لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل ستون آزادس
۶.۷ هزار عضو

ستون آزاد

کانالی فرهنگی،مذهبی،انقلابی،همراه با مسابقات و چالشهای جذاب و پاکت هدیهundefinedundefinedundefined undefined
undefined️ارتباط با ما و هماهنگی تبلیغات @mahdy8900
اینجاحرفتوناشناس بگو: https://harfeto.timefriend.net/17184571774846
مشاهده در وب بله
۲ آبان
thumbnail

☫ ﷽ ☫

undefined
شنبه | ۲ آبان ۱۴۰۵*
undefined ۱۳ جمادی‌الاول ۱۴۴۸undefined ۲۴ اکتبر ۲۰۲۶
undefined ذکر روز شنبه:undefined یَا رَبَّ الْعَالَمِینَundefined ۱۰۰ مرتبه
undefined مناسبت امروز:undefined روز سازمان ملل متحدundefined روز جهانی اطلاعات توسعهundefined شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها به روایتی
undefined پیام امروز | مهربانی، سهم ما از جهان
گاهی برای بهتر شدن دنیا،لازم نیست کار بزرگی انجام دهیم؛یک دلجویی ساده،یک لبخند صادقانه،یا دست گرفتن دست کسی که تنها مانده،می‌تواند آغاز تغییری بزرگ باشد.
جهان با تفاوت‌ها زیباتر می‌شودو با مهربانی، به هم نزدیک‌تر.
بیاییم امروز،به جای قضاوت کردن، درک کنیم؛به جای فاصله گرفتن، همراه شویم؛و به یاد داشته باشیمکه آرامش جهان،از آرامش دل‌های ما آغاز می‌شود. undefined
undefined دعای امروز:
خدایا!دل‌های ما را سرشار از محبت و رحمت کن؛به ما توفیق خدمت به بندگانت،یاری رساندن به نیازمندانو ساختن جهانی آکنده از صلح و آرامش عطا فرما.
نگاهمان را روشن،قدم‌هایمان را در راه خیر استوارو عاقبت کارمان را ختم به خیر بگردان. 🤍
undefined یاد و نام همه شهدای اسلام و ایران گرامی باد.
اللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَجِ
┅═✧undefined️ستون آزادundefined️کانالی متفاوتundefined️✧═┅*

۱۸۶

۱۴:۳۴

ستون آزاد
undefined ☫ ﷽ ☫ #نهج‌البلاغه undefined حکمت ۲۹۱ | روش تسلیت گفتن undefined️ وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ، وَ قَدْ عَزَّى الْأَشْعَثَ بْنَ قَيْسٍ عَنْ ابْنٍ لَهُ: undefined️ «يَا أَشْعَثُ، إِنْ تَحْزَنْ عَلَى ابْنِكَ فَقَدِ اسْتَحَقَّتْ مِنْكَ ذَلِكَ الرَّحِمُ، وَ إِنْ تَصْبِرْ فَفِي اللَّهِ مِنْ كُلِّ مُصِيبَةٍ خَلَفٌ.» undefined️ «يَا أَشْعَثُ، إِنْ صَبَرْتَ جَرَى عَلَيْكَ الْقَدَرُ وَأَنْتَ مَأْجُورٌ، وَإِنْ جَزِعْتَ جَرَى عَلَيْكَ الْقَدَرُ وَأَنْتَ مَأْزُورٌ.» undefined️ «يَا أَشْعَثُ، ابْنُكَ سَرَّكَ وَهُوَ بَلَاءٌ وَفِتْنَةٌ، وَحَزَنَكَ وَهُوَ ثَوَابٌ وَرَحْمَةٌ.» undefined️ و درود خدا بر او، فرمود: ای اشعث! اگر بر فرزندت اندوهگین هستی، به‌خاطر پیوند خویشاوندی، اندوه تو سزاوار است؛ اما اگر شکیبایی کنی، در پیشگاه خدا برای هر مصیبتی پاداش و جبرانی است. ای اشعث! اگر صبر کنی، تقدیر الهی بر تو جاری می‌شود و پاداش می‌بری؛ و اگر بی‌تابی کنی، تقدیر الهی باز هم بر تو جاری می‌شود، اما گناهکار خواهی بود. ای اشعث! فرزندت تو را شادمان می‌ساخت، درحالی‌که مایه آزمایش و امتحان تو بود؛ و اکنون که از فقدان او اندوهگینی، این اندوه می‌تواند برای تو مایه پاداش و رحمت الهی باشد. undefined پیام حکمت: غم از دست دادن عزیزان، احساسی طبیعی و نشانه پیوند عمیق محبت است؛ اما در نگاه دینی، صبر به معنای انکار غم یا بی‌احساسی نیست، بلکه یعنی در دل اندوه، امید به رحمت خدا را حفظ کنیم و در برابر سختی‌ها از مسیر درست خارج نشویم. این حکمت به ما می‌آموزد که گاهی آنچه در ابتدا شادی و نعمت به نظر می‌رسد، وسیله آزمایش ماست و آنچه اندوه‌بار است، می‌تواند زمینه‌ساز رشد معنوی و پاداش الهی باشد. undefined صبر، نداشتن اندوه نیست؛ حفظ امید در دل اندوه است. ┅═✧❁ ستون آزاد کانالی متفاوت ❁✧═┅
thumbnail
﷽

