عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتundefined: مادر با تردید گفت: نکند...نکند جاسوسی در قصر فرعون داری؟! تا جایی که می دانم، هامان تمام افراد گروه حزقیل را دستگیر کرده و هر کدام را به شکلی کشته است پس تو در این جا که می دانم حتی مورچه ای اجازه ورود به آن را ندارد تحت نظر بوده ای از کجا آگاه شدی؟! لبخندی زیبا کل صورت آسیه را پوشاند و گفت: من مشغول عبادت خداوند بودم، گویی روحم در آسمان و جسمم روی زمین بود، من روح حزقیل را در آسمان دیدم، او آنقدر خوشحال بود که حال خوشش در وجود من هم اثر کرد و به من گفت که به دیدار خدا می رود و من آن لحظه متوجه شدم که حزقیل از جمع زمینیان جدا شده و آرزو کردم مرگ من هم همانند مرگ حزقیل، شهادت در راه خدا به دست خونریزترین آدم روی زمین باشد که اجری عظیم برای من است و این وعده ی خداست که بهشت ابدی از آن مومنان است. مادر آسیه که این سخنان را شنید، فهمید که هر چه بگوید مانند کوفتن آب در هاون است و براستی که آسیه دیوانه شده بود، او دیوانه ی خدایش بود و او را مجنون وار دوست می داشت و به هیچ قیمتی حاضر نبود حتی قدمی از اعتقاداتش عدول کند. مادر آسیه به اقامتگاه خود مراجعه کرد و قاصد فرعون را در آنجا منتظر دید و به او گفت: به فرعون برسان که من تمام تلاش خود را کردم اما انگار آسیه مجنون شده است و از او استدعا کن که بر آسیه رحم کند چرا که مجنون را بر کارهایش حرجی نیست. وقتی این پیغام به فرعون رسید او مانند اسپند روی آتش از جا جهید چرا که انتظار نداشت ملکه ی دربارش، روی مادر خود را زمین بزند و از طرفی هامان هم شاهد این اخبار بود و مدام در گوش فرعون از مجازات آسیه می گفت تا سرمشقی شود برای دیگر قبطیان تا مبادا کس دیگری به انقلاب موسوی بپیوندند، دستور داد تا جارچیان در تمام پایتخت در کوچه و بازار جار بزنند و مردم را به میدان وسیع شهر بخوانند تا مجازات کافر دیگری را به نظاره بنشینند. این خبر خیلی زود در شهر پیچید و مردم از یکدیگر می پرسیدند که بعد از حزقیل نوبت کیست که کشته شود؟! آنها اصلا در خیالشان هم نمی گنجید که این معرکه ی فرعون، برای کشتن ملکه ی دربارش، آسیه برپا می شود. جمعیت زیادی دور تادور میدان اصلی شهر را گرفته بود، گویی تمام مردم شهر در اینجا جمع بودند. آفتاب ظهر مصر، سوزاننده تر از همیشه به وسط آسمان رسید و فرعون از فراز تختی که برایش تدارک دیده بودند دستور داد تا آسیه را وارد میدان کنند. سربازی شروع به کوفتن بر طبل کرد و آن یکی شیپور می نواخت، انگار که اینجا نه مجلس مجازات زنی بی پناه است که میدان جنگ با لشکری عظیم است. مردم به هم تنه میزدند و از بالای شانه ی یکدیگر خیره به وسط میدان بودند تا ببیند شخص خاطی چه کسی ست و وقت متوجه شدن آسیه، ملکه ی دربار مصر درحالیکه بر دستانش غل و زنجیر زده بودند وارد میدان شد، فریادی از تعجب از سمت مردم بلند شد، آنها باور نداشتند که فرعون حاضر شده آسیه را به مهلکه بفرستد. و این صحنه پیامی برای تمام قبطیان داشت که آگاه باشید هر کس سمت موسی و قومش برود عاقبتی چون حزقیل و آسیه در پی دارد، چرا که آسیه و حزقیل عزیز دربار بودند و کشتن بقیه ی قبطیان در مقابل کشتن این دو، کاری بسیار سهل برای فرعون بود . فرعون که تجربه ی کشتن حزقیل را داشت و می دانست اگر فرصت صحبت کردن به آسیه را بدهد امکان دارد، مردم در اعتقاداتشان به خدایان مصر مردد شوند، دستور داد که با سرعت شکنجه را آغاز کنند تا آسیه توان حرف زدن نداشته باشد. پس باز هم همچون حزقیل دست و پای آسیه را با میخ به تخته چوبی دوختند و سپس سنگی بسیار بزرگ و داغ،روی سینه ی آسیه قرار دادند، سنگی داغ که با تابش آفتاب بر هُرم و گرمایش افزوده میشد،در این هنگام... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هشت undefined:
صحنه ای عجیب و شکنجه ای شدید در گرفته بود، میخ در دست و پای آسیه فرو رفته و خونی که از او جاری شده بود، نیرو و توانش را گرفته بود و حالا سنگ داغ بر روی سینه اش، نفسش را تنگ کرده بود، پس ناخوداگاه از درد اینهمه شکنجه فریاد برآورد: ای خدای یگانه...ای پناه بی پناهان و ای یاری دهنده ی مظلومان، به فریادم برس که آسیه را توان اینهمه رنج نیست، ای خدااا مرا از رنج و شکنجه ی فرعون آزاد کن! ای موسی، ای نبی خداوند کجایی که ببینی چه بر سرم آوردند، کجایی تا مادر خوانده ات را نظاره کنی، همو که تو و خدایت را تقدیس کرد و به خدای یکتا ایمان آورد.
