریت رو انجام بدم. سرهنگ گفت: چرا اینقدر برات مهمه؟ ـ چون برای همین کار آموزش دیدم. ـ جواب اداری نده. هانا سکوت کرد پاسخ واقعی را خودش هم به‌درستی نمیدانست. شاید نمیتونست تحمل کنه گروهی وجود داشته باشه که قانون حتی چهره رهبرش را نشناسه شاید نام شیطان غرورش را تحریک کرده بود. شاید هم مرگ مأمور قبلی، حسی قدیمی و سرسخت را درونش بیدار کرده بود؛ حسی که به او اجازه نمیداد از کنار ظلمی ناشناخته عبور کند. ـ چون اونها فکر میکنن دست‌نیافتنی‌ان. سرهنگ منتظر ادامه حرفش ماند. . گروهی که اعضاش حتی اسم رئیسشون رو نمیدونن، خودشون رو فراتر از قانون میبینن. دو نفر از نیروهای ما رو حذف کردن و مطمئنن کسی نمیتونه بهشون نزدیک بشه. من میخوام ثابت کنم اشتباه میکنن. ـ این مأموریت جای اثبات خودت نیست. ـ نمیخوام خودمو ثابت کنم. میخوام ضعف اونها رو پیدا کنم. سرهنگ آرام پرسید: ـ و اگه ضعفی نداشته باشن؟ هانا بی‌درنگ پاسخ داد: همه آدمها ضعف دارن. برای نخستین بار، چیزی شبیه تأمل در نگاه سرهنگ شکل گرفت. او به سمت میز برگشت، کشوی قفل‌شده را باز کرد و یک پوشه سیاه بیرون آورد. پوشه را مقابل خودش گذاشت، اما هنوز به هانا نداد. روی جلد پوشه همان نشان نقره‌ای دیده میشد؛ دایره شکسته، بالهای تیره و حرف L. ـ این پرونده معمولی نیست، هانا. استفاده از نام کوچک او نشان میداد گفتوگو از حالت رسمی خارج شده است. ـ اگه واردش بشی، فقط اسمت عوض نمیشه. گذشته‌ت، رفتارت، روابطت و حتی شیوه حرف‌زدنت باید تغییر کنه. ممکنه مجبور بشی کارهایی انجام بدی که بعداً نتونی به‌راحتی باهاشون کنار بیای. هانا نگاهش را روی پوشه نگه داشت. ـ آماده‌ام. ـ نه. ھیچ کس برای چنین چیزی آماده نیست.... ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت10 ░░░░░░]
پارت10*

سرهنگ چند ثانیه سکوت کرد و سپس گفت: سوگل برای مأموریت انتخاب شده بود، چون اطلاعات اولیه ما نشون میداد رابط گروه بیشتر به زنهایی با شرایط ظاهری و اجتماعی مشخص نزدیک میشه. اما گزارش تکمیلی امروز صبح رسید، شرایط تغییر کرده. هانا سرش را کمی بالا آورد.ـ یعنی چی؟ـ یعنی هویتی که برای نفوذ ساخته شده، ممکنه برای سوگل مناسب نباشه.ـ اما برای من مناسبه؟ـ شاید.همین یک کلمه، راه باریکی میان مخالفت و پذیرش باز کرد.هانا گفت: فرصت بدید ثابتش کنم.سرهنگ به صندلی تکیه داد.ـ سه روز ارزیابی فشرده، بررسی روانشناختی، آزمون پوشش، بازجویی معکوس و سنجش حافظه. در این سه روز هیچ تضمینی وجود نداره که پرونده به تو سپرده بشه.ـ قبول میکنم.ـ هنوز حرفم تموم نشده.هانا ساکت شد.ـ حتی اگه تأیید بشی، مأموریت با کوچکترین تخطی از دستورات لغو میشه. هیچ قهرمان‌بازی، هیچ اقدام شخصی و هیچ تلاشی برای نزدیک‌شدن مستقیم به رهبر گروه بدون اجازه انجام نمیدی.ـ بله، قربان.ـ ارتباطت با خانواده محدود میشه. ممکنه مجبور باشی بدون توضیح برای مدتی از زندگیشون خارج بشی.اینبار هانا کمی مکث کرد.تصویر خانه در ذهنش جان گرفت؛ میز صبحانه، اعتراضهای رها، لبخند مادر و نگاه نگران پدر.سرهنگ همان مکث را دید.ـ هنوز هم میخوای؟هانا نگاهش را از پوشه گرفت و مستقیم به چشمان او دوخت.ـ بله.سرهنگ نفس سنگینی کشید.ـ سرسختی تو یه روز منو به کشتن میدهـ امیدوارم فقط شما رو عصبانی کنه، قربان.گوشه لب سرهنگ برای لحظه‌ای تکان خورد، اما لبخند نزد.پوشه را برداشت و از روی میز به سمت هانا هل داد.ـ این نسخه خلاصه‌شده پرونده‌ست. فقط داخل اتاق مطالعه محرمانه اجازه داری بازش کنی. هیچ یادداشتی بیرون نمیبری و درباره محتویاتش با هیچکس، حتی اعضای واحد، حرف نمیزنی.هانا دستش را روی پوشه گذاشت. جلد سرد آن زیر انگشتهایش حس میشد.ـ سوگل چی؟ـ هنوز از تغییر تصمیم خبر نداره.ـ تصمیم تغییر کرده؟سرهنگ لحظه‌ای به او نگاه کرد.ـ تو از این لحظه گزینه اصلی مأموریتی.برای نخستین بار از زمان ورود به اتاق، ضربان قلب هانا سرعت گرفت. نه از شادی از احساسی میان هیجان و هشدار بود؛ مانند ایستادن در آستانه دری که میدانست پشت آن تاریکی انتظارش را میکشد.سرهنگ با صدایی جدی ادامه داد: اما این رو با پیروزی اشتباه نگیر. گرفتن این پرونده جایزه نیست. ممکنه بدترین اتفاق زندگیت باشه.هانا پوشه را برداشت.ـ یا مهمترین مأموریتم.ـ فاصلھ بین این دوتا خیلی کمتر از چیزیھ کھ فکر میکنی.
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۱۲
undefined۴
undefined۲
undefined۱

۲.۴K

۷:۵۹