#نهج‌البلاغه

undefined
حکمت ۲۹۲ | عظمت مصیبت رحلت پیامبر اکرم (ص)

undefined️
وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ:

«عَلَى قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ سَاعَةَ دَفْنِهِ:
إِنَّ الصَّبْرَ لَجَمِيلٌ إِلَّا عَنْكَ، وَإِنَّ الْجَزَعَ لَقَبِيحٌ إِلَّا عَلَيْكَ، وَإِنَّ الْمُصَابَ بِكَ لَجَلِيلٌ، وَإِنَّهُ قَبْلَكَ وَبَعْدَكَ لَجَلَلٌ.»

undefined️
ترجمه:

و درود خدا بر او، فرمود:

«به هنگام دفن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
همانا شکیبایی نیکوست، جز در غم از دست دادنت؛ و بی‌تابی ناپسند است، جز در اندوه مرگ تو. مصیبت تو بزرگ، و مصیبت‌های پیش از تو و پس از تو ناچیزند.»

undefined
پیام حکمت:

رحلت پیامبر اکرم ﷺ، مصیبتی بود که عظمت آن را هیچ اندوه دیگری نمی‌توانست به پای آن برسد. امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در کنار مزار پیامبر، از داغی سخن می‌گوید که حتی صبر در برابر آن دشوار و بی‌تابی در برابرش سزاوار است.

گاهی فقدان یک انسان، تنها جای خالی او نیست؛ بلکه خاموش شدن چراغی است که راه زندگی را روشن می‌کرد. پیامبر اکرم ﷺ برای علی علیه‌السلام و همه امت، سرچشمه هدایت، مهربانی و آرامش بود.

این حکمت به ما می‌آموزد که برخی اندوه‌ها، به بزرگی محبت و جایگاه کسی هستند که از دست رفته است؛ و یاد پیامبر، حتی در دل سنگین‌ترین مصیبت‌ها، چراغی برای ادامه راه و وفاداری به حقیقت باقی می‌ماند.

undefined
سلام بر پیامبر رحمت؛
و درود بر آنان که در مسیر نور و هدایت او قدم برمی‌دارند.

