طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_شصت_دو
: فرعون که هنوز حاضر نیست شکست را قبول کند و با حکمی که داده می داند مردم از ترس جانشان هم شده موسی را تکذیب می کنند و همچنان او را خدا می خوانند با لحن پیروزمندانه ای همراه با تمسخری در کلامش گفت: ای موسی! اگر راست میگویی و تو پیامبری از جانب ان پروردگار که از قدرت و حکمتش سخن راندی، هستی نشانه ای آشکار بیاور تا ببینیم چه در چنته داری که اینگونه قال و قیل می کنی و خدای خویش را بر ما برتری میدهی!
در این هنگام حضرت موسی نگاهی کلی به جمع می اندازد و سپس همانگونه نگاهش به فرعون است، با آرامشی در حرکاتش عصایش را بر زمین می اندازد. ناگهان عصایی که چوبی بیش نبود تبدیل به یک ماری شد که تا به آن
روز، این چنین ماری دیده نشده بود، یعنی هر کس در آن مجلس بود تا به حال چنین ماری اژدها نشان ندیده بود و زین پس هم نمونه ی آن مار را فقط در افسانه های ملتها می توان یافت و نه در واقعیت جهان هستی. آن مار، ماری بود که روی چهار پا راه میرفت، ماری که از خزنده بودن به
درنده بودن تبدیل شده بود. دوازده دندان تیز و برنده داشت که مردم آن را میدیدند و از ترس دندان هایش می لرزیدند و صدای هیولا می داد و نه تنها صدای سهمگین بلندی داشت بلکه تا دهان باز می کرد از دهانش آتش بیرون می آمد. این مار چشمهایش مانند برق و خورشید میدرخشید. از دماغش باد مسموم خارج میشد که به هرچه میخورد در چشم بهم زدنی ان را آتش میزد و تبدیل به خاکستر می نمود. هُرم دهان مار به درختهای اطراف کاخ که میخورد، آنها را از جای میکند، به آتش میکشید و تبدیل به دود و خاکستر میکرد. آن مار پیش می رفت و هرچیزی را که جلوی راهش بود می بلعید و در این هنگام صدای خرد شدن آن شئ بزرگ، در بدن مار می آمد و این صدا آنقدر بلند و واضح بود که هر کس در آن نزدیکی بود، آن را می شنید.
مار هر چه جلوی راهش بود می بلعید و پس از تمام شدن آن، زبانش را دور دهانش میکشید. این مار هم سرعت و هم عظمت داشت و هیچ چیز آن، شبیه هیچ کدام از مارهای دنیایی نبود.
فرعون سخت ترسیده بود و سراپا می لرزید که ناگهان متوجه شد از میان شکم این مار آتش بیرون میزند و گویا مار طعمه اش را انتخاب کرده و این طعمه چیزی و کسی جز فرعون نبود و به سمت او حرکت کرد و واضح بود که قصد او را دارد. در این لحظه، فرعون با آنهمه جاه و جلال و جبروت و اینهمه نخوت و تکبر، کسی که ادعای خدایی می کرد و مردم را وادار به پرستش خود نموده بود مانند طفلی هراسان خودش را از ترس خیس کرد و همزمان که همه جا را به نجاست می کشید، فریاد برآورد: ای موسی! تو را قسم به زحماتی که در کودکی برای تو کشیدم، تو را قسم به خداوندی که از طرف او آمدی این اژدها را بگیر و نگذار به من نزدیک شود. فرعون این حرف را زد و از ترس بی هوش شد و بر زمین افتاد و اطرافیانش هم که دست کمی از او نداشتند از قصر گریختند.
اینک فرعون تمام قدرت و استدلالش را از دست داده بود، او اینک در مقابل موسی و خدایش، هیچ بود پس زمانی که به هوش آمد، هراسان سرش را بالا گرفت و به موسی نگریست و آرام گفت: به گمانم باید به خدای موسی ایمان بیاورم، خدایی که عصای چوبی را تبدیل به هیولایی پر از آتش می کند، قابل پرستیدن و ستایش است. فرعون میخواست ایمان بیاورد و اگر ایمان می آورد کار تمام بود و مصر بدون جنگ و خون ریزی فتح میشد. اما ابلیس و جنودش بی کار ننشسته بودند و هامان که قطعا از جنود شیطان است، جلو آمد و... ادامه دارد.... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_شصت_سه🎬:
فرعون می خواست به خدای موسی که معجزه ای به این بزرگی رو کرده بود ایمان بیاورد، هامان که در همان نزدیکی بود، خود را جلو انداخت و پیش رفت.چشمش به اژدها بود، گویی او هم از اژدهای موسی هراس داشت که متوجه شد، موسی به خاطر قسمی که فرعون داده بود، به سوی اژدها دست برد و اژدها دوباره عصایی چوبی شد در دستان موسی...هامان با اطمینان بیشتری نزد فرعون رفت و سر در گوشش برد و گفت: ای خدای خدایان! از شما بعید است که به این زودی وا دهید و اظهار عجز نمایید، نگاه کنید دیگر اژدها نیست، عصایی چوبی ست در دست موسی، همانا موسی ساحری چیره دست است و آن اژدها یک سحر بیشتر نیست، سرزمین ما ساحران زیادی دارد که موسی در مقابل آنها هیچ است، پس هراس به دل راه ندهید و با او سر جنگ داشته باشید و محکم با موسی مقابله کنید چرا که شما خدای خدایان مصر هستید و موسی برده ای بیش نیست، برده ای که اینک ساحر شده است و سپس صدایش را آهسته تر کرد و نقشه ای را که برای موسی چیده بود در گوش فرعون زمزمه کرد و فرعون لبخندی زد و بر جای خود تکیه زد.حالا سخن هامان در فرعون اثر گذاشته بود و او یک باره از جا برخواست و قد علم کرد، این فرعون دوباره فرعون پر از نخوت قبل شده بود.
