پرونـــدهء شیطان ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت10 ░░░░░░] پارت10*
سرهنگ چند ثانیه سکوت کرد و سپس گفت: سوگل برای مأموریت انتخاب شده بود، چون اطلاعات اولیه ما نشون میداد رابط گروه بیشتر به زنهایی با شرایط ظاهری و اجتماعی مشخص نزدیک میشه. اما گزارش تکمیلی امروز صبح رسید، شرایط تغییر کرده. هانا سرش را کمی بالا آورد.ـ یعنی چی؟ـ یعنی هویتی که برای نفوذ ساخته شده، ممکنه برای سوگل مناسب نباشه.ـ اما برای من مناسبه؟ـ شاید.همین یک کلمه، راه باریکی میان مخالفت و پذیرش باز کرد.هانا گفت: فرصت بدید ثابتش کنم.سرهنگ به صندلی تکیه داد.ـ سه روز ارزیابی فشرده، بررسی روانشناختی، آزمون پوشش، بازجویی معکوس و سنجش حافظه. در این سه روز هیچ تضمینی وجود نداره که پرونده به تو سپرده بشه.ـ قبول میکنم.ـ هنوز حرفم تموم نشده.هانا ساکت شد.ـ حتی اگه تأیید بشی، مأموریت با کوچکترین تخطی از دستورات لغو میشه. هیچ قهرمانبازی، هیچ اقدام شخصی و هیچ تلاشی برای نزدیکشدن مستقیم به رهبر گروه بدون اجازه انجام نمیدی.ـ بله، قربان.ـ ارتباطت با خانواده محدود میشه. ممکنه مجبور باشی بدون توضیح برای مدتی از زندگیشون خارج بشی.اینبار هانا کمی مکث کرد.تصویر خانه در ذهنش جان گرفت؛ میز صبحانه، اعتراضهای رها، لبخند مادر و نگاه نگران پدر.سرهنگ همان مکث را دید.ـ هنوز هم میخوای؟هانا نگاهش را از پوشه گرفت و مستقیم به چشمان او دوخت.ـ بله.سرهنگ نفس سنگینی کشید.ـ سرسختی تو یه روز منو به کشتن میدهـ امیدوارم فقط شما رو عصبانی کنه، قربان.گوشه لب سرهنگ برای لحظهای تکان خورد، اما لبخند نزد.پوشه را برداشت و از روی میز به سمت هانا هل داد.ـ این نسخه خلاصهشده پروندهست. فقط داخل اتاق مطالعه محرمانه اجازه داری بازش کنی. هیچ یادداشتی بیرون نمیبری و درباره محتویاتش با هیچکس، حتی اعضای واحد، حرف نمیزنی.هانا دستش را روی پوشه گذاشت. جلد سرد آن زیر انگشتهایش حس میشد.ـ سوگل چی؟ـ هنوز از تغییر تصمیم خبر نداره.ـ تصمیم تغییر کرده؟سرهنگ لحظهای به او نگاه کرد.ـ تو از این لحظه گزینه اصلی مأموریتی.برای نخستین بار از زمان ورود به اتاق، ضربان قلب هانا سرعت گرفت. نه از شادی از احساسی میان هیجان و هشدار بود؛ مانند ایستادن در آستانه دری که میدانست پشت آن تاریکی انتظارش را میکشد.سرهنگ با صدایی جدی ادامه داد: اما این رو با پیروزی اشتباه نگیر. گرفتن این پرونده جایزه نیست. ممکنه بدترین اتفاق زندگیت باشه.هانا پوشه را برداشت.ـ یا مهمترین مأموریتم.ـ فاصلھ بین این دوتا خیلی کمتر از چیزیھ کھ فکر میکنی.
ادامه دارد...
```*
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت10 ░░░░░░] پارت10*
سرهنگ چند ثانیه سکوت کرد و سپس گفت: سوگل برای مأموریت انتخاب شده بود، چون اطلاعات اولیه ما نشون میداد رابط گروه بیشتر به زنهایی با شرایط ظاهری و اجتماعی مشخص نزدیک میشه. اما گزارش تکمیلی امروز صبح رسید، شرایط تغییر کرده. هانا سرش را کمی بالا آورد.ـ یعنی چی؟ـ یعنی هویتی که برای نفوذ ساخته شده، ممکنه برای سوگل مناسب نباشه.ـ اما برای من مناسبه؟ـ شاید.همین یک کلمه، راه باریکی میان مخالفت و پذیرش باز کرد.هانا گفت: فرصت بدید ثابتش کنم.سرهنگ به صندلی تکیه داد.ـ سه روز ارزیابی فشرده، بررسی روانشناختی، آزمون پوشش، بازجویی معکوس و سنجش حافظه. در این سه روز هیچ تضمینی وجود نداره که پرونده به تو سپرده بشه.ـ قبول میکنم.ـ هنوز حرفم تموم نشده.هانا ساکت شد.ـ حتی اگه تأیید بشی، مأموریت با کوچکترین تخطی از دستورات لغو میشه. هیچ قهرمانبازی، هیچ اقدام شخصی و هیچ تلاشی برای نزدیکشدن مستقیم به رهبر گروه بدون اجازه انجام نمیدی.ـ بله، قربان.ـ ارتباطت با خانواده محدود میشه. ممکنه مجبور باشی بدون توضیح برای مدتی از زندگیشون خارج بشی.اینبار هانا کمی مکث کرد.تصویر خانه در ذهنش جان گرفت؛ میز صبحانه، اعتراضهای رها، لبخند مادر و نگاه نگران پدر.سرهنگ همان مکث را دید.ـ هنوز هم میخوای؟هانا نگاهش را از پوشه گرفت و مستقیم به چشمان او دوخت.ـ بله.سرهنگ نفس سنگینی کشید.ـ سرسختی تو یه روز منو به کشتن میدهـ امیدوارم فقط شما رو عصبانی کنه، قربان.گوشه لب سرهنگ برای لحظهای تکان خورد، اما لبخند نزد.پوشه را برداشت و از روی میز به سمت هانا هل داد.ـ این نسخه خلاصهشده پروندهست. فقط داخل اتاق مطالعه محرمانه اجازه داری بازش کنی. هیچ یادداشتی بیرون نمیبری و درباره محتویاتش با هیچکس، حتی اعضای واحد، حرف نمیزنی.هانا دستش را روی پوشه گذاشت. جلد سرد آن زیر انگشتهایش حس میشد.ـ سوگل چی؟ـ هنوز از تغییر تصمیم خبر نداره.ـ تصمیم تغییر کرده؟سرهنگ لحظهای به او نگاه کرد.ـ تو از این لحظه گزینه اصلی مأموریتی.برای نخستین بار از زمان ورود به اتاق، ضربان قلب هانا سرعت گرفت. نه از شادی از احساسی میان هیجان و هشدار بود؛ مانند ایستادن در آستانه دری که میدانست پشت آن تاریکی انتظارش را میکشد.سرهنگ با صدایی جدی ادامه داد: اما این رو با پیروزی اشتباه نگیر. گرفتن این پرونده جایزه نیست. ممکنه بدترین اتفاق زندگیت باشه.هانا پوشه را برداشت.ـ یا مهمترین مأموریتم.ـ فاصلھ بین این دوتا خیلی کمتر از چیزیھ کھ فکر میکنی.
ادامه دارد...
۲.۴K
۷:۵۹