پرونـــدهء شیطان ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت11 ░░░░░░]پارت یازدهم
هانا به سمت در رفت. پیش از آنکه دستگیره را پایین بکشه، صدای سرهنگ متوقفش کرد.
ـ مهرآیین.
برگشت.
سرهنگ پشت میز ایستاده بود و نگاهش دیگر شبیه نگاه یک فرمانده نبود؛ بیشتر به نگاه مردی میماند که آیندهای تاریک را میدید و نمیتوانست آن را با صدای بلند توضیح دهد.
ـ درباره مردی که لوسیفر رو اداره میکنه، هیچ پیشفرضی نداشته باش. اون چیزی نیست که در نگاه اول میبینی.
هانا پرسید:
ـ شما می دونید کیھ؟
سکوت سرهنگ، یک ثانیه بیشتر از حد طبیعی طول کشید.
ـ نه.
اما هانا مأمور آموزشدیدهای بود.
مکثها را میشناخت، تغییر نگاهها را میفهمید و میدانست گاهی چیزی که یک نفر نمیگوید، مهمتر از تمام حرفهایی است که بر زبان میآورد.
سرهنگ نادری حقیقت را کامل نگفته بود. هانا بدون سؤال دیگری از اتاق خارج شد، سوگل درست روبهروی در ایستاده بود.
مشخص نبود چه مدت آنجا منتظر مانده است. نگاهش ابتدا روی صورت هانا و سپس روی پوشه سیاه میان دستهایش نشست.
لبخند همیشگیاش آرام محو شد.
ـ اون چیه؟
هانا پوشه را نزدیکتر به بدنش گرفت.
ـ پرونده.
ـ میبینم پروندهست. کدوم پرونده؟
چند نفر از نیروهای حاضر در راهرو، بیآنکه آشکارا نگاه کنند، منتظر پاسخ ماندند.
هانا به چشمان سوگل نگاه کرد.
ـ پروندهای که هنوز تصمیم نهایی دربارهش گرفته نشده.
ـ مأموریت لوسیفر به من واگذار شده.
ـ
ظاهرا تصمیمها ممکنه تغییر کنن. صورت سوگل برای لحظهای از کنترل خارج شد، اما خیلی زود حالت سرد و مطمئنش را پس گرفت.
ـ تو رفتی داخل و درخواستش کردی؟
ـ من برای چیزی که توانایی انجامش رو دارم، منتظر نمیمونم بقیه تصمیم بگیرن.
ـ فکر میکنی از من بهتری؟
هانا بدون عصبانیت پاسخ داد: فکر میکنم برای این مأموریت مناسبترم.
ـ هنوز حتی پرونده رو نخوندی.،
از کنار سوگل عبور کرد.
صدای او از پشت سر آمد: لوسیفر مثل باندهای قبلی نیست، هانا. اینبار اگه اشتباه
کنی، سرهنگ نمیتونه نجاتت بده.
هانا ایستاد، اما برنگشت.
ـ برای نجاتدادن من استخدام نشده، سپس به راه افتاد.
در انتهای راهرو، در فولادی اتاق مطالعه محرمانه قرار داشت. کارت خود را مقابل دستگاه گرفت و پس از تأیید اثر انگشت وارد شد.
اتاق کوچک و بیپنجره بود. یک میز فلزی، یک صندلی و چراغ سفیدی کھ درست بالای میز روشن بود. ھیچ دوربین یا وسیلھ ارتباطی قابل مشاھدهای در اتاق وجود نداشت،
ھر چند ھانا مطمئن بود تمام حرکاتش ثبت میشود، روی صندلی نشست. پوشه سیاه را مقابل خود قرار داد.
برای چند لحظه فقط به نشان روی جلد نگاه کرد.
لوسیفر.
گروهی که پلیس نام اعضایش را نمیدانست. شبکهای که مأمورانش را میکشت و ردهایش را پیش از رسیدن قانون پاک میکرد.
و مردی که در بالاترین نقطه آن ایستاده بود؛ مردی بدون نام و چهره که حتی بیشتر اعضای خودش او را نمیشناختند.
هانا قفل پوشه را باز کرد.
صفحه اول فقط یک جمله داشت:...
ادامه دارد...