┅═✧❁ ستون آزاد کانالی متفاوت ❁✧═┅
undefined۳

۱۶۹

۱۴:۴۸

ستون آزاد
undefined ﷽ undefined خون دلی که لعل شد undefined فصل هشتم: قلعه سرخ undefined قسمت هفتاد و سوم: آن روز برفی undefined برف می‌بارید؛ اما روزگار، سردتر از زمستان بود... زمستان گاهی فقط با سرمای هوا و سفیدی برف شناخته نمی‌شود؛ گاهی سرمای روزگار، از سرمای زمستان سنگین‌تر است. برای مبارزی که در دوران حکومت پهلوی، به‌خاطر فعالیت‌های سیاسی بازداشت شده بود، روزها با دلهره و انتظار می‌گذشت. دوری از خانواده، محدودیت آزادی و نامعلومی آینده، هر روز را به آزمونی تازه تبدیل می‌کرد. در چنین روزهایی، حتی یک منظره ساده می‌توانست در ذهن انسان ماندگار شود؛ سفیدی برف، سکوت یک صبح زمستانی یا تصویری که در میان روزهای دشوار، برای همیشه در حافظه می‌ماند. عنوان این بخش از خاطرات، «آن روز برفی» است؛ خاطره‌ای در ادامه روزهای بازداشت و حوادثی که نویسنده در فصل «قلعه سرخ» روایت می‌کند. اما برای بازگویی درست این خاطره، نباید از روی عنوان آن درباره اتفاقات همان روز حدس بزنیم. آنچه این روز را در خاطرات نویسنده برجسته کرده، جزئیاتی است که باید در روایت حفظ شوند؛ نه اینکه با چند جمله کلی جایگزینشان کنیم. undefined ادامه دارد... undefined فردا: قسمت هفتاد و چهارم «استوار زمانی» #خون_دلی_که_لعل_شد #فصل_هشتم #قسمت_هفتاد_و_سوم ┅═✧❁ستون آزادundefined️کانالی متفاوت❁✧═┅
thumbnail
﷽

undefined خون دلی که لعل شد
undefined فصل هشتم: قلعه سرخ

undefined قسمت هفتاد و چهارم: استوار زمانی

undefined
در میان زندانبانان، گاهی مردانگی پیدا می‌شود!

سلول کوچک بود؛ دیوارهایی بسته، فضایی محدود و سکوتی که تنهایی را سنگین‌تر می‌کرد. پس از انتقال به زندان، نوبت آن رسیده بود که وسایل اندکی را که همراه داشت بررسی کنند.

استوار زمانی، یکی از مأموران زندان، وارد سلول شد و درباره وسایل زندانی پرسید.

قرآن را دید و اجازه داد نزد خودش نگه دارد. سپس نوبت به کتاب «تذکرةالمتقین» رسید. وقتی درباره کتاب پرسید، توضیح داده شد که کتابی در زمینه عرفان است. استوار زمانی با آنکه می‌دانست با چه کسی روبه‌روست، مانع نگهداری کتاب نشد.

از وسایل همراه، تنها دفترچه تلفن را برداشت و از سلول بیرون رفت.

شاید برای کسی که پشت میز قدرت نشسته بود، این تصمیم کوچک و بی‌اهمیت به نظر می‌رسید؛ اما برای انسانی که آزادی‌اش را از دست داده و در فضای بسته زندان به سر می‌برد، همین رفتارها معنایی متفاوت داشت.

زندانی تنها ماند. در آن خلوت، به قرآن پناه برد و شروع به تلاوت کرد. صدای قرائتش در فضای بیرون سلول پیچید و توجه دیگران را جلب کرد. چند نفر از دریچه کوچک بالای سلول سرک کشیدند تا ببینند این صدای دلنشین از کجاست.

استوار زمانی در این ماجرا تنها یک مأمور وظیفه‌شناس نبود؛ رفتارش نشان می‌داد که حتی در محیطی امنیتی و سخت‌گیرانه نیز می‌توان میان اجرای وظیفه و رعایت حال یک انسان تفاوت قائل شد.

