☫ ﷽ ☫
گاهی برای بهتر شدن دنیا،لازم نیست کار بزرگی انجام دهیم؛یک دلجویی ساده،یک لبخند صادقانه،یا دست گرفتن دست کسی که تنها مانده،میتواند آغاز تغییری بزرگ باشد.
جهان با تفاوتها زیباتر میشودو با مهربانی، به هم نزدیکتر.
بیاییم امروز،به جای قضاوت کردن، درک کنیم؛به جای فاصله گرفتن، همراه شویم؛و به یاد داشته باشیمکه آرامش جهان،از آرامش دلهای ما آغاز میشود.
خدایا!دلهای ما را سرشار از محبت و رحمت کن؛به ما توفیق خدمت به بندگانت،یاری رساندن به نیازمندانو ساختن جهانی آکنده از صلح و آرامش عطا فرما.
نگاهمان را روشن،قدمهایمان را در راه خیر استوارو عاقبت کارمان را ختم به خیر بگردان. 🤍
اللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَجِ
┅═✧
۱۸۶
۱۴:۳۴
﷽
#نهجالبلاغه
حکمت ۲۹۲ | عظمت مصیبت رحلت پیامبر اکرم (ص)
️ وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ:
«عَلَى قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ سَاعَةَ دَفْنِهِ:
إِنَّ الصَّبْرَ لَجَمِيلٌ إِلَّا عَنْكَ، وَإِنَّ الْجَزَعَ لَقَبِيحٌ إِلَّا عَلَيْكَ، وَإِنَّ الْمُصَابَ بِكَ لَجَلِيلٌ، وَإِنَّهُ قَبْلَكَ وَبَعْدَكَ لَجَلَلٌ.»
️ ترجمه:
و درود خدا بر او، فرمود:
«به هنگام دفن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
همانا شکیبایی نیکوست، جز در غم از دست دادنت؛ و بیتابی ناپسند است، جز در اندوه مرگ تو. مصیبت تو بزرگ، و مصیبتهای پیش از تو و پس از تو ناچیزند.»
پیام حکمت:
رحلت پیامبر اکرم ﷺ، مصیبتی بود که عظمت آن را هیچ اندوه دیگری نمیتوانست به پای آن برسد. امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در کنار مزار پیامبر، از داغی سخن میگوید که حتی صبر در برابر آن دشوار و بیتابی در برابرش سزاوار است.
گاهی فقدان یک انسان، تنها جای خالی او نیست؛ بلکه خاموش شدن چراغی است که راه زندگی را روشن میکرد. پیامبر اکرم ﷺ برای علی علیهالسلام و همه امت، سرچشمه هدایت، مهربانی و آرامش بود.
این حکمت به ما میآموزد که برخی اندوهها، به بزرگی محبت و جایگاه کسی هستند که از دست رفته است؛ و یاد پیامبر، حتی در دل سنگینترین مصیبتها، چراغی برای ادامه راه و وفاداری به حقیقت باقی میماند.
سلام بر پیامبر رحمت؛
و درود بر آنان که در مسیر نور و هدایت او قدم برمیدارند.
┅═✧❁ ستون آزاد کانالی متفاوت ❁✧═┅
#نهجالبلاغه
«عَلَى قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ سَاعَةَ دَفْنِهِ:
إِنَّ الصَّبْرَ لَجَمِيلٌ إِلَّا عَنْكَ، وَإِنَّ الْجَزَعَ لَقَبِيحٌ إِلَّا عَلَيْكَ، وَإِنَّ الْمُصَابَ بِكَ لَجَلِيلٌ، وَإِنَّهُ قَبْلَكَ وَبَعْدَكَ لَجَلَلٌ.»
و درود خدا بر او، فرمود:
«به هنگام دفن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
همانا شکیبایی نیکوست، جز در غم از دست دادنت؛ و بیتابی ناپسند است، جز در اندوه مرگ تو. مصیبت تو بزرگ، و مصیبتهای پیش از تو و پس از تو ناچیزند.»
رحلت پیامبر اکرم ﷺ، مصیبتی بود که عظمت آن را هیچ اندوه دیگری نمیتوانست به پای آن برسد. امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در کنار مزار پیامبر، از داغی سخن میگوید که حتی صبر در برابر آن دشوار و بیتابی در برابرش سزاوار است.
گاهی فقدان یک انسان، تنها جای خالی او نیست؛ بلکه خاموش شدن چراغی است که راه زندگی را روشن میکرد. پیامبر اکرم ﷺ برای علی علیهالسلام و همه امت، سرچشمه هدایت، مهربانی و آرامش بود.
