عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_هفتمundefined: فرعون که گویی از چشمانش خون می بارید گفت: نه....نه....دروغ است ....کار خدای موسی نیست، من از خدای موسی برتر و قوی ترم، بروید و تحقیق کنید که کار کیست... فرعون فریاد میزد که ناگهان همان پیرمرد ساحر که کسی جز ابلیس نبود پیش چشمش ظاهر شد. فرعون با قدم های بلند خود را به او رساند و گفت: چه شد؟! آن ساختمان و صرح به آن عظمت که سالها برای ساختنش تلاش کردیم چه شد که به یک باره فرو ریخت؟! ابلیس سر در گوش فرعون برد و گفت: آری درست است، کار کار خدای موسی ست، این خرابی اعلان جنگ بین ما و خدای موسی ست، ای فرعون، تو خدای خدایان هستی، کینه بجوی و قد علم کن و با این خدا به مبارزه برخیز که من تو را حمایت می کنم و چنان کنم که عالم و آدم تو را ستایش کنند. فرعون دندانی بهم سایید و گفت: چه کنم؟! الان اینک من چه کنم؟! ابلیس خیره در چشمان فرعون گفت: ابتدا از هواداران موسی و بنده های خدایش شروع کن، باید آنان را چنان عذاب دهی و بمیرانی تا همه به قدرت تو پی ببرند، البته اگر بتوانی یکی از این هواداران را از راهی که رفته است برگردانی و اعتقادش را از خدای موسی برگردانی، این موفقیتی برای توست. فرعون که چشم به دهان ابلیس داشت گفت: منظورت چیست؟! از چه کسی شروع کنم؟! ابلیس نگاهی به دختر فرعون کرد و گفت: اول از آن زن مشاطه شروع کن، نقشه ای دارم که اگر آن را اجرا کنی در هر صورت برنده ای، چه آن زن از عقیده اش برگردد و چه بر عقیده اش بماند در هرصورت تو میدان دار خواهی بود، تو باید امروز برای خودت و من قربانی کنی...قربانی هایی که دل موسی را به آتش بکشد و سپس نقشه ای را که در ذهن داشت در گوش فرعون زمزمه کرد. با هر حرف ابلیس، چهره ی فرعون بازتر می شد، سخن ابلیس تمام شد و همانطور که عقب عقب می رفت از مجلس خارج شد که ناگهان فرعون فریاد برآورد: فوری تنوری مسی به شکل کوزه ای بزرگ از آتش فراهم کنید، بجنبید...می خواهم تا هنوز تکه های صرح بر زمین آرام نگرفته است به جنگ با خدای موسی بروم و ببینم این خدا که اینچنین ادعای قدرت می کند، چگونه کسانی را که دم از او می زنند حمایت می کند. جمعی از سربازان مامور فراهم کردن تنور مسی پر از آتش شدند . دختر فرعون هنوز هاج و واج بر جا مانده بود که فرعون رو به او کرد و گفت: این مشاطه که گفتی اینک کجاست؟! دخترک گفت: دستور داده ام او را در بند کنند. فرعون سری تکان داد و گفت: آفرین، پس اینک ... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_هشتم undefined:
فرعون گفت: آفرین به همراه دسته ای سرباز برو و او را هر کجا که حبس نموده ای به سربازان بسپار تا به اینجا بیاورند.دخترک چشمی گفت و پس از تعظیم از سالن قصر خارج شد.
فرعون مشغول قدم زدن در قصر بود، گویی ثانیه ها به کندی می گذشت، خبر رسیده بود که تنوری به شکل کوزه از جنس مس مملو از آتش، آماده شده و عنقریب به قصر اصلی منتقل می شود.هامان که پس از اینکه اطمینان حاصل کرد داستان خرابی صرح به گوش فرعون رسیده و او عصبانیتش فرو کش کرده و خطری او را تهدید نمی کند به قصر آمده بود و در گوشه ای ایستاده بود.ابلیس به هامان خبر داده بود که قرار است فرعون کاری کند که در مخیله ی بنی بشر نمی گنجد و اطمینان داده بود این کار بر ارج و قرب فرعون می افزاید چون قرار بود در راه خدایگان مصر که کسی جز خود ابلیس نبود، قربانی هایی پاک و معصوم عرضه شود.
هامان از زیر چشم به فرعون نگاه می کرد که سرو صدایی از بیرون به گوش رسید، صدای چرخ هایی که روی زمین کشیده میشد، خبر از آوردن آن تنور آتشین داشت.تنور را آوردند، اما هُرمی که از آن بلند بود باعث شد که از ورودش به سالن قصر ممانعت کنند.پس روی حیاط بزرگ قصر مکانی بلند در نظر گرفتند و تنور را آنجا قرار دادند و جایگاهی هم درست در نقطه ی رو به رویش برای فرعون و هامان و جمعی از کارگزاران حکومت در نظر گرفتند.
