طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_یک
: فرو رفتن قارون و تمام گنجینه هایش در زمین در حالیکه طرفداران بسیاری داشت که هیچ کدام نتوانستند کاری برای او بکنند، امری بسیار عظیم و تاثیر گذار بود و تاثیر این امر شاید اندازه ی معجزه ی عصای موسی بود، زیرا مصر سرزمین فراعنه به دو چیز در جهان شهره ی آفاق بود یکی سحر و ساحری که تمام اساتید حاذق ساحری از مصر بودند و دیگری در تجمل گرایی و فخر فروشی... سرزمین مصر یکی از اولین سرزمین هایی بود که به تجمل مشهور شده بود و ملاء و ثروتمندان آن چنان خود را با زر و زیور دنیا می آراستند که چشم همه ی مردم به آنها خیره می ماند و این واقعه ی فرو رفتن قارون در زمین در سرزمین مصر پدیده ای بسیار بزرگ بود که بنیان تجمل گرایانه را در انجا و دیگر سرزمین هایی که خبر واقعه به آنجا رسیده بود، بر باد داد و بسیاری از طرفداران قارون با دیدن و شنیدن این واقعه از اعتقادات خود دست شستند و به سمت موسی گرایش پیدا کردند. این واقعه هم، چون معجزه ی عصا و ایمان آوردن ساحران به موسی، دهان به دهان پیچید و در همه جای سرزمین مصر زبانزد شده بود و باعث می شد هر روز مردم چه زن و چه مرد، تک تک و گروه گروه به سمت موسی جذب شوند و از طرفی سخنرانی های موسی و آموزش های خواهرش میریام در جمع زنان و روشنگری های هارون و یوشع بن نون که هر دو پیامبر خدا بودند بر سرعت این جذب افزوده بود و این باعث شد تا ملاء و مترفین مصر بر آشفته شوند و بخواهند دست به کاری خطرناک بزنند و به طریقی موسی و مومنین را از صحنه خارج کنند. از طرفی شبکه ی حزقیل و آسیه در قصر که با فرار حضرت موسی کمی ضعیف شده بود و به کنج عزلت رفته بود، با ورود موسی جانی دیگر گرفته بود. حزقیل که حقیقت دین خدا را یافته بود، جلسات پنهانی برگزار می کرد و جالب است در این جلسات مردم را به آمدن محمد صلی الله و علیه واله مژده می داد، آنها را به سمت خاتم پیامبران که جدای از دین موسوی نبود می خواند، او در سخنرانی هایش از فضایل امیر المومنین و فرزندانش می گفت و از مردم می خواست تا مولا علی و اولادش را بر تمام انبیا و اوصیای الهی برتری دهند، او به حقیقت کلمات مقدس واقف شده بود و می خواست مردم را نیز آگاه کند و انها را از پرستش فرعون برحذر می داشت و به پرستش خداوند یکتا، همو که معجزه های خیره کننده ای تحت اختیار موسی قرار داده بود می خواند. روزی یکی از جاسوسان هامان در جلسه ی پنهانی حزقیل حضور یافت و با اینکه حزقیل رویش را پوشانده بود،اما او را شناخت و تمام گفته های او را به خاطر سپرد و پس از پایان جلسه خیلی زود خود را به هامان رساند و جزئیات سخنرانی حزقیل را کلمه به کلمه به گوش هامان رساند. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_دو🎬:
جاسوس هامان، سخنان حزقیل را به گوش او رساند و هامان برآشفت و در حالیکه چهره اش از خشم سرخ شده بود خود را به فرعون رساند و چون می دانست که فرعون به حزقیل چون چشم خویش اعتماد دارد بطوریکه او را وزیر خزانه داری مصر گذاشته بود، پس با احتیاط گفت: ای خدای خدایان! ای حکمران مقتدر سرزمین مصر! چه نشسته ای که انگار مار در آستین خود پرورانده ای و خبر نداری که دشمن ترین دشمنان تو در لباس دوست در کنار تو هستند، آنها در ظاهر خادم شما هستند و در خفا خدای نادیده را ستایش و عبادت می کنند و مردم را از پرستش شما و خدایان مصر بر حذر می دارند...
فرعون چشمانش را ریز کرد و گفت: منظورت از این حرفها چیست؟! آن چه کسی است که اینگونه از نان ما می خورد و برای دیگری تبلیغ میکند؟! زودتر بگو تا شمشرمان را از خونش سیراب نماییم.
هامان گلویی صاف کرد و گفت: او کسی نیست جز حزقیل، همانکه معتمدترین فرد دربار برای شماست.