این حکمت به ما میآموزد که برخی اندوهها، به بزرگی محبت و جایگاه کسی هستند که از دست رفته است؛ و یاد پیامبر، حتی در دل سنگینترین مصیبتها، چراغی برای ادامه راه و وفاداری به حقیقت باقی میماند.
و درود بر آنان که در مسیر نور و هدایت او قدم برمیدارند.
┅═✧❁ ستون آزاد کانالی متفاوت ❁✧═┅
۱۶۹
۱۴:۴۸
﷽
خون دلی که لعل شد
فصل هشتم: قلعه سرخ
قسمت هفتاد و چهارم: استوار زمانی
در میان زندانبانان، گاهی مردانگی پیدا میشود!
سلول کوچک بود؛ دیوارهایی بسته، فضایی محدود و سکوتی که تنهایی را سنگینتر میکرد. پس از انتقال به زندان، نوبت آن رسیده بود که وسایل اندکی را که همراه داشت بررسی کنند.
استوار زمانی، یکی از مأموران زندان، وارد سلول شد و درباره وسایل زندانی پرسید.
قرآن را دید و اجازه داد نزد خودش نگه دارد. سپس نوبت به کتاب «تذکرةالمتقین» رسید. وقتی درباره کتاب پرسید، توضیح داده شد که کتابی در زمینه عرفان است. استوار زمانی با آنکه میدانست با چه کسی روبهروست، مانع نگهداری کتاب نشد.
از وسایل همراه، تنها دفترچه تلفن را برداشت و از سلول بیرون رفت.
شاید برای کسی که پشت میز قدرت نشسته بود، این تصمیم کوچک و بیاهمیت به نظر میرسید؛ اما برای انسانی که آزادیاش را از دست داده و در فضای بسته زندان به سر میبرد، همین رفتارها معنایی متفاوت داشت.
زندانی تنها ماند. در آن خلوت، به قرآن پناه برد و شروع به تلاوت کرد. صدای قرائتش در فضای بیرون سلول پیچید و توجه دیگران را جلب کرد. چند نفر از دریچه کوچک بالای سلول سرک کشیدند تا ببینند این صدای دلنشین از کجاست.
استوار زمانی در این ماجرا تنها یک مأمور وظیفهشناس نبود؛ رفتارش نشان میداد که حتی در محیطی امنیتی و سختگیرانه نیز میتوان میان اجرای وظیفه و رعایت حال یک انسان تفاوت قائل شد.
این خاطره یادآوری میکند که در سختترین شرایط هم، یک رفتار انسانی میتواند از تلخی روزگار بکاهد؛ حتی اگر صاحب آن رفتار، در سوی دیگر میلههای زندان ایستاده باشد.
ادامه دارد...
فردا: قسمت هفتاد و پنجم
«زندانیان عرب نزد ساواک»
#خون_دلی_که_لعل_شد
#فصل_هشتم
#قسمت_هفتاد_و_چهارم
┅═✧❁ستون آزاد
️کانالی متفاوت❁✧═┅
سلول کوچک بود؛ دیوارهایی بسته، فضایی محدود و سکوتی که تنهایی را سنگینتر میکرد. پس از انتقال به زندان، نوبت آن رسیده بود که وسایل اندکی را که همراه داشت بررسی کنند.
استوار زمانی، یکی از مأموران زندان، وارد سلول شد و درباره وسایل زندانی پرسید.
قرآن را دید و اجازه داد نزد خودش نگه دارد. سپس نوبت به کتاب «تذکرةالمتقین» رسید. وقتی درباره کتاب پرسید، توضیح داده شد که کتابی در زمینه عرفان است. استوار زمانی با آنکه میدانست با چه کسی روبهروست، مانع نگهداری کتاب نشد.
از وسایل همراه، تنها دفترچه تلفن را برداشت و از سلول بیرون رفت.
شاید برای کسی که پشت میز قدرت نشسته بود، این تصمیم کوچک و بیاهمیت به نظر میرسید؛ اما برای انسانی که آزادیاش را از دست داده و در فضای بسته زندان به سر میبرد، همین رفتارها معنایی متفاوت داشت.
زندانی تنها ماند. در آن خلوت، به قرآن پناه برد و شروع به تلاوت کرد. صدای قرائتش در فضای بیرون سلول پیچید و توجه دیگران را جلب کرد. چند نفر از دریچه کوچک بالای سلول سرک کشیدند تا ببینند این صدای دلنشین از کجاست.
استوار زمانی در این ماجرا تنها یک مأمور وظیفهشناس نبود؛ رفتارش نشان میداد که حتی در محیطی امنیتی و سختگیرانه نیز میتوان میان اجرای وظیفه و رعایت حال یک انسان تفاوت قائل شد.
