عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_هشتundefined: همهمه ای در قصر برپا شده بود و کاملا مشهود بود که بین ملاء مصر دو دستگی ایجاد شده،چرا که ملت مصر عموما ملتی اخروی گرا بودند و به دنیای پس از این دنیا اعتقاد داشتند و این سنت مومیایی کردن هم از همین اعتقاد نشات می گرفت و حالا که حزقیل آنها را از خطر کشتن یک پیامبر و کن فیکون شدن دنیای انان بعد از این موضوع، آگاه کرده بود، دیگر کسی جرات نمی کرد با یک مهر و امضا، خود را در قتل مردی شریک کنند که خداوندی مقتدر و قدرتمند پشت و پناه او بود. حزقیل با اظهار این سخنان شبکه ی مخفی مومنان را لو داده و به نوعی در خطر قرار داده بود اما انها هیچ ترسی نداشتند، چرا که این شبکه ی مخفی برای نجات جان نبی خدا راه افتاده بود و امروز حزقیل با فدا کردن جان خود از کشته شدن موسی جلوگیری کرد. ملاء مصر با همان همهمه مجلس را ترک کردند و حزقیل را سربازان حکومت در میان گرفتند و او را کشان کشان به سمت سیاه چال می بردند و حزقیل همانطور که روی زمین کشیده میشد فریاد می زد: ای مردم قوم من! از فرعون پیروی نکنید چرا که او پرورش یافته ی مکتب ابلیس است، فرعون و هامان شما را به هلاکت می رسانند مگر شما سرنوشت قوم ثمود و عاد را نشنیده اید، برای خداوند قدرتمند و یکتا هیچ امری محال نیست و به راحتی می تواند بلایی را که سر قوم کافر پیشین اورد بر سر شما هم نازل کند و... حزقیل می رفت و سخنانی را که سالها در دلش انباشته بود می گفت، او از خدای مهربان و پیامبرانش می گفت ، او از کلمات مقدس و معجزاتشان می گفت و هر حرفش تلنگری بر وجدان افرادی بود که او را مینگریستند و سخنانش را می شنیدند. فرعون با دیدن این صحنه دستور داد تا حزقیل را خاموش کنند و باران مشت و لگد و نیزه به دهان حزقیل باریدن گرفت و حزقیل فدایی وجود نازنین حجت زمانش شد. این جلسه که هامان و فرعون روی ان حساب بزرگی باز کرده بودند، با افشاگری حزقیل بدون نتیجه پایان یافت و موسی و هارون نجات یافتند و سالم از این جلسه بیرون رفتند. حالا حزقیل در سیاهچال بود و هامان و فرعون با هم جلسه گرفته بودند، انها می بایست نقشه ای بکشند که موسی را به زانو در اورند، اما چه نقشه ای؟! این دو هر چه در چنته داشتند رو کردند، دیگر فرهنگ مصر چیزی برای عرضه و مقابله با موسی نداشت پس باید نقشه ای عظیم تر رو‌ می شد، نقشه ای که عقل کل ان نه هامان و نه فرعون بلکه خود خود ابلیس بود. و ابلیس که خود شاهد قضایا بود و دیگر از دست موسی راه فراری برایش نمانده بود در جلسه ای که فرعون و هامان داشتند، شرکت کرد و چیزی در ‌گوش این دو ابلیسک گفت و فنی را به انان یاد داد که دوباره مردم را به سمت فرعون می کشید و از موسی دور میکرد، یعنی ابلیس اراده کرده بود بزرگترین معجزه اش را که از آسمان هفتم در خاطرش مانده بود رو کند تا موسی را در تبلیغ و تشریع دین خدا ناکام گذارد و باز هم مردم ظاهر بین را از راه درست منحرف کند ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_نه🎬:
فرعون می خواست دستور قتل حزقیل را بدهد و حزقیل مظلومانه بوسیله ی جلادی سنگ دل به چهار میخ کشیده شود، اما این کار فعلا به صلاح مصر نبودپس فرعون دستور داد تا حزقیل را در سیاه چالی بدون نور و روشنایی زندانی کنند ولی حزقیل همچنان دم از موسی و خدای یکتا و‌محمد و آل محمد میزد.
حالا فرعون دچار عجز و ناکامی شده بود، بهترین وزیرش را به دست خودش به سیاهچال انداخته بود و چیزی در چنته نداشت تا رو کند و عقاید حزقیل را رد نماید.
ابلیس که کار را اینچنین دید، چون نمی خواست انقلاب موسوی به سرانجام برسد، در شبی از شب ها که فرعون جام های شراب پی در پی به سر کشیده بود برای او ظاهر شد و این رسم ابلیس است که در زمان های مهم که کاری از امور الهی می خواهد به سرانجام برسد، پا به میدان می گذارد تا در برابر اراده ی خدا بایستد و نگذارد حق بر مسند قدرت بنشیند و دین خداوند جان بگیرد، چرا که او قسم یاد کرده که نگذارد بنی بشر روی آرامش به خود ببیند و در راه راست که آنها را به بهشت خدا می رساند قدم بردارد .
