طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_هفت
: حزقیل نگاهی به هامان نمود انگار هامان نبود و ابلیس بود که از پس چشمان هامان به حزقیل نیشخند میزد، حزقیل آه کوتاهی کشید و گفت: من به شما می گویم، عاقلانه عمل کنید، فرض کنید که موسی دروغ بگوید در این صورت ضرری به شما وارد نمی شود اما احتمال دهید که اعتقاد موسی درست است و خداوندی یکتا وجود دارد که ما همه باید او را پرستش کنیم، پروردگاری که نیرویی عظیم دارد، همانکه عصایی چوبی را به اژدهایی ترسناک تبدیل می کند که سحر تمام ساحران را می بلعد، آیا شما روز ورود موسی به قصر و برخورد شیرهای درنده ی قصر فرعون را فراموش کردید؟! آیا شما واقعه ی عظیم یوم الزینه را از یاد برده اید؟! آیا شما بلایی که بر سر قارون و گنجش آمد فراموش کرده اید؟! تمام اینها نشان می دهد که نیرویی بسیار عظیم که بی شک نیروی پروردگاری یکتا و قدرتمند است پشت سر و تکیه گاه موسی هست، پس اگر موسی راست بگوید همانا با کشتن او عذابی سخت دامن گیر شما خواهد شد و شما و کل مصر از این بلا جان سالم به در نخواهید برد، پس عقل سلیم حکم می کند که محتاطانه تر عمل کنید و انجام ندهید کاری را که عواقبی خطرناک به همراه دارد. حزقیل دل به دریا زده بود و تقیه اش را شکست تا جان حجت خدا را نجات دهد، او تمام تلاشش را می کرد تا ملا و بزرگان مصر در حکم قتل موسی تردید کنند و این حکم را امضا نکنند و آن وقت فرعون نمی توانست آسیبی به وجود پیامبر خدا وارد کند، زیرا که اجماع مصر را به همراه خود نداشت. با سخنان حزقیل، سکوتی سنگین بر جمع حکم فرما شد و آثار تردید و دو دلی در چهره ی افراد حاضر در مجلس عیان بود. حزقیل سری تکان داد و گفت: آیا شما عاقبت قوم ثمود و عاد را نشنیده اید؟! آیا از بلا و عذاب شدیدی که بر سرشان آمد با خبر نشده اید که اینک برای موسی شمشیر از رو بسته اید؟! آیا فکر می کنید خداوند قدرتمند موسی نمی تواند بلایی را که بر سر قوم ستمکار پیشین آورد بر سر شما بیاورد؟! حزقیل نفس کوتاهی کشید و گفت: داستان های همین مصر، همین زمان های وصل به زمان ما، زمان یوسف نبی را نشنیده اید؟! آیا از معجزات حضرت یوسف داستان ها به گوشتان نخورده؟! و نمی دانید کل مصر به یوسف ایمان آورد اما پس از مرگ یوسف خناسانی در گوش مردم وزوز کردند و به مردم گفتند که اعتقادات و آیین یوسف با مرگ او به خاک رفت و از بین رفته است؟! کمی تامل کنید و بعد دست به عملی بزنید. در این هنگام جمعی از ملاء از جا برخواستند و قصد ترک جلسه را داشتند و این بدان معنا بود که سخنان حزقیل تاثیر خود را گذاشته و نقشه ی هامان و فرعون نقش بر آب شده، پس هامان درحالیکه دندان بهم می سایید سر در گوش فرعون برد و گفت: اگر جلوی حزقیل را نگیرید کاری که موسی نتوانست با معجزاتش انجام دهد، این مرد با سخنانش انجام میدهد و کل مصر را به آیین یکتا پرستی در می آورد. در این لحظه فرعون به سربازان اشاره کرد و گفت: فورا حزقیل را در بند کنید و او را به سیاه چال بندازید تا در وقت معین او را به میخ بکشانیم ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_هشت🎬:
همهمه ای در قصر برپا شده بود و کاملا مشهود بود که بین ملاء مصر دو دستگی ایجاد شده،چرا که ملت مصر عموما ملتی اخروی گرا بودند و به دنیای پس از این دنیا اعتقاد داشتند و این سنت مومیایی کردن هم از همین اعتقاد نشات می گرفت و حالا که حزقیل آنها را از خطر کشتن یک پیامبر و کن فیکون شدن دنیای انان بعد از این موضوع، آگاه کرده بود، دیگر کسی جرات نمی کرد با یک مهر و امضا، خود را در قتل مردی شریک کنند که خداوندی مقتدر و قدرتمند پشت و پناه او بود.
حزقیل با اظهار این سخنان شبکه ی مخفی مومنان را لو داده و به نوعی در خطر قرار داده بود اما انها هیچ ترسی نداشتند، چرا که این شبکه ی مخفی برای نجات جان نبی خدا راه افتاده بود و امروز حزقیل با فدا کردن جان خود از کشته شدن موسی جلوگیری کرد.
ملاء مصر با همان همهمه مجلس را ترک کردند و حزقیل را سربازان حکومت در میان گرفتند و او را کشان کشان به سمت سیاه چال می بردند و حزقیل همانطور که روی زمین کشیده میشد فریاد می زد: ای مردم قوم من! از فرعون پیروی نکنید چرا که او پرورش یافته ی مکتب ابلیس است، فرعون و هامان شما را به هلاکت می رسانند مگر شما سرنوشت قوم ثمود و عاد را نشنیده اید، برای خداوند قدرتمند و یکتا هیچ امری محال نیست و به راحتی می تواند بلایی را که سر قوم کافر پیشین اورد بر سر شما هم نازل کند و...حزقیل می رفت و سخنانی را که سالها در دلش انباشته بود می گفت، او از خدای مهربان و پیامبرانش می گفت ، او از کلمات مقدس و معجزاتشان می گفت و هر حرفش تلنگری بر وجدان افرادی بود که او را مینگریستند و سخنانش را می شنیدند.