هامان از دیدن این صحنه در دل ذوق داشت و مدام خنده های ریز میکرد و فرعون از شنیدن حرفهای آسیه که در همین حال شکنجه هم دست از پروردگارش نمی کشید خشمگین بود.
فریاد آسیه بلند بود که ناگاه موسی با عصای دستش خود را به آسیه رساند، هیچ کس نفهمید که موسی از کجا آمد و چطور آمد، اصلا در آن زمان موسی در پایتخت نبود، گویا به اعجازی خود را به آسیه رسانده بود.
حضرت موسی در کنار آسیه زانو زد، آسیه خوشحال از اینکه روی نورانی موسی را میبیند، اشک به چشم آورد و گفت: وضع مرا میبینی؟! میبینی شیعیانت هم مثل خودت مظلومند؟! به خدا قسم که در زیر بار شکنجه قالب تهی می کنم، گویی میمیرم و باز زنده می شوم و آرزو می کنم خداوند خانه ای در بهشت در جوار خودش به من ارزانی دارد و چه زیبا آسیه، خواسته ای عظیم را از خداوند طلب نمود...خانه ای در جوار خود خدا....و مومن باید در مقابل خداوند همین اندازه بلند نظر باشد.
موسی نگاهی مهربان به آسیه نمود و از بین دو انگشتش مقام آسیه را در بهشت به او نشان داد و آسیه با دیدن مقامش در آن دنیا لبخندی بر لب نشاند و به حکم خداوند دیگر او هیچ دردی از شکنجه حس نمی کرد و تا زمانی که چشم از دنیا فرو بست مدام لبخند میزد و ستایش خدا می کرد.
فرعون که برایش این لبخندها در زیر شکنجه، عجیب بود، از جا بلند شد و فریاد زد: او مجنون شده است، براستی که آسیه دیوانه شده است و به جای گریه می خندد.
آسیه هم شهید شد و نام خود را در زمره ی چهار زن بهشتی ثبت کرد، او زنی پاکدامن بود که همچون حضرت زهرا جانش را در راه دین خدا فدا نمود، اما مقام حضرت زهرا بسی بالاتر از آسیه است، چرا که اگر میخ در دست و پای آسیه فرو رفت، به سینه ی زهرا هم میخ فرو رفت، آنهم میخی که سرخ از آتش بود، اگر بر سینه ی آسیه سنگ داغ گذاشتند، بر بدن فاطمه هم دربی پر از شعله ی آتش آمد در حالیکه طفلی در شکم داشت و سنگ داغ کجا و درب سوزان کجا... اگر آسیه از درد شکنجه نالید، اما زهرا از دردش چیزی به کسی نگفت و بعد از شهادتش در حین غسل و کفن، تازه علی فهمید که سینه ی زهرا سوخته و پهلویش شکسته استundefined
آری، قبطیان هم شهید دادند، اما همانطور که فرعون می خواست، کشته شدن آسیه و حزقیل در پیش چشم مردم، باعث شد آنان بترسند و اصلا به طرف موسی نروند و در اینجا گویی پایان کار خود را رقم زدند، چون صبر خدا هم حدی دارد...
خداوند مهربان، تمام بندگانش را دوست می دارد و برای هدایتشان آیات و نشانه هایی ارزانی می دارد همانگونه که برای قبطیان ماجرای یوم الزینه، معجزات موسی، فرو رفتن قارون در زمین و از هم پاشیدن صرح ابلیس را انجام داد تا مردم مصر هدایت شوند، برای همه نشانه هایی می فرستد اما وقتی که مردم خود را به ندیدن و نشنیدن می زنند، آن وقت هلاکت خود را رقم زده اند و در اینجا همین اتفاق برای مردم مصر افتاد، به قول معروف کسی را به زور نمی توان راهی بهشت کرد چرا که انسان موجودی مختار است و هر چه که نصیبش شود نتیجه ی اعمال خودش است، پس اینجا حجت بر مردم تمام شد و عذاب خداوند شروع شد، اما از آنجا که خداوند بر بندگانش بسیار رحیم و عطوف است، عذاب هم تدریجی فرو می آورد تا اگر بنده ای قابل هدایت باشد، هدایت شود پس....
ادامه دارد...
undefined۲

۳۱۸

۱۷:۳۷