این خاطره یادآوری میکند که در سختترین شرایط هم، یک رفتار انسانی میتواند از تلخی روزگار بکاهد؛ حتی اگر صاحب آن رفتار، در سوی دیگر میلههای زندان ایستاده باشد.
«زندانیان عرب نزد ساواک»
#خون_دلی_که_لعل_شد
#فصل_هشتم
#قسمت_هفتاد_و_چهارم
┅═✧❁ستون آزاد
۱۷۰
۱۶:۰۵
﷽
الهـــــــــــــی شــــــــــناخت تـــــــو ، ما را امـــــــان
لـــــــــــــطف تــــــــــــــــو ، مــــــــــــــا را عیـــــــــــــــــان








🪷

این بنده چه داند که چه می باید جُست
داننــــــــــــده تــــــــویی هر آنـــچه دانی آن ده
┅═✧❁ستون آزاد کانالی متفاوت❁✧═┅
الهـــــــــــــی شــــــــــناخت تـــــــو ، ما را امـــــــان
لـــــــــــــطف تــــــــــــــــو ، مــــــــــــــا را عیـــــــــــــــــان
این بنده چه داند که چه می باید جُست
داننــــــــــــده تــــــــویی هر آنـــچه دانی آن ده
┅═✧❁ستون آزاد کانالی متفاوت❁✧═┅
۱۶۱
۱۷:۰۶
ستون آزاد
﷽ الهـــــــــــــی شــــــــــناخت تـــــــو ، ما را امـــــــان لـــــــــــــطف تــــــــــــــــو ، مــــــــــــــا را عیـــــــــــــــــان 







🪷
این بنده چه داند که چه می باید جُست داننــــــــــــده تــــــــویی هر آنـــچه دانی آن ده ┅═✧❁ستون آزاد کانالی متفاوت❁✧═┅
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که ژان والژان از خواب برخاست. حرفهای فوشلوان و پرسوجوهای مرد ناشناس، ذهنش را آرام نمیگذاشت. سالها فرار به او آموخته بود که گاهی یک نشانهی کوچک، خبر از خطری بزرگ میدهد.
از پنجره به حیاط صومعه نگاه کرد. همهچیز آرام به نظر میرسید؛ راهبان مشغول کارهای روزانه بودند و صدای پرندگان از باغ شنیده میشد. اما ژان میدانست این آرامش ممکن است هر لحظه از میان برود.
کمی بعد، فوشلوان به سراغش آمد و آهسته گفت:
«دیشب مردی را نزدیک جاده دیدم. مدت زیادی اطراف صومعه پرسه میزد و بعد بهطرف شهر برگشت.»
ژان پرسید:
«مطمئنی همان مرد دیروز بود؟»
«چهرهاش را درست ندیدم؛ اما رفتارش شبیه کسی بود که منتظر فرصتی برای نزدیک شدن است.»
ژان دستهایش را به هم فشرد. اگر ژاور واقعاً به آنها رسیده بود، پنهان ماندن برای همیشه ممکن نبود. بااینحال، نمیتوانست بدون اطمینان از خطر، کوزت را از زندگی تازهاش محروم کند.
فوشلوان گفت:
«باید راهی پیدا کنیم. شاید بتوانیم پیش از آنکه کسی به اینجا برسد، اوضاع را روشن کنیم.»
ژان با اندوه پاسخ داد:
«من از خودم نمیترسم. چیزی که مرا میترساند، روزی است که کوزت دوباره احساس کند هیچجا خانهی او نیست.»
آن روز، ژان تلاش کرد مثل همیشه به کارش ادامه دهد. خاک باغ را زیرورو کرد، شاخههای خشک را برید و به گلهایی که تازه شکفته بودند آب داد. کار کردن به او فرصت میداد افکارش را مرتب کند؛ اما هر بار که صدای باز شدن دروازه را میشنید، بیاختیار سر برمیگرداند.
کوزت متوجه نگرانی او شد.
هنگام استراحت، کنار ژان نشست و پرسید:
«بابا، چرا امروز اینقدر ساکتی؟»
ژان لبخندی ساختگی زد.
«گاهی آدم بزرگها هم فکرهای زیادی توی سرشان دارند.»
کوزت لحظهای به او نگاه کرد و بعد دست کوچکش را روی دست او گذاشت.
«وقتی من میترسم، تو میگویی نترس. من هم میخواهم وقتی تو میترسی، کنارت باشم.»
ژان برای لحظهای نتوانست حرفی بزند. این همان کودکی بود که روزگاری از صدای قدمهای دیگران میلرزید؛ حالا میخواست به کسی که پناهش داده بود، آرامش ببخشد.