این خاطره یادآوری می‌کند که در سخت‌ترین شرایط هم، یک رفتار انسانی می‌تواند از تلخی روزگار بکاهد؛ حتی اگر صاحب آن رفتار، در سوی دیگر میله‌های زندان ایستاده باشد.

undefined ادامه دارد...

undefined فردا: قسمت هفتاد و پنجم
«زندانیان عرب نزد ساواک»

#خون_دلی_که_لعل_شد
#فصل_هشتم
#قسمت_هفتاد_و_چهارم

┅═✧❁ستون آزادundefined️کانالی متفاوت❁✧═┅
undefined۲

۱۷۰

۱۶:۰۵

thumbnail
﷽

الهـــــــــــــی شــــــــــناخت تـــــــو ، ما را امـــــــان
لـــــــــــــطف تــــــــــــــــو ، مــــــــــــــا را عیـــــــــــــــــان

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined🪷undefinedundefined

این بنده چه داند که چه می باید جُست
داننــــــــــــده تــــــــویی هر آنـــچه دانی آن ده

┅═✧❁ستون آزاد کانالی متفاوت❁✧═┅
undefined۱۸
undefined۱

۱۶۱

۱۷:۰۶

ستون آزاد
undefined ﷽ الهـــــــــــــی شــــــــــناخت تـــــــو ، ما را امـــــــان لـــــــــــــطف تــــــــــــــــو ، مــــــــــــــا را عیـــــــــــــــــان undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined🪷undefinedundefined این بنده چه داند که چه می باید جُست داننــــــــــــده تــــــــویی هر آنـــچه دانی آن ده ┅═✧❁ستون آزاد کانالی متفاوت❁✧═┅