فرعون با عصبانیت از جا بلند شد و همانطور که از خشم دستش را مشت کرده بود گفت: هامان! مراقب باش اشتباه نکرده باشی، حزقیل انسان معتمد ماست او رئیس خزانه داری حکومت است و من تا به حال از او خطایی ندیدم، فراموش نکن اگر سخنت تهمت باشد عواقب بدی برای تو و آورنده ی خبر خواهد داشت.
هامان نفس بلندی کشید و گفت: جاسوس من در جلسه ای بوده که سخنرانش حزقیل بوده و او از خدای نادیده می گفته و مردم را به سمت پیامبر خاتم که در آخرالزمان ظهور می کند، می خوانده است.
فرعون قدمی پیش گذاشت و گفت: آیا جاسوست با چشم خود حزقیل را دیده که چنین می گوید؟!
هامان شانه ای بالا انداخت و گفت: رویش را ندیده، آخر آن مرد روی خود را پوشانیده بود اما آن جاسوس شک ندارد که سخنران جلسه کسی جز حزقیل وزیر دربار شما، نبوده است.
فرعون دندانی بهم سایید وگفت: الساعه حزقیل را به اینجا احضار نمایید تا راست و دروغ گفتارتان مشخص شود و فراموش نکنید اگر ثابت شود حزقیل خیانتکار است، من او را به چهار میخ میکشم و اگر خبر دروغ باشد،آورنده ی خبر را به چهار میخ می کشم و این سخت ترین عذابی بود که در آن زمان در مصر باستان مرسوم بود که دست و پاهای مجرم را با میخ به چوب میخکوب می کردند و سپس آن را آتش می زدند.
هامان بله ای گفت و فورا قاصدی را با دسته ای سرباز به دنبال حزقیل فرستاد و...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
جاسوس هامان، سخنان حزقیل را به گوش او رساند و هامان برآشفت و در حالیکه چهره اش از خشم سرخ شده بود خود را به فرعون رساند و چون می دانست که فرعون به حزقیل چون چشم خویش اعتماد دارد بطوریکه او را وزیر خزانه داری مصر گذاشته بود، پس با احتیاط گفت: ای خدای خدایان! ای حکمران مقتدر سرزمین مصر! چه نشسته ای که انگار مار در آستین خود پرورانده ای و خبر نداری که دشمن ترین دشمنان تو در لباس دوست در کنار تو هستند، آنها در ظاهر خادم شما هستند و در خفا خدای نادیده را ستایش و عبادت می کنند و مردم را از پرستش شما و خدایان مصر بر حذر می دارند...
فرعون چشمانش را ریز کرد و گفت: منظورت از این حرفها چیست؟! آن چه کسی است که اینگونه از نان ما می خورد و برای دیگری تبلیغ میکند؟! زودتر بگو تا شمشرمان را از خونش سیراب نماییم.
هامان گلویی صاف کرد و گفت: او کسی نیست جز حزقیل، همانکه معتمدترین فرد دربار برای شماست.
فرعون با عصبانیت از جا بلند شد و همانطور که از خشم دستش را مشت کرده بود گفت: هامان! مراقب باش اشتباه نکرده باشی، حزقیل انسان معتمد ماست او رئیس خزانه داری حکومت است و من تا به حال از او خطایی ندیدم، فراموش نکن اگر سخنت تهمت باشد عواقب بدی برای تو و آورنده ی خبر خواهد داشت.
هامان نفس بلندی کشید و گفت: جاسوس من در جلسه ای بوده که سخنرانش حزقیل بوده و او از خدای نادیده می گفته و مردم را به سمت پیامبر خاتم که در آخرالزمان ظهور می کند، می خوانده است.
فرعون قدمی پیش گذاشت و گفت: آیا جاسوست با چشم خود حزقیل را دیده که چنین می گوید؟!
هامان شانه ای بالا انداخت و گفت: رویش را ندیده، آخر آن مرد روی خود را پوشانیده بود اما آن جاسوس شک ندارد که سخنران جلسه کسی جز حزقیل وزیر دربار شما، نبوده است.
فرعون دندانی بهم سایید وگفت: الساعه حزقیل را به اینجا احضار نمایید تا راست و دروغ گفتارتان مشخص شود و فراموش نکنید اگر ثابت شود حزقیل خیانتکار است، من او را به چهار میخ میکشم و اگر خبر دروغ باشد،آورنده ی خبر را به چهار میخ می کشم و این سخت ترین عذابی بود که در آن زمان در مصر باستان مرسوم بود که دست و پاهای مجرم را با میخ به چوب میخکوب می کردند و سپس آن را آتش می زدند.
هامان بله ای گفت و فورا قاصدی را با دسته ای سرباز به دنبال حزقیل فرستاد و...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۱۹۸
۱۷:۱۰