او کوزت را در آغوش گرفت و گفت:
«همین که کنارمی، به من نیرو میدهد.»
اما در دلش میدانست که نباید اجازه دهد کوزت بار نگرانیهای او را به دوش بکشد.
نزدیک غروب، فوشلوان با خبری تازه بازگشت. یکی از آشنایانش در شهر گفته بود که مأمور پلیسی با مشخصات ژاور، دربارهی مردی به نام مادلن پرسوجو کرده است.
با شنیدن این نام، چهرهی ژان تغییر کرد. مادلن؛ نامی که زمانی با آن زندگی تازهای ساخته بود و میکوشید گذشتهاش را پشت سر بگذارد.
ژان آهسته گفت:
«پس هنوز به دنبال همان مرد است.»
فوشلوان پاسخ داد:
«به نظر میرسد شکش بیشتر شده. باید تصمیم بگیری چه خواهی کرد.»
ژان به باغ نگاه کرد؛ به نهالی که هر روز کمی رشد میکرد و به پنجرهای که کوزت گاهی از پشت آن برایش دست تکان میداد.
سرانجام گفت:
«فعلاً میمانیم. تا وقتی ماندنمان خطری برای دیگران ایجاد نکند، از اینجا نمیرویم. اما اگر روزی مجبور شوم انتخاب کنم، امنیت کوزت از هر چیزی مهمتر است.»
آن شب، ژان برای نخستین بار نقشهای در ذهنش شکل داد: اگر خطر نزدیکتر میشد، باید پیش از آنکه راهها بسته شوند، راهی امن برای کوزت پیدا میکرد. او نمیخواست دوباره از روی ترس تصمیم بگیرد؛ این بار میخواست با فکر و اراده از آیندهی دخترک محافظت کند.
در همان حال، ژاور قدمبهقدم به حقیقت نزدیک میشد؛ بیآنکه بداند مردی که دنبالش میگردد، برای حفظ آرامش کودکی بیپناه حاضر است بار دیگر همهچیزش را به خطر بیندازد.
«گاهی عشق یعنی بهجای فرار از ترس، با شجاعت تصمیم بگیری چه چیزی ارزش ماندن و جنگیدن دارد.»
#رمان_های_ماندگار_جهان
#بینوایان
#بینوایان_قسمت_۷۴
┅═✧
۱۶۱
۱۷:۲۱
https://ble.ir/freecolumn/5450545102811390282/1792861578052
https://ble.ir/ajib_bood_nabood/-4413098709975644997/1792862356954
https://ble.ir/golhaye_football/-3185179731201001536/1792854122528
https://ble.ir/Toxicclips/3845180469928914587/1792855019969
در صورت راهیابی هریک از پست ها به مجله به همه پیشنهاد دهندگان پاکت هدیه تقدیم خواهد شد.
۱۵۶
۱۷:۲۶
```[به وقت تبلیغ ] محتوای تبلیغات کانال نه تایید و نه رد می شود!
از صبوری شما سپاسگزاریم
️ تبلیغات هزینه نیست، سرمایه گذاری است
️ مشاوره و طراحی متن تبلیغات
️ طراحی و ساخت بنر تبلیغات
️ طراحی پروفایل مناسب گروه و کانال
️ طراحی و ساخت گیف و استیکر
مشاوره و رزرو تبلیغات @mahram313 و @bahar3890
آرزوی ما رونق کسب و کار شماست

لطفا پست سنجاق شده کانال را پیشنهاد مجله بزنید
```
از صبوری شما سپاسگزاریم
آرزوی ما رونق کسب و کار شماست
لطفا پست سنجاق شده کانال را پیشنهاد مجله بزنید
۱۵۴
۱۷:۳۱
بازارسال شده از پیشنهاد ویژه
تست بینایی 
شما در دایره قرمز چه عددی میبینید؟
عدد 88
عدد 38
عدد 83
عدد 33
روی عدد موردنظرتون بزنید 
https://ble.ir/join/8qWaqggkJY
https://ble.ir/join/8qWaqggkJY
پاسخ این تست نشان میدهد سلامت #الزایمر. #بینایی و #عقلی شما چقدر هست
https://ble.ir/join/8qWaqggkJY
https://ble.ir/join/8qWaqggkJY
پاسخ این تست نشان میدهد سلامت #الزایمر. #بینایی و #عقلی شما چقدر هست
۷
۱۷:۳۳
بازارسال شده از 🌸✨بوی باران ✨🌸
ble.ir/join/HzFb9KiSZY.ble.ir/join/HzFb9KiSZY.ble.ir/join/HzFb9KiSZY
۵
۱۷:۳۳