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

ستون آزاد
undefined undefined رمان‌های ماندگار جهان undefined بینوایان undefined فصل چهارم: سایه‌های گذشته، روشنای آینده undefined قسمت ۷۳: نشانه‌ای از خطر undefined مدت مطالعه: حدود ۳ دقیقه undefined روایتی آزاد بر اساس شاهکار جاودان «ویکتور هوگو» صبح روز بعد، ژان والژان با چهره‌ای نگران وارد باغ شد. شب گذشته را تقریباً بیدار مانده بود؛ هر صدای قدمی در راهرو و هر تکان شاخه‌ای پشت پنجره، او را به یاد ژاور می‌انداخت. با این حال، وقتی کوزت را دید که کنار نهال کوچک ایستاده و با دقت به برگ‌های تازه‌اش نگاه می‌کند، تلاش کرد نگرانی‌اش را پنهان کند. کوزت با خوشحالی گفت: «بابا! نگاه کن! فکر کنم نهالمون داره بزرگ می‌شه!» ژان خم شد و برگ کوچکی را که تازه باز شده بود، لمس کرد. «آره، دخترم. فقط باید صبور باشیم و مراقبش بمونیم.» اما درست همان لحظه، فوشلوان با قدم‌هایی شتاب‌زده وارد باغ شد. از چهره‌اش پیدا بود که خبر خوشی ندارد. آهسته گفت: «ژان، باید با هم صحبت کنیم. همین حالا.» ژان از کوزت خواست کمی آن‌طرف‌تر بازی کند و همراه باغبان پیر به گوشه‌ای خلوت رفت. فوشلوان گفت: «آن مردی که دیروز پشت دروازه بود، امروز دوباره در شهر دیده شده. از چند نفر درباره‌ی صومعه پرس‌وجو کرده؛ حتی می‌خواسته بداند چه کسانی به‌تازگی اینجا ساکن شده‌اند.» ژان پرسید: «کسی او را می‌شناخت؟» «یکی از مغازه‌دارها گفته مردی با ظاهر و رفتار مأموران پلیس بوده. نمی‌توانم با اطمینان بگویم ژاور است، اما نشانه‌ها نگران‌کننده‌اند.» ژان نگاهش را به زمین دوخت. نام ژاور برایش تنها یادآور یک مأمور پلیس نبود؛ او نماد گذشته‌ای بود که هرگز اجازه نمی‌داد ژان با خیال آسوده زندگی کند. فوشلوان ادامه داد: «باید خودت را برای روزهای سخت آماده کنی. اگر این مرد به صومعه برسد، ممکن است آرامش همه به خطر بیفتد.» ژان با قاطعیت پاسخ داد: «من نمی‌خواهم برای دیگران دردسر درست کنم. اما نمی‌توانم کوزت را دوباره به جاده‌ها ببرم؛ او تازه دارد معنای خانه را می‌فهمد.» * ظهر، سرپرست صومعه ژان را فراخواند. او از پرس‌وجوهای اخیر باخبر شده بود و می‌خواست بداند آیا حضور این مرد و دخترک می‌تواند برای صومعه خطری ایجاد کند. ژان با احترام گفت: «من چیزی جز فرصتی برای کار و زندگی آرام نمی‌خواهم. اگر ماندن ما امنیت اینجا را تهدید کند، هر تصمیمی که بگیرید می‌پذیرم؛ اما از شما می‌خواهم اجازه دهید تا جایی که ممکن است، از این کودک مراقبت کنم.» سرپرست مدتی به او نگاه کرد. در چهره‌ی ژان، مردی را می‌دید که از گذشته‌ای دشوار گریخته بود، اما تمام خواسته‌اش حفظ آرامش دختری بی‌پناه بود. سرانجام گفت: «تا وقتی قوانین صومعه را رعایت کنید و خطری متوجه دیگران نباشد، دلیلی برای تغییر تصمیممان نمی‌بینم. با این حال، باید محتاط باشید.» ژان تشکر کرد و از اتاق بیرون آمد. هنوز نمی‌دانست این فرصت تا چه زمانی باقی خواهد ماند. عصر، کوزت در باغ به استقبالش دوید و دست او را گرفت. «بابا، امروز هم برام قصه می‌گی؟» ژان لبخند زد. «البته، دخترم.» آن شب، کنار تخت کوزت نشست و قصه‌ای از دختری گفت که پس از روزهای سخت، سرانجام خانه‌ای امن پیدا کرده بود. کوزت آرام‌آرام به خواب رفت، اما ژان تا مدت‌ها به چهره‌ی او خیره ماند. او می‌دانست خطر به آن‌ها نزدیک‌تر شده است. بااین‌حال، این بار نمی‌خواست تنها به فرار فکر کند. شاید برای نخستین بار باید راهی پیدا می‌کرد تا در برابر گذشته بایستد، بی‌آنکه آینده‌ی کوزت را قربانی کند. در بیرون صومعه، شب آرام بود؛ اما در شهری نه‌چندان دور، ژاور همچنان به جست‌وجوی مردی ادامه می‌داد که سال‌ها تصور می‌کرد از چنگ عدالت گریخته است. undefined سخن ماندگار: «گاهی شجاعت، فرار نکردن از گذشته نیست؛ پیدا کردن راهی است برای آنکه گذشته، آینده‌ی عزیزانت را نابود نکند.» undefined ادامه دارد... #رمان_های_ماندگار_جهان #بینوایان #بینوایان_قسمت_۷۳ ┅═✧undefined️ستون آزادundefined️کانالی متفاوتundefined️✧═┅
thumbnail
undefined رمان‌های ماندگار جهان
undefined بینوایان
undefined فصل چهارم: سایه‌های گذشته، روشنای آینده
undefined قسمت ۷۴: تصمیمی در دل تاریکی
undefined مدت مطالعه: حدود ۳ دقیقه
undefined روایتی آزاد بر اساس شاهکار جاودان «ویکتور هوگو»

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که ژان والژان از خواب برخاست. حرف‌های فوشلوان و پرس‌وجوهای مرد ناشناس، ذهنش را آرام نمی‌گذاشت. سال‌ها فرار به او آموخته بود که گاهی یک نشانه‌ی کوچک، خبر از خطری بزرگ می‌دهد.

از پنجره به حیاط صومعه نگاه کرد. همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید؛ راهبان مشغول کارهای روزانه بودند و صدای پرندگان از باغ شنیده می‌شد. اما ژان می‌دانست این آرامش ممکن است هر لحظه از میان برود.