در این هنگام موسی نگاهی به فرعون و سپس به اطراف نمود و متوجه شد ملاء مصر که از ترس اژدها گریخته بودند، دوباره یکی یکی به جایگاهشان بر گشتند، موسی گلویی صاف کرد و فرمود: آیا به خدای من ایمان می آوری یا اینکه نشانه ای دیگر رو کنم؟!فرعون زهر خندی زد و گفت: نشانه ی دیگر؟! مگر غیر از این نشانه ای دیگر داری؟! بیا میدان بگیر که این گوی و این میدان، در اختیار تو.. و در این لحظه موسی به سراغ معجزه بعدی رفت. همه ی جمعیت چشم شده بودند که موسی می خواهد چه کند البته در دل می ترسیدند که نکند نشانه ی دیگر هم چیزی شبیه اژدهای افسانه ای باشم، همه خیره به موسی شده بودند و پلک هم نمی زدند و در این لحظه موسی دست کارگری و آفتاب خورده خود را در گریبان فرو کرد و هنگامی که دستش را بیرون آورد به قدری نورانی بود که بر نور خورشید غلبه می کرد. در مقابل مردم مصر که نور مستقیم خورشید را در روز دیده و تجربه کرده اند، نور خورشیدی که در سرزمین مصر بیش از بقیه ی سرزمین ها قابل لمس بود، حالا دست موسی تبدیل به خورشیدی درخشان شده بود که نورش به شدت از نور خورشید بیشتر بود اما این نور با نور خورشید خیلی متفاوت بود و این نور، نوری ست شدیدا درخشان که نورانیتش نه سوزانندگی دارد نه آسیب میرساند و حتی چشم را نمی زند و به هر چیز می خورد آن را می نوازد و این موضوع برای همه عجیب است.در این هنگام فرعون که خود نیز از این نور متعجب شده بود اما نمی خواست میدان را خالی کند و در مقابل موسی کم بیاورد رو به ملاء گفت: بدانید و آگاه باشید که موسی نه پیامبر خدای نادیده بلکه جادوگر شده است، او در این چندین سالی که از نظرها پنهان بوده، برخلاف ادعایش به جای اینکه دنبال کار و زندگی برود به دنبال سحر و جادو رفته است و تمام تلاشش را در این را گذارده و چه انسان با استعدادیست که در این ده سال، چنین ساحر چیره دستی شده است.در اینجا فرعون نفسی تازه کرد، او می بایست مردم مصر را از موسی بترساند تا هیچ کس به سمت او متمایل نشود، پس افکار شیطانی خود را بر زبان آورد و ادامه داد: موسی بسیار با هوش است او ساحر شده و به نزد شما باز گشته و در ذهنش نقشه ها دارد و گویا تصمیم دارد شما را از سرزمین خودتان بیرون کند، همانا اگر او را تصدیق کنید بدانید که خانه و زندگی و سرزمینتان را از دست شما به در خواهد نمود و زین پس باید برده ی موسی و سحرهایش باشید.
