عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_چهارundefined: هامان با تعجب گفت: پروردگار مصریان! فرعون بزرگ به سلامت باشد، چه شده؟! گویی غمی بزرگ بر چهرتان نشسته! فرعون خرناسی کشید و‌گفت: حالت خوب است؟! با این اوضاعی که در مصر هست باید بپرسی چه شده؟! هامان نفسش را محکم بیرون داد و گفت: شما به توصیه ی کارشناس های ما گوش نکردید و بنی اسراییل را آزاد کردید، آنهم در زمانی که موسی با سحرهایش تمام خدایان ما را مغلوب کرده بود اما... فرعون با عصبانیت حرف هامان را قطع کرد و گفت: اما چه؟! باز هم میبایست به توصیه ی شما عمل می کردم و خلف وعده می نمودم؟! همانا من هم نمی خواستم زندانیان را آزاد کنم اما ندیدی برف های سرخ چگونه قبطیان را می کشت؟! آیا خانه ای در مصر هست که چند نفر از اعضایش قربانی این برف ها نشده باشد؟! آیا کسی در مصر هست که در این بلا عزیزی از دست نداده باشد و عزادار نباشد؟ دیدید که به یک باره جمعیت قبطیان به نصف رسید، چاره ای دیگر نبود، اگر زندانیان را آزاد نمی کردم تا الان هیچ قبطی ای در مصر زنده نبود و اینک سرزمین مصر زیر پای بنی اسرائیل بود و آنها در اینجا حکومت می کردند. هامان سری تکان داد و‌ گفت: الان هم وضع آنچنان خوب نیست، از یک طرف موسی خدایان مصر را به سخره گرفته و اعتقادات مردم سست شده است، از طرف دیگر جمعیت زیادی از بنی اسرائیل که تا به حال در بند بوده اند در شهرها جولان میدهند و هیچ کس از مردم از ترس خدای موسی نمی تواند چیزی به آنها بگویند. حق هم دارند آنها آنچنان در عذاب های مداوم بوده اند که اینک ترس از آن دارند که اگر خراشی به یکی از بنی اسراییل افتد، خدای موسی عذابی بدتر بر سرشان نازل کند. هامان نفس کوتاهی کشید و همانطور که با تاسف سرش را تکان میداد ادامه داد: این قوم بنی اسرائیل دیگر آن قومی نیست که ما کودکانشان را می کشتیم و جوانانشان را به بردگی می گرفتیم و زنانشان را در عیش و نوش در کنار خود داشتیم و کنیزی ما را می کردند، اینها چهل سال است که تحت تعلیم موسی، خیلی چیزها آموخته اند، نگاه به فقرشان نکنید، موسی سحری کرده که عقل های بنی اسراییل به کار افتاده است، آنان اینک بسیار زیرک و سیاستمدار شده اند، خیلی از هنرها و فنون و علوم را از ما یاد گرفته اند و از طرفی با تکیه قدرت نمایی خدایشان که عذاب های عجیب و غریب بر ما نازل می کرد، هر کاری می توانند بکنند، بلی هر کاری... فرعون دستش را مشت مرد و روی دسته ی تخت زرینش کوبید و گفت: هر کاری؟! منظورت این است که می توانند من، رامسس بزرگ، خدای مصریان را از تخت به زیر کشند و خود حکومت کنند؟! هامان نفسش را محکم بیرون داد و گفت: اگر حواسمان نباشد این کار را هم می کنند همانگونه که خدایان مصر را در پیش چشم مرد خوار و خفیف کردند. فرعون که خوب می دانست هامان حقیقت را می گوید گفت: وقت این حرفها نیست، فعلا در ظاهر با قوم موسی مصالحه می کنیم، اما قصد من این است کل بنی اسراییل را یک جا بکشم...یعنی تمام افراد بنی اسرائیل را، از کوچک و بزرگ ، پیر و جوان، زن و مرد، همه و همه را از دم تیغ بگذرانم، می خواهم سرزمین مصر از خون بنی اسرائیل سیراب شود. باید به تمام سربازان و لشکریان آماده باش دهیم، اما هیچ کس نباید بفهمد این آماده باش برای چیست و‌ کی و چگونه جنگ در می گیرد... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_بیست_پنج🎬:
فرعون و هامان نقشه ای بسیار خطرناک برای کشتن بنی اسرائیل کشیدند، نقشه ای که همه ی افراد بنی اسرائیل را یکجا از نفس می انداخت و دیگر نه نامی و نه نشانی از آنان روی زمین بود.
اما اراده ی خداوند چیز دیگری بود، خداوند می خواست بنی اسرائیل را نجات دهد و همانگونه که موسی را مامور کرده بود تا از آنها عهدی بستاند تا بنی اسراییل زمینه ی ظهور و حضور بنی اسماعیل و پیامبر آخرالزمان را فراهم کنند.خداوند می خواست تا بنی اسراییل آنقدر قوی شوند که در زمان ظهور محمد بن عبدالله یاور او باشند تا دین خدا در همه ی زمین فراگیر شود، پس فرشته ی وحی به موسی فرود آمد و او را از نقشه ی خطرناکی که فرعون کشیده بود آگاه کرد و به موسی دستور داد تا بنی اسرائیل را برای هجرتی مخفیانه آماده کند و قبل از اینکه فرعون به هدفش برسد، موسی و قومش از مصر هجرت کنند.

کاری بس سخت و پیچیده بود، هجرت مخفیانه بیش از ششصد هزار نفر که بیشتر انان کودکان خردسال و زنان و افراد سالخورده بودند، کاری غیر ممکن بود آنهم با وسایل زندگی و دام هایشان و زیر چشمان تیز بین نفوذی های فرعون و خبرچینان هامان، کاری نشدنی به نظر می رسید.
اما موسی، این پیامبر اولوالعزم، همو که خداوند با او سخن گفته بود، مانند استادی ماهر و معلمی فرهیخته که علمش نشات گرفته از علم خداوند بود، چهل سال این قوم را تعلیم داده بود، قومی که در ابتدای تولد موسی، آنقدر از همه نظر در فقر و استضعاف بودند که حتی نمی توانستند صندوقچه ای چوبی بسازند، اما اینک با آموزش های پیچیده ای که موسی به آنها داده بود هر کدامشان در زمینه ای استاد فن شده بود و آنقدر زیرک و سیاستمدار شده بودند که دست هامان و فرعون و تمام هسته ی تفکر مصر را از پشت بسته بودند.
پس موسی عده ای از بزرگان قوم را جمع کرد و به آنها اشاره کرد که باید آماده ی هجرت باشند، اما هجرت ششصد هزار نفر آنهم مخفیانه سخت بود.پس موسی ابتدا این ششصد هزار نفر را در دسته های هزار نفری تقسیم کرد و برای هر دسته فرماندهی گذاشت، سپس هر دسته ی هزار نفری را به ده دسته ی صد نفری و هر دسته ی صد نفری را به ده دسته ی ده نفری تقسیم بندی کرد و برای دسته های کوچک هم فرماندهی مشخص کرد و حکم کرد که فرماندهان دسته های کوچک با فرماندهان رده بالا مدام در ارتباط باشند و...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
undefined۱

۱۸۸

۱۷:۰۸