کمی بعد، فوشلوان به سراغش آمد و آهسته گفت:
«دیشب مردی را نزدیک جاده دیدم. مدت زیادی اطراف صومعه پرسه می‌زد و بعد به‌طرف شهر برگشت.»

ژان پرسید:
«مطمئنی همان مرد دیروز بود؟»

«چهره‌اش را درست ندیدم؛ اما رفتارش شبیه کسی بود که منتظر فرصتی برای نزدیک شدن است.»

ژان دست‌هایش را به هم فشرد. اگر ژاور واقعاً به آن‌ها رسیده بود، پنهان ماندن برای همیشه ممکن نبود. بااین‌حال، نمی‌توانست بدون اطمینان از خطر، کوزت را از زندگی تازه‌اش محروم کند.

فوشلوان گفت:
«باید راهی پیدا کنیم. شاید بتوانیم پیش از آنکه کسی به اینجا برسد، اوضاع را روشن کنیم.»

ژان با اندوه پاسخ داد:
«من از خودم نمی‌ترسم. چیزی که مرا می‌ترساند، روزی است که کوزت دوباره احساس کند هیچ‌جا خانه‌ی او نیست.»

آن روز، ژان تلاش کرد مثل همیشه به کارش ادامه دهد. خاک باغ را زیرورو کرد، شاخه‌های خشک را برید و به گل‌هایی که تازه شکفته بودند آب داد. کار کردن به او فرصت می‌داد افکارش را مرتب کند؛ اما هر بار که صدای باز شدن دروازه را می‌شنید، بی‌اختیار سر برمی‌گرداند.

کوزت متوجه نگرانی او شد.

هنگام استراحت، کنار ژان نشست و پرسید:
«بابا، چرا امروز این‌قدر ساکتی؟»

ژان لبخندی ساختگی زد.
«گاهی آدم بزرگ‌ها هم فکرهای زیادی توی سرشان دارند.»

کوزت لحظه‌ای به او نگاه کرد و بعد دست کوچکش را روی دست او گذاشت.
«وقتی من می‌ترسم، تو می‌گویی نترس. من هم می‌خواهم وقتی تو می‌ترسی، کنارت باشم.»

ژان برای لحظه‌ای نتوانست حرفی بزند. این همان کودکی بود که روزگاری از صدای قدم‌های دیگران می‌لرزید؛ حالا می‌خواست به کسی که پناهش داده بود، آرامش ببخشد.

او کوزت را در آغوش گرفت و گفت:
«همین که کنارمی، به من نیرو می‌دهد.»

اما در دلش می‌دانست که نباید اجازه دهد کوزت بار نگرانی‌های او را به دوش بکشد.

نزدیک غروب، فوشلوان با خبری تازه بازگشت. یکی از آشنایانش در شهر گفته بود که مأمور پلیسی با مشخصات ژاور، درباره‌ی مردی به نام مادلن پرس‌وجو کرده است.

با شنیدن این نام، چهره‌ی ژان تغییر کرد. مادلن؛ نامی که زمانی با آن زندگی تازه‌ای ساخته بود و می‌کوشید گذشته‌اش را پشت سر بگذارد.

ژان آهسته گفت:
«پس هنوز به دنبال همان مرد است.»

فوشلوان پاسخ داد:
«به نظر می‌رسد شکش بیشتر شده. باید تصمیم بگیری چه خواهی کرد.»

ژان به باغ نگاه کرد؛ به نهالی که هر روز کمی رشد می‌کرد و به پنجره‌ای که کوزت گاهی از پشت آن برایش دست تکان می‌داد.

سرانجام گفت:
«فعلاً می‌مانیم. تا وقتی ماندنمان خطری برای دیگران ایجاد نکند، از اینجا نمی‌رویم. اما اگر روزی مجبور شوم انتخاب کنم، امنیت کوزت از هر چیزی مهم‌تر است.»

