پرونـــدهء شیطان
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت3 ░░░░░░]پارت سوم
ناهید مهرآیین، زنی چهل وهشتساله با صورتی مهربان و صدایی آرام بود. سالها تدریس ادبیات در مدرسه دخترانه باعث شده بود حتی گفتوگوهای روزمرهاش هم گاهی رنگ و بوی شعر بگیرند.
موهای مشکیاش را پشت سر جمع کرده و عینک مطالعه را بالای سر گذاشته بود.
با دیدن هانا گفت: صبح به این زودی کجا؟
هانا صندلی کنار میز را عقب کشید. جلسه داریم.
صبحانه بخور، بعد برو. دفعه قبل هم با معده خالی رفتی و شب با سردرد برگشتی.
چشم، خانم معلم
ناهید بشقاب پنیر و گردو را مقابلش گذاشت، مسخره نکن به شاگردهام هم همین رو میگم. مغز بدون صبحانه درست کار نمیکنه.
رها با قدمهای کشیده وارد آشپزخانه شد. مغز من با صبحانه هم درست کار نمیکنه مادرش نگاهی سرزنشآمیز به او انداخت. مغز تو به خواب منظم احتیاج داره.
مغز من به لغو کنکور احتیاج داره.
هانا فنجان چای را برداشت. مطمئن باش لغوش کنن، یه آزمون سختتر جاش میذارن.
رها با ناراحتی کنارش نشست تو چرا هیچوقت طرف من نیستی؟
چون حرف منطقی نمیزنی.
من خواهرتم.
دقیقا به همین دلیل باید حقیقت رو بهت بگم. ً
صدای بازشدن در ورودی اومد و چند لحظه بعد پدرشان وارد شد. دو کیسه نان تازه در دست داشت و سرمای
صبح، گونههایش را سرخ کرده بود. حمید مهرآیین مردی پنجاهودوساله، خوشپوش و
خوشبرخورد بود. مغازهای در یک مرکز خرید نزدیک میدان توحید داشت که در آن ساعت، بدلیجات، اکسسوری و لوازم دخترانه میفروخت. فروشگاهش کوچک نبود و مشتریهای ثابت زیادی داشت. درآمد خانواده بهاندازهای بود که بدون نگرانی جدی زندگی کنند، هر چند آنها هرگز خودشان را ثروتمند نمیدانستند.
حمید کیسه نان را روی میز گذاشت.
+ صبح به این زودی همه بیدارن؟ اتفاقی افتاده؟
رها گفت: هانا مأموریت مخفی داره.
چشمهای پدر بلافاصله به سمت هانا برگشت.
هانا آرام به خواهرش نگاه کرد. رها لبهایش را جمع کرد، حدس زدم.
حمید کت خود را درآورد، چه مأموریتی؟
هیچ مأموریتی نیست بابا. جلسهست.
جلسهای کھ ساعت ھشت صبح برگزار بشھ، معلومه خبرھایی توشه
مادر هانا آهسته گفت: حمید، بذار صبحانهش رو بخوره.
پدر پشت میز نشست، اما نگاهش را از هانا نگرفت. فقط مواظب خودت باش.
این جمله را همیشه میگفت.
نه با صدایی بلند، نه با اصرار و نه با پرسشهای بیشتر.
تنها همین چهار کلمه را میگفت و نگرانیاش را پشت همانها پنهان میکرد.
هانا تکهای نان برداشت و گفت : هستم.
حمید لبخند تلخی زد.
ـ آدمی که شغل تو رو داره، وقتی میگه مواظب خودشه، آدم بیشتر میترسه.
هانا چیزی نگفت.
نمیتونست قول بده هیچ اتفاقی برایش نمیافتد. در شغل او، قول دادن درباره زنده ماندن بیشتر شبیه دروغ بود تا دلگرمی.
ادامه دارد...
```
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت3 ░░░░░░]پارت سوم
ناهید مهرآیین، زنی چهل وهشتساله با صورتی مهربان و صدایی آرام بود. سالها تدریس ادبیات در مدرسه دخترانه باعث شده بود حتی گفتوگوهای روزمرهاش هم گاهی رنگ و بوی شعر بگیرند.
موهای مشکیاش را پشت سر جمع کرده و عینک مطالعه را بالای سر گذاشته بود.
با دیدن هانا گفت: صبح به این زودی کجا؟
هانا صندلی کنار میز را عقب کشید. جلسه داریم.
صبحانه بخور، بعد برو. دفعه قبل هم با معده خالی رفتی و شب با سردرد برگشتی.
چشم، خانم معلم
ناهید بشقاب پنیر و گردو را مقابلش گذاشت، مسخره نکن به شاگردهام هم همین رو میگم. مغز بدون صبحانه درست کار نمیکنه.
رها با قدمهای کشیده وارد آشپزخانه شد. مغز من با صبحانه هم درست کار نمیکنه مادرش نگاهی سرزنشآمیز به او انداخت. مغز تو به خواب منظم احتیاج داره.
مغز من به لغو کنکور احتیاج داره.
هانا فنجان چای را برداشت. مطمئن باش لغوش کنن، یه آزمون سختتر جاش میذارن.
رها با ناراحتی کنارش نشست تو چرا هیچوقت طرف من نیستی؟
چون حرف منطقی نمیزنی.
من خواهرتم.
دقیقا به همین دلیل باید حقیقت رو بهت بگم. ً
صدای بازشدن در ورودی اومد و چند لحظه بعد پدرشان وارد شد. دو کیسه نان تازه در دست داشت و سرمای
صبح، گونههایش را سرخ کرده بود. حمید مهرآیین مردی پنجاهودوساله، خوشپوش و
خوشبرخورد بود. مغازهای در یک مرکز خرید نزدیک میدان توحید داشت که در آن ساعت، بدلیجات، اکسسوری و لوازم دخترانه میفروخت. فروشگاهش کوچک نبود و مشتریهای ثابت زیادی داشت. درآمد خانواده بهاندازهای بود که بدون نگرانی جدی زندگی کنند، هر چند آنها هرگز خودشان را ثروتمند نمیدانستند.
حمید کیسه نان را روی میز گذاشت.
+ صبح به این زودی همه بیدارن؟ اتفاقی افتاده؟
رها گفت: هانا مأموریت مخفی داره.
چشمهای پدر بلافاصله به سمت هانا برگشت.
هانا آرام به خواهرش نگاه کرد. رها لبهایش را جمع کرد، حدس زدم.
حمید کت خود را درآورد، چه مأموریتی؟
هیچ مأموریتی نیست بابا. جلسهست.
جلسهای کھ ساعت ھشت صبح برگزار بشھ، معلومه خبرھایی توشه
مادر هانا آهسته گفت: حمید، بذار صبحانهش رو بخوره.
پدر پشت میز نشست، اما نگاهش را از هانا نگرفت. فقط مواظب خودت باش.
این جمله را همیشه میگفت.
نه با صدایی بلند، نه با اصرار و نه با پرسشهای بیشتر.
تنها همین چهار کلمه را میگفت و نگرانیاش را پشت همانها پنهان میکرد.
هانا تکهای نان برداشت و گفت : هستم.
حمید لبخند تلخی زد.
ـ آدمی که شغل تو رو داره، وقتی میگه مواظب خودشه، آدم بیشتر میترسه.
هانا چیزی نگفت.
نمیتونست قول بده هیچ اتفاقی برایش نمیافتد. در شغل او، قول دادن درباره زنده ماندن بیشتر شبیه دروغ بود تا دلگرمی.
ادامه دارد...
۲.۸K
۱۵:۴۶