عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_ششundefined: خبر ورود فرعون به قصر مادر آسیه به او رسید، ایشان که از این دیدار متعجب بود، با دستپاچگی خود را به تالار قصر رساند و به حالت کرنش و تعظیم بود که فرعون وارد تالار شد. فرعون با قدم هایی شتابان جلو‌ آمد و بدون مقدمه گفت: اینک از نزد ملکه ی دربار می آیم. آسیه، دختر تو، شاهزاده ی قبطیان و همسر من، گویا به جنون گرفتار شده، او یا مجنون شده و یا خیانتکار، حرفهایش شبیه حرفهای حزقیل است، مدتهاست او را محدود کرده ام، اما اینک می خواهم کاری کنم که تمام مصر درس بگیرند. ای همسر مزاحم بن عمید! خوب از علاقه ی من به دخترت خبر داری، نمی خواهم آسیبی به او برسد اما گویی آسیه دیوانه شده است آمده ام تا به تو هشدار دهم به نزد آسیه بروی و به هر طریق ممکن او را به راه آوری و از او بخواهی دست از عقاید جنون آمیزش بردارد، وگرنه همان بلایی را سر حزقیل آوردم، سر آسیه هم می آورم و چنان کنم که در تاریخ بنویسند و درس عبرتی برای تمام کسانی که به فرعون کافر شده اند باشد. فرعون این حرف را زد و بی آنکه اجازه صحبت به مادر آسیه بدهد از قصر خارج شد. مادر آسیه با سرعت آماده شد و سراسیمه خود را به قصر آسیه رساند. وارد تالار شد و آسیه را در حالتی از طمأنینه یافت که دستانش رو به آسمان بلند بود و زیر لب چیزی می گفت. مادر به آسیه نزدیک شد، پشت سر او قرار گرفت و گفت: تا کی خود را به عبادت خدای نادیده مشغول می کنی حال آنکه فرعون نقشه هایی خطرناک در ذهن خود برای تو کشیده است. آسیه دستانش را پایین آورد و همانطور که لبخند می زد به عقب برگشت، دستان سرد مادر را در دست گرفت و گفت: چه می گویی مادر؟! آیا شک داری من راه درست را می روم؟! تو خودت بهتر از من می دانی که فرعون نه خدا، بلکه پادشاهی خون ریز است که خون هزاران طفل بی گناه و مردمی مظلوم به گردنش است و شک نکن روزی این خونها دریایی می شوند که او را در خود غرق می نمایند. مادر نفس کوتاهی کشید و گفت: برای من نمی خواهد چیزی از اعتقاداتت بروز دهی، من آمده ام تا بگویم با فرعون مدارا کن...او تو را بسیار دوست می دارد و خود می دانی از جان و دل عاشق توست، پس کمی از موضعت عقب نشینی کن و کافی ست بگویی او را به خدایی قبول داری، با همین اعتراف کوتاه و ساده و ظاهری، جان خود را نجات داده ای، به همان خدایی که تو می پرستی، اگر از حرفت برنگردی، فرعون بلایی سخت و عظیم بر سر تو می آورد که جگری از من بسوزد... آسیه سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: مادر! تو می خواهی من وجود خداوند بزرگ را انکار کنم و به او کفر بورزم و فرعون را که بشری چون من است به خدایی قبول کنم؟! نه...هرگز که چنین نمی کنم. مادر آسیه که مستاصل شده بود با دستانش صورت آسیه را قاب گرفت و گفت: دخترم! می گویم جان خودت را نجات بده، تو یک شاهزاده ای از کودکی تا هم اینک در قصر بوده ای و لای پر قو قد کشیده ای، سفره ات همیشه رنگارنگ بوده و هر چه خواسته ای در کمتر از دقیقه برایت فراهم شده، بدان تو آنقدر ناز پرورده ای که اگر فرعون یک وعده غذا به تو ندهد سخت عذاب می کشی چه برسد به اینکه بخواهد تو را چون حزقیل عذاب دهد.... آسیه به میان کلام مادر دوید، می خواست رازی را برایش بازگو کند پس گفت: مادر! مرا از عذاب فرعون نترسان، ایمان من به خدا حتی ذره ای هم کم نخواهد شد و محال است من از راهی که رفته ام برگردم، بگذار برایت بگویم، به خدا قسم قبل از اینکه فرعون به اینجا بیاید و مرا از کشته شدن حزقیل باخبر کند، من از شهادت او خبر داشتم. مادر چشمانش را ریز کرد و گفت: خبر داشتی؟! آخر چگونه؟! ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفت🎬:
مادر با تردید گفت: نکند...نکند جاسوسی در قصر فرعون داری؟! تا جایی که می دانم، هامان تمام افراد گروه حزقیل را دستگیر کرده و هر کدام را به شکلی کشته است پس تو در این جا که می دانم حتی مورچه ای اجازه ورود به آن را ندارد تحت نظر بوده ای از کجا آگاه شدی؟!
