عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت2 ░░░░░░]#پارت_دوم * در اتاق باز شد و صورت خوابآلود رها از لای در نمایان شد. ـ تو بیداری؟ هانا نگاهش را از آینه گرفت، ظاهراً رها در را بیشتر باز کرد و با موهای پریشان وارد اتاق شد. تیشرت سفید گشادی پوشیده بود و عروسک کوچکی را که از کودکی عادت داشت شبها کنار بالش بگذارد، زیر بغل گرفته بود. با وجود هجده ساله بودنش، هنوز در بعضی لحظه‌ها شبیه همان دختر کوچکی میشد که با زانوهای زخمی به اتاق هانا می‌اومد و انتظار داشت خواهر بزرگترش همه مشکلات دنیا را حل کند. رها خودش را روی تخت انداخت امروز جمعه نیست؟ ـ نه. ـ چرا حس میکنم باید جمعه باشه؟ ـ چون دیشب تا سه صبح بیدار بودی. رها صورتش را در بالش فرو برد. ـ داشتم زیست میخوندم، هانا ابرویی بالا انداخت. با هندزفری و خندههای هر پنج دقیقه یکبار؟ رها سرش را از بالش بیرون آورد، فیلم آموزشی بود. کمدی آموزشی؟ روش جدید یادگیریه. تو درک نمیکنی. لبخند کمرنگی گوشه لب هانا نشست. در کمد را باز کرد و مانتوی مشکی رسمی‌اش را بیرون آورد. رها با دیدن لباس او، کمی جدی‌تر شد باز جلسه داری؟ + احتمالاً عملیات؟ دست هانا برای لحظه‌ای روی چوب لباسی متوقف شد. هنوز نمیدونم. رها آهی کشید و نشست من اصلا نمی‌فهمم چرا هیچ‌وقت درباره کارت حرف نمیزنی. چون بیشتر چیزهایی که درباره‌شون حرف نمیزنم، ارزش شنیدن ندارن. - یا اجازه نداری بگی. هانا مانتو را روی تخت گذاشت و به سمت خواهرش برگشت. یا اجازه ندارم بگم. رها چشمهایش را ریز کرد. یه روز بالاخره میفهمم دقیقا چه‌کار میکنی. ً امیدوارم اون روز هیچوقت نرسه. لحن هانا آرام بود، اما چیزی در آن باعث شد رها دیگر سؤال نپرسد. کار هانا برای خانواده‌اش همیشه در هاله‌ای از ابهام قرار داشت. آنها میدانستند او افسر پلیس است، اما از جزئیات مأموریتها، نام پرونده‌ها و خطرهایی که با آنها روبه‌رو میشد اطلاعی نداشتند. پدرش تصور میکرد بیشتر وقت هانا در اداره، پشت میز و میان گزارشها میگذرد. مادرش هم با وجود نگرانی همیشگی، ترجیح میداد همین تصور را باور کند. هیچکدام نمیدانستند هانا گاهی با نامی جعلی در میان قاچاقچی‌ها مینشست، با مجرمان مسلح مذاکره میکرد یا شبهایی را در مکان‌هایی میگذراند که یک اشتباه کوچک در آنها میتوانست آخرین اشتباه زندگی‌اش باشد. هانا نمیخواست آنها بدانند. خانه برای او تنها جایی بود که نباید بوی پرونده، اسلحه و دروغ میگرفت. از اتاق بیرون آمد و بھ سمت آشپزخانھ رفت. عطر چای تازه و نان گرم در فضای خانھ پیچیده بود. مادرش کنار اجاق ایستاده و در حال آماده کردن صبحانھ بود. ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت3 ░░░░░░]
پارت سوم

ناهید مهرآیین، زنی چهل وهشت‌ساله با صورتی مهربان و صدایی آرام بود. سالها تدریس ادبیات در مدرسه دخترانه باعث شده بود حتی گفتوگوهای روزمره‌اش هم گاهی رنگ و بوی شعر بگیرند.
موهای مشکی‌اش را پشت سر جمع کرده و عینک مطالعه را بالای سر گذاشته بود.
با دیدن هانا گفت: صبح به این زودی کجا؟
هانا صندلی کنار میز را عقب کشید. جلسه داریم.
صبحانه بخور، بعد برو. دفعه قبل هم با معده خالی رفتی و شب با سردرد برگشتی.
چشم، خانم معلم
ناهید بشقاب پنیر و گردو را مقابلش گذاشت، مسخره نکن به شاگردهام هم همین رو میگم. مغز بدون صبحانه درست کار نمیکنه.
رها با قدمهای کشیده وارد آشپزخانه شد. مغز من با صبحانه هم درست کار نمیکنه مادرش نگاهی سرزنش‌آمیز به او انداخت. مغز تو به خواب منظم احتیاج داره.
مغز من به لغو کنکور احتیاج داره.
هانا فنجان چای را برداشت. مطمئن باش لغوش کنن، یه آزمون سختتر جاش میذارن.
رها با ناراحتی کنارش نشست تو چرا هیچوقت طرف من نیستی؟
چون حرف منطقی نمیزنی.
من خواهرتم.
دقیقا به همین دلیل باید حقیقت رو بهت بگم. ً
صدای بازشدن در ورودی اومد و چند لحظه بعد پدرشان وارد شد. دو کیسه نان تازه در دست داشت و سرمای
صبح، گونه‌هایش را سرخ کرده بود. حمید مهرآیین مردی پنجاه‌ودوساله، خوش‌پوش و
خوش‌برخورد بود. مغازه‌ای در یک مرکز خرید نزدیک میدان توحید داشت که در آن ساعت، بدلیجات، اکسسوری و لوازم دخترانه می‌فروخت. فروشگاهش کوچک نبود و مشتریهای ثابت زیادی داشت. درآمد خانواده به‌اندازه‌ای بود که بدون نگرانی جدی زندگی کنند، هر چند آنها هرگز خودشان را ثروتمند نمیدانستند.
حمید کیسه نان را روی میز گذاشت.
+ صبح به این زودی همه بیدارن؟ اتفاقی افتاده؟
رها گفت: هانا مأموریت مخفی داره.
چشمهای پدر بلافاصله به سمت هانا برگشت.
هانا آرام به خواهرش نگاه کرد. رها لبهایش را جمع کرد، حدس زدم.
حمید کت خود را درآورد، چه مأموریتی؟
هیچ مأموریتی نیست بابا. جلسه‌ست.
جلسه‌ای کھ ساعت ھشت صبح برگزار بشھ، معلومه خبرھایی توشه
مادر هانا آهسته گفت: حمید، بذار صبحانه‌ش رو بخوره.
پدر پشت میز نشست، اما نگاهش را از هانا نگرفت. فقط مواظب خودت باش.
این جمله را همیشه میگفت.
نه با صدایی بلند، نه با اصرار و نه با پرسشهای بیشتر.
تنها همین چهار کلمه را میگفت و نگرانیاش را پشت همان‌ها پنهان میکرد.
هانا تکه‌ای نان برداشت و گفت : هستم.
حمید لبخند تلخی زد.
ـ آدمی که شغل تو رو داره، وقتی میگه مواظب خودشه، آدم بیشتر میترسه.
هانا چیزی نگفت.
نمیتونست قول بده هیچ اتفاقی برایش نمیافتد. در شغل او، قول دادن درباره زنده ماندن بیشتر شبیه دروغ بود تا دلگرمی.

ادامه دارد... undefinedundefined```
undefined۱۸
undefined۵
undefined۱

۲.۸K

۱۵:۴۶