عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت3 ░░░░░░]پارت سوم * ناهید مهرآیین، زنی چهل وهشت‌ساله با صورتی مهربان و صدایی آرام بود. سالها تدریس ادبیات در مدرسه دخترانه باعث شده بود حتی گفتوگوهای روزمره‌اش هم گاهی رنگ و بوی شعر بگیرند. موهای مشکی‌اش را پشت سر جمع کرده و عینک مطالعه را بالای سر گذاشته بود. با دیدن هانا گفت: صبح به این زودی کجا؟ هانا صندلی کنار میز را عقب کشید. جلسه داریم. صبحانه بخور، بعد برو. دفعه قبل هم با معده خالی رفتی و شب با سردرد برگشتی. چشم، خانم معلم ناهید بشقاب پنیر و گردو را مقابلش گذاشت، مسخره نکن به شاگردهام هم همین رو میگم. مغز بدون صبحانه درست کار نمیکنه. رها با قدمهای کشیده وارد آشپزخانه شد. مغز من با صبحانه هم درست کار نمیکنه مادرش نگاهی سرزنش‌آمیز به او انداخت. مغز تو به خواب منظم احتیاج داره. مغز من به لغو کنکور احتیاج داره. هانا فنجان چای را برداشت. مطمئن باش لغوش کنن، یه آزمون سختتر جاش میذارن. رها با ناراحتی کنارش نشست تو چرا هیچوقت طرف من نیستی؟ چون حرف منطقی نمیزنی. من خواهرتم. دقیقا به همین دلیل باید حقیقت رو بهت بگم. ً صدای بازشدن در ورودی اومد و چند لحظه بعد پدرشان وارد شد. دو کیسه نان تازه در دست داشت و سرمای صبح، گونه‌هایش را سرخ کرده بود. حمید مهرآیین مردی پنجاه‌ودوساله، خوش‌پوش و خوش‌برخورد بود. مغازه‌ای در یک مرکز خرید نزدیک میدان توحید داشت که در آن ساعت، بدلیجات، اکسسوری و لوازم دخترانه می‌فروخت. فروشگاهش کوچک نبود و مشتریهای ثابت زیادی داشت. درآمد خانواده به‌اندازه‌ای بود که بدون نگرانی جدی زندگی کنند، هر چند آنها هرگز خودشان را ثروتمند نمیدانستند. حمید کیسه نان را روی میز گذاشت. + صبح به این زودی همه بیدارن؟ اتفاقی افتاده؟ رها گفت: هانا مأموریت مخفی داره. چشمهای پدر بلافاصله به سمت هانا برگشت. هانا آرام به خواهرش نگاه کرد. رها لبهایش را جمع کرد، حدس زدم. حمید کت خود را درآورد، چه مأموریتی؟ هیچ مأموریتی نیست بابا. جلسه‌ست. جلسه‌ای کھ ساعت ھشت صبح برگزار بشھ، معلومه خبرھایی توشه مادر هانا آهسته گفت: حمید، بذار صبحانه‌ش رو بخوره. پدر پشت میز نشست، اما نگاهش را از هانا نگرفت. فقط مواظب خودت باش. این جمله را همیشه میگفت. نه با صدایی بلند، نه با اصرار و نه با پرسشهای بیشتر. تنها همین چهار کلمه را میگفت و نگرانیاش را پشت همان‌ها پنهان میکرد. هانا تکه‌ای نان برداشت و گفت : هستم. حمید لبخند تلخی زد. ـ آدمی که شغل تو رو داره، وقتی میگه مواظب خودشه، آدم بیشتر میترسه. هانا چیزی نگفت. نمیتونست قول بده هیچ اتفاقی برایش نمیافتد. در شغل او، قول دادن درباره زنده ماندن بیشتر شبیه دروغ بود تا دلگرمی. ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت4 ░░░░░░]
پارت چهارم*

صبحانه در میان شوخیهای رها درباره کنکور و اعتراض مادر به بی‌نظمی میز ادامه پیدا کرد.هانا ظاهراً در گفت‌وگو حضور داشت، اما ذهنش جای دیگری بود.جلسه اضطراری.حضور تمام نیروهای عملیاتی. لحن مبهم تماس‌گیرنده.نشانه‌ها میگفت پرونده‌ای مهم به اداره رسیده است.وقتی از خانه خارج شد، هوا هنوز سرد و خاکستری بود. صدای مادرش تا راهرو دنبالش اومد.برای شام دیر نکن.هانا درحالیکه دکمه آسانسور را فشار میداد، جواب داد: سعی میکنم.مادرش از پشت در گفت: این سعی میکنم‌های تو هیچوقت قابل اعتماد نیست در آسانسور باز شد. هانا پیش از ورود، نگاهی به صورت مادرش انداخت.ولی خودم قابل اعتمادم.ناهید لبخند زد.در آسانسور بسته شد و لبخند هانا هم آرام محو شد.ساختمان محل خدمت هانا از بیرون هیچ شباهتی به مرکزی برای عملیات محرمانه نداشت. ساختمانی اداری با نمای خاکستری، پنجره‌های یک شکل و تابلویی ساده که نام یکی از بخشهای معمولی نیروی انتظامی روی آن نوشته شده بود. رفت‌وآمدها کنترل میشد، اما نه به‌اندازه‌ای که توجه رهگذران را جلب کند.بخش اصلی واحد عملیات ویژه در دو طبقه زیرزمین قرار داشت؛ جایی بدون پنجره، با دیوارهای ضخیم، راهروهای بلند و اتاق‌هایی که بیشترشان فقط با کارتهای مخصوص باز میشدند.هانا کارت شناسایی‌اش را مقابل دستگاه گرفت. چراغ قرمز به سبز تغییر کرد و در شیشه‌ای باز شد.همین که وارد راهرو شد، متوجه فضای غیرعادی اداره شد. معمولاً در ساعت ابتدایی صبح افراد یا در حال نوشیدن چای بودند یا با صورت‌های خواب‌آلود گزارش‌های شب قبل را مرور میکردند، اما امروز گروههای کوچک در گوشه‌ وکنار ایستاده و آرام با یکدیگر حرف میزدند.با ورود هانا، دو نفر از نیروها صحبتشان را قطع کردند. این سکوت ناگهانی از هر خبری واضحتر بود.هانا کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد و به سمت اتاق واحد خودش رفت. هنوز به در نرسیده بود که صدای آشنایی از پشت سر گفت: شنیدی؟برگشت.بردیا به‌ دیوار تکیھ داده بود و دو لیوان قھوه در دست داشت. یکی از آن‌ھا را بھ سمت ھانا گرفت.بردیا سلیمانی، همکار و نزدیکترین دوست هانا در اداره بود. سی‌ویک سال داشت، در عملیات تعقیب و مراقبت تخصص داشت و برخلاف فضای سنگین شغلشان، تقریباًهمیشه راهی برای شوخی پیدا میکرد.هانا لیوان را گرفت، اگه منظورت جلسه‌ست، آره.بردیا اطراف را نگاه کرد و صدایش را پایین آورد، منظورم پرونده‌ست.ـ چه پرونده‌ای؟ـ هنوز چیزی رسمی نگفتن، ولی از دیشب طبقه فرماندهی قفل شده. سه نفر از اطلاعات اومدن، دو تا مأمور ویژه امنیتی هم جلوی بایگانی گذاشتن.هانا جرعه کوچکی از قهوه نوشید... .
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۱۸
undefined۶
undefined۱

۲.۷K

۸:۳۷