لبخندی زیبا کل صورت آسیه را پوشاند و گفت: من مشغول عبادت خداوند بودم، گویی روحم در آسمان و جسمم روی زمین بود، من روح حزقیل را در آسمان دیدم، او آنقدر خوشحال بود که حال خوشش در وجود من هم اثر کرد و به من گفت که به دیدار خدا می رود و من آن لحظه متوجه شدم که حزقیل از جمع زمینیان جدا شده و آرزو کردم مرگ من هم همانند مرگ حزقیل، شهادت در راه خدا به دست خونریزترین آدم روی زمین باشد که اجری عظیم برای من است و این وعده ی خداست که بهشت ابدی از آن مومنان است.
مادر آسیه که این سخنان را شنید، فهمید که هر چه بگوید مانند کوفتن آب در هاون است و براستی که آسیه دیوانه شده بود، او دیوانه ی خدایش بود و او را مجنون وار دوست می داشت و به هیچ قیمتی حاضر نبود حتی قدمی از اعتقاداتش عدول کند.
مادر آسیه به اقامتگاه خود مراجعه کرد و قاصد فرعون را در آنجا منتظر دید و به او گفت: به فرعون برسان که من تمام تلاش خود را کردم اما انگار آسیه مجنون شده است و از او استدعا کن که بر آسیه رحم کند چرا که مجنون را بر کارهایش حرجی نیست.
وقتی این پیغام به فرعون رسید او مانند اسپند روی آتش از جا جهید چرا که انتظار نداشت ملکه ی دربارش، روی مادر خود را زمین بزند و از طرفی هامان هم شاهد این اخبار بود و مدام در گوش فرعون از مجازات آسیه می گفت تا سرمشقی شود برای دیگر قبطیان تا مبادا کس دیگری به انقلاب موسوی بپیوندند، دستور داد تا جارچیان در تمام پایتخت در کوچه و بازار جار بزنند و مردم را به میدان وسیع شهر بخوانند تا مجازات کافر دیگری را به نظاره بنشینند.
این خبر خیلی زود در شهر پیچید و مردم از یکدیگر می پرسیدند که بعد از حزقیل نوبت کیست که کشته شود؟! آنها اصلا در خیالشان هم نمی گنجید که این معرکه ی فرعون، برای کشتن ملکه ی دربارش، آسیه برپا می شود.
جمعیت زیادی دور تادور میدان اصلی شهر را گرفته بود، گویی تمام مردم شهر در اینجا جمع بودند.آفتاب ظهر مصر، سوزاننده تر از همیشه به وسط آسمان رسید و فرعون از فراز تختی که برایش تدارک دیده بودند دستور داد تا آسیه را وارد میدان کنند.
سربازی شروع به کوفتن بر طبل کرد و آن یکی شیپور می نواخت، انگار که اینجا نه مجلس مجازات زنی بی پناه است که میدان جنگ با لشکری عظیم است.مردم به هم تنه میزدند و از بالای شانه ی یکدیگر خیره به وسط میدان بودند تا ببیند شخص خاطی چه کسی ست و وقت متوجه شدن آسیه، ملکه ی دربار مصر درحالیکه بر دستانش غل و زنجیر زده بودند وارد میدان شد، فریادی از تعجب از سمت مردم بلند شد، آنها باور نداشتند که فرعون حاضر شده آسیه را به مهلکه بفرستد.و این صحنه پیامی برای تمام قبطیان داشت که آگاه باشید هر کس سمت موسی و قومش برود عاقبتی چون حزقیل و آسیه در پی دارد، چرا که آسیه و حزقیل عزیز دربار بودند و کشتن بقیه ی قبطیان در مقابل کشتن این دو، کاری بسیار سهل برای فرعون بود .
فرعون که تجربه ی کشتن حزقیل را داشت و می دانست اگر فرصت صحبت کردن به آسیه را بدهد امکان دارد، مردم در اعتقاداتشان به خدایان مصر مردد شوند، دستور داد که با سرعت شکنجه را آغاز کنند تا آسیه توان حرف زدن نداشته باشد.
پس باز هم همچون حزقیل دست و پای آسیه را با میخ به تخته چوبی دوختند و سپس سنگی بسیار بزرگ و داغ،روی سینه ی آسیه قرار دادند، سنگی داغ که با تابش آفتاب بر هُرم و گرمایش افزوده میشد،در این هنگام...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
undefined۴

۲۸۴

۱۷:۱۴