فرعون آخرین جام شراب را از سبوی دست غلام پیش رویش گرفت و یک نفس آن را سر کشید و سپس جام طلا را محکم بر زمین کوفت.
صدای شترق برخورد جام با زمین وهمی در دل اطرافیان فرعون انداخت، فرعون از جا نیم خیز شد و فریاد زد: بروووید...همگی از پیش چشمم بروید، گم شوید، می خواهم تنها باشم.
هامان که اوضاع را اینچنین دید با اشاره دست به تمام خدمه فهماند که سالن را ترک کنند و خودش قدمی جلو‌گذاشت و با احتیاط گفت: من هم مجلس را ترک کنم؟!
فرعون که گویا حالش دست خودش نبود دندانی بهم سایید و گفت: گفتم همه بروند، تو هم گم شو....نمی خواهم کسی کنارم باشد.
هامان تعظیمی کرد و عقب عقب از درب تالار بیرون رفت.فرعون سرش را به پشتی تخت طلانشانش تکیه داد و چشمانش را بست، گویی خسته بود از همه چیز که ناگهان صدایی در گوشش پیچید...
چرا ناراحتی؟! چاره ی کارت دست من است...فرعون یکباره چشمانش را باز کرد و همانطور که به پیرمرد پیش رویش که لباسی غیر لباس مصریان پوشیده بود و از چشمان کشیده و قرمز رنگش گویا آتش بیرون می تراوید نگاه می کرد گفت: تو کیستی؟! مگر نشنیدی که امر کردم همه اینجا را ترک کنند؟! می خواهی همین الان به سزای این نافرمانی ات تو را به میخ بکشم؟!
پیرمرد بدون اینکه از تهدید فرعون بترسد در حالیکه لبخند کریهی روی لبهایش نشسته بود با طمأنینه و عصازنان پیش آمد و گفت: من آمده ام به تو کمک کنم، مگر نمی خواهی کاری کنی که مردم اوج قدرت تو را ببینند؟! مگر نمی خواهی با یک عمل متهورانه تمام معجزات موسی را که در یوم الزینه و بقیه روزها به مردم نشان داده کمرنگ کنی؟!
فرعون راست سرجایش نشست و گفت: تو کیستی؟! و چطور میتوانی این کارهایی را که ادعا می کنی به سرانجام برسانی...
پیرمرد باز هم جلوتر آمد، الان در یک قدمی فرعون بود، دست خود را روی دست فرعون گذاشت، داغی دستش در جان فرعون پیچید.
فرعون گویی مسخ شده باشد به این بی احترامی پیرمرد که دست خدای مصریان را گرفته بود اعتراضی نکرد و آن پیر گفت: من قوی ترین ساحر روی زمین هستم، سحر من حتی از سحر موسی هم قوی تر است، من تا به حال خود را به تو نشان نداده بودم چرا که می خواستم تمام سحرهای موسی را یک جا باطل کنم و تو را بر مسند خدایی مصر که نه، خدایی کل دنیا بنشانم.
فرعون خیره به پیرمرد روبه رو پلک نمیزد و با کلامی شکسته گفت:م...مگر موسی ساحر است؟! او می گوید خدایی یکتا و نادیده دارد که تمام قدرتش را از او گرفته، خدایی که در آسمان هاست و ما قادر به رؤیت آن نیستیم.
پیرمرد قهقه ای زد و گفت: موسی یک ساحر است، شاید خدایی داشته باشد اما بدان سحر من از او قوی تر است و خدایی را که می خواهم به جهان عرضه کنم هم قوی ترین خداست و سپس سر درگوش فرعون برد و آرام تر گفت: و آن خدای قوی که خدای موسی را به زانو در می آورد کسی جز تو نیست و سپس قد راست کرد و گفت: ای فرعون، از من چیزی بخواه که تمام جهان از دیدن آن مبهوت شوند، از من کاری را بخواه تا مردم با دیدن آن کار دوباره به تو ایمانشان مستحکم شود و سحر موسی از کار بیافتد.همانا هر چه که بخواهی، برایت انجام می دهم چرا که هیچ کاری در این دنیا نیست که من نتوانم انجام دهم، من ساحری چیره دست هستم که موسی انگشت کوچک من نیز نمی شود.
فرعون از شنیدن این حرفها سر ذوق آمده بود و در حالیکه مانند کودکی ذوق زده دستانش را بهم می مالید گفت...
ادامه دارد...
undefined۴

۱۸۵

۱۶:۵۵