فرعون با گفتن این سخنان میخواست یک شانس دیگر برای خود پیدا کند که موسی را از طریق سحر و جادو شکست بدهد و نقشه ای را که هامان در ذهنش فرو کرده بود انجام دهد و به نوعی برای خودش وقت بخرد، درست همین کاری که اینک شیطان پرستان انجام می دهند و با هزاران ترفند ظهور را به تعویق می اندازند تا برای ابلیس وقت بخرند چرا که خوب میدانند طبق وعده ی قران ، ابلیس تا روز ظهور زنده است و با ظهور حضرت حجت، بساط او بر چیده و او به دست مبارک امام زمان به درک واصل می شود.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
فرعون می خواست به خدای موسی که معجزه ای به این بزرگی رو کرده بود ایمان بیاورد، هامان که در همان نزدیکی بود، خود را جلو انداخت و پیش رفت.چشمش به اژدها بود، گویی او هم از اژدهای موسی هراس داشت که متوجه شد، موسی به خاطر قسمی که فرعون داده بود، به سوی اژدها دست برد و اژدها دوباره عصایی چوبی شد در دستان موسی...هامان با اطمینان بیشتری نزد فرعون رفت و سر در گوشش برد و گفت: ای خدای خدایان! از شما بعید است که به این زودی وا دهید و اظهار عجز نمایید، نگاه کنید دیگر اژدها نیست، عصایی چوبی ست در دست موسی، همانا موسی ساحری چیره دست است و آن اژدها یک سحر بیشتر نیست، سرزمین ما ساحران زیادی دارد که موسی در مقابل آنها هیچ است، پس هراس به دل راه ندهید و با او سر جنگ داشته باشید و محکم با موسی مقابله کنید چرا که شما خدای خدایان مصر هستید و موسی برده ای بیش نیست، برده ای که اینک ساحر شده است و سپس صدایش را آهسته تر کرد و نقشه ای را که برای موسی چیده بود در گوش فرعون زمزمه کرد و فرعون لبخندی زد و بر جای خود تکیه زد.حالا سخن هامان در فرعون اثر گذاشته بود و او یک باره از جا برخواست و قد علم کرد، این فرعون دوباره فرعون پر از نخوت قبل شده بود.
در این هنگام موسی نگاهی به فرعون و سپس به اطراف نمود و متوجه شد ملاء مصر که از ترس اژدها گریخته بودند، دوباره یکی یکی به جایگاهشان بر گشتند، موسی گلویی صاف کرد و فرمود: آیا به خدای من ایمان می آوری یا اینکه نشانه ای دیگر رو کنم؟!فرعون زهر خندی زد و گفت: نشانه ی دیگر؟! مگر غیر از این نشانه ای دیگر داری؟! بیا میدان بگیر که این گوی و این میدان، در اختیار تو.. و در این لحظه موسی به سراغ معجزه بعدی رفت. همه ی جمعیت چشم شده بودند که موسی می خواهد چه کند البته در دل می ترسیدند که نکند نشانه ی دیگر هم چیزی شبیه اژدهای افسانه ای باشم، همه خیره به موسی شده بودند و پلک هم نمی زدند و در این لحظه موسی دست کارگری و آفتاب خورده خود را در گریبان فرو کرد و هنگامی که دستش را بیرون آورد به قدری نورانی بود که بر نور خورشید غلبه می کرد. در مقابل مردم مصر که نور مستقیم خورشید را در روز دیده و تجربه کرده اند، نور خورشیدی که در سرزمین مصر بیش از بقیه ی سرزمین ها قابل لمس بود، حالا دست موسی تبدیل به خورشیدی درخشان شده بود که نورش به شدت از نور خورشید بیشتر بود اما این نور با نور خورشید خیلی متفاوت بود و این نور، نوری ست شدیدا درخشان که نورانیتش نه سوزانندگی دارد نه آسیب میرساند و حتی چشم را نمی زند و به هر چیز می خورد آن را می نوازد و این موضوع برای همه عجیب است.در این هنگام فرعون که خود نیز از این نور متعجب شده بود اما نمی خواست میدان را خالی کند و در مقابل موسی کم بیاورد رو به ملاء گفت: بدانید و آگاه باشید که موسی نه پیامبر خدای نادیده بلکه جادوگر شده است، او در این چندین سالی که از نظرها پنهان بوده، برخلاف ادعایش به جای اینکه دنبال کار و زندگی برود به دنبال سحر و جادو رفته است و تمام تلاشش را در این را گذارده و چه انسان با استعدادیست که در این ده سال، چنین ساحر چیره دستی شده است.در اینجا فرعون نفسی تازه کرد، او می بایست مردم مصر را از موسی بترساند تا هیچ کس به سمت او متمایل نشود، پس افکار شیطانی خود را بر زبان آورد و ادامه داد: موسی بسیار با هوش است او ساحر شده و به نزد شما باز گشته و در ذهنش نقشه ها دارد و گویا تصمیم دارد شما را از سرزمین خودتان بیرون کند، همانا اگر او را تصدیق کنید بدانید که خانه و زندگی و سرزمینتان را از دست شما به در خواهد نمود و زین پس باید برده ی موسی و سحرهایش باشید.
فرعون با گفتن این سخنان میخواست یک شانس دیگر برای خود پیدا کند که موسی را از طریق سحر و جادو شکست بدهد و نقشه ای را که هامان در ذهنش فرو کرده بود انجام دهد و به نوعی برای خودش وقت بخرد، درست همین کاری که اینک شیطان پرستان انجام می دهند و با هزاران ترفند ظهور را به تعویق می اندازند تا برای ابلیس وقت بخرند چرا که خوب میدانند طبق وعده ی قران ، ابلیس تا روز ظهور زنده است و با ظهور حضرت حجت، بساط او بر چیده و او به دست مبارک امام زمان به درک واصل می شود.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۱۹۹
۱۷:۰۶