آن شب، ژان برای نخستین بار نقشه‌ای در ذهنش شکل داد: اگر خطر نزدیک‌تر می‌شد، باید پیش از آنکه راه‌ها بسته شوند، راهی امن برای کوزت پیدا می‌کرد. او نمی‌خواست دوباره از روی ترس تصمیم بگیرد؛ این بار می‌خواست با فکر و اراده از آینده‌ی دخترک محافظت کند.

در همان حال، ژاور قدم‌به‌قدم به حقیقت نزدیک می‌شد؛ بی‌آنکه بداند مردی که دنبالش می‌گردد، برای حفظ آرامش کودکی بی‌پناه حاضر است بار دیگر همه‌چیزش را به خطر بیندازد.

undefined سخن ماندگار:
«گاهی عشق یعنی به‌جای فرار از ترس، با شجاعت تصمیم بگیری چه چیزی ارزش ماندن و جنگیدن دارد.»

undefined ادامه دارد...

#رمان_های_ماندگار_جهان
#بینوایان
#بینوایان_قسمت_۷۴

┅═✧undefined️ستون آزادundefined️کانالی متفاوتundefined️✧═┅
undefined۳
undefined۱

۱۶۱

۱۷:۲۱

undefined لیست پیشنهاد مجله های امروز مورخه ۱۴۰۵/۰۸/۰۲

undefined️کانال ستون آزادundefined️

https://ble.ir/freecolumn/5450545102811390282/1792861578052

undefined کانال عجیب بود ، نبود؟ undefined

https://ble.ir/ajib_bood_nabood/-4413098709975644997/1792862356954

undefined️ گلهای فوتبال undefined️

https://ble.ir/golhaye_football/-3185179731201001536/1792854122528

undefined معدن کلیپهای طنز سمیundefined

https://ble.ir/Toxicclips/3845180469928914587/1792855019969

در صورت راهیابی هریک از پست ها به مجله به همه پیشنهاد دهندگان پاکت هدیه تقدیم خواهد شد.undefinedundefined

۱۵۶

۱۷:۲۶

```[به وقت تبلیغ ] محتوای تبلیغات کانال نه تایید و نه رد می شود!

از صبوری شما سپاسگزاریم undefined

undefined️ تبلیغات هزینه نیست، سرمایه گذاری است

undefined️ مشاوره و طراحی متن تبلیغات

undefined️ طراحی و ساخت بنر تبلیغات

undefined️ طراحی پروفایل مناسب گروه و کانال

undefined️ طراحی و ساخت گیف و استیکر

undefined مشاوره و رزرو تبلیغات @mahram313 و @bahar3890

آرزوی ما رونق کسب و کار شماستundefinedundefined

لطفا پست سنجاق شده کانال را پیشنهاد مجله بزنید undefined
```

۱۵۴

۱۷:۳۱

بازارسال شده از پیشنهاد ویژه
thumbnail
تست بینایی undefined

undefined شما در دایره قرمز چه عددی می‌بینید؟

undefined عدد 88
undefined عدد 38
undefined عدد 83
undefined عدد 33


undefined روی عدد موردنظرتون بزنید undefined
https://ble.ir/join/8qWaqggkJY
https://ble.ir/join/8qWaqggkJY
پاسخ این تست نشان میدهد سلامت #الزایمر. #بینایی و #عقلی شما چقدر هست undefined

۷

۱۷:۳۳

بازارسال شده از 🌸✨بوی باران ✨🌸
undefinedإِنَّـا لِـلَّـهِ وَ إِنَّـا إِلَـیْـهِ رَاجِـعُـونَundefined

undefinedمـتـاسـفـانـه هـنـرمـنـد پـیـشـکـسـوت کـشـورمـان دار فـانـی را وداع گـفـت!!!undefined

undefinedشـرح کـامـل و عـلـت فـوتundefinedundefinedundefined
ble.ir/join/HzFb9KiSZY.ble.ir/join/HzFb9KiSZY.ble.ir/join/HzFb9KiSZY
undefinedواکـنـش تـلـخِ...undefinedundefined

۵

۱۷:۳۳