```
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت11 ░░░░░░]پارت یازدهم
هانا به سمت در رفت. پیش از آنکه دستگیره را پایین بکشه، صدای سرهنگ متوقفش کرد.
ـ مهرآیین.
برگشت.
سرهنگ پشت میز ایستاده بود و نگاهش دیگر شبیه نگاه یک فرمانده نبود؛ بیشتر به نگاه مردی میماند که آیندهای تاریک را میدید و نمیتوانست آن را با صدای بلند توضیح دهد.
ـ درباره مردی که لوسیفر رو اداره میکنه، هیچ پیشفرضی نداشته باش. اون چیزی نیست که در نگاه اول میبینی.
هانا پرسید:
ـ شما می دونید کیھ؟
سکوت سرهنگ، یک ثانیه بیشتر از حد طبیعی طول کشید.
ـ نه.
اما هانا مأمور آموزشدیدهای بود.
مکثها را میشناخت، تغییر نگاهها را میفهمید و میدانست گاهی چیزی که یک نفر نمیگوید، مهمتر از تمام حرفهایی است که بر زبان میآورد.
سرهنگ نادری حقیقت را کامل نگفته بود. هانا بدون سؤال دیگری از اتاق خارج شد، سوگل درست روبهروی در ایستاده بود.
مشخص نبود چه مدت آنجا منتظر مانده است. نگاهش ابتدا روی صورت هانا و سپس روی پوشه سیاه میان دستهایش نشست.
لبخند همیشگیاش آرام محو شد.
ـ اون چیه؟
هانا پوشه را نزدیکتر به بدنش گرفت.
ـ پرونده.
ـ میبینم پروندهست. کدوم پرونده؟
چند نفر از نیروهای حاضر در راهرو، بیآنکه آشکارا نگاه کنند، منتظر پاسخ ماندند.
هانا به چشمان سوگل نگاه کرد.
ـ پروندهای که هنوز تصمیم نهایی دربارهش گرفته نشده.
ـ مأموریت لوسیفر به من واگذار شده.
ـ
ظاهرا تصمیمها ممکنه تغییر کنن. صورت سوگل برای لحظهای از کنترل خارج شد، اما خیلی زود حالت سرد و مطمئنش را پس گرفت.
ـ تو رفتی داخل و درخواستش کردی؟
ـ من برای چیزی که توانایی انجامش رو دارم، منتظر نمیمونم بقیه تصمیم بگیرن.
ـ فکر میکنی از من بهتری؟
هانا بدون عصبانیت پاسخ داد: فکر میکنم برای این مأموریت مناسبترم.
ـ هنوز حتی پرونده رو نخوندی.،
از کنار سوگل عبور کرد.
صدای او از پشت سر آمد: لوسیفر مثل باندهای قبلی نیست، هانا. اینبار اگه اشتباه
کنی، سرهنگ نمیتونه نجاتت بده.
هانا ایستاد، اما برنگشت.
ـ برای نجاتدادن من استخدام نشده، سپس به راه افتاد.
در انتهای راهرو، در فولادی اتاق مطالعه محرمانه قرار داشت. کارت خود را مقابل دستگاه گرفت و پس از تأیید اثر انگشت وارد شد.
اتاق کوچک و بیپنجره بود. یک میز فلزی، یک صندلی و چراغ سفیدی کھ درست بالای میز روشن بود. ھیچ دوربین یا وسیلھ ارتباطی قابل مشاھدهای در اتاق وجود نداشت،
ھر چند ھانا مطمئن بود تمام حرکاتش ثبت میشود، روی صندلی نشست. پوشه سیاه را مقابل خود قرار داد.
برای چند لحظه فقط به نشان روی جلد نگاه کرد.
لوسیفر.
گروهی که پلیس نام اعضایش را نمیدانست. شبکهای که مأمورانش را میکشت و ردهایش را پیش از رسیدن قانون پاک میکرد.
و مردی که در بالاترین نقطه آن ایستاده بود؛ مردی بدون نام و چهره که حتی بیشتر اعضای خودش او را نمیشناختند.
هانا قفل پوشه را باز کرد.
صفحه اول فقط یک جمله داشت:...
ادامه دارد...
۲.۷K
۱۵:۲۸