فرعون با دیدن این صحنه دستور داد تا حزقیل را خاموش کنند و باران مشت و لگد و نیزه به دهان حزقیل باریدن گرفت و حزقیل فدایی وجود نازنین حجت زمانش شد.
این جلسه که هامان و فرعون روی ان حساب بزرگی باز کرده بودند، با افشاگری حزقیل بدون نتیجه پایان یافت و موسی و هارون نجات یافتند و سالم از این جلسه بیرون رفتند.
حالا حزقیل در سیاهچال بود و هامان و فرعون با هم جلسه گرفته بودند، انها می بایست نقشه ای بکشند که موسی را به زانو در اورند، اما چه نقشه ای؟!این دو هر چه در چنته داشتند رو کردند، دیگر فرهنگ مصر چیزی برای عرضه و مقابله با موسی نداشت پس باید نقشه ای عظیم تر رو می شد، نقشه ای که عقل کل ان نه هامان و نه فرعون بلکه خود خود ابلیس بود.
و ابلیس که خود شاهد قضایا بود و دیگر از دست موسی راه فراری برایش نمانده بود در جلسه ای که فرعون و هامان داشتند، شرکت کرد و چیزی در گوش این دو ابلیسک گفت و فنی را به انان یاد داد که دوباره مردم را به سمت فرعون می کشید و از موسی دور میکرد، یعنی ابلیس اراده کرده بود بزرگترین معجزه اش را که از آسمان هفتم در خاطرش مانده بود رو کند تا موسی را در تبلیغ و تشریع دین خدا ناکام گذارد و باز هم مردم ظاهر بین را از راه درست منحرف کند
ادامه دارد...
همهمه ای در قصر برپا شده بود و کاملا مشهود بود که بین ملاء مصر دو دستگی ایجاد شده،چرا که ملت مصر عموما ملتی اخروی گرا بودند و به دنیای پس از این دنیا اعتقاد داشتند و این سنت مومیایی کردن هم از همین اعتقاد نشات می گرفت و حالا که حزقیل آنها را از خطر کشتن یک پیامبر و کن فیکون شدن دنیای انان بعد از این موضوع، آگاه کرده بود، دیگر کسی جرات نمی کرد با یک مهر و امضا، خود را در قتل مردی شریک کنند که خداوندی مقتدر و قدرتمند پشت و پناه او بود.
حزقیل با اظهار این سخنان شبکه ی مخفی مومنان را لو داده و به نوعی در خطر قرار داده بود اما انها هیچ ترسی نداشتند، چرا که این شبکه ی مخفی برای نجات جان نبی خدا راه افتاده بود و امروز حزقیل با فدا کردن جان خود از کشته شدن موسی جلوگیری کرد.
ملاء مصر با همان همهمه مجلس را ترک کردند و حزقیل را سربازان حکومت در میان گرفتند و او را کشان کشان به سمت سیاه چال می بردند و حزقیل همانطور که روی زمین کشیده میشد فریاد می زد: ای مردم قوم من! از فرعون پیروی نکنید چرا که او پرورش یافته ی مکتب ابلیس است، فرعون و هامان شما را به هلاکت می رسانند مگر شما سرنوشت قوم ثمود و عاد را نشنیده اید، برای خداوند قدرتمند و یکتا هیچ امری محال نیست و به راحتی می تواند بلایی را که سر قوم کافر پیشین اورد بر سر شما هم نازل کند و...حزقیل می رفت و سخنانی را که سالها در دلش انباشته بود می گفت، او از خدای مهربان و پیامبرانش می گفت ، او از کلمات مقدس و معجزاتشان می گفت و هر حرفش تلنگری بر وجدان افرادی بود که او را مینگریستند و سخنانش را می شنیدند.
فرعون با دیدن این صحنه دستور داد تا حزقیل را خاموش کنند و باران مشت و لگد و نیزه به دهان حزقیل باریدن گرفت و حزقیل فدایی وجود نازنین حجت زمانش شد.
این جلسه که هامان و فرعون روی ان حساب بزرگی باز کرده بودند، با افشاگری حزقیل بدون نتیجه پایان یافت و موسی و هارون نجات یافتند و سالم از این جلسه بیرون رفتند.
حالا حزقیل در سیاهچال بود و هامان و فرعون با هم جلسه گرفته بودند، انها می بایست نقشه ای بکشند که موسی را به زانو در اورند، اما چه نقشه ای؟!این دو هر چه در چنته داشتند رو کردند، دیگر فرهنگ مصر چیزی برای عرضه و مقابله با موسی نداشت پس باید نقشه ای عظیم تر رو می شد، نقشه ای که عقل کل ان نه هامان و نه فرعون بلکه خود خود ابلیس بود.
و ابلیس که خود شاهد قضایا بود و دیگر از دست موسی راه فراری برایش نمانده بود در جلسه ای که فرعون و هامان داشتند، شرکت کرد و چیزی در گوش این دو ابلیسک گفت و فنی را به انان یاد داد که دوباره مردم را به سمت فرعون می کشید و از موسی دور میکرد، یعنی ابلیس اراده کرده بود بزرگترین معجزه اش را که از آسمان هفتم در خاطرش مانده بود رو کند تا موسی را در تبلیغ و تشریع دین خدا ناکام گذارد و باز هم مردم ظاهر بین را از راه درست منحرف کند
ادامه دارد...
۱۳۹
۱۶:۵۷