فرعون و انصارش در محل جلوس خود نشستند، آتش از کوزه ی مسی شعله به آسمان می کشید که فرعون دستور داد زندانی ها را بیاورند.چشمان همه خیره به راهی بود که قرار بود افراد خائن به فرعون از آنجا بیایند و وقتی همه دیدند که این زندانیان زنی که طفلی شیرخواره در آغوش داشت و کودکانی خردسال هم پشت سرش روان بودند، از تعجب، چشمانشان گرد شده بود.
آری آن زن کسی جز همسر حزقیل، مشاطه ی زنان و دختران فرعون نبود و آن کودکان هم انگار به جرم یکتا پرستی پدر و مادرشان باید مجازات می شدند.
مجرمین را جلوی تخت فرعون ردیف کردند.فرعون نگاهی به آن زن پاکدامن نمود و بعد نگاهش به کودکانی ریز نقش و خردسال کشیده شد و سپس رو به آن زن کرد و گفت: ای زن، همه ی ما اینجا جمع شده ایم تا تو را به جرم کفر به خدایان مصر مجازات کنیم، اما چون تو عمری به زنان قصر خدمت کردی و گویی خداوندگار زیبایی زنان بوده ای، می خواهم فرصتی به تو بدهم،فرصتی که به هیچ خطاکاری ارازنی نمی شود، پس از این فرصت نهایت استفاده را بکن و جان خود و کودکانت را در امان دار، اگر اقرار کنی که به من، فرعون بزرگ ، خداوند مصر، ایمان داری و بنده ی من هستی از خطایت چشم پوشی می کنم و اگر باز بر عقیده ی باطل خود بمانی تو و فرزندانت را به بدترین وجه ممکن خواهم کشت تا به دیدار خدای نادیده تان بروید و در این هنگام قهقه ای سر داد و سپس اشاره به فرزندان حزقیل کرد و گفت: و اینان قربانی خدایان مصر خواهند شد و عجب قربانی های لذیذی هستند، حالا بگو که خدای تو کیست؟!
همسر حزقیل با چهره ای مصمم و کلامی قاطع رو به فرعون کرد و گفت: بارها گفته ام و بازهم میگویم، خدای من، خدای توست، خدای همه ی مردم مصر است خدای همه ی موجودات روی زمین است، او خدایی بی همتاست، خالقی یکتا و قدرتمند که در چشم بهم زدنی دنیا را خلق می کند و اگر بخواهد در چشم بهم زدنی همه ی عالم را کن فیکون می کند، آفریدگار من، افریدگار همه ی عالم است و هیچ خدایی در این دنیا جز او نیست و اینک وقت تقیه و پنهان کاری نیست، حال که می خواهی در مقابل خدایم قد علم کنی، بر من واجب است از اعتقادم و خدایم و پیامبرش با جان خود و فرزندانم دفاع کنم...
سخن این زن پاکدامن به اینجا رسید فرعون از عصبانیت فریادی سهمگین کشید و گفت: خاموش بشو ای زن! تو را چنان در آتش بکشم که مرغان آسمان به حالت مویه کنند.
زن حزقیل لبخندی زد و گفت: مرا از چه میترسانی؟! همانا کشته شدن در مکتب من عین زندگی ست، همه ی مصری ها و حتی خود تو به عالم پس از مرگ اعتقاد دارید که اگر نداشتید بعد از مرگ اجسادتان را مومیایی نمی کردند و همراه شما عده ای نگون بخت را به خاک نمی سپردند که به خیال خودشان در آن دنیا به شما خدمت کنند، من هم به آن عالم اعتقاد دارم و نی دانم مرگ برای تو مرگ است چون به خداوند یکتا ایمان نداری، برای من چون آزادی ست و آرام گرفتن در آغوش امن خدایی مهربان است، پس مرا از مرگ و آتش نترسان که آتش زمانی ترس دارد که از غضب خداوند یکتا نشأت گرفته باشد نه دشمنی ابلیسی چون تو...تا این سخن از دهان آن زن بیرون آمد، فرعون که گویی جنون سرتاپای وجودش را گرفته بود با چشمانی که از آن آتش زبانه می کشید به کودکان حزقیل نگریست و فریادش بلند شد و گفت...
ادامه دارد...

۳۳